• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • خرگوش ابری
  • خرگوشک قصه ما توی جنگل یه شیشه در بسته پیدا کرد شیشه را برداشت و چیز بسیار عجیبی دید و...
  • رنگین کمان
  • نگاه کن به آسمون، هم رنگِ دریا شده بعد از بارون همه جا، ببین چه زیبا شده ...
  • لطیفه
  • لطیفه گویی از دیر باز برای ما ایرانی ها بسیار مهم و جذاب بوده .ما هم برای شما چند تا لطیفه جالب آوردیم امیدوارم دوست داشته باشید...
  • کتاب
  • خبر، خبر، خبرهای فراوان با یک کتاب می شینم تو ایوان
  • فیل مغرور
  • شغال ها تمام لاشه های توی جنگل را خورده بودند و دیگر غذایی برای خوردن نداشتند. بنابراین شغال پیر نقشه ای کشید...
  • پروانه
  • ...پروانه خوش به حالت پر می زنی همیشه
  • لطیفه
  • بچه ها چند تا تطیفه خنده دار براتون آماده کردم تا حسابی شاد بشید ...
  • شاخ گوزن
  • روزی گوزن رفت لب چشمه تا آب بنوشد. وقتی عکس خودش را در آب دید، ...گفت: «کاش شاخ هایم بزرگ تر و پهن تر می شدند.»
  • مامان من کجاست
  • اردک تا چشم هاش و باز کرد دنبال مامانش گشت از خودش پرسید: مامان من کجاست؟ اردک کوچولو تصمیم گرفت خودش بره و مامانش و پیدا کنه،...
  • دندان سالم من
  • من با این که مبدونم باید مواظب دندون هام باشم تا همیشه سالم بمونن ولی بازم شیرینی و شکلات زیاد می خورم و تا میام مسواک بزنم تنبلی میاد سراغم...
  • سیمین بد اخلاق نباش
  • سیمین همیشه عصبانی بود و حرف های بد می زد برای همین هیچ کس باهاش دوست نمی شد و همیشه در حیاط کودکستان تنها بود تا این که....
  • گاو شکمو
  • روزی روزگاری در یک طویله بزرگ حیوانات زیادی زندگی می کردند . یکی از این حیوانات گاو شکمویی بود که هر چی غذا می خورد سیر نمی شد تا این که....
  • زیباترین لالایی
  • شب که می شه تاریک می شه پشت شیشه مامان برام لالایی می خونه چون همیشه.....
  • گرک و روباه
  • روزی از روزها گرگ بدجنسی بود که روباهی زند گی می کرد روابه به دنبال راه حل بود تا از دست گرگ فرار کند تا این که......
  • ببر و مرد مسافر
  • یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. در روزی از روزها دو مرد مسافر ببر بسیار بزرگی را در قفس انداختند و ببر وحشی را اسیر کردند .
  • عید فطر
  • با دیدن ماه نو عید میاد دوبارهاین قشنگ ترین عیده مسلمین ساله
  • خانه زیبا
  • وقتی تو خونه مامان خنده به لب داره دنیا می خنده به ما شادی میاره
  • سوره توحید
  • این سوره توحیده روشن مثل خورشیده اونی که هست یگانه به کس نیاز نداره
  • پیرمرد و چغندر
  • روزی روزگاری پیرمرد کشاورزی با خانواده اش در یک مزرعه کوچک زندگی می کردند . پیرمرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید بیدار می شد و کار می کرد . گاو ها را میدوشید ، طویله را تمیز می کرد ، به حیوانات آب و علف داد ،
  • گربه ملوس
  • یه گربه ی ملوسی داشتم که اون خیلی دوست می داشتم
  • شمع راه
  • شب بود اشک بود علی بود و چاه بود فریاد بی صدا غم دل بود و آه
  • روزه کله گنجشکی
  • مریم و مینا با این که خیلی کوچولو هستند ولی تصمیم گرفتند روزه بگیرند . پس صبح زود همراه پدر مادرشون از خواب بیدادار شدند تا این که....
