• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 6156
  • پنج شنبه 1389/11/14
  • تاريخ :

معرفي ده فيلم برتر سال 2010   

سخنراني پادشاه


 «شبكه اجتماعي» ديويد فينچر دارد اتفاق آرا را به عنوان بهترين فيلم سال به دست مي‌آورد. خيلي از منتقدها، همان اول كار، فوق‌العاده تحويلش گرفتند و بعد از بازخوردهاي اوليه، همين طور مقام و منزلت فيلم بالاتر مي‌رود.


من فكر مي كنم «شبكه اجتماعي» به‌خوبي جهت‌گيري آينده جوامع ما را به تصوير كشيده است؛ جهت‌گيري جوري كه درباره خودمان فكر مي كنيم:‌ به عنوان عضوي از يك گروه جمعيت شناختي، به عنوان عضوي از يك ديتابيس، به عنوان شمايل‌هايي در... يك شبكه اجتماعي.

«شبكه اجتماعي» ديويد فينچر دارد اتفاق آرا را به عنوان بهترين فيلم سال به دست مي‌آورد. خيلي از منتقدها، همان اول كار، فوق‌العاده تحويلش گرفتند و بعد از بازخوردهاي اوليه، همين طور مقام و منزلت فيلم بالاتر مي‌رود. من فكر مي كنم «شبكه اجتماعي» به‌خوبي جهت‌گيري آينده جوامع ما را به تصوير كشيده است؛ جهت‌گيري جوري كه درباره خودمان فكر مي كنيم:‌ به عنوان عضوي از يك گروه جمعيت شناختي، به عنوان عضوي از يك ديتابيس، به عنوان شمايل‌هايي در... يك شبكه اجتماعي.

در جواب به اعتراضاتي كه خوانندگان در سال‌هاي اخير كرده‌اند، به سنت بسيار قديمي و محبوب ده فيلم بر اساس اولويت بازگشته‌ام و به ترتيب از 1 تا 10 فهرست را تهيه كرده‌ام. اما ده فيلم بعد به ترتيب حروف الفبا هستند. ترتيب‌بندي آثار هنري بر اساس موضوع‌شان، به نظر من هيجان‌انگيزتر و بهتر است.

اين هم بهترين فيلم‌هاي بلند داستاني سال:

1. «شبكه اجتماعي»: فيلمي‌ست دربارة اينکه چطور مردم به جاي آنکه به عنوان انسان با هم در ارتباط باشند، از طريق فعاليت‌هاي جمعي و گروه‌هاي جمعيت شناختي در ارتباط ‌اند. جذابيت فيلم براي من چگونگي شكل‌گيري يك شبكة اجتماعي نيست، زندگي آدم‌هايي‌ست كه در اجتماع اين شبكه هستند. مارك زاكربرگ كه به خاطر فيسبوك ميلياردها دلار عايدش شده و قصد دارد بيش‌تر آن را ببخشد، از روي خشونت يا شهوت قدرت‌طلبي عمل نكرده است. انگيزة او علاقة شديد و وسواس‌گونه‌اش به يك سيستم انتزاعي بود. او مي توانست مثل بابي فيشر يك استاد شطرنج باشد، اما فهميد كه با كار بر روي سيستم‌هاي كامپيوتري رضايت قلبي پيدا مي‌كند.

«شبكه اجتماعي» ديويد فينچر دارد اتفاق آرا را به عنوان بهترين فيلم سال به دست مي‌آورد. خيلي از منتقدها، همان اول كار، فوق‌العاده تحويلش گرفتند و بعد از بازخوردهاي اوليه، همين طور مقام و منزلت فيلم بالاتر مي‌رود.

