• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 7651
  • پنج شنبه 1388/7/16
  • تاريخ :

کلاغ زاغی
کلاغ زاغی

یکی بود، یکی نبود. کلاغ زاغی یک صابون درسته را خورده بود. برای همین هم وقتی خواست قارقار کند، یک عالمه حباب صابون از دهانش بیرون آمد. کلاغ زاغی زودی دهانش را بست و دیگر قارقار نکرد. درست همان موقع سنجاب پیش او آمد و گفت: «عجله کن! مهمانی شروع شده!» کلاغ زاغی تازه یادش افتاد که امروز به مهمانی دعوت است. اما با دهان پر از حباب صابون که نمی‏توانست به مهمانی برود! برای همین هم چیزی نگفت.

سنجاب با تعجب به او نگاه کرد و گفت: «زاغی جان! نشنیدی!؟ گفتم بیا مهمانی شروع شده!» اما کلاغ زاغی باز هم چیزی نگفت و همین‏طور به سنجاب نگاه کرد. سنجاب که حوصله‏اش سر رفته بود گفت: «زاغی جان! با من شوخی می‏کنی؟» زاغی دهانش را باز کرد که بگوید چه بلایی به سرش آمده... که دوباره حباب‏های صابون از دهانش بیرون آمدند. سنجاب آنقدر خندید! آنقدر خندید که دلش درد گرفت. کلاغ زاغی قارقار کرد و گفت: «چرا می‏خندی؟» حباب‏های صابون توی هوا می‏چرخیدند و سنجاب یکی یکی آنها را با دست می‏ترکاند و می‏خندید.

زاغی گفت: «حالا فهمیدی چرا به مهمانی نمی‏آیم؟!» سنجاب گفت: «حالا که قارقارت پر از حباب‏های زیبا شده باید به مهمانی بیایی!» زاغی کمی فکر کرد و گفت: «می‏آیم اما اصلاً حرف نمی‏زنم!» سنجاب گفت: «باشد! قبول! تو بیا، حرف نزن!» کلاغ زاغی به همراه سنجاب به مهمانی رفت. هر کس با کلاغ زاغی سلام و علیک می‏کرد، او فقط سرش را تکان می‏داد. همه از این کار کلاغ تعجب کرده بودند.

ناگهان سنجاب گفت: «کلاغ زاغی امشب می‏خواهد برایمان آواز بخواند!» کلاغ زاغی دهانش را باز کرد که بگوید: «نه!» اما همین که دهانش را باز کرد، همه جا پر شد از حباب‏های زیبای صابون. مهمان‏ها با شادی شروع کردند به بازی کردن با حباب‏ها و خندیدن! این‏طوری شد که کلاغ زاغی زد زیر آواز و قار قار پر حبابی را خواند.

آن شب آنقدر به همه خوش گذشت، آنقدر همه خندیدند و آنقدرکلاغ زاغی آواز خواند که همه تصمیم گرفتند برای هر مهمانی، اول یک قالب صابون به کلاغ زاغی بدهند و بعد مهمانی را شروع کنند!

کلاغ زاغی

دوست خردسالان

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

 

**********************************

 

مطالب مرتبط

بابایی مثل شیشه

سنگر چوبی

روباه مکار و بز کوهی

عسل و کیک وانیلی

شکارچی های ترسو

 زبان حبابی

دارا و ندار

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
بابایی مثل شیشه

بابایی مثل شیشه

امروز معلممان درباره مادر حرف می‏زد. می‏گفت: مادر مثل خورشید است. هوا خیلی گرم بود. کولر هم خراب شده بود. باید منتظر می‏ماندیم تا بابا بیاید. مادرم می‏گفت: از گرما هلاک شدیم. بابای بیچاره‏ات حالا توی این گرما چه کار می‏کند؟ گفتم: چه کار می‏کند؟
سنگر چوبی1

سنگر چوبی1

زهرا کوچولو، یک جوجه داشت. یک جوجهی خیلی کوچولو، گرد و تپلو. جوجه کوچولوی زهرا، بال و پر سیاهای داشت. چشمهای ریز، صورت ناز و ماهی داشت.
روباه مکار و بز کوهی

روباه مکار و بز کوهی

روزی و روزگاری روباه بسیار حیله‏گری زندگی می‏کرد که همیشه دوست داشت به دردسر بیفتد تا بتواند با کمک هوش خود و نیرنگ برای آن راه حلی پیدا کند. یک روز روباه در حال عبور از جنگل، به درون چاهی افتاد، اما هر چه تلاش کرد نتوانست از چاه بیرون بیاید.
UserName