معرفی وبلاگ
پاییز در قلب من همیشه جاودانه ست
صفحه ها
نویسندگان
PesarePaeiz
دسته
بلاگفاي من
رفقاي قديمي ثبت مطالب
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 22869
تعداد نوشته ها : 64
تعداد نظرات : 440
onLoad and onUnload Example

Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

غرق در كابوس

 ...

... و آن شب،

در ژرفناي چشم هاي خسته ي عاشقي مغموم،

تصور آشفته ي رويايي مصلوب

رخ رنگ پريده ي ابليسي ولگرد را،

در جنايتي هولناك

ماوراي شعله هاي آتش

به تصوير مي كشيد

مرداب ها

در تراكم و طغيان

جنگل ها

مه آلود و چركين

در پشت شيشه ي شكسته ي قابي تهي

فرشته اي

از يادها پاك مي شود



! ... سياوش ... !

دسته ها : سالهاي انتظار
چهارشنبه پنجم 11 1390 14:45

درود.

چند سال پيش بود خيلي غرق شعرهاي شاعران قديم شده بودم.كلا نمي تونستم شعر امروزي بگم.اينم يادگاري از همون دوران هستش كه البته واسه امروزي ها شايد چندان به دل نشينه

شايد

 ...

گذر كردم شب تاري، ز راه خاكي و سردي

به لطف نور مه در شب، رُخت را ديده ام شايد

از آن وقتي كه در آن ره، نگاهم مات رويت شد

من از رفتن به راه ديگري ترسيده ام شايد

چه روياهاي زيبايي، تو را در قلب من جا كرد

در آن افكار طوفاني، به خود خنديده ام شايد

رُخت دنيايي از غم را، به قلب سرد من بنشاند

نگاهم را به دنيايي دگر بخشيده ام شايد

نگاهت سيب سرخي را نشانم داد و بي پروا

ز برق چشم تو آن سيب را دزديده ام شايد

گناه خويش را دانم، وز آن مسرور و شادانم

شدم مجرم و جرم خويش را فهميده ام شايد

ز چشمانت نه تنها سيب را دزديده ام، بلكه

شكوه عشق را از چشم تو پرسيده ام شايد

خجل از عشق والايت و عشق ساده و سردم

دلم را از هواي عشق خود، پوشيده ام شايد

اگر چه عشق ناچيزم، به يك چشمك نمي ارزد

براي عشق ورزيدن به تو، كوشيده ام شايد

نواي عشق، قلبم را تهي از غصه و غم كرد

دلِ بي عشق را من، مرگِ جان ناميده ام شايد

نخواهم زندگي را گر كه عشق از سر فرو افتد

من عشق و زندگي را بارها، سنجيده ام شايد

شبي كز چشم تو افتادم و از قلب من رفتي

ز درد بي كسي تا صبح دم، ناليده ام شايد

به پشتم خنجري بنشست و من از درد مي نالم

نيازردي مرا اما، به خون غلتيده ام شايد

دل و قلب مرا آن دم، ز عشق خود جدا كردي

فريبي مي دهم دل را، كه من خوابيده ام شايد

نخواهي رفت از يادم، اگر چه مملو از مرگم

من از دنياي بي سامان تو، رنجيده ام شايد

هنوز مستم ز آن شامي، كه با تو راه پيمودم

من از جام لبانت، باده اي نوشيده ام شايد

دگر آزادم از دنيا، نمي دانم چه كس هستم

به لطف عالم مستي، به شب رقصيده ام شايد

من از خورشيد تابنده، نبردم بهره اي اما

در اوج ظلمت دنيا، به دل تابيده ام شايد

توانم را گرفت آن تابش و جانم ز پيكر رفت

من آزادم از اين دنيا، دگر آسوده ام شايد


!... سياوش ...!

دسته ها : سالهاي انتظار
شنبه نوزدهم 9 1390 19:36

آرامشي سرد

..........
آغاز باران ،

شبهه ي چركين خاك را ،

از چشمان ابري ام مي زدايد

نم نم

ببار اي باران

براي روزهايي كه در فراقش ،

تو را زمزمه مي كردم

زمزمه كن

كه من ،

روزي از عشق لبريز بودم

آري از عشق

از عشق كسي كه هيچ گاه عاشق نبود

حتي ريشه هاي بيد كمي آنسو تر مي دانند

من روزي عاشق بودم

هيچ نگفتند

زيرا عشق ،

كلمه اي بيش نيست

ببار اي باران

ببار تا فراموش كنم

افسانه ي عشق را

افسانه ي روزهايي را كه بيهوده گذشت

حال ديگر جز تو ،

هيچ چيز آرامم نمي كند

ببار

ببار اي باران

نم نم ببار

 

!... سياوش ...!

