• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • دعا
  • روز نو رسیده از راه بیا تا دعا کنیم ...
  • طاووس و لاک پشت
  • روزی روزگاری، یک طاووس و یک لاک پشتی بودند که با هم دوست صمیمی بودند...
  • داستان گربه عصبانی
  • در سرزمینی دوردست که خورشید به روشنی می درخشید و پرندگان آوازهای قشنگ سر می دادند،باغ بزرگی بود پر از حیوانات، با شکل ها، اندازه ها و رنگ های مختلف...
  • قرآن
  • منم قرآن ، منم قرآن منم پیغام جاویدان منم سر چشمه ی ایمان ، منم برنامه ی انسان ...
  • سوره قریش
  • یه سوره ای از کتاب هست به نام اعراب قبیله ای از ایشان قریش بود نامشان ...
  • پلیس
  • آی بچه های ناز نازی تو خیابون دور از بازی...
  • از مورچه ها یاد بگیریم
  • زمستان سخت از راه رسید. شب و روز از آسمان برف می بارید. خانه های سنگی که مردان و زنان در آن ها زندگی می کردند، زیر برف بود...
  • چادر نماز مادرم
  • چادر نماز مادرم عطرش نمیره از سرم تو قلب من میمونه بی بند و بی نشونه ...
  • سه بچه خوک
  • یكی بود، یكی نبود، زیر گنبد كبود در جنگلی، خوكی با سه پسرش زندگی می كرد. اسم بچه ها به ترتیب مومو، توتو، بوبو بود ...
  • قصه شیرین روباه و خروس از مرزبان نامه
  • خروسی بود پرطلایی و تاج قرمزی که خیلی قشنگ بود. یک روز خروس همان طور که دانه برمی چید، رفت و رفت تا از ده دور شد. یک دفعه سرش را بلند کرد، روباهی دوان دوان به طرفش می آمد...
  • اعداد
  • صفر مثل یک یا مثل دو یک عدده! یک عدده! باید دوسش داشته باشیم اسم نبریم ازش بده! ...
  • کریسمس
  • عید است و شادی نه عید نوروز جشن مسیحاست نامش , کریسمس ...
  • یاد خدا
  • شب که میشه ستاره ها راهی آسمون میشن دور و بر ماه میشینن همدل و همزبون میشن ...
  • آلودگی هوا
  • ای آسمون این روزا چرا تو آبی نیستی؟ چرا رنگت پریده؟ دیگه آفتابی نیستی؟ ...
  • شب یلدا
  • شب، یلدا، کوتاه، مادربزرگ، کرسی، قاچ، هندوانه، انار، کشمش، آلو، تبیان، کودکانه، شعر
  • سرزمین مرده ها و زنده ها
  • سرزمینی بود آن طرف دنیا. توی این سرزمین تا یکی عطسه می کرد، می افتاد و می مرد. تا یکی سرفه ی کرد، می افتاد و می مرد...
  • چرخه آب
  • سلام عزیز دلم دلبندم و خوشگلم گرما و نور خورشید وقتی به دریا تابید ...
  • عنکبوت بی تار
  • عنکبوت روی درخت توت بازی می کرد. چشمش افتاد به یک کرم ابریشم. کرم ابریشم پیله می بافت...
  • ضامن آهو
  • صیادی در بیابانی قصد شکار آهویی می کند و آهو شکارچی را مسافت قابل توجهی به دنبال خود می دواند و عاقبت خود را به دامن حضرت علی بن موسی الرضا (ع) که اتفاقاً در آن حوالی حضور داشت می اندازد...
  • امام رضا (ع)
  • بوده او غریب بوده بی گناه بوده او بزرگ بوده چون پناه ...
  • غریب مدینه
  • بچه ها! امروز همه جا ساکت و آرومه. انگار یه اتفاقی افتاده. یه اتفاقی که همه جا رو سیاه پوش کرده...
  • مندان شهر
  • ضحاك، پادشاه هفت سرزمین جهان بود و هر شب خوابی آشفته می دید...
  • مرتب و مهربان
  • در شهر مدینه، دو مرد زندگی می کردند که خیلی با هم دوست بودند؛ اما فقط با یکدیگر رفت و آمد داشتند و با دیگران کاری نداشتند ...
  • خط های موازی
  • یک روز یادم هست بودم در ایستگاه راه آهن وقتی که دیدم ریل ها را یک فکر آمد در سر من ...
  • چاله و چوله
  • من ماه را همیشه از دور دیده بودم صدجور عکس خوشگل از آن کشیده بودم ...
  • من یک گرگ هستم!
  • حضرت یعقوب (ع) دوزاده پسر داشت. اسم یکی از این پسرها یوسف بود. او نُه سال داشت و برادرش بنیامین هفت ساله بود. آن دو از برادرهای دیگر کوچک تر بودند...
  • من جغدم
  • من یه پرنده هستم جغدم و شب بیدارم تو جنگل و بیابون به دنبال شکارم ...
  • هدیه گنجشک
  • گنجشک توی قفس کنار شکارچی بود، شکارچی هم زیر سایه درخت دراز کشیده بود. گنجشک به حرف آمد و گفت: ...
  • پاییز
  • منم فصل پاییزم یه فصل خوب و نازم فصل کوچ پرستو مدرسه و هیاهو ...
  • بسیج
  • وقتی که جنگی بشه ما مردمان ایران دفاع کنیم از وطن هم از دل و هم از جان ...
  • سفر انار
  • یکی بود. یکی نبود. یک انار بود روی درخت. می خواست سفر کنی. به کجا؟ به زمین...