• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • در سرزمین منا ( مردی که کمک خواست)
  • مردمی که به حج رفته بودند، در سرزمین منا جمع بودند. امام صادق ( ع ) و گروهی از یاران لحظه ای در نقطه ای نشسته، از انگوری که در جلوشان بود می خوردند...
  • سخنان لطیف
  • دو دانشمند فرزانه با هم دوستی داشتند. روزی یکی از آن ها بر دیگری مهمان بود. در میان گفتگوی آن دو، فرزند خردسال دانشمند میزبان نیز، به جمع آن ها پیوست....
  • عزت نفس
  • عزت نفس نیاز اولیه همه انسان ها است ، چه بخواهیم و چه نخواهیم راه خود را درون ما می گشاید و تاثیرش را در زندگی ما می گذارد ...
  • پسرک فقیر
  • روزی روزگاری پسرک فقیری بود که در خیابان ها گل می فروخت، پسرک پدری مریض داشت و مادرش از پدر پرستاری می کرد. ...
  • کودکان اندیشمند
  • روزی امام حسن (ع) و امام حسین (ع) در دوران کودکی، پیرمردی را دیدند که وضو می سازد ...
  • نعل اسب
  • پسری به داروخانه می رود و به دارو فروش می گوید: دارویی برای تسکین درد بدهید ....
  • اضطراب امتحان
  • بی شک ترس از امتحان بین دانش آموزان و دانشجویان همه گیر و رایج است و می توان گفت مهم ترین علت این موضوع نتیجه ای است که از امتحان به دست می آید. ...
  • تالار اسرارآمیز (3)
  • غول پسرک را در دستش گرفت و او را کمی فشار داد که پسرک دادی از درد کشید و توجه غول را جلب کرد. ...
  • سخنان لطیف
  • در تاریخ آورده اند که روزی پیامبر(ص)، مسلمانان را برای شرکت در جهاد، فرا خواندند. در پی مردان رزمنده، دوازده کودک نیز به راه افتادند ....
  • تالار اسرار آمیز(1)
  • در دهکده ای دور پسری زندگی می کرد که بسیار پرخور بود. هر چه که مادرش می پخت را می خورد ولی باز هم سیر نمی شد. ...
  • احترام مادر
  • «اویس قرنی» که از عاشقان پیامبر(ص) بود و در سرزمین یمن زندگی می کرد ،شیفته ی دیدار پیامبر بود ...
  • روز برفی
  • در آن كوه بزرگ خانه كوچك مك بامبل قرار داشت. او به تنهایی در خانه خیلی كوچكی در میانه راه بالائی كوه بن مكدیو در اسكاتلند زندگی می كرد. ...
  • روشی برای ایجاد شادابی
  • زمانی نوجوان با نشاط و لبریز از خوشنودی می شود که از خود راضی باشد، با خویشتن وجود اش در ارتباط است و ...
  • دماغ فندقی و مورچه ها
  • در روزگاران خیلی قدیم، در عصر یخ، پسر بچه ای به نام دماغ فندقی در یک غار با پدر و مادرش زندگی می کرد. او یک فیل دست آموز به نام دو چشمی داشت. ...
  • سرچشمه نور
  • آن شب ستاره تا صبح بارید روشن تر از پیش مهتاب تابید ...
  • انعکاس زندگی
  • روزی از روزها پسری بود که اصلاً اعتماد به نفس نداشت و همیشه به خاطر نداشتن اعتماد به نفس کارهایش را درست انجام نمی داد. ...
  • جنِ جعبه موزیک
  • پدر آرش کافه ای داشت. کافه در کنار یک جادۀخاکی که نزدیک به کارخانۀ کنسرو سازی بود قرار داشت، آرش کافه را دوست داشت...
  • گربه چشم آبی
  • در شب های زیبا دسته ای از گربه ها روی حصار پشت یک دیوار می نشستند. ...
  • مراقب گربه های چاق باش!
  • نمی دانم تا به حال فکر کردی که چرا این قدر اعلام می شود ، آشغال هایا را سر یک ساعت مشخص دم در بگذارید یا نه؟ ...
  • چرا خجالت می کشیم؟
  • «ایومیشو» فیلسوف فرانسوی با گروهی از نوجوان ها درباره ی احساس شرم و خجالت کشیدن صحبت کرده است. ...
  • اندر حکایت الاغجحا
  • روزی جحا الاغش را برد توی بازار تا بفروشد. به دلالی گفت:اگر بتونی این الاغ چموش را برایم بفروشی انعام خوبی به تو می دهم. ...
  • ترس از تاریکی
  • بعضی از مواقع در زمان خواب، از پدر و مادر درخواست می کنیم که چراغ اتاق ما را خاموش نکنند....
  • این یعنی موفقیت
  • راستی تا به حال به زنبورها فکر کرده اید؟ به شباهتشان با ما؟ به اینکه آن ها هم اجتماعی اند . آن ها هم مثل ما دسته جمعی زندگی می کنند.پس فرق ما و آن ها چیست؟...
  • از همین حالا
  • خیلی دیر شده بود.یواشکی توی حیاط را نگاه کردم. هیچکس توی حیاط نبود، حتی خانم ناظم...
  • فصل بهار
  • کلاغه روی دیوار صدا می کرد قار و قار ...
  • بهار
  • بهار که از راه می رسد درخت ها از خواب پا می شوند ...
  • عمو نوروز و شهر ما
  • زنگ آخر بود، معلم نداشتیم. حوصله ام سر رفته بود. از کلاس آمدم بیرون، یه چرخی توی حیاط زدم. ...
  • حورا
  • حورا و مادرش به پشت در مدرسه می رسند. مادر می خواهد او را در مدرسه ثبت مان کند...
  • توجیه جحا
  • روزی جحا از کوچه ای می گذشت که مردی محکم زد پس گردن او و گفت: احوال شما چطور است؟...