• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • کبریت بازی
  • آن روز علی در خانه تنها بود. حوصله اش خیلی سر رفته بود. نمی دانست چه کار کند. دلش می خواست با کسی بازی کند. به یاد امید همسایه ی روبه رویی شان افتاد. امید کمی بزرگتر از او بود.
  • لبخند فراموش نشود
  • *روزی یک پسر داشت با فیل توی خیابان راه می رفت. پلیس جلویش را گرفت و گفت: «زود این فیل را ببر باغ وحش!»
  • کیک تولد
  • یك دانه چوب كبریت شمع تولدم بود مهمان من در این جشن تنها دل خودم بود
  • تلاش کلاغ تشنه
  • یک روز گرم تابستان کلاغی تنشه همه جا را به دنبال آب می گشت. اما مدت طولانی گذشته بود و کلاغ آبی پیدا نکرد. کم کم احساس ضعف و ناامیدی داشت بر او غلبه می کرد.
  • بچه هزار پا و عروسی
  • روزی بچه هزارپا می خواست با مامانش برود عروسی. عمه اش تازگی برای او چهارصد جفت کفش کتانی نو و قشنگ از سفر سوقاتی آورده بود
  • با بهار در خیابان
  • بهار آمد میان كوچة ما و دستش را برای من تكان داد سوار یك دوچرخه بود و از دور به من خورجین سبزش را نشان داد
  • نازنین و پشمک
  • یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. پشمک گربه کوچولوی سفیدِ قشنگی بود.او در یک خانه ی بزرگ زندگی می کرد. صاحب آن خانه یک دختر کوچک داشت.
  • آن یک تار مو
  • مثل «ریش گرو گذاشتن » در مواردی به کار می رود که کسی ضامن کاری شود یا قول دهد تا کاری را انجام دهد و چون اعتبار و شهرت خوبی دارد، قول و قسمش را قبول می کنند.
  • دروغگویی میمون
  • یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربان کسی نبود. سال ها قبل چند دریانورد با هم سوار یک کشتی شدند تا به مسافرت دریایی بروند. یکی از دریانوردها میمونش را با خود آورد تا در این مسافرت طولانی حوصله اش سر نرود.
  • با هم معما حل کنیم
  • فرض کنید راننده یک اتوبوس هستید... در ایستگاه اول 7 نفر وارد اتوبوس می شوند، در ایستگاه دوم 4 نفر بیرون می روند و 5 نفر وارد می شوند... راننده چند سال دارد؟
  • هیولاهای بیشه
  • حیوانات بیشه جای خوبی زندگی می کردند: آسمان آبی، درخت های بزرگ سایه دار و صخره های غول پیکری که توی آفتاب برق می زدند.
  • هدیه‌ی روز مادر
  • امروز وقتی تلویزیون را روشن کردم دیدم مجری برنامه درمورد روز مادر صحبت می کند. مادرم کنارم نشسته بود. با شنیدن نام مادر چشمانش پراز اشک شد.
  • روز معلم
  • آموزگارم ، تو باغبانی می پرورانی بذروجودم ، با مهربانی با درسهایت دیو جهالت از من گریزد اندرزهایت ، بهر وجودم ، شد پاسبانی
  • بوسه‌های مادر
  • در بوسه های مادر خورشید نور باران آغاز روز تازه لبخند بامدادان
  • مورچه‌ها بازنشسته نمی‌شوند
  • توی شهر مورچه ها،هیچ کس بیکار نبود و هر کس کاری می کرد. عده ای از مورچه ها مشغول کشاورزی بودند. کوشا یکی از مورچه های کشاورز بود.
  • خندونک
  • به یه نفر میگن : خوابیده آب نخور عقلت کم میشه. میگه : عقل دیگه چیه ؟ میگن : هیچی بابا آبتو بخور .
  • شب وحشتناک آقا و خانم گوسفند
  • آن روز، از صبح تا شب، آقاگوسفنده و خانم گوسفنده و بزک نتوانستند از آغل بیرون بروند. در آسمان باز شده بود و بارانی یک ریز می بارید.
  • ماجرای الاغ و الاغک
  • الاغه خیلی خسته بود. بار خربزه روی پشتش بود. عرعر می کرد. ناله می کرد. آه می کشید و می رفت.
  • خدای مهتاب
  • ای خدای مهتاب ای خدای خورشید ای که با لطف تو چشمه ساران جوشید
  • همکاری من و مامان
  • اون روز مامانم خیلی کار داشت، چون قرار بود برامون مهمون بیاد. مامانم صبح زود بیدار شد و شروع به کار کرد.
  • مسابقه ماشین‌ها
  • چیزی تا شروع شدن مسابقه نمونده بود. ماشین ها همه به ترتیب کنار هم ایستاده بودند تا با شنیدن سوت داور مسابقه رو شروع کنن.
