• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • خرمالو
  • تو دفترم کشیدم ...درختای جور وا جور
  • درخت با اراده
  • درخت با ارده همیشه ایستاده کنار صخره و سنگ چه خوب ریشه داده...
  • توپ قرمز
  • مشکی یک مورچه سیاه مهربان بود. او با مورچه قرمزی به نام سرخک دوست بود و...
  • گله ای که چوپان نداشت
  • مراد، چوپان بود. همه او را مراد چوپان صدا می زند. مردم روستا، روزی چندبار سراغ گاو و گوسفندهایشان را از او می گرفتند...
  • اندازه خرید کردن
  • خرید کردن همیشه خوب نیست، یاد بگیریم که چطور درست و به اندازه خرید کنیم...
  • اگر جای او بودم
  • خرگوشت زیر درخت کاج نشستن و با گریه گفت: «توی لانه مان تونل کَندم و مامانم عصبانی شده. با من قهر کرده.»و...
  • گرگ گُنده و خِپِله ماهی
  • دشت سرسبزی بود که توی آن یک گرگ گنده زندگی می کرد. توی آن دشت، یک برکه پر آب بود که خِپِله ماهی تویش زندگی می کردو...
  • نماز
  • برخیز که هنگام نماز است این بانگ بلند چاوشان است...
  • حکایت مرد فقیر
  • در روزگاران قدیم مرد فقیری زندگی می کرد که تمام داراییش یک دست لباسی بود که به تن داشت و کیسه ای برای گدایی. از شهری به شهری و از روستایی به روستایی دیگر می رفت و گدایی می کرد...
  • میخ میخی
  • یه نیمکت چوبی تو پارک بود،ولی میخ میخی. هرکه میخ هایش را می دید می گفت:وای میخ! بعد هم می رفت. روی میخ میخی هیچ وقت هیچ کس نمی نشست...
  • برگه شعر من
  • بهاره این طرف را نگاه کرد،آن طرف را نگاه کرد. ولی پیدا نکرد؟...
  • آقای زرافه
  • چند روزی بود که حیوانیبا گردنی بلند توی جنگل آمده بود همه حیوانات جنگل ازش می ترسیدند تا این که...
  • سلام
  • تق و تق و تق بابا جون اومد ....
  • نان سوخته و داروی چشم
  • روزی بود و روزگاری در زمان های دور مردی شکمش به طرز فجیعی، به درد آمد و نتوانست تاب بیاورد...
  • مسواک
  • آن شانه را بر مو نزن آن شانه موی تو نیست ...
  • کرم شب تاب
  • دیشب که مهتا ب تو آسمون ...از پشت ابرا اومد بیرون
  • با هم بخندیم
  • فرمانده: سرباز! اگر رو به روی تو شمال باشد و سمت راستت شرق و سمت چپت غرب، پشت سرت چیست؟...
  • شتر لنگ
  • روزی روزگاری در یک بیابان شتری زندگی می کرد که با شترهای دیگر فرق داشت. فرق او این بود که لنگ لنگان راه می رفت...
  • پسرک بازیگوش
  • ا پسر بچه ای با سرعت شروع به دویدن کرد واز آن جا فرار کردو...
  • تابستان
  • پرنده باز می خونه از رو درخت تو لونه
  • خرگوش ابری
  • خرگوشک قصه ما توی جنگل یه شیشه در بسته پیدا کرد شیشه را برداشت و چیز بسیار عجیبی دید و...
  • رنگین کمان
  • نگاه کن به آسمون، هم رنگِ دریا شده بعد از بارون همه جا، ببین چه زیبا شده ...
  • لطیفه
  • لطیفه گویی از دیر باز برای ما ایرانی ها بسیار مهم و جذاب بوده .ما هم برای شما چند تا لطیفه جالب آوردیم امیدوارم دوست داشته باشید...
  • کتاب
  • خبر، خبر، خبرهای فراوان با یک کتاب می شینم تو ایوان
  • فیل مغرور
  • شغال ها تمام لاشه های توی جنگل را خورده بودند و دیگر غذایی برای خوردن نداشتند. بنابراین شغال پیر نقشه ای کشید...
  • پروانه
  • ...پروانه خوش به حالت پر می زنی همیشه
  • لطیفه
  • بچه ها چند تا تطیفه خنده دار براتون آماده کردم تا حسابی شاد بشید ...
  • شاخ گوزن
  • روزی گوزن رفت لب چشمه تا آب بنوشد. وقتی عکس خودش را در آب دید، ...گفت: «کاش شاخ هایم بزرگ تر و پهن تر می شدند.»
  • مامان من کجاست
  • اردک تا چشم هاش و باز کرد دنبال مامانش گشت از خودش پرسید: مامان من کجاست؟ اردک کوچولو تصمیم گرفت خودش بره و مامانش و پیدا کنه،...
  • دندان سالم من
  • من با این که مبدونم باید مواظب دندون هام باشم تا همیشه سالم بمونن ولی بازم شیرینی و شکلات زیاد می خورم و تا میام مسواک بزنم تنبلی میاد سراغم...
  • سیمین بد اخلاق نباش
  • سیمین همیشه عصبانی بود و حرف های بد می زد برای همین هیچ کس باهاش دوست نمی شد و همیشه در حیاط کودکستان تنها بود تا این که....
  • گاو شکمو
  • روزی روزگاری در یک طویله بزرگ حیوانات زیادی زندگی می کردند . یکی از این حیوانات گاو شکمویی بود که هر چی غذا می خورد سیر نمی شد تا این که....
  • زیباترین لالایی
  • شب که می شه تاریک می شه پشت شیشه مامان برام لالایی می خونه چون همیشه.....
  • گرک و روباه
  • روزی از روزها گرگ بدجنسی بود که روباهی زند گی می کرد روابه به دنبال راه حل بود تا از دست گرگ فرار کند تا این که......
  • ببر و مرد مسافر
  • یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. در روزی از روزها دو مرد مسافر ببر بسیار بزرگی را در قفس انداختند و ببر وحشی را اسیر کردند .
  • عید فطر
  • با دیدن ماه نو عید میاد دوبارهاین قشنگ ترین عیده مسلمین ساله