آیت الله سعیدی به تمام پرسش هایم با حوصله زیاد و موشکافی پاسخ می داد. با گذشت زمان بحث ها گرایش سیاسی به خود گرفت و رفته رفته پررنگ تر شد. حاج آقا سعیدی متوجه علاقه و توجه من به فعالیت های سیاسی شد، و کم کم با تبیین شرایط سیاسی روز مرا برای ورود به این عر

چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۹ - ۰۰:۰۰
خاطرات خواندنی مرضیه دباغ از آیت الله سعیدی
روايت مرضيه دباغ از شهيد آيت الله سعيدي آيت الله سعيدي به تمام پرسش هايم با حوصله زياد و موشکافي پاسخ مي داد. با گذشت زمان بحث ها گرايش سياسي به خود گرفت و رفته رفته پررنگ تر شد. حاج آقا سعيدي متوجه علاقه و توجه من به فعاليت هاي سياسي شد، و کم کم با تبيين شرايط سياسي روز مرا براي ورود به اين عرصه تشويق کرد بعد از آن ديدار سرنوشت ساز (اولين ديدار خانم مرضيه حديدچي با حضرت امام در قم)، آتشي در جانم شعله ور شد و آرام و قرار از من ربود. بعد از آن ديدار سرنوشت ساز (اولين ديدار خانم مرضيه حديدچي با حضرت امام در قم)، آتشي در جانم شعله ور شد و آرام و قرار از من ربود. از آن به بعد زندگي ام غير معمول شد، دلم مي خواست کاري بکنم؛ اما چه کاري؟ حيران بودم، سرگشته سرگشته. سه چهار ماهي وضع به همين منوال بود تا کارم به بيمارستان کشيد، بستري شدم. در مدت بيماري و نقاهت دائم از حاج آقا خواهش و تمنّا مي کردم که خانه و اسباب و اثاثيه را بفروشد تا به قم برويم، شايد که توفيق خدمت و کلفتي آقا را پيدا کنم، و بدين گونه با ديدار هر روزه اش دردها و آلامم را التيام بخشم. بيماري ام شدت يافت و بيش از چهل روز در اغما بودم ... ● گريه حضرت زهرا (س) پس از بهبود دريافتم که چه پيش آمده، و از دنيايي به دنياي ديگر برگشته ام. پس از چهار سال از آن ديدار روحاني مي کوشيدم، همسرم را راضي کنم تا هر از چند گاهي به قم برويم؛ و از طريق دوستان و ياران امام اطلاعاتي از معظم له که اکنون در تبعيد به سر مي بردند، به دست آوريم؛ تا بتوانيم خود را در فضاي انديشه و برنامه هاي ايشان قرار دهيم. از جمله کساني که به ديدارشان مي رفتيم آقايان مرحوم رباني شيرازي، شهيد محمد منتظري و موسوي اردبيلي بودند. خداوند توفيق دهد چند بار هم به حضور حضرت علامه طباطبايي (رضي الله عنه) برسيم. اين ديدارها و ملاقات ها فرصت مناسبي براي ارائه پرسش هاي متفاوت و دريافت پاسخ هاي بيشتر در آن شرايط و زمانه بود. به جز اين ملاقات ها، من در جلسات سخنراني، وعظ و روضه نيز شرکت مي کردم. سرانجام روزي شوهرم آمد و گفت: « مرضيه! از قم براي مسجد محله پيش نمازي آمده که از شاگردان آقاست، اگر مايل هستي نزد او برويم و خواهش کنيم تا تو درس هايت را در محضر او ادامه دهي.» بهترين پيشنهادي بود که مي شنيدم. مجالست با شاگرد حضرت امام خواسته قلبي ام بود. در اولين فرصت، به ديدار آيت الله سعيدي ، امام جماعت جديد مسجد ، رفتم و پس از معرفي خود، از ايشان خواستم