  • بهانه‌ی قشنگ
  • ای خدای خوب من ای بهانه ی قشنگ حس عاشقانه ی هر ترانه ی قشنگ
  • طبیعت تمیز
  • چند روز پیش من ومامان و بابا باهم رفتیم بیرون گردش، من کلی اسباب بازی با خودم برده بودم.
  • فقط بخندید...
  • اولی: تو وقت های بیکاری ات بافندگی می کنی، درسته؟ دومی: آره خیال بافی می کنم!
  • گریه‌های بچه تمساح
  • بچه تمساح و بچه میمون باهم مشغول تاب بازی بودند. اول نوبت بچه تمساح بود . بچه میمون با حوصله و مهربانی تا عدد پنجاه شمرد و هولش داد.
  • چُلُمبه
  • چلمبه رسید پشت در خونه . اما در بسته بود. هر چی در زد کسی باز نکرد. شروع کرد به هول دادن اما فایده نداشت. می خواست از دیوار بالا بره و در رو باز کنه اما هر چی سعی کرد نتونست .
  • دایی دایناسورها رو میشناسی؟
  • به نظر شما دایناسورها با آن هیکل های خیلی بزرگ، در آن زمان خیلی قدیم چطوری زندگی می کردند؟ البته پیدا کردن جواب این سوال برای شما خیلی سخت خواهد بود.
  • آن چیست که...؟
  • آن چیست که دو پا دارد و دو پای دیگر هم قرض می کند و می رود و کسی هم به گردش نمی رسد؟
  • درختی که خواب مانده بود
  • زمستان تمام شده بود و بهار همه جا را سبز و خرم کرده بود. همه ی درختان، برگهای نو در آورده بودند تنها یک درخت بود که هنوز در خواب عمیق زمستانی خروپف می کرد.
  • لطیفه‌های بانمک
  • روزی ملانصرالدین گردویی پیدا کرد و آن را روی زمین گذاشت و با سنگ بر روی آن زد. گردو از زیر سنگ به گوشه ای افتاد. ملانصرالدین با حیرت گفت: همه از مرگ می گریزند حتی گردو.!
  • شتر دیدی ندیدی
  • مردی در صحرا به دنبال شترش می گشت تا اینكه به پسر با هوشی برخورد . سراغ شتر را از او گرفت .
  • نعمت هوا را بهتر درک کنیم
  • هوا یکی از مخلوقات بسیار باارزش خداست. مثل آب است. یعنی ماده ی نرم و بی رنگ است اما ما آن را نمی بینیم چون از آب شفافتر و سبکتر است.
  • پرستارمهربان
  • دیشب شب بدی بود بسیار بدتر از بد زیرا كه تب به جانم یك تیر آتشین زد
  • معما و چیستان
  • رنگ سفید صخره ها آید میان سفره ها هركس نداند نام او مزه ندارد كام او.
  • با درخت پیر قهر نکنید
  • کلاغ شروع کرد به غار غار کردن، درخت پیر گوشهایش را گرفت و با صدایی لرزان گفت: هیس.... آرام باش. آواز نخوان. سرم درد می گیرد... حوصله ندارم...
  • صدای مامانم چقدر قشنگه...
  • دیشب خواب پریشونی دیده بودم. داشتم دنبال کتاب تعبیر خواب می گشتم که مامان صدا زد امیر جان مامان بپر سه تا سنگک بگیر.
  • ضرب المثلِ خر کریم را نعل کردن!
  • هر وقت کسی برای رسیدن به مقصودش رشوه یا باج و یا به اصطلاح دیگر حق و حساب بدهد با کنایه می گویند خر کریم را نعل کرده است! یعنی طرف را راضی کرد و به هدفش رسید.
  • لاک پشت گرفتار
  • روزی روزگاری در جنگلی بزرگ و سرسبز 4 دوست زندگی می کردند که خیلی با هم فرق داشتند، با این وجود دوستان خوبی برای هم بودند و همیشه به وقت نیاز به هم کمک می کردند.
  • بچه‌ی بی‌سواد
  • همسایه مون پیر زنه پیره و عینك می زنه یه روز منو كرد صدا گفت: عزیزم جونم بیا
  • با لبخند وارد شوید!
  • روزی یک سیر و پیاز با هم دعوایشان می شود. سیر با عصبانیت به پیاز گفت: حیف که سیرم وگرنه می خوردمت!؟
  • دوچرخه‌ی افسرده
  • دوچرخه ی جوان از کنار جاده سرحال و با حوصله می رفت. از عقب یه موتور پرسرعت بهش نزدیک شد و با یه بوق نخراشیده و صدای کلفت گفت : بکش کنار بچه.