راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • با کلاه یا بی کلاه؟
    با کلاه یا بی کلاه؟
    در جنگلی که نه خیلی دور بود و نه خیلی نزدیک، خرسی زندگی می‏کرد. این خرس یک کلاه قشنگ داشت. به همین خاطر به او خرس با کلاه می‏گفتند.
  • پرواز پرستو
    پرواز پرستو
    در یک روز ابری هوا نه سرد بود و نه گرم. پرستوی زیبایی برای گرفتن چند تا سنجاقک از لانه‏اش بیرون آمد و به آسمان پرواز کرد. و به این طرف و آن طرف چرخ می‏زد تا شاید برای خوردن چیزی گیرش بیاید. ناگهان آسمان غرش کرد. پرستو ترسید. از همان بالا چرخ‏زنان دور خودش
  • وقتی بابا گم شد
    وقتی بابا گم شد
    به بازار میوه رسیدیم. خیالم از دست بابا راحت بود. سفت و محکم دستم را گرفته بود. آخر دستش که شل می‏شود می‏ترسم.
  • تعداد بازديد :
  • 2804
  • سه شنبه 23/4/1388
  • تاريخ :

پسرک تنها در اتوبوس
اتوبوس

اتوبوس که می‏رسد، من و جواد می‏پریم بالا و می‏نشینیم روی صندلی. پنجره را باز می‏کنم. هوا خیلی گرم است و ما هم گرسنه هستیم. جواد می‏گوید: «مسعود، صندلی جلویی را نگاه کن!»

نگاه که می‏کنم، پسر بچه‏ای حدود چهار- پنج ساله را می‏بینم که در حال گاز زدن سیب است. می‏گویم: «خب، که چی؟!»

می‏گوید: «آخر با نیم وجب قدش، تنهایی سوار اتوبوس شده!»

تازه می فهمم. خودم هم تعجب می‏کنم و می‏گویم: «می‏خواهی ازش بپرسیم با کی آمده است؟»

جواد می‏گوید: «بپرس، ولی خیلی هم هنر نکرده است.»

شانه پسرک را تکان می‏‏دهم بر می‏گردد طرفم. می‏گویم: «با چه کسی آمده‏ای؟»

با تعجب نگاهمان می‏کند و زود سرش را برمی‏گرداند و آشغال سیبش را از پنجره بیرون می‏اندازد و من همچنان در فکر هستم که جواد تکانم می‏دهد و می‏گوید: «پیاده شویم؛ رسیدیم!»

به خودم می‏آیم و می‏گویم: «من پیاده نمی‏شوم، می‏خواهم بفهمم، این پسره کارش به کجا کشیده می‏شود.»

با مسخرگی می‏گوید: «آخ! دوباره حس فضولی‏اش گل کرد! من رفتم خداحافظ

و از اتوبوس می‏پرد پایین، اتوبوس که راه می‏افتد، چشم می‏‏دوزم به پسرک. با خودم می‏گویم: «حتما داشته جلوی خانه‏شان بازی می‏کرده و اتوبوس را دیده و گفته، بروم بالا یک کمی سواری بخورم، آری حتماً همین طور است. حالا چطوری به خانه‏شان بر می‏گردد؟ حتماً پدر و مادرش دارند دربه در دنبالش می‏گردند.

فکر و خیال‏های مختلفی توی ذهنم وول می‏خورند. خیلی هم گرسنه‏ام، ولی خوشحالم از اینکه همراه جواد پیاده نشده‏ام و می‏توانم سر از این کار در بیاورم.

پسرک

آخر خط به راننده می‏گویم که یک بچه تنهایی سوار شده و بعد با راننده بر می‏گردیم و در هر ایستگاه از پسرک می‏پرسیم که آیا خانه‏تان در آن ایستگاه هست یا نه و او حتماً یکی از آن ایستگاه‏ها پیاده می‏شود و پدر و مادرش به طرفش می‏آیند.» توی همین فکرها هستم که راننده داد می‏زند: «آخر خطه پیاده شوید.»

همه یکی یکی پیاده می‏شوند. همان‏طور که انتظار داشتم، پسرک پیاده نمی‏شود. می‏روم جلو تا موضوع را به راننده بگویم. اما راننده بر می‏گردد و رو به پسرک می‏گوید: «خسته نشدی دایی جان؟ خوش گذشت؟!»

چشمانم از تعجب گرد می‏شود: «پس راننده دایی‏اش است؟» راننده که متوجه من شده است، می‏گوید آقا پسر زود پیاده شو کار داریم. بلیت را می‏دهم و پیاده می‏شوم. اتوبوس به راه می‏افتد تا فلکه را دور بزند.

 من هم که می‏بینم  کنجکاوی‏ام، خیلی کار دستم داده است، می‏روم آن طرف خیابان و با شکم گرسنه منتظر می‏مانم تا با همان اتوبوس به خانه برگردم.

 

محدثه رضایی

تنظیم: بخش کودک و نوجوان

**************************************

مطالب مرتبط

با کلاه یا بی کلاه؟

پرواز پرستو

وقتی بابا گم شد

گاو حسن

دختر فراموشکار

ماشین دودی

غصه ی پروانه کاغذی

ارسال به