که اجازه دهد در محضرش تلمذ کنم. پس از تأکيد و اصرار، رضايتش را براي يکي دو ساعت تدريس در روز کسب کردم. تحصيل و يادگيري مباحث درس شرح لمعه و مکاسب بهانه اي شد تا من، پرسش هايم را پيرامون مسائل جاري طرح، و ايراد شک و ترديد کنم. آيت الله سعيدي به تمام پرسش هايم با حوصله زياد و موشکافي پاسخ مي داد. با گذشت زمان بحث ها گرايش سياسي به خود گرفت و رفته رفته پررنگ تر شد. حاج آقا سعيدي متوجه علاقه و توجه من به فعاليت هاي سياسي شد، و کم کم با تبيين شرايط سياسي روز مرا براي ورود به اين عرصه تشويق کرد. پرسش هاي سياسي مرا گاهي خود پاسخ مي گفت و گاه به طور مکتوب از حضرت امام پاسخش را مي طلبيد و کسب تکليف مي کرد. به عنوان مثال به ياد دارم که از او درباره رانندگي زنان سؤال کردم و گفتم که مايلم براي سرعت بخشيدن به بعضي کارها و فعاليت هاي سياسي رانندگي کنم، خوب در شرايط و مقتضيات سياسي و اجتماعي و فرهنگي آن زمان حکم و نظر امام (ره) بر ممنوعيت بود. شهيد سعيدي نامه اي براي امام نوشت که چنين شخصي با چنين مختصات و ويژگي هايي، مي خواهد رانندگي بياموزد. حضرت امام پاسخ فرموده بودند که در اين مسأله به ساير مراجع رجوع کنند. آيت الله سعيدي از ۱۳۴۶ با طرح مسائل سياسي جامعه و انقلاب و مبارزه و هشدار نسبت به تهديدات و فشارهاي ساواک بر مبارزان و نيز پس از چند بار امتحان مرا مستقيماً به عرصه مبارزه کشاندند. روزي شهيد سعيدي از شانزده خانمي که شاگردش بودند، خواست به مناسبت ولادت حضرت زهرا (س) مقاله اي بنويسند. من نيز چهار صفحه راجع به «گريه حضرت زهرا (س)» نوشتم که در آن به فلسفه گريه حضرت پرداختم، و در آن تأکيد کردم که گريه خانم؛ با آن شخصيت شان که قطب عالم امکان هستند بي شک تنها به خاطر از دست دادن پدر بزرگوارشان نبوده است؛ بلکه حضرت زهرا (س) از گريه به عنوان حربه اي براي نشان دادن چهره واقعي حکومت و خيانت ها و ظلم هاي آن استفاده و تبليغ مي کردند. اين خطاست که فکر کنيم گريه حضرت به خاطر «فدک» و مال دنيا بوده است، چرا که وجود مقدس و مبارک ايشان معصوم بوده، ترک اولي نمي کرده اند . اشتباه است که بينديشيم ناله هاي حضرت براي رحلت پيغمبر اکرم (ص) بوده است، چرا که فاطمه (س) در برابر مشيت و حکم الهي خاضع و تسليم بوده اند. در فضاي سياسي و جامعه اي که حضرت ايشان نمي توانستند سخنراني و اعتراض کنند، قيام کنند و فرياد برکشند؛ افرادي را گرد خود جمع مي کردند و با گريه زبان حال مي گفته اند. در قسمتي از مقاله از «حسنين و زينبين» ياد کرده بودم. شهيد سعيدي روي اين دو عنوان انگشت گذاشت و گفت: «فکر نويي در پس اين عنوان مي بينم.» و علت آن را پرسيد، توضيح دادم که وقتي امام حسن (ع) و امام حسين (ع) مي شوند «حسنين» پس حضرت زينب (س) و حضرت ام کلثوم (س) هم مي شوند «زينبين». بيان کردم به همان ميزان که حضرت زينب (س) ايثار و فداکاري کردند، حضرت ام کلثوم (س) نيز در