راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • قاصدک پیشم بمان
    قاصدک پیشم بمان
    خانه می‏سازم برای شاپره وقتی از تنهایی و دلواپسی قصه‏ می‏گویم به گوش پنجره وقتی از شادی نمی‏بینم نشان قاصدک پیشم بمان مثل امشب با صدای رعد و برق آسمان وقتی که غوغا می‏کند
  • انوشیروان و معلم او
    انوشیروان و معلم او
    انوشیروان پادشاه ساسانی معلمی داشت که در ایام کودکی او را تعلیم می داد. یک روز معلم او را بدون تقصیر تنبیه نمود. انوشیروان از این عمل سخت خشمگین شد و موضوع را همچنان در خاطر خود نگاه داشت تا وقتی به مرتبه سلطنت رسید.
  • اگر آن طوطی بود،دیگر معما نمی‏شد
    اگر آن طوطی بود،دیگر معما نمی‏شد
    زبل خان و دوستانش دور هم نشسته بودند و برای سرگرمی، هر کدام معمایی می‏گفتند. وقتی نوبت به زبل خان رسید، همه سراپا به گوش بودند، تا معمای او را بشنوند. زبل خان گفت: «اگر توانستید بگویید، پرنده‏ای که سبز است و مثل آدم صحبت می‏کند و روی شاخه‏ درخت می‏نشیند
  • تعداد بازديد :
  • 862
  • چهارشنبه 26/12/1388
  • تاريخ :

خلیفه نشدن بهلول

خلیفه نشدن بهلول

هارون الرّشید از بهلول پرسید:

دوست داری خلیفه باشی؟

گفت: نه

گفت: چرا؟

گفت: از آن رو که من به چشم خود تا به حال مرگ سه خلیفه را دیده‏ام ولی تو که خلیفه‏ای مرگ دو بهلول را ندیده‏ای.

شکر خدا

روزی منصور خلیفه به یکی از مردان شام گفت: «چرا شکر خدا را به جای نمی‏آوری؟»

مرد با تعجّب گفت: «شکر از برای چه؟»

خلیفه گفت: «از زمانی که من بر شما حاکم شده‏ام، طاعون از میان شما رفته است.»

مرد عرب گفت: «خداوند متعال از آن عادل‏تر است که دو بلا را هم زمان  بر مردم شام نازل کند.»

منصور خلیفه از این سخن مرد سخت خجل شد و کینه او را به دل گرفت تا زمانی که او را بهانه‏ای بکشت.

دوستی بهلول

روزی هارون‏الرّشید از بهلول پرسید: «دوست‏ترین مردم نزد تو چه کسی است؟»

بهلول پاسخ داد: «همان کسی که شکم مرا سیر کند!»

هارون گفت: «اگر من شکم تو را سیر کنم، مرا دوستی داری؟»

پاسخ داد: «دوستی به نسیه نمی‏شود!»

وزیر خارجه انگلستان در نزد بیسمارک

وزیر خارجه وقت انگلستان به آلمان رفته بود. روزی بیسمارک صدر اعظم آلمان او را به منزلش دعوت کرد از هر دری و در هر بابی با یکدیگر سخن گفتند:

از جمله وزیر خارجه انگلیس از بیسمارک پرسید: شما با آدم‏های مزاحم که بی‏جهت وقت شما را با حرف‏های بیهوده تلف می‏کنند چه می‏کنید؟

بیسمارک گفت: قبلاً به پیش خدمتم دستور داده‏ام که در این قبیل موارد بیاید و بگوید امپراطور شما را فوری احضار کرده‏اند.

هنوز حرف در دهان بیسمارک بود که پیش خدمت داخل شد و گفت: قربان امپراطور جناب عالی را خواسته‏اند.

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

مطالب مرتبط

بهلول و طعام خلیفه

انوشیروان و معلم او

اگر آن طوطی بود،دیگر معما نمی‏شد

نفرین مادر(طنز)

 موی بلند خوشم نمیآید (طنز)

و حالا لقمان خیاط می شود

 

ارسال به