تنش اصلي در فيلم بين زاكربرگ و دوقلوهاي وينكلووس است و تا جايي كه مي‌دانم ممكن است آن‌ها هم در ابداع فيس بوك سهيم باشند، اما در هر حال آن‌ها نمونه‌هاي سنتي انسان‌هايي هستند كه انگيزة اعمال‌شان غرور و انحصارطلبي است. اگر هم زاكربرگ ايدة آن‌ها را گرفته و اجرايي كرده باشد، به اين دليل بوده كه آن را به شكل يك بينش منطقي مي‌ديده، نه فقط يك حق ثبت اختراع. بعضي از فيلم‌ها تغييرات بنيادين طبيعت انسان را پيش چشم ما مي‌گذارند و اين فيلم يكي از آن‌هاست.

كارگرداني ديويد فينچر، فيلم نامة آرون سوركين و بازي‌هاي جسي آيزنبرگ، جاستين تيمبرليك و ديگران به شكلي هماهنگ نه فقط يك قصه، بلكه يك جهان‌بيني خلق كرده‌اند. جهان‌بيني‌اي كه نشان مي‌دهد چه‌گونه زاكربرگ كه در روابط شخصي‌اش مستأصل و درمانده است، به طور غريزي خودش را وارد يك دنياي مجازي مي‌كند و كاري مي‌كند كه 500 ميليون نفر ديگر هم همين كار را كنند. «شبكه اجتماعي» نمايان‌گر روندي‌ست كه بعضي‌ها معتقدند (و بعضي ديگر از آن مي‌ترسند) كه منجر به شكل گرفتن يك نظام فكري جديد شده است.

2. «سخنراني پادشاه»

سخنراني پادشاه

 از يك زاويه، اين فيلم اولين مرحلة سفري‌ست كه به دنياي «شبكه اجتماعي» ختم مي‌شود. پرنس آلبرت(كالين فيرث) به عنوان جرج ششم، مي‌خواهد امپراتوري انگلستان را وارد جنگ جهاني دوم كند. او در يكي از صحنه‌هاي ابتدايي فيلم، وقتي در حال افتتاح «بازي‌هاي امپراتوري بريتانيا»ست، پشت يك بلندگو قرار مي‌گيرد و به خاطر لكنت زبان فلج‌كننده‌اش تحقير مي‌شود. فيلم داستان اين است كه چه‌گونه همسرش، اليزابت(هلنا بونهم كارتر)، او را با يك متخصص گفتاردرماني نخراشيدة استراليايي(جفري راش) آشنا مي‌كند و چگونه روش‌هاي نامتعارف او باعث مي‌شود كه در نهايت، شاه پشت ميكروفن بي‌بي‌سي قرار بگيرد و با اقتدار به دنيا اعلام كند كه امپراتوري انگلستان وارد جنگ شده است.

تمام ارزش‌ها و شخصيت‌ها در «سخنراني پادشاه» سنتي هستند(و به قول درمان‌گر فيلم، ارزش‌هاي شاهانة خيلي سنتي هستند). خود روش فيلمسازي تام هوپر هم قديمي است؛ از جمع ‌و جور كردن و هدايت بازيگرها گرفته تا طراحي لباس‌ها، صحنه‌ها و ساختار سه‌پرده‌اي. اما «شبكه اجتماعي» برعكس، صميمانه كاراكترهايش را عريان جلوي چشم ما قرار مي دهد. از مردي كه از فاصله‌اي دور صدايش از راديو مي‌آيد تا مرد ديگري كه صدها ميليون نفر را با يك نرم‌افزار به دبال خود مي‌كشد، هر دو فيلم نشان مي‌دهند كه چه‌گونه تكنولوژي ذات بشر را تغيير مي‌دهد.

يكي از تفاوت‌هايي كه بين اين دوست اين است كه اتفاقاتي كه در «سخنراني پادشاه» روي مي‌دهد، بسيار تأثيرگذار است و تكان‌مان مي‌دهد. ما به هويت كاراكترها پي مي‌بريم. در حالي كه احتمالاً بعضي‌ها به دنبال تشابه اتفاقات اين فيلم با «شبكه اجتماعي» مي‌گردند، فكر مي‌كنم تعداد كمي هم هستند كه از طريق تشابه كاراكترها، به شباهت دو فيلم پي مي‌برند. مارك زوكربرگ به عنوان يك ابرقهرمان، همان قدر مخلوق تكنولوژي است كه «آيرون‌من».