فداکاري و از خود گذشتگي سهم داشتند، ما بيشتر از زينب (س) ياد مي کنيم و خدمات ام کلثوم (س) را ناديده مي گيريم. شهيد سعيدي تمام مقاله ها را جمع کرد و خواند سپس مرا صدا زد و گفت: «خانم دباغ! بايد زير اين مقاله را امضا کنيد!» پرسيدم: «چرا حاج آقا؟» گفت: «اگر ما اين مقاله را بدون امضا چاپ کنيم ساواک نسبت به آن حساس مي شود. ما بايد مقاله اي با امضا و نام ارائه دهيم!» گفتم: «باشد، عيبي ندارد.» زير مقاله را امضا کردم. او نگاهي به من کرد و لبخندي زد. دريافتم که او با اين کار مي خواست مرا امتحان کند و بداند تا چه حد پاي کار مي ايستم. ● تجارت پر سود با گذشت زمان آيت الله سعيدي کارها و مأموريت هاي مختلفي به من و يکي ديگر از خانم هاي کلاس واگذار مي کرد. او فتواهاي حضرت امام (ره) را از نجف، در اختيار ما مي گذاشت؛ تا روي کاغذهاي کوچک بنويسيم و به نحوي مثلاً هنگام خريد از مغازه هاي مختلف آن را پخش کنيم. روزي شهيد سعيدي کتاب ولايت فقيه حضرت امام را که دست نويس بود به من داد و گفت: « اين کتاب را ببريد و از رويش بنويسيد، کپي هم بگذاريد تا چند نسخه شود، وقتي کامل شد؛ آن را بياوريد .» در روز، رونويسي کتاب برايم ممکن نبود، هنگام غروب به بچه ها غذا مي دادم که به درس هايشان مشغول شوند و کوچکترها را هم مي خواباندم و مشغول نوشتن مي شدم. اين سفارش در حدود دو هفته کامل شد. هنگامي که چند نسخه رونويسي شده کتاب را به شهيد سعيدي تحويل دادم او از کارم خيلي خوشش آمد و پس از آن کارهاي مهم تر و بيشتري به من محول کرد. براي برخي آموزش ها و تمرين ها، اردوهايي با ابتکار شهيد سعيدي شکل گرفت. من به راهنمايي او از ميان دختران جوان و زناني که توانايي کسب رضايت پدر و يا شوهرانشان را براي همکاري و شرکت در اردوها داشتند انتخاب مي کردم. اولين اردوي ما روزانه بود و پنج يا شش نفري را هم که من معرفي کرده بودم همگي آمدند. من بچه هاي بزرگم را به مادرم سپردم و کوچک ترها را با خود به اردو بردم. محل اردو باغ مصفّايي در مرد آباد کرج بود، که خود آقاي سعيدي هم آهنگي هايش را انجام مي داد، اين که باغ مال چه کسي بود، ما اطلاعي نداشتيم. خيابان هاي اصلي و فرعي زيادي را در کرج طي مي کرديم تا به آن برسيم. خانم ترک زباني به نام کمپاني براي ما نان و پنير و ميوه تهيه مي کرد. شهيد سعيدي براي اين که شناسايي نشود، شب ها بدون عبا و عمامه به ان جا مي آمد و به ما آموزش مي داد. اين اردوها در چند نوبت برگزار شد و در اردوي آخر تعداد شرکت کنندگان هجده نفر بود. تعدد و تراکم کارها و مأموريت ها آن قدر زياد شده بود که هيچ وقت و فرصتي برايم براي رسيدگي به امور خانه و فرزندام نمي گذاشت. روزي شوهرم به من گفت که راضي نيست به دنبال اين کارها بروم. مي گفت: «کارهايت زياد شده، و دير به خانه مي آيي؛ ممکن است خطري برايت پيش بيايد» و من پذيرفتم که ديگر نروم. فرداي آن روز شهيد سعيدي تماس گرفت تا به من