• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 5111
  • شنبه 1388/7/18
  • تاريخ :

آخرین سفر

بنزین

جبار، در حالی که گالن های خالی را کنار جاده مرتب می کرد، با لهجه غلیظی گفت: «این دفعه، دیگر آخرین  دفعه ام است!»

گل نسا، که کودک خردسالش را زیر چادر چیت گل دارش در بغل گرفته بود، گفت: «آن دفعه هم همین را گفتی. اما وقتی پایت می رسد آن طرف مرز و پول بنزین ها زیر دندانت مزه می دهد، همه چیز را فراموش می کنی.»

جبار، کمر راست کرد و در حالی که با گوشه دستار سفیدش عرق پیشانی اش را پاک می کرد، با کمی خشم گفت: «ها! می گویی چه بکنم  دست روی دست بگذارم تا همه مان از گرسنگی تلف شویم  مگر در روستا کاری مانده که بتوانم انجام بدهم. نمی بینی خشکسالی بیداد می کند؟»

گل نسا با اشتیاق گفت: «چرا نمی رویم زاهدان پیش برادرم  آنجا حتماً می تواند در کارخانه کاری برایت دست و پا کند.»

جبار چهره آفتاب سوخته اش را در هم کشید و گفت: «تو هم که همه اش همین را می گویی. خوب بالاخره رفتن و ماندن در زاهدان پول می خواهد یا نه  بالاخره باید یک پولی پس انداز داشته باشیم یا نه؟»

گل نسا زیر آفتاب داغ، کنار جاده نشست و یا افسوس گفت: «آخر پس کی این پول جور می شود  به خدا هر دفعه که بنزین و گازوئیل می بری آن طرف مرز بفروشی، تا بروی و برگردی، من جان به لب می شوم.»

 صورت آفتاب سوخته اش در هاله ای از اندوه فرو رفته بود. جبار گفت:  «مگر چاره ای غیر از این هست؟ بیشتر مردم دارند همین کار را می کنند. یک گالن 20لیتری بنزین را آن طرف مرز می توانیم 10 هزار تومان بفروشیم. کدام شغل دیگری هست که این قدر سود داشته باشد؟»

گل نسا پوزخندی زد و در حالی که مگسی را از روی صورت کودکش دور می کرد، با تمسخر، گفت: «شغل؟! این همه شد شغل  به این کار می گویند قاچاق. دزدکی بنزین و گازوئیل را می بری آن طرف می فروشی. خودت هم می دانی که اگر گیر بیفتی، دیگر خلاصی نداری. ترس و لرزش هم که آدم را  می کشد و زنده می کند. ترسش حتی از درد مردن آن یکی بچه مان هم تلخ تر است.»

جبارگفت: «همین است که هست خودم هم خسته شده ام. ولی کو چاره » و کنار گالن ها نشست و دستانش را دور زانوهایش انداخت و متفکرانه به دور دست خیره ماند. پسری که درون وانت باری، که نزدیک آنها کنار جاده پارک شده بود، نشسته بود، سرش را از ماشین بیرون آورد و با صدای بلند گفت: «پس چرا امروز  هیچ ماشینی این طرف ها پیدایش نیست.»

موهایش را از ته تراشیده بودند. صورت گرد و تیره ای داشت و چشمان درشت و سیاهش، زیر  آفتاب می درخشید. جبار با گوشه دستار، عرق پشت گردنش را خشک کرد و گفت: «پیدایشان می شود! صبر داشته باش.»

گل نسا، با حسرت، نگاهی به پسرش انداخت و حسرت زده زیر لب گفت: این بچه آینده می خواهد. هنوز نه سالش تمام نشده. اما از همین حالا افتاده توی این کار، یعنی تو فکر می کنی وقتی خداداد هم بزرگ شد مثل تو می شود؟»

جبار با لحنی قاطع گفت:

«نه! امکان ندارد! می گذارم درس بخواند، برای خودش در این مملکت کسی بشود. حتی آرزوها برایش دارم. نمی گذارم مثل من یک آدم ناحسابی بشود.»

گل نسا با ترحم به چهره تکیده و آفتاب سوخته شوهرش نگاه کرد و گفت: من این دفعه خیلی دلم شور می زند! تو هم شنیده ای که بگیر و ببند زیاد شده،  می گویند سر مرزها حسابی مامور گذاشته اند. بدجوری دارند جلوی قاچاق بنزین را می گیرند.»

جبار لبخند تلخی زد و گفت: «هر روز حدود پنج میلیون لیتر سوخت از این کشور به کشورهای همسایه قاچاق می شود. می دانی یعنی چقدر؟ فکر می کنی بتوانند جلو این کار را بگیرند؟!»

گل نسا گفت: «ها! می توانند. برادرم می گفت کلی قانون جدید درست کرده اند. این دفعه دیگر دارند سفت و سخت می گیرند.»

جبار متفکرانه گفت: «این قدر نفوس بد نزن زن! گفتم که این دیگر سفر آخر است. بعدش جور و پلاسمان را جمع می کنیم و می رویم زاهدان.»

خداداد از درون ماشین فریاد زد: «یک ماشین دارد می آید. یک کامیون بزرگ.»

