راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

  • بوی خاک ، عطر شقایق (2)
  • بند کفن را آرام باز کرد. کسي از بالاي سرش گلاب پاشيد و قطرات گلاب ريخت روي دستش و طاهر. تکّه تکّه‌هاي لباس هم توي کفن بودند. معصومه دست کشيد روي استخوان‌ها، روي لباس، روي خاکِ توي کفن و روي
  • بوی خاک ، عطر شقایق (1)
  • معصومه در مسجد تنها بود ، حتی آقا رحمان خادم مسجد هم رفته بود بیرون . معصومه آرام رفت به طرف جلوي شبستان و کنار محراب نشست. تسبيح کوچکش را که د
  • بعد 20 سال اومدی که چی ؟
  • ايستاده بود کنار ديوار انتهاي سالن و گريه مي کرد. دست گرفته بود روي صورتش و اشک مي ريخت. نزديک ترين کس به سليم، مجتبا بود و حتا موقع شهادت کنارش بود و حتاتر، جنازه اش را چند قدمي عقب هم
  • طنابی که پاره شد
  • خوابيده بودم لاي نيزارها. غلت زدم كنار ساحل. نگاهي به اطراف انداختم. چند ستون آدم نشسته بودند، كسي برايشان حرف مي‌زد.
  • خبرهای داغ از خط مقدم
  • - به نام خدا، من مي خواهم در آينده شهيد بشوم. براي اين که.... معلم که خنده اش گرفته بود، پريد وسط حرف مهدي و گفت:
  • عینکی برای خواب هایم
  • آخرين روز جنگ وقتی داشتیم عقب نشيني می کردیم توی تير رس قرار گرفتيم. از آسمان و زمين گلوله‌هاي رنگارنگي مي‌آمدو بو‌هاي مختلفي مي‌زد زير دماغمان. خوب مي‌دانستم در جبهه‌ي جنگ، رنگ‌هاي زيباتر خطرناك‌ترند. انگار وقتي سرم را به عقب برده بودم تا پلاكم را داخل ي
  • نجیب
  • امروز بعد از مراسم صبحگاه، یک نفر دیگر به افراد اتاق اضافه شد. بچهها هیچکدام از بودن او راضی نیستند. یا اللهی گفت و پتوی جلوی در را کنار زد و آمد تو. ساک کوچکی روی دوشش بود. سلام و احوالپرسی کرد و بعد بدون مقدمه گفت: «اگر برادرها اجازه بدن، من هم توی ا
  • تا شقایق هست...
  • ملیحه نمک و ترشی قورمه سبزی را اندازه کرد و لخ لخ کنان از آشپزخانه بیرون آمد. جوراب های قدیر را از روی طناب برداشت و به طرف باغچه رفت و توپ بازی بچه ها را با دستش از روی گل های شمعدانی و برگ های زرد و خشک شده درخت، رد کرد.
  • قابی برای همیشه
  • ابو شهاب انگشت اشاره را بر نقشه اي كه روي ميز پهن بود گذاشت و گفت: ـ «مي بيني حاج محمد ما اينجا هستيم… فاو … ام القصر… حاج محمد سرتكان داد: ـ «بله ما اينجاييم اما آنها كجايند؟» ابوشهاب كه در صدايش خش افتاده بود گفت: ـ «بچه هايي كه شهيد شدند اينجا هس
  • «رنگ جوهر، عطر دنیا»
  • شب جمعه بود، طبق روال هفته های گذشته با شور و حال عجیبی در تکاپو بودیم تا دعای کمیل را برگزار کنیم، هر کسی کار می کرد و وظیفه ای رو انجام می داد، یکی سنگر رو جارو می کرد. یکی دیگه کتاب ها رو دسته بندی می کرد و خلاصه از این جور کارها، خط آروم بود و چند وقت
  • پخش اعلامیه در پادگان
  • شاه كه رفت وضعيت پادگان هم كم كم عوض شد . خصوصا در ساعاتي كه افسران ارشد و درجه داران به ظاهر وفا دار به سلطنت در گردان نبودند . غروب روز 28/10/57 از شامگاه كه برگشتيم كاغذ چهار تا شده اي را در محوطه ي يگان ديدم ، كاغذ را برداشتم و آن را باز كردم .