3. «قوي سياه»: حالا ديگر از تكنولوژي مي‌گذريم و حتي واقعيت را هم پشت سر مي‌گذاريم و وارد دنيايي مي‌شويم كه سينما هميشه با آن جور بوده است: فانتزي. ارزش فيلم‌هاي فانتزي رؤياگونه از همان ابتداي سينما كشف شد. اين مديوم به كارگردان‌ها اجازه مي‌دهد تا جنبه‌هاي روان‌شناسي كاراكترهاي‌شان را بيرون بكشند. در «قوي سياه» ناتالي پورتمن و ونسان كسل بازي‌هاي قدرتمندي ارائه داده‌اند و در آن كهن‌الگوهاي مشخصي به نمايش درمي‌آيد: زن/ مرد، جوان/ پير، سلطه‌گر/ سلطه‌پذير، كامل/ ناقص، بچه/ والدين، خير/ شر و واقعيت/ افسانه.

درياچة قوي چايكوفسكي قالبي براي پس‌زمينة داستاني فيلم فراهم كرده كه تا حدودي آشنا به نظر مي رسد(بالرين جواني تلاش مي كند تا مادر ايده‌آليست و استاد سخت‌گيرش را راضي كند). ولي كم‌كم متوجه مي‌شويم يك جريان عميق روان‌شناسي دارد او را از واقعيت دور مي كند و شيدايي و آشفتگي رسيدن به اوج افتخار در باله، وارد زندگي شخصي‌اش هم مي‌شود. اين فيلم بيشتر از هر چيز ديگري به قدرت و حضور بازيگرها وابسته است. به‌سختي مي‌شود بالريني كه پورتمن به تصوير كشيده را با بازيگر ديگري تصور كرد.

من عشق هستم

4. «من عشق هستم»: در اين فيلم و «جوليا»(2008)، تيلدا سوئينتن بازي‌هاي استادانه‌اي انجام داده كه به خاطر پخش نامناسب، خيلي كم ديده شده است. آيا اين هم يك بازي اسكاري است كه كسي آن را نمي‌بيند؟ در اين‌جا سوئينتن به‌راحتي بر يك مانع تكنيكي مشكل پيروز شده(او يك بازيگر انگليسي است كه ايتاليايي حرف مي‌زند، آن هم با لهجه‌اي كه تا جايي كه من فهميدم روسي است). او نقش اما را بازي مي كند. يك زن روسي كه با ازدواجش وارد يك خانوادة بزرگ، ثروتمند و محافظه‌كار ميلاني مي‌شود.

با او نامهربانانه برخورد نمي‌شود، حداقل به شكل واضح، اما او به آن‌جا تعلق ندارد. او بانوي صاحب‌خانه، مادر، همسر و برگ برندة خانواده است، ولي عضوش نيست. شوهر و پسرش دارند قدرت را در خانواده به دست مي‌گيرند و زندگي او در معرض تغييرات شديد قرار گرفته. از طرفي وقتي متوجه مي‌شود دخترش به هم‌جنس خودش علاقه‌مند است، آن طور كه يك ملكة خانوادة ايتاليايي ممكن است با قضيه برخورد كند، عمل نمي‌كند؛ از آن‌جايي كه يك خارجي به حساب مي‌آيد، خارجي عمل مي‌كند. شگفت‌زده مي‌شود و مي‌خواهد ته‌وتوي جريان را دربياورد. اين چيزها به گوشش خورده است.