  • کیک مادربزرگ
  • پسر کوچکی به نام پارسا برای مادربزرگش توضیح می داد که چگونه همه چیزاز نظر او ایراد دارد… مدرسه، خانواده، دوستان،اسباب بازی و… مادربزرگ مهربانش که مشغول پختن کیک بود از پسر کوچولو پرسید که کیک دوست داری؟ پسر کوچولو پاسخ داد: البته که دوست دارم.
  • ماه زیبا
  • برمی گشتیم ما یک شب از سفر سوار ماشین جادّه پرخطر
  • وقت افطار
  • .....دست بابام کوزه بود یادش نبود روزه بودو نشسته بود یه گوشه خواست
  • درخت زیبای من
  • سال گذشته نهالی کاشتم بردم و توی باغچه گذاشتم نهال من شد پر از جوونه رو شاخه هاش ساخت پرنده لونه
  • گنجشک فراموش کار
  • یکی بود یکی نبود یه گنجشک کوچکی بود که بسیار فراموش کار بودیک روز تصمیم گرفت به خانه دوستش برود ولی در راه....
  • تافی ببر کوچولو
  • تافی، ببر کوچولویی بود که داشت بین شاخ و برگ درخت ها بازی می کرد. این ور می دوید، اون ور می دوید و از روی این درخت به اون درخت دنبال شاپرک ها می کرد. یك هو یک باد تند آمد و درخت ها را تکان داد. تافی محکم شاخه یک درخت را گرفت.
  • کرم کوچولو ترسو
  • کرم کوچولو از همه سیار ترسو بود و از اینکه در کنار دوستانش صحبت کند خجالت میکشید تا اینکه با مادر شمشورت کرد و تصمیم گرفت....
  • مرغابی عروسکی من
  • یک مرغابی عروسکی دارم که همیشه برایش قصه می گویم و پرهایش را ناز می کنم. دیشب به او گفتم:دوست نداری توی رودخانه شنا کنی
  • ننه جون مهربون
  • ننه جون توی حیاط کاسه ی آب می ذاره واسه ی پرنده ها کمی گندم میاره
  • جارو و خانم بهار
  • روزهای آخر زمستان بود. هنوز بهار به دهکده نیامده بود.یک روز جارو از پرستو شنید که خانم بهار را پشت ابر دیده. ...
  • پاکیزگی
  • صبح که پا میشم از خواب خوشحال شاد با نشاط ...
  • سگ ولگرد و استخوان
  • روزی از روزها، یک سگ ولگرد به دنبال غذا می گشت که به یک مغازه قصابی رسید. او یک تکه استخوان پیدا کرد که مقداری گوشت به اون چسبیده بود.
  • اهمیت برنامه ریزی تحصیلی
  • امور درسی یکی از مهم ترین فعالیت هایی است که اهمیت بالایی در سایر جنبه های زندگی دارد. هیچ فعالیتی بدون برنامه ریزی کامل نخواهد بود به ویژه مسائل درسی و تحصیلی که اهمیت بیشتری دارند ...
  • در سرزمین منا ( مردی که کمک خواست)
  • مردمی که به حج رفته بودند، در سرزمین منا جمع بودند. امام صادق ( ع ) و گروهی از یاران لحظه ای در نقطه ای نشسته، از انگوری که در جلوشان بود می خوردند...
  • سخنان لطیف
  • دو دانشمند فرزانه با هم دوستی داشتند. روزی یکی از آن ها بر دیگری مهمان بود. در میان گفتگوی آن دو، فرزند خردسال دانشمند میزبان نیز، به جمع آن ها پیوست....
  • عزت نفس
  • عزت نفس نیاز اولیه همه انسان ها است ، چه بخواهیم و چه نخواهیم راه خود را درون ما می گشاید و تاثیرش را در زندگی ما می گذارد ...
  • پسرک فقیر
  • روزی روزگاری پسرک فقیری بود که در خیابان ها گل می فروخت، پسرک پدری مریض داشت و مادرش از پدر پرستاری می کرد. ...
  • کودکان اندیشمند
  • روزی امام حسن (ع) و امام حسین (ع) در دوران کودکی، پیرمردی را دیدند که وضو می سازد ...