  • صیغه! اونم در شب عملیات
  • یکی دو روز بود که به این گردان آمده بودم و هنوز با بچه هایش صمیمی نشده بودم، خدمت سربازی رو انجام داده بودم، کردستان خدمت کرده بودم، اما بعد از سربازی نتونستم از جبهه دل بکنم بعد از یکی دو ماه بعد از اتمام سربازی دوباره، این بار داوطلب، به جبهه رفتم. به ج
  • پابرهنه!!
  • پاهاى بى پوتين‏ شماره 43 - فروردين 1385 موضوع :پلاک حسن ابراهيم زاده ebrahimzadeh@porseman.net ارسال برای دوستان تقديم به شهيد عدنان صابوته كه پابرهنه مى‏جنگيد و پابرهنه به لقاى يار رفت. تا به گردان مرخصى ...
  • عاشق شدن چه آسان!!!
  • هر کسی بشناسدش دوسش داره.دوستش داشته باشی ؛ عاشقش میشی.اون وقته که اونم عاشقت میشه....
  • امنیت کدومه، آقا؟!!
  • همه رو دست باز گذاشتی که بیان هر چی می خوان بردارند وببرند؟ فکر کردی امنیته؟ فکر کردی حالا که ...
  • بالاخره ریش هاش رو کوتاه کرد
  • شب چله را با بچه ها ، داخل سنگری که نزدیک پل مارد داشتیم ، شروع کرده بودیم که پرویز از راه رسید . همگی خوشحال شدیم . بعد از چاق سلامتی و احوا لپرسی گفتم : آقا پرویز تو که باید پس فردا میومدی ؟ ساک و وسایلش را زمین گذاشت و با چهره ای متبسم گفت : دلم
  • دلم برا بابام تنگ شده!!!
  • به ازای هر درست یه بوس و من که عاشق بوسای تو بودم ،همه سعیمو میکردم تا بوسامو زیاد کنم؟یادته؟ ....
  • در مقابل دلیل هاش لال شدم (2)
  • رضا مهلت نمی داد من حتی حرف بزنم، بدو بدو رفت 2 تا کمپوت آورد و برام باز کرد و توی همون سنگر نشستیم و رضا 2زانو جلوم نشست و کمپوت ها رو جلوم گذاشت و انگار که صد ساله من رو ندیده باشه با یه لبخند نمکی شروع کردمن رو نگاه کردن، اونقدر خوشحال بود که تا به حال
  • در مقابل دلیل هاش لال شدم(1)
  • یک سالی از جنگ گذشته بود، کرور کرور از بچه های محل عازم جبهه می شدند و هر چند وقت یک بار هم جنازه یکی رو می آورند. حسابی حالم گرفته بود از یه طرف غم از دست دادن جوون ها، محل رو گرفته بود و از طرف دیگه نمی تونستم با خودم کنار بیام و بفهمم اونها برای چی می
  • اگر بابا بفهمد
  • وقتی دعوت نامه ی روز جانباز را از از خانم دوستی گرفت ، بدنش لرزید . عرق سردی روی پیشانی اش نشست ، با گوشه ی مقنعه ، عرقش را پاک کرد . سعی کرد خودش را شاد نشان دهد . از خانم دوستی خدا حافظی کرد و از دفتر بیرون آمد . در راه ، نامه رابا دستانی لرزان از پاکت
  • وارد معقولات شدم!!
  • بگذریم فکر کنم دارم وارد معقولات میشم. کی میخوام یاد بگیرم که هر واقعیتی نباید گفته بشه....
  • یه جفت انگشتر...
  • بابات از هرچی که خوشش می‌اومد، دو تا می‌خرید. یکی برای من، یکی برای خودش. دیگه کار نداشت مردانه است یا زنانه... ...
  • بابا باید بخواد
  • تا چشم کار مي‌کرد خاک بود و خاک، با بوته‌هاي کوچک‌ زردرنگ خار که هر از گاه، با وزش بادهاي تند صحرايي، ريشه‌کن مي‌شدند و کف دشت قل مي‌خوردند....
  • بابا تو راه دریاست...
  • «ماهی فقط تو دریا ماهیه، غیر دریا باید خیلی صبور باشه تا ماهی بمونه. ماهی عاشق دریاست. دلتنگ موج ...