بعدش با يك سرآشپز جوان به اسم آنتونيو(ادواردو گابريليني) كه يكي از دوستان پسرش است آشنا مي‌شود. كششي بين آن‌ها به وجود مي‌آيد و عاشق هم مي‌شوند. راه‌هاي زيادي براي بازيگرها وجود دارد تا سكس را روي پرده به تصوير بكشند و سوئينتن به‌ندرت يك روش را دو بار تكرار مي‌كند. اين‌جا و در نقش اما، او مثل سدي كه ترك برداشته باشد تحت فشار است و لذت از خود ساطع مي كند نه شهوت. سوئينتن اما را به شكل زني به تصوير كشيده كه سال‌هاي متمادي در صدد برآوردن نيازهاي خانواده‌اش بوده و چند روزي فرصت پيدا مي‌كند تا به نيازهاي خودش برسد. صرف‌نظر از اين‌كه آنتونيو چه جور آدمي است، حتماً اما مدت زيادي منتظرش بوده است.

استخوان زمستان

5. «استخوان زمستان»: يك فيلم ديگر بر پاية بازي قدرتمند بازيگر نقش اول زن. جنيفر لارنس در اين فيلم نقش ري را بازي مي كند؛ دختري 17 ساله كه در مناطق روستايي دوردست اوزاركس، خانه‌داري مي‌كند و از برادر و خواهر كوچك‌ترش مراقبت مي‌كند. مادرش كه از نظر رواني مشكل دارد، كل روز بيكار گوشة خانه مي‌نشيند. پدرش هم كه به خاطر توليد متاآمفتامين به زندان افتاده بود، ناپديد شده است. اما او سعي مي كند با وجود نامهرباني و خشونت همسايه‌ها بچه‌ها را بزرگ كند.

وقتي خانواده در معرض خطر بي‌خانمان شدن و آوارگي قرار مي‌گيرد، او مجبور مي‌شود پدرش را كه به قيد وثيقه آزاد شده و فرار كرده، پيدا كند. او اديسه‌وار جست‌وجويش را شروع مي‌كند. اين سفر با يافتن پدر ري تمام خواهد شد؛ چه مرده، چه زنده. اگر پدر پيدا نشود، خانواده از هم پاشيده خواهد شد. ري به‌سختي طبيعت را درمي‌نوردد؛ مناظر طبيعي‌اي كه فقط كمي كم‌تر از «جادة» كورمك مك‌كارتي ويران شده‌ است. دبرا گرانيك، كارگردان و يكي از نويسندگان فيلم، خطر كاريكاتور شدن آدم‌هايي كه در جنگل‌هاي دورافتاده زندگي مي‌كنند را مي‌پذيرد و با گرفتن بازي‌هاي دقيق و فراموش‌نشدني از بازيگران، از نقش‌هاي اصلي تا نقش‌هاي مكمل كوچك، از اين خطر به سلامت مي‌گذرد. ري يكي از بزرگ‌ترين زنان فيلم‌هاي معاصر است.

تلقين

6. «تلقين»: فيلمي بر اساس معماري خواب و رؤيا. قهرمان فيلم (لئوناردو دي‌كاپريو) از يك معمار جوان (الن پيج) مي‌خواهد تا يك سري فضاهاي فانتزي طراحي كند تا او در سرقت‌هايش از آن‌ها استفاده كند؛ سرقت از ذهن‌ افرادي كه شركت‌هاي‌شان رقيب هم هستند. فيلم تماماً دربارة پويش است؛ مبارزه براي يافتن راهي که در لفافه‌هايي از واقعيت/ رؤيا، واقعيت در رؤيا و رؤياهاي بدون واقعيت پيچيده شده است. اين يك شعبده‌بازي نفس‌گير از نويسنده و كارگردان فيلم، كريستوفر نولان، است كه ده سال را صرف نوشتن فيلم‌نامة پر پيچ‌ و خم «تلقين» كرده است.