جبار از جا پرید و در حالی که یکی از گالن ها را برداشته بود، رفت و کنار جاده ایستاد کامیون با دیدن آنها، سرعتش را کم کرد و متوقف شد. راننده که مرد نسبتاً چاقی بود، سرش را از پنجره بیرون آورد و با جبار خوش وبشی  کرد و پرسید: «بنزین می خرید؟»

جبار، سری تکان داد و گفت: «ها! چقدر داری؟»

راننده گفت: «چند گالنی می شود. چند روز است که در راهم. از مشهد بار آورده ام زاهدان خالی کنم. چند گالن بنزین هم آورده ام بفروشم. از پمپ بنزین های سر راه گالن ها را پرکرده ام. فقط زود باش معامله را تمام کن تا کسی پیدایش نشده دلم نمی خواهد گیر بیفتیم. حوصله دردسر ندارم.

جبار و راننده مشغول چانه زنی شدند و سرانجام بر سر قیمت توافق کردند. راننده، گالن های بنزین را که بین بارها پنهان کرده بود تحویل جبار داد. پولش را گرفت و سوار کامیون شد و اندکی بعد در جاده ناپدید شد. جبار گالن ها را با کمک زن و پسرش، عرق ریزان  و  با زحمت پشت وانت جا داد. در کارش عجله داشت و ترس ناشناسی در وجودش ریخته بود. وقتی سوار ماشین شدند و در جاده ای که به طرف مرز می رفت، به راه افتادند، جبار نگاهی به گل نسا، که کنار نشسته بود، انداخت و در حالی که سعی می کرد خودش را خونسرد نشان بدهد، با خنده ای ساختگی گفت: «قیافه اش را ببین! چقدر ترسیده! به من اعتماد داشته باش زن! فکر می کنی چرا شما را با خودم می آورم. ها؟ وقتی زن و بچه همراه آدم باشد، کسی به آدم شک نمی کند خیالت تخت باشد!»

و به روی خداداد خندید. خداداد هم خندید و نوار را درون پخش ماشین گذاشت. موسیقی افغانی فضای ماشین را پر کرد. بعد از طی مسیری کوتاه گل نسا متوجه شد که شوهرش با نگرانی از آینه به پشت سرش نگاه می کند. سرش را برگرداند و به عقب نگاه کرد. یک موتور که در فاصله ای نه چندان دور پشت سرشان بود، برای آنها چراغ می زند. گل نسا با وحشت گفت: «وای! خدایا! دنبالمان کرده اند. دیدی چه خاکی بر سرمان شد.»

جبار که عرق روی پیشانی اش نشسته بود، گفت: «آرام باش زن! چرا کولی بازی در می آوری؟»

خداداد که با ترس به عقب نگاه می کرد، گفت: «دارد به ما نزدیک می شود همین طور چراغ می زند.»

جبار، پایش را محکم روی گاز فشار داد و در حالی که دنده را عوض می کرد: «نمی تواند به ما برسد!»

جاده در دل بیابان پیش می رفت. جبار، با تمام سرعت می راند و موتور از پشت برایش چراغ می زد. سرپیچ جاده جبار مجبور شد ترمز بگیرد. با گرفتن ترمز، ناگهان جرقه ای از پشت ماشین از زیر لاستیک ها بیرون زد. در کمتر از یک لحظه، صدای مهیبی برخاست و شعله های آتش ناگهان همه جا را فرا گرفت و وانت مثل یک پر سبک به هوا رفت...

دقایقی بعد، در حالی که موتور سوار جوان به تکه های آهن پاره ماشین که در آتش می سوخت نگاه می کرد، با افسوس و ناراحتی به رانندگانی که با دیدن حادثه، کنار جاده توقف کرده بودند، می گفت: «دیدم، یک چیزی دارد از پشت وانت می ریزد روی آسفالت، حدس زدم که بنزین است. حتماً در یکی از گالن ها را محکم نبسته بود. چراغ زدم که بایستد تا به او بگویم، چون خطرناک بود. اما او سرعتش را زیادتر کرد، تا اینکه یک دفعه این اتفاق افتاد...»

یک لنگه کفش خداداد در فاصله ای دور از ماشین روی خاک گرم و تفتیده افتاده بود، خورشید آرام آرام پشت کوه ها غروب می کرد...

یاسمن قاضی

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

 

********************************

 

مطالب مرتبط

امانتی به دزد

فرار از طوفان

رزمنده ی فداکار

چشم های سفید بی‏بی روشن

کوهنورد

مثل خُمره!

سفر به سرزمین آرزوها

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
امانتی به دزد

امانتی به دزد

مردی، هنگام سحر از خانهاش بیرون آمد تا به حمام برود. هوا هنوز روشن نشده بود و چشم مرد، به خوبی نمیدید مرد در بین راه، به دوستش برخورد. بعد از سلام و احوالپرسی، به او گفت: «ای برادر، اگر کاری نداری، بیا تا با هم به حمام برویم.»
فرار از طوفان

فرار از طوفان

باد و طوفان در میان صخرهها میپیچید. هوای كوههای سر به فلك كشیدهی كردستان سرد و یخ زده بود. باد زوزه میكشید و دانههای ریز برف را به این سو و آن سو میبرد. دشمن، چند اسیر ایرانی را با خود میبرد.
چشم های سفید بی‏بی روشن

چشم های سفید بی‏بی روشن

بی‏بی روشن عصای سفیدش را برداشت و یواش یواش آمد توی ایوان و نشست روی صندلی‏اش. دلش می خواست بداند الان هوا ابری است با اینکه خورشید آمده و آفتاب را پهن کرده وسط حیاط کوچک خانه‏اش؟ عصای سفیدش را این طرف و آن طرف تکان داد اما انگار گربه‏ی پشمالویش توی ایوان
UserName