  • لیلا، عسل بابا
  • محمد ، لیلا صبح که فهمید می خوای بری ، با چشمهای اشکی و پف کرده فرستادمش ، اگه الان دوباره تو رو ببینه ، دیگه نمی تونم آرومش کنم . بهتره بری ....
  • از تبار لاله ها
  • هفتمین مین را که خنثی کردم و به دست صابر دادم ، سیخک را برداشتم و با عجله شروع به سیخک زدن زمین کردم .هنوز یک متر پیشروی نکرده بودیم که دستی از پشت شانه ام را نوازش کرد و گفت : خسته نباشی برادر . با تعجب سر برگرداندم ، در تاریکی مطلق شب نمی شد او را
  • نامه ای به بدترین بابای دنیا
  • سلام به بدترین بابای دنیا دیگه دوستت ندارم چون تو هم ما رو دوست نداری. قهرقهر تا روز قیامت. ولی مامان گفته برایت نامه بنویسم و این گلها را برایت بفرستم. ولی اصلا اصلا من نچیدمشون و اصلا هم تو دستام تیغ نرفت. مامان هر روز در خانه كلی قند می‌شكند و می
  • نافله
  • هر وقت از كوچه پشت باغ عبور می‌كردم، خدا خدا می‌كردم كه طلعت خانم مادر اكبر من را نبیند، چون برای سؤال‌های تكراری او جواب جدیدی نداشتم. برای اینكه شرمنده‌اش نشوم و وعده‌های بی‌مورد به او ندهم سعی می‌كردم راه طولانی‌تری را انتخاب كنم و كمتر از آن كوچه عبور
  • لیلی ام را برده اند
  • امروز چقدر كم حوصله شده ای خودت هم نمی دانی چرا دل و دماغ روزهای گذشته را نداری ؟ گوسفندانت را در دشت رها كرده ا ی و گوشه ای نشسته ای. حتی دوست نداری سری به سنگرها ی مخروبه زمان جنگ بزنی. نكند! ناراحتیت از آقای احتشام است چون دیشب دیر به كلاسش
  • نامه ای از بهشت
  • از وقتی برادرم علی به جبهه جنوب رفته بود، سه ماه می‌گذشت. او هر بار كه به جبهه می‌رفت ماهی یك نامه می‌داد. اما اكنون یك ماه و نیم بود كه نَه، نامه‌اش آمده بود و نه، خبری از او داشتیم. مادر و خواهرم فاطمه و بیشتر اقوام و فامیل دلواپس و نگران بودند. ..
  • بوی نارنج
  • مارش رادیو دو موج كه قطع شد، صدای گوینده آمد: «شنوندگان عزیز! شنوندگان عزیز! توجه فرمایید...» زن جوان تند رادیو را برداشت و صدای آن را بلند تر كرد. نجوا كرد با خودش:«انشاءالله خوش خبر باشی! دست روی شكم برآمده اش مالید: دوماه دی...
  • مصطفى عاشق خدا بود
  • شنبه بود. نم نم باران غبار راه را از سر و روى زائران مزار شهدا مى شست. در رؤیاى آن روزها بودم كه خود را بر مزار مصطفى یافتم، خواهر كوچكش همراه مادرش با دسته گلى مزارش را مزین كرده بودند. با دیدن خواهرش به یاد صحبتهایى افتادم ...
  • قاب انتظار
  • سالگرد ورود آزادگان عزیز به میهن اسلامی دلاورم دربند دیو است؛ اما اگر خدا بخواهد و برگردد... چهارشنبه 12 اسفند از پنجره به بیرون نگاه می كنم. هنوز خاك باغچه، زیر پوششی از برف است و هنوز غنچه گل سرخ، بال و پر نگشوده است؛ اما د...
  • شناسایی
  • شم نورانی متوجه شدیم كه در بیست ـ بیست و پنج متری سنگر دشمن ایستاده ایم، پتوی درسنگر كنار رفت، نور زیادی از سنگر به بیرون تابید ویك عراقی بیرون آمد. حدس زدم كه ما را خواهد دید. بااین وجود تكان نخوردم ، نفسم درسینه حبس شد. نم ...
