• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • گلوله برفی
  • تو کوچه مون با باباجون گلوله برفی می سازیم ...به سمت هم
  • بگو چی کم دارد؟
  • وقتی ماه وسط آسمان رسید، جغد بیدار شد. مثل همیشه همه روز را ..خوابیده بود.
  • لجبازی
  • بچه ای که لج می کنه به حرفا خوب گوش نمی کنه...
  • آتیش زدم به مالم
  • تیش زدم به مالم. مامان دست پاچه شد و گفت: کی؟ کجا را اتش زدند؟ و دوید کنار پنجره. ..
  • صندوق
  • شعر و قصه، این همه اسم و عدد ...جا شده آخر چه طوری در سرم
  • نردبان پله پله
  • کسی که بخواهد به قله کوه برسد، باید قدم به قدم به طرف بالا حرکت کند...
  • فیل
  • فیلی جونم ...یه فیله خیلی چاقه
  • عینک سعید
  • سعید یک دانش آموز با چشمانی بسیار ضعیف بود. اگر عینک نمی زد، نمی توانست خوب ببیند...
  • نمایشگاه نقاشی
  • توی شهر پرنده ها جنب و جوشی به چشم می خورد. همه داشتند به خانم هد هد کمک می کردند تا نمایشگاهی از آثار نقاشی خود برپا کند...
  • خانه ی ستاره ها
  • ستاره ها همه اش بالا و پایین می پریدند؛ بازی می کردند، می خندیدند....
  • کریسمس
  • خانه ای کوچک و زیبا در جنگلی بزرگ...
  • گل قهرو
  • گل من قهر قهرو خودش را لوس کرده ...
  • شمع فروش
  • وقتی که برق اختراع شد همه خوش حال شدند؛ به جز آقای شمع فروش. او روزها توی مغازه اش می نشست و منتظر مشتری می شد؛...
  • چرا باید بسم الله بگوییم؟
  • ما نباید فقط زمانی که به مشکلی بر می خوریم نام خدا را بر زبان بیاوریم ، بلکه باید هر کاری را با نام خدا انجام دهیم ...
  • مهندس
  • بابای من می سازه از آجر و از شیشه...
  • نماز
  • اول هر نماز باید الله اكبر بگویی...
  • پنگی کوچولو: قسمت دوم
  • کشتی رفت و رفت و هر چه قدر از سرزمین قطب دورتر می شد هوا گرم و گرم تر می شد. چند روز در راه بودند تا این که... بالاخره انتظار به سررسید....
  • حیوانات باهوش-قسمت 2
  • در این قسمت باز هم تعدادی از حیوانات را که هوش بالایی نسبت به دیگر حیوانات دارند را مورد بررسی قرار داریم با ما همراه باشید:...
  • پنگی کوچولو- قسمت اول
  • خیلی دورتر از این جا، در سرزمین قطب یک پنگوئن کوچولو با خانواده اش زندگی می کرد. او واقعا آن جا را دوست داشت ...
  • دندان عقل
  • بالأخره یک صندلی خالی می شود. روی آن می نشینم. جلویم پنجره است و....
  • تمشک
  • تمشک ها برق می زدند! مامان بزرگ به تمشک ها نگاه کرد و لبخند زد. پرستار در زد و گفت: «خانوم مثه این که سر حال اومدین؟!» خند ه ی مامان بزرگ گشادتر شد. تمشک ها را گذاشت روی میز کنار ی اش. پرستار پرده ها را کنار زد.
  • آسمان آبی
  • والتر به زور خودش را از روی صندلی بلند کرد. دستش را سایبان چشمش کرد و به کوه ها خیره شد...
  • چگونه سخن بگوییم
  • اغلب ما ترجیح می دهیم افرادی باشیم که به راحتی بتوانیم با دیگران ارتباط برقرار کنیم...