«آيا خواب معماري دارد؟» خب، به خاطر اين فيلم هم كه شده، مي‌شود گفت حداقل يك نوع معماري دارد؛ فيلمي كه از نظر بصري نبوغ ‌آميز است. مدتي است كه متوجه شده‌ام هر خوابي كه مي‌بينم و با آن بيدار مي‌شوم، ناشي از يك دگرگوني و ناپايداري در من است و در آن مي‌خواهم به جايي برگردم. آن هم از راهي كه درست يادم نمي‌آيد و از بين خيابان‌ها و ساختمان‌هاي مختلف مي‌گذرد. گاهي اوقات مقصدم را مي‌دانم (از كشتي پياده مي‌شوم و سوار قطار مي‌شوم، اما به پرواز نمي‌رسم و بارم را نبسته‌ام). گاهي در يك هتل بزرگ هستم. گاهي از پرديس دانشگاه ايلي نويز مي‌گذرم كه خيلي تغيير كرده. در همة اين موارد، سعي مي‌كنم يك مسير انتزاعي را دنبال كنم(دور بزنم، ميان‌بر بزنم و برگردم بالا) كه مي‌توانم نقشه‌اش را براي‌تان بكشم. «تلقين» باعث شد به اين بيانديشم كه ذهن من، دست‌كم مسيرهاي مشخصي خلق مي‌كند و فقط به همين دليل، «تلقين» را، مثل همة فيلم‌ها تلقي مي‌كنم: خوابي كه از آن بيدار خواهيم شد.  

رازي در چشمان‌شان

7. «رازي در چشمان‌شان»: اين فيلم كه محصول سال 2009 آرژانتين است، اسكار بهترين فيلم خارجي‌زبان را دريافت كرد. اما در سال 2010 در آمريكا اكران شد، پس قطعاً مي‌تواند در اين رقابت شركت كند. فيلم مابين سال‌هاي 1974 و 2000  در بوينوس‌آيرس مي‌گذرد و در آن يك خانم قاضي با مردي كه يك بازجوي بازنشستة جنايي است، بعد از 26 سال ملاقات مي‌كند. اين دو در سال 1974 در تحقيق دربارة يك پروندة تجاوز منجر به قتل با هم همكاري كرده‌اند و مرد هنوز هم عقيده دارد كه در آن پرونده آدم‌هاي اشتباهي محكوم به قتل شده‌اند. نهايتاً كل قضيه به رژيم دست‌راستي آن زمان آرژانتين وصل مي‌شود كه دشمنان حكومت را «پاك‌سازي» مي‌كرد.

اگرچه بار جنايي داستان پروپيمان است، نويسنده و كارگردان فيلم خوآن خوزه كامپانلا، بيش‌تر به كشش عاطفي و رمانتيك بين دو كاراكتر اصلي‌اش توجه كرده است. نه، اين يك داستان عاشقانه سبك‌ مغزانه نيست. اين دو سن‌و‌سالي ازشان گذشته، بالغ هستند و تجربه و قدرت تشخيص دارند. عشق براي آن‌ها قمار سنگيني است، پس امكان بُردن جايزة بزرگ‌تري هم هست. سولداد ويلاميل و ريكاردو دارين چنان حضور و قدرتي در اثر دارند كه هم‌زمان با چنبره زدن رازهاي قديمي در سطوح دروني فيلم، رابطة احساسي بين آن‌ها هم معنادار و منطقي جلوه مي‌كند.

8. «آمريكايي»: جرج كلوني نقش مرد مرموزي را بازي مي كند كه شغلش ساختن اسلحه‌هاي ويژه براي آدم‌كش‌هاي ويژه است. او سفارش‌ها را مي‌سازد، تحويل مي‌دهد و ناپديد مي‌شود. حالا كسي از او مي‌خواهد كه برود و ديگر برنگردد. اين پيرنگ يك تريلر استاندارد است، اما اين يكي خيلي از تريلرهاي جريان اصلي فاصله دارد. توضيحات خيلي كمي در فيلم داده شده است. يك ميني‌ماليسم قوي در اثر جريان دارد. بيش‌تر به ميزان هم‌دلي ما بستگي دارد. كل درام در دو كلمه خلاصه مي‌شود، «آقاي پروانه». بايد در حين تماشاي فيلم گوش‌ به‌زنگ باشيم كه اين دو كلمه يك بار، و فقط يك بار، توسط يك آدم اشتباه ادا مي‌شوند... و بعد از آن كل پيرنگ برعكس مي‌شود.

