• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • انعکاس زندگی
  • روزی از روزها پسری بود که اصلاً اعتماد به نفس نداشت و همیشه به خاطر نداشتن اعتماد به نفس کارهایش را درست انجام نمی داد. ...
  • جنِ جعبه موزیک
  • پدر آرش کافه ای داشت. کافه در کنار یک جادۀخاکی که نزدیک به کارخانۀ کنسرو سازی بود قرار داشت، آرش کافه را دوست داشت...
  • گربه چشم آبی
  • در شب های زیبا دسته ای از گربه ها روی حصار پشت یک دیوار می نشستند. ...
  • مراقب گربه های چاق باش!
  • نمی دانم تا به حال فکر کردی که چرا این قدر اعلام می شود ، آشغال هایا را سر یک ساعت مشخص دم در بگذارید یا نه؟ ...
  • چرا خجالت می کشیم؟
  • «ایومیشو» فیلسوف فرانسوی با گروهی از نوجوان ها درباره ی احساس شرم و خجالت کشیدن صحبت کرده است. ...
  • سخنان لطیف
  • روزی جحا الاغش را برد توی بازار تا بفروشد. به دلالی گفت:اگر بتونی این الاغ چموش را برایم بفروشی انعام خوبی به تو می دهم. ...
  • ترس از تاریکی
  • بعضی از مواقع در زمان خواب، از پدر و مادر درخواست می کنیم که چراغ اتاق ما را خاموش نکنند....
  • این یعنی موفقیت
  • راستی تا به حال به زنبورها فکر کرده اید؟ به شباهتشان با ما؟ به اینکه آن ها هم اجتماعی اند . آن ها هم مثل ما دسته جمعی زندگی می کنند.پس فرق ما و آن ها چیست؟...
  • از همین حالا
  • خیلی دیر شده بود.یواشکی توی حیاط را نگاه کردم. هیچکس توی حیاط نبود، حتی خانم ناظم...
  • فصل بهار
  • کلاغه روی دیوار صدا می کرد قار و قار ...
  • بهار
  • بهار که از راه می رسد درخت ها از خواب پا می شوند ...
  • عمو نوروز و شهر ما
  • زنگ آخر بود، معلم نداشتیم. حوصله ام سر رفته بود. از کلاس آمدم بیرون، یه چرخی توی حیاط زدم. ...
  • حورا
  • حورا و مادرش به پشت در مدرسه می رسند. مادر می خواهد او را در مدرسه ثبت مان کند...
  • توجیه جحا
  • روزی جحا از کوچه ای می گذشت که مردی محکم زد پس گردن او و گفت: احوال شما چطور است؟...
  • لطیفه
  • معلم: فرق میان برق آسمان و برق خانه چیست؟...
  • یک اشتباه
  • پدر بزرگم، بهترین دوست من بود. وقتی در حیاط را باز کردم، با دیدن عصای پدر بزرگ که گوشه حیاط بود، انگار دنیا را به من دادند...
  • چهارشنبه سوری
  • عجب صدایی داشت تازه محو کتاب شده بودم که با آن صدای وحشتناک از جا پریدم و فریاد کشیدم. ...
  • یک تیغ تیغی بود
  • یک جوجه تیغی بود، عصبانی خیلی خیلی عصبانی، آن قدر که تا عصبانی می شود، تیغ هایش را این و رو آن ور پرت می کرد. ...
  • کاکتوس و طوطی(1)
  • مدتی بود که کاکتوس مهمانی نداشت و از بس به دوردست ها خیره شده بود خوابش برده بود...
  • آسمان خراش
  • فرعون بر تخت بلندش نشسته بود و به نقشه ای که برای نابودی موسی و طرفدارانش کشیده بود فکرمیکرد. ...
  • چمدان
  • می خورد هرچه بیشتر اشتهایش زیاد است ...
  • اژدها دیگر عصبانی نمی شود
  • اژدها دل مهربانی داشت و به همه علاقه داشت، اما گاهی نفس آتشینش همه چیز را به آتش می کشید و می سوزاند به خاطر همین همه از دستش ناراحت می شدند...
  • سوسمار هنرمند
  • یکی بود یکی نبود. جنگلی بود سبز و خرم که پر از حیوانات ریز و درشت بود...
  • ماهی دیل
  • در روزگاران دور، برکه ای بود که ماهی های زیادی در آن زندگی می کردند...
  • هدیه ملکه زنبورها
  • روزی، روزگاری دو تا امیرزاده بودند. آن ها تصمیم گرفتند از خانه و زندگی خود دور شوند و در بیابان و کوه و جنگل زندگی کنند. ..
  • غول و خیاط پررو
  • در زمان های قدیم، خیاطی زندگی می کرد که خیلی از خود راضی و خسیس بود...