  • صدای آشنا در دل تاریکی
  • انده بود؛ چه كسى یا چه چیزى؟ بى حضور آن عوامل، راه خانه را در پیش مى گرفتم و مدتها از كنج اتاق بیرون نمى رفتم. نه لذت خورد و خواب گریبانم را گرفته بود و نه دلتنگ دیوارهاى خانه بودم. اینها نبودند. روحم خسته بود. به خلوتى نیاز...
  • رمل وآیینه
  • میشه چیزی كم است رمل پیدا بود، اما هیچ كس را ندیدیم، صدای پشت بی سیم می گفت كه آنها همان جایی هستند كه ما هستیم ، اما كسی پیدا نبود، پایین تر كه آمدیم تعداد گلوله ها بیشتر شد، دیده بودندمان، اما ما هیچ كس را نمی دیدیم، هیچ ك...
  • گلدان خالی
  • اجر هم از تو خبر ندارند نه شكوفه ها و نه بهار؛ هیچ چیز جز تو نخواهدتوانست جای خالی تو را پركند.بهار را اگر پارسال ازدست داده بوده ایم، امسال آراسته تر بازیافته ایم، گاهی پنجره های شكسته اتاق خلوت خود را بازمی گذارم بدان امی...
  • بیاد بچه های آسمان
  • شب پهلوى مصطفى ایستاده بودم. دیدم زیر لب مى خندد. نمى دانستم چرا. نماز كه تمام شد، در تعقیبات نماز از او پرسیدم، چى شده، گفت: «اینها یك روباه زده اند و آن را آورده اندو بالاى غسالخانه مسجد گذاشته اند. حالا او مى پرسید، چه كار...
  • تنها در برابر دوشکا
  • ایی ارتفاع 112 از آن جاهایى است كه بچه ها زیاد مقاوت كرده و شهید شده اند. از صحنه هاى بسیار جالب و تكان دهنده آنجا، یافتن پیكر شهدایى بود كه براى زدن تانك و دوشكا، از بقیه نیروها جدا شده اند. یك تنه زده اند به دریاى بلا تا ر...
  • آقا سید
  • دلنشین آقا سید جلو رفته و مراقب عراقی‌هاست كه یك‌مرتبه از شیار بالا نكشند. من هم در این فاصله، به سرعت، نیروهای گروهان را با بچه‌های گردان كمیل تعویض كردم و تقریبآ همه را با فاصله‌های مشخص به عقب فرستادم. و حالا در گوشه سنگر...
  • وداع در شب مهتابی
  • محمد حسین جعفریان شهسواری رفت عقب و من دلم شور افتاد. یک ترکش خورد توی کتفش. از آن ابولفضلی ها، به قول رضا پاره آجر. ساعت پنج صبح بود. نسیم سحرگاه جنوب وسط میدان جنگ و زیر باران گلوله هم آدم را سرحال می آورد. قبل از شهسواری،...
  • روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
  • چرا اغلب آدم ها فکر می کنند دیوار حرف زدن بلد نیست؟ چرا فکر می کنند وقتی با دیوار حرف بزنند، جوابی نمی شنوند و هر گاه کسی جواب حرفشان را نمی دهد، به کنایه می گویند مگر با دیوار حرف می زدم؟ اصلاً این طور نیست. اتفاقاً بعضی دی...
  • گفتم بمان، اما نماندی
  • سرگردان و خسته بودم. نمی دانستم پیرامونم چه می گذرد. کلافه شده بودم. در میان نیزارها و باتلاق ها چه می توانستم بکنم. اگر تو راه را نشان نمی دادی؟ از دو شب پیش تا حالا چیزی جز نیزارها در جای جای جزیره دیده نمی شود. صدایی غیر ...
  • ضریح چشم های تو
  • امشب پنجمین شبی است كه تو بر خاك آرمیده ای و دست محرم باد كاكل هایت را پریشان می كند. بی معنی است اگر بگویم كه دلم پیش توست، تو خود دل منی كه اكنون بر خاك افتاده ای و دیگر نمی تپی. دل مرده نیستم كه هرگز نمرده ای، دلسرد هم نی...
  • خمپاره زمانی
  • علی رضا گوهری چند دور اول باند، به سرعت خیس خون شد، اما وقتی چهار باند بزرگ را محكم روی هم بستم، كمی سفیدی آن به چشم آمد. هنوز گره نزده بودم كه بلند شد و راه افتاد. داد زدم: -        ...