تعداد كمي از همكاران من اين فيلم آنتون كوربين را تحويل گرفته‌اند. بيش‌تر آن‌ها تعريف و تمجيد كمي نثار فيلم كرده‌اند. پيغام‌هايي از طرف خوانندگانم دريافت كرده‌ام كه خواسته‌اند من پول بليت‌‌شان را پس بدهم؛ و از طرف ديگر پيغام‌هايي هم بوده كه با من موافق بوده‌اند و اين فيلم را فيلم بزرگي مي‌دانند. «آمريكايي» من را به ياد «سامورايي» ژان‌پير ملويل مي‌اندازد كه ستاره‌اش يك مرد خوش‌تيپ ديگر(آلن دلون) است در نقش يك آدم‌كش حرفه‌اي مرموز. فيلم نگاهي دور از احساسات تعصب‌آميز دارد، از معماهايش درست حفاظت مي‌كند و در نهايت مثل يك مكانيسم ساعت‌وار، با يك تيك، تمام مي‌شود.

حال بچه‌ها خوب است

9. «حال بچه‌ها خوب است»: دو جور مي‌شود اسم فيلم را خواند: يكي اين‌كه در كل بچه‌ها حال‌شان خوب است، و دوم اين‌كه بچه‌هاي خاصي (بچه‌هاي فيلم) حال‌شان خوب است و خانم‌هاي هم‌جنس‌‌باز براي تشكيل خانواده و بزرگ كردن بچه‌ها مشكلي ندارند. هر كدام از مادرها يكي از بچه‌ها را به دنيا آورده‌اند و چون هر دو از يك اهداكنندة اسپرم استفاده كرده‌اند، بچه‌ها خواهر و برادر ناتني هستند. نقش مادرها را جولين مور و آنت بنينگ بازي مي‌كنند. آن‌ها مدت زيادي‌ست كه والدين اين خانواده هستند و مثل خيلي از زوج‌ها، كمي درگير بحران ميان‌سالي هستند.

بچه‌ها (ميا واسكوفسكا و جاش هچرسن) بي‌خبر با پدرشان (مارك رافلو) تماس مي‌گيرند و زن‌ها از اينكه او دارد به زندگي‌شان برمي‌گردد، وحشت‌زده مي‌شوند. همة اين ارتباط‌ها با پدر خانواده، قرار است واقع ‌‌بينانه باشد. پدر يك باغبان هيپي‌وار است كه «ريلكس بودن» برايش يك انتخاب اخلاقي است. او فكر مي‌كند باحال است كه با بچه‌هايش ملاقات كند، باحال است كه مادرهاي ‌آنها ازدواج كرده‌اند و باحال است كه شام دعوتش كرده‌اند. به اين صورت: «منظورم اينه كه... البته، آره، معلومه... ميخوام بگم، چرا كه نه؟ حتماً.» اين كمدي كه يك جورهايي كيفيت عميق‌تري نسبت به باقي كمدي‌ها دارد، اثباتي بر... ارزش‌هاي خانواده است.

نويسندة پشت پرده»:

10. «نويسندة پشت پرده»: در بهترين فيلم رومن پولانسكي اين سال‌ها، مردي بدون گذشته، دوروبر مردي مي‌پلكد كه گذشتة بيش از حد زيادي دارد. يك نويسندة پشت پرده(اوان مك‌گرگور) براي نوشتن يك كتاب خود زندگي‌نامه‌اي دربارة نخست‌وزير سابق انگلستان، به نام آدام لنگ، استخدام مي‌شود؛ شخصيتي كه آن قدر به توني بلر شبيه است و از او الهام گرفته شده كه كم مانده روي لباسش اتيكت بلر بزنند. نويسنده براي اقامت به يك خانة روستايي ايزوله برده مي‌شود، درست مثل آن خانه‌‌هايي كه در كتاب‌هاي جنايي اگاتا كريستي هست و همه در آن مظنون هستند.

