راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • الاغ باسواد تیمور لنگ
    الاغ باسواد تیمور لنگ
    روزی تیمور لنگ پادشاه وقت، از زبل خان دعوت کرد که برای دیدار از اصطبل دربار به قصر برود. زبل خان هم با دل و جان دعوت امیر را پذیرفت و همراه او وارد اصطبل شد. زبل خان که از علاقه شدید تیمور لنگ به حیواناتش خبر داشت،
  • بهایی سنگین
    بهایی سنگین
    روزی ساده دلی در کمال خستگی و گرسنگی از بیابانی می‏گذشت که ناگهان چشمش به بره تپل و سفیدی افتاد. حیوان زبان بسته که گویی از گله جدا افتاده بود، حیران و سرگردان بع بع کنان به هر طرف می‏گشت.
  • کدخدا و دوستش
    کدخدا و دوستش
    شخصي كه سابقه دوستي باکدخدای ده را داشت روزي مقداري گندم به آسياب برد،چون آرد نمود بر الاغ خود نمود و چون نزديك منزل کدخدا رسيد اتفاقا خرش لنگ شد و به زمين افتاد آن شخص با سابقه دوستي كه با کدخدا داشت کدخدا را صدا زد و درخواست نمود تا الاغش را به او بدهد
  • تعداد بازديد :
  • 1595
  • شنبه 29/12/1388
  • تاريخ :

ماجراهای زبل خان(طنز)
ماجراهای زبل خان(طنز)
کره زمین

تعادل کره زمین

روزی یک نفر از زبل خان سوال کرد: «آیا می‏دانی چرا آدم‏هایی که در کوچه و خیابان حرکت می‏کنند، همه از یک جهت نمی‏روند؟ نیمی از یک سو و نیم دیگر از سوی مقابل می‏روند؟»

زبل خان دستی به سر کشید و گفت: «خب روشن است. اگر همه آدم‏ها از یک سو بروند، آن سمت کره زمین سنگین‏تر از سمت دیگر می‏شود و تعادل کره زمین به هم می‏خورد و همه نابود می‏شوند!»

 

رعیت مهم‏تر است

از زبل خان پرسیدند: «به نظر تو آیا ارباب مهم‏تر از رعیت است؟»

زبل خان فکری کرد و گفت: «به نظر من رعیت مهم‏تر است.»

پرسیدند: «چرا؟»

زبل خان جواب داد: «چون اگر رعیت نباشد تا زحمت بکشد و کار کند، ارباب از بی‏غذایی می‏میرد!»

گاو

جیره یک ماه را طلب دارد

زبل خان گاوی داشت که هر روز لاغرتر و رنجورتر می‏شد. یکی از همسایه‏ها به زبل خان گفت: «مگر تو به این حیوان کاه و یونجه نمی‏دهی، که به این روز افتاده است؟»

زبل خان گفت: «قسم می‏خورم سهمیه او روزانه دو من کاه و یونجه است.»

مرد همسایه پرسید: «پس به چه دلیل حیوان به این روز افتاده است؟»

زبل خان گفت: «چون یک ماه جیره‏اش را طلب دارد!»

 

صاحب بقچه

روزی زبل خان سوار بر اسبش، از جاده‏ای می‏گذشت که ناگهان چشمش به بقچه‏ای خورد، که کنار جاده افتاده بود. او از اسبش پیاده شد و بقچه را برداشت و آن را باز کرد. یک دست کت و شلوار گران قیمت در داخل بقچه بود.

زبل خان در حالی که داخل جیب‏های لباس را می‏گشت، با خود گفت: «خدا را شکر! من هم بالاخره می‏توانم یک دست لباس حسابی بپوشم.»

اما ناگهان در یکی از جیب‏ها دستش به آینه‏ای خورد و در آن نگاه کرد. تا چشمش به تصویر خودش در داخل آینه افتاد، از ترس اینکه با صاحب بقچه رو به رو شده است، فوراً لباس‏ها را زمین گذاشت و به تصویر داخل آینه گفت: « معذرت می‏خواهم آقا! نمی‏دانستم این لباس‏ها متعلق به شماست؛ و گرنه به آنها دست نمی‏زدم.»

مینو خرازی

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

ماجراهای زبل خان(طنز)

مطالب مرتبط

الاغ باسواد تیمور لنگ

بهایی سنگین

کدخدا و دوستش

آدم خیر خواه

بار خر روی دوش قاطر

کلاغ و کوزه

دزد پنبه

شاه قلی و مجلس سخنرانی

درس خوب

ارسال به