دسته ها : سالهاي انتظار
يکشنبه پانزدهم 8 1390 23:29

فصل زيباي من، پاييز


...

نقش مي بندد رد پاي طلائي پاييز

بر پيكر چروكيده ي زمين

به خاك نگاه كن !

به اين سرزمين بنگر !

آيا احساس مي كني زيبايي به جاي مانده

از بند بند انگشتان پاييز را !؟

آيا درك مي كني عظمت وجود پاييز را

در ميان نقاب هاي بهار !؟

در ذهنم به تو مي انديشم

تو كه وجودم را از زيبايي لبريز كرده اي

فصلِ من

فصل زيباي من ،

پاييز

 

!... سياوش ...! 

دسته ها : سالهاي انتظار
شنبه دوم 7 1390 23:12

گم گشته

...

در انتهاي هر سفر

در آينه،

دار و ندار خويش را مرور مي كنم

اين خاك تيره

اين زمين، پاپوش پاي خسته ام

اين سقف كوتاه، آسمان

سرپوش چشم بسته ام

اما خداي دل

در آخرين سفر

در آينه،

بجز دو بيكرانه ي كران،

بجز زمين و آسمان

چيزي نمانده است

گم گشته ام كجا !؟

نديده اي مرا؟

... حسين پناهي ...

براي دانلود دكلمه كليك كنيد(اينترنت و اينترانت)

دانلود

دانلود با لينك مستقيم

دسته ها : حسين پناهي
شنبه بیست و یکم 3 1390 11:44

و در آن شب بود

..... 

و در آن شب بود كه رازها را
به سايه ي سياه خفاشها سپردم.
و در انتهاي يك كابوس،
روياي آمدن خورشيد را،
در گوش آفتاب گردانها زمزمه كردم.
و در آن شب بود كه به همه ي نبودنها
به همه ي تنهايي ها
به همه ي دردهاي 
پاسخ گفتم:آري
زنده خواهم ماند

!... سياوش ...! 

دسته ها : سالهاي انتظار
يکشنبه شانزدهم 3 1389 21:56
سلام
امروز میخوام یکم درد دل کنم.امیدوارم که تا آخر بخونید.
خیلی وقته دارم مطلب می نویسم.آره خیلی وقته که دوس دارم اینجا شعر بنویسم که کسایی که دوس دارن بخونن.اما نمیدونم چرا این اواخر اینقد نا امید و بی انگیزه ام.
باید اعتراف کنم دلم خیلی واسه چند وقته پیش تنگ شده
یادمه یه سال،یه سال و نیم پیش اینجا یه شور و حال عجیبی داشت.اینجا من دوستایی داشتم که فکر نمی کردم یه روزی ازشون جدا بشم.
کسانی که خیلی بهشون عادت کرده بودم و خیلی دوسشون داشتم.
اگه مطالب اولیه و نظراشو بخونید میبینید که چقد دوستای خوبی داشتم.و البته نظرای خصوصیشون هم بسیار زیبا و دلگرم کننده بود.
اون روزا اینقد صمیمیت بین ما بود که بیشتر به یه خونواده شبیه بود اینجا.اگه یکی از بچه ها یه روز نمیومد واقعا هممون دلواپس میشدیم.
خلاصه خیلی روزا و لحظه های خوبی داشتیم.
اما نمیدونم چی شد که یه دفعه همه چی بهم ریخت.انگار یه زلزله اومد و همه رو بهم ریخت و رفت.یادمه تو اون صمیمیت من اولین کسی بودم که گفتم میخوام وبلاگ نویسی رو کنار بذارم.گفتن نرو.منم با اینکه نمی تونستم بمونم،موندم اما حالا همشون بی معرفت شدن و رفتن.حالا دیگه من موندم و خودم.تنهای تنها
دیگه اسم وبلاگاشون هم یادم رفته اما تا جایی که تو ذهنم باشه اسم خودشون یا وبلاگشونو می نویسم.