همسر لنگ، روت(اليويا ويليامز)، باهوش و تلخ ‌مزاج است و در كمبريج با او آشنا شده. دستيار لنگ، آمليا(كيم كاترال)، باهوش و منحرف است و با او رابطه دارد. نويسنده متوجه مي‌شود بيش‌تر اطلاعاتي كه براي نوشتن كتاب به او داده شده دروغ است و احتمالاً زندگي‌اش در خطر است.

اين فيلم اثر مردي است كه مي‌داند چه‌طور يك تريلر را كارگرداني كند. روان، آرام و مطمئن؛ تا فيلم بر اساس تعليق استوار شود، نه شوك و اكشن. بازيگران فيلم كاراكترهايي را تجسم بخشيده‌اند كه هر كدام اسرار توطئه‌آميزي دارند. فضاي باراني جزيرة مارتاز ويني‌يارد، يك كرختي شوم و پنهان دارد و اغلب فضاهاي داخلي هم به همان اندازه سرد است. بازي بازيگران اصلي با تأثيري كه مي‌گذارند سنجيده مي‌شود، نه تلاشي كه براي تأثيرگذاري انجام مي‌دهند. در عصر تريلرهاي ساده‌انگارانه، اين فيلم سنت‌ كلاسيك تريلر را به ياد مي‌آورد.

 

جايزة ويژة هيأت داوران:

همة جشنواره‌هاي فيلم به فيلم‌هايي كه تحسين ويژه‌اي براي‌شان قايل هستند، فراي برنده‌هاي عادي، يك جايزة ويژة هيأت داوران اختصاص مي‌دهند. جايزة من امسال تعلق مي‌گيرد به:

«127 ساعت»: آرون رالستن بدون اينکه به كسي بگويد دارد كجا مي‌رود، براي كوه ‌نوردي به قلب طبيعت وحشي رفت، اما در دره‌اي و در يك شكاف باريك، ساعدش بين يك تخته‌سنگ و يك صخره گير كرد. و يك ‌دفعه، دنيايش براي ما تمام ‌و كمال آشنا به نظر مي‌رسد. او در يك شكاف است. باريكه‌اي از آسمان بالاي سرش هم معلوم است، كه عقابي در ارتفاع هميشگي‌اش، در حال پرواز است. او چيزهايي هم با خودش آورده است: يك دوربين فيلمبرداري، كمي آب، كمي غذا و يك سري ابزار ديگر. ليست كردن وسايلش زياد طول نمي‌كشد و چيز زيادي همراهش نيست. پس براي كمك گرفتن شروع مي‌كند به داد زدن، اما چه ‌كسي صدايش را مي‌شنود؟

بيش‌تر زمان فيلم دني بويل با يك لوكيشن و يك بازيگر، جيمز فرانكو، سروكار داشته. او دست مي‌گذارد روي ترس دروني و عميق همة ما. ا‌ينکه در جايي گير بيفتيم و به اين باور برسيم كه هيچ راهي براي فرار نيست و كسي براي كمك نخواهد آمد. «127 ساعت» مثل مانور پيروزمندانه‌ايست كه براي به تصوير كشيدن يك موضوع فيلم ‌نشدني انجام شده است. فيلم در نشان دادن يك موضوع حساس به موفقيت رسيده است؛ نشان دادن قطع شدن يك بازو، بدون اين‌كه واقعاً قطع شدني در كار باشد. براي تماشاگران بدترين لحظات اين سكانس، تصويري نيست، شنيداري‌ست. اغلب ما قبلاً هرگز اين صدا را نشنيده‌ايم، اما دقيقاً مي‌دانيم چيست.

«سالي ديگر»: امسال با تأخير زياد، تصميم گرفتم دو جايزة ويژة هيأت داوران اهدا كنم؛ چون خيلي از خواننده‌ها به‌درستي مي‌گفتند چرا «سالي ديگر» مايك لي در فهرست بهترين‌هاي سال نيست. جواب من هم اين است كه چون هنوز اكران نشده. اما چرا بايد به اين تشريفات پاي‌بند باشيم؟ من عاشق اين فيلم هستم.