مأموريتي محول کند. گفتم: همسرم راضي نيست که من دنبال اين کارها بروم. گفت: «به آقاي دباغ بگوييد امروز عصر به اين جا ]مسجد[ تشريف بياورند، با او کار دارم.» حاج آقا، آن روزها از طريق حق العمل کاري و خريد و فروش برنج و روغن و ... امرار معاش مي کرد، بعد از ظهر وقتي به منزل آمد موضوع را به او گفتم. عصر به اتفاق هم به مسجد رفتيم. پس از سلام و عليک و احوالپرسي متعارف، شهيد سعيدي گفت: «آقاي دباغ! چند نفرند که مي خواهند کاري تجاري کنند و مي خواهند شما با آن ها شريک شويد.» شوهرم گفت: «حاج آقا! من نه پول و سرمايه دارم، نه وقت؛ از تجارت هم سر در نمي آورم. آن ها چرا مي خواهند من شريکشان شوم.» آيت الله سعيدي گفت: «اين ها از تو نه پول مي خواهند، نه وقت و نه مهارت، فقط مي خواهند که تو در منافعشان شريک باشي.» آقاي دباغ با تعجب گفت: «اين ها حتماً ديوانه هستند مي خواهند خودشان با سرمايه شان کار کنند و مرا هم در سودشان شريک کنند». شهيد سعيدي گفت: «حالا عاقل يا ديوانه، شما چه کار داريد، عقيده ي آنها است، آيا قبول مي کنيد يا نه؟» آقاي دباغ که از اين پيشنهاد شگفت زده بود گفت: «حاج آقا! من سر در نمي آورم، نمي فهمم، چطور...؟!» شهيد سعيدي لبخند آرامي زد و گفت: «خيلي ساده است. منظور آن است که شما مانع فعاليت هاي همسرت نشوي، او فردي مستعد، با جرأت و شهامت است. بگذار براي اسلام و عليه ظلم مبارزه کند، هر چه هم ثواب و اجر و مزدش باشد، شما در آن سهيم هستيد.» شوهرم با کمي تأمل گفت: «حاج آقا! اصلاً مرضيه براي اسلام، قرآن و آقاي خميني است. من ديگر حرفي نمي زنم و مانع نمي شوم، هر چه شما مصلحت بدانيد.» چنين بود که همسرم به ادامه راهي که مي رفتم، رضايت داد؛ و به واقع در طول اين سال ها که من درحال مبارزه، زندان و دور از وطن بودم، او حتي يک بارهم بازخواستم نکرد. و خود مسئوليت هاي خانه و خانواده را به عهده گرفت و من تمام و کمال به مبارزه مشغول شدم. ● شهادت آيت الله سعيدي بعدها فهميدم دو منزلي که در قم به سفارش آيت الله سعيدي از آن جا اعلاميه در اختيار ما قرار مي گرفت، يکي منزل آيت الله منتظري و ديگري منزل آيت الله رباني شيرازي بود. پخش اعلاميه ها به شيوه هاي خاصي صورت مي گرفت. هفته اي سه شب به شميرانات و شمال شهر و سه شب هم به جنوب شهر مي رفتيم، اعلاميه ها را يا زير برف پاک کن ماشين ها مي گذاشتيم؛ و يا به نحوي به داخل خانه ها مي ريختيم. چندين بار هم آن ها را به نشاني مراکز، مؤسسات، مطب ها و ... که از روي دفتر راهنما پيدا کرده بوديم، پست مي کرديم. سال هاي ۱۳۴۶ تا ۱۳۴۹ عمده کارها و فعاليت هاي ما در شکل بحث، درس، پخش اعلاميه و ... انجام مي شد. در ارديبهشت ۱۳۴۹، تعدادي سرمايه دار آمريکايي براي شرکت در کنفرانس اقتصادي و کنسرسيوم سرمايه گذاري به ايران آمدند. آيت الله سعيدي در مخالفت با اين حضور استعمارگرانه سخنراني، و اعلاميه هايي صادر کرد. در اين