*رویای دریا....(اورسی)
*مرجان خانوم....که چند روز پیش تولدش بود.
*شیطون ترین فرشته ی خدا........(آنشرلی)
*عشق رویایی.......(بهاره...خواهر کوچولو و عزیزم)
*محمد امین...(داداش کوچولوی خوبم)
*رودخونه کوچولو......(جعفر )
*چکاوک...(که البته اون روزا وبلاگ نداشت و هر روز میومد می گفت داداش میخوام یه وبلاگ بسازم به نام ستاره ی شب.و آخرش هم ساخت )
:::::::و کمی دیرتر:::::::
*آرزوی عشق
*شتر عاشق
*حضور عشق
*صادق 
*نسل 21...(پسر کوچولوی شیطون اون روزا)
و و و...........خیلیا که دیگه یادمم رفته
توی لینک"مطالب رفقا" هم دوستای ثبت مطالبم رو می تونید ببینید.

....................
اینم جواب سوال فردی بنام یلدا که گفته بود از کی و چجوری شروع به شعر گفتن کردی؟
من از 15 سالگی واسه خودم یه چیزایی می نویسم که نمی دونم میشه بهشون گفت شعر یا نه.!
شعر گفتن حس میخواد.
به نظرم کسی که عاشق نباشه نمی تونه شعر بگه....حالا ممکنه یکی عاشق جنس مخالف باشه ، یکی عاشق خدا ، یکی عاشق مادر ، یکی عاشق زندگی ، یکی عاشق طبیعت ، یکی عاشق وطن و ......
ولی در کل کسی که عاشق نباشه حس شعر گفتن درش پیدا نیست.چون شعر نشات گرفته از عشقه و شعر بدون عشق،روحی نداره

............
اینم یه بیت اول آخرین شعرم که هنوز تکمیل نشده.(گفتم بی شعر نباشه این پست)
باد اینبار هم در شب
برد پیراهن سپیدی را
در سایه ی سیاه بی پایان
گم میشود دختری تنها
دسته ها : درد دل...
يکشنبه دوازدهم 2 1389 14:49
آنچه دیگر نیست
...
سپیده که سر بزند،
میعادگاه سنجاقکهای خفته بر بالین شب،
از زمزمه ی شبنم های خیس،
عطراگین می شود
...
چشم که باز کنی،
کلاغ ها...
راه خود را گم می کنند در  
پیچ،پیچ نگاه مترسک ها
آنگاه که نگاه تو
خیره می شود بر ساقه ی شکسته ی شلتوکها..!
رد پای کلاغ جا می ماند
بر پیکر کرتها
و انتهای برگ،
آغاز زمزمه ی داسهاست.
و نگاه تو،
معلق می ماند.
بر آنچه دیگر نیست.
...


   !...سیاوش...!
دسته ها : سالهای انتظار
شنبه هفتم 1 1389 12:41
قصه ی تکراری
.....
نیلوفران آبی ،
در مردابهای کهن طعمه ی حریق می شوند
و رخساره ی سپیدشان ،
جان به عکس های سوخته می دهد
امشب هم
خبری از باران نیست


دسته ها : سالهای انتظار
جمعه هفتم 12 1388 11:40
پلک می بندم از سیاحت شهر
...
پلک می بندم از سیاحت شهر
و از گذرگاه ها نیز
...
در تلالو نگاه ساحره ای...
تابلوهای خاک گرفته ی چوبی،
بر دیوارهای ویران،
خودنمایی می کند !
...
هیاهوی خفاشها در غار،
نغمه ی شور انگیزیست
بر سکوت بیشه ی پایین دست!
و کویر...
خفته در بستر شنزارهای کهن!
...
پلک می بندم از سیاحت شهر
و از گذرگاه ها نیز
...
در هیاهوی شب پره ها،
شکیبایی مهتاب،
خاطره ی قرارهای بی فرجام است 
و رسیدن به آنچه می باید،
کلمه ی بی معناییست!
و آغاز ،
تکراریست بر سراب وصل!
...
در میان کوچه های سیاه،
غلت میزند کبوتر سپید خیال
و من،
پلک می بندم از سیاحت شهر
و از گذرگاه ها نیز


!...سیاوش عشق...!

دسته ها : سالهای انتظار
چهارشنبه هفتم 11 1388 11:11