تام و گري(جيم برادبنت و روت شين) زن و شوهري هستند كه سال‌هاي زيادي از ازدواج‌شان مي‌گذرد و به نظر مي‌رسد در زندگي مشترك‌شان، كاملاً با هم سازش دارند. آن‌ها باغ‌باني مي‌كنند، كار مي‌كنند، از دوستان‌شان پذيرايي مي‌كنند، اميدوارند كه پسرشان با دختر مناسبي آشنا بشود و عاشق هم هستند. معتقدم لذت ثابت و تام ‌و تمامي كه اين دو از مصاحبت هم مي‌برند، هسته‌اي در فيلم ايجاد كرده كه كاراكترها حول آن بچرخند. به شكلي خارق‌العاده، پسر سي‌ساله‌شان عاشق آ‌نها است و خوش‌بخت است، و هيچ «مسأله‌»‌اي ندارند.

مشكل آن‌ها سالي(لزلي منويل) بيچاره است كه متوجه مي‌شود از خودش خانه‌ و سرپناهي ندارد. همان طور كه فيلم لي طي بهار، تابستان، پاييز و زمستان پيش مي‌رود، زندگي افرادي كه با تام و گري(بله، آن‌ها هم به اسم‌شان مي‌خندند) در تماس‌اند هم به تصوير كشيده مي‌شود. اين دو توجه ويژه‌اي به ماري دارند؛ كه مجرد، تنها و الكلي است و دارد روز‌به‌روز پيرتر مي‌شود. تام بعد از يك ملاقات غمگين‌كنندة تكراري با او مي‌گويد: «چه بد!» و اين همة آن چيزي‌ست كه بايد بگويد.

اين آدم‌ها ما نيستيم، ولي با اين وجود مي‌شناسيم‌شان. آن‌ها به مراسم تشييع‌ جنازة خواهر زن تام مي‌روند؛ ما هرگز در تشييع‌ جنازه‌اي كه دقيقاً مثل آن باشد نبوده‌ايم. اما در عين حال مثل تشييع ‌جنازه‌هاي ديگر به نظر مي‌رسد: كشيش در مراسم نيست، مرده‌ شورها كارشان را بلد هستند، پدر خارج از شهر است، پسر خشمگين است، چندتا همسايه هستند كه متوفي را خوب نمي‌شناسند و اعضاي درجه‌يك خانواده هم حضور دارند.

ويژگي فيلم، نكاتي‌ست كه لي در نمايش پريشاني اجتماعي، كاري كه در آن متخصص است، بيان مي‌كند. روش‌هايي كه انسان‌ها بدون اين‌كه بخواهند، اضطراب خود را بروز مي‌دهند.

ده فيلم بعد: «همة چيزهاي خوب»(آندرو جركي)، «كارلوس»(اليويه آساياس)، «كلويي»(آتوم اگويان)، «گرينبرگ»(نوآ بومباك)، «آخرت»(كلينت ايستوود)، «هيولاها»(گرت ادوارد)، «هرگز نگذار بروم»(مارك رومانك)، «سوراخ خرگوش»(جان كمرون ميچل)، «سكرتريات»(رندال والاس) و «مرد مجرد»(برايان كوپلمن، ديويد لوين).

سينما و تلويزيون تبيان


مترجم: هومن داوودي/ سينما نگار

شوخی عجیب با کمدین جوان

شوخی عجیب با کمدین جوان

شوخی عجیب با کمدین جوان
تن تن از کتاب تا تئاتر

تن تن از کتاب تا تئاتر

تن تن از کتاب تا تئاتر
تصویر پدر در تلویزیون

تصویر پدر در تلویزیون

تصویر پدر در تلویزیون
زمينگيري غيرارادي

زمينگيري غيرارادي

زمينگيري غيرارادي
UserName
عضویت در خبرنامه