حرکت وي پيشرو بود و ما منتظر واکنش رژيم بوديم. خردادماه بود، ما در منزل شهيد سعيدي درس مي گرفتيم، که تلفن زنگ زد. حاج آقا گوشي را برداشت، نمي دانم از آن طرف خط به او چه گفتند که چهره اش برافروخته شد، با ناراحتي گوشي را گذاشت، گوشه پتو را به کناري زد و تکه کاغذي از زير آن برداشت، خرد کرد و به دهان گذاشت و بلعيد. ما دريافتيم که حادثه بدي در شرف وقوع است. او کمي سکوت کرد و پس از تأملي، نگاهي به نوارهاي روي طاقچه کرد و پرسيد: «آيا کسي حاضر است اينها را با خود ببرد و ضبط‌ ]تکثير[ کند؟» من کيفم را جلو بردم و وي نوارها را جمع کرد و به داخل آن ريخت. وقتي وارد حياط منزل شده و خواستم بيرون بروم، ساواکي ها سر رسيدند. آن ها به دنبال آيت الله سعيدي آمده بودند، سريع بازگشتم. مأمورين هنگامي که در حال جستجوي خانه بودند. من به کمک ،احتمالاً- پسر بزرگ شهيد سعيدي ]به نام «سيد محمد»[ نوارها و اعلاميه ها را داخل گوني کوچکي ريخته به پشت ديوار خانه، که زمين بايري بود انداختيم. هنگام خروج از منزل، مأمورين کيف هاي يکايک افراد را گشتند، ولي در کيف من چيزي نبود که آن ها ضبط کنند. ما از آن جا خارج شديم و لحظاتي بعد آنها آيت الله سعيدي را با خود بردند. پس از خروج از آن جا به عجله خود را به مغازه «علي بهاري» که در امر مبارزه با ما همراه بود رساندم و حادثه را برايش شرح دادم. وي به اصول مخفي کاري آشنا بود، از اين رو موضوع گوني اعلاميه و نوار و محل اختفاي آنرا گفتم تا هر چه زودتر آن را منتقل کند. «بهاري» فردي بسيار زرنگ و هوشمند بود، با موتورسيکلت به آن محل رفت؛ و ضمن حرکت موقعيت آنجا را ارزيابي کرد و برگشت. او دوباره بعدازظهر به آنجا رفت و گوني را به منزلمان آورد. من نيز گوني را در پشت بام خانه همسايه خواهرم که با هم دوست بوديم مخفي کردم. در فرصتي که آنها در منزل نبودند به زير زمين خانه شان انتقال دادم؛ زماني که خانواده پدرم به شهر همدان مسافرت کردند، مجدداً گوني را خارج و به منزل پدرم برده و به دور آن نايلون کشيدم و در باغچه شان دفن کردم. ديگر از آيت الله سعيدي خبري نشد، هر چه دوستان و خانواده ايشان به زندان مراجعه مي کردند، نتيجه اي نگرفتند، تا اينکه پس از يازده روز در ]۲۱ خردادماه[ ناگهان فرزند بزرگ ايشان خبر شهادت پدر را آورد. جسد مطهر اين شهيد عزيز را چون مادر بزرگوارش حضرت زهرا (س) شبانه، در «وادي السلام» شهر قم دفن کردند. خبر شهادت آيت الله سعيدي ولوله اي عجيب بين مردم راه انداخت، اعتراضات گسترده و تظاهراتي در قم شکل گرفت، و حضرت امام هم وقتي خبر را شنيدند، فرمودند: «تحقيق کنيد ببينيد قضيه چه بوده.» ما نيز از غم و اندوه نمي دانستيم که چه بايد بکنيم، حتم داشتيم که شديداً او را شکنجه داده و به شهادت رسانده اند. بخشي از خاطرات مرضيه حديدچي (دباغ) مرکز اسناد انقلاب اسلامي تنظيم براي تبيان مولا دوست گروه حوزه علميه

پربازدیدها

پربحث‌ها