دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 424
تعداد نوشته ها : 1
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب

دل دولاله از نسل بهاران

فتاده زیر پای نا بکاران

به یاد آن دو لاله،چشم هرگل

گلاب از دیده می بارد چو باران

دو کودک نه؛ دو گلبرگِ شقایق

که دور افتاده اند از چشمه ساران

به حال آن دو کودک جای دارد

ببارد خون دل از چشم یاران

به قرصی نان جو بودند قانع

تمام روزها آن روزه داران

پس از یک سال تا برق امیدی

گذشت از چشم آن امید واران

محمد با برادر گفت: شاید

خدا بر ما در رحمت گشاید

پس از یکسال...گفت:برادر!بیا خود را به زندانبان معرفی کنیم!

روان تا پا به پای آب جوییم

بیا راهی از این بهتر بجوییم

بیا تا اشک ما از دیده جاریست

غبار از چهرۀ ماتم بشوییم

بیا تازخم ما درسینه کاریست

غم دل را به زندانبان بگوییم

بیا بااو بگوییم از سر درد

که ما تصویردار آبروییم

بیا با او بگوییم ای برادر!

که ماخوشبوترازهرعطر وبوییم

وما فرزند دلبند نمازیم

گلابِ آبرومندِ وضوییم

بلند آوازه شد ازما هیاهو

اگرچه دورازهرهای وهوییم

ترحم تا مگر بر ما نماید

بیا با اوبگوییم آن چه باید

ابراهیم:ای پیر !محمد را می شناسی؟چرا نشناسم اوپیغمبر من است...

بدان که ما عزیز داور استیم

به بَزم دل چراغ باور استیم

اگر پیغمبرت را میشناسی

فروغ دیدۀ پیغمبر استیم

خبر از جعفر طـیّار داری؟

بدان که نور چشم جعفر استیم

به جان حیدر کـرّار سوگند

که ما از دودمان حیدر استیم

گل خوشبوی فرزند عقیلیم

که در دست تو بی برگ وبر استیم

در این زندان وحشت زا اسیریم

که همچون مرغ بی بال وپر استیم

چه سختی هاکه بر ما میپسندی

مگر ما ای مسلمان!کافر استیم؟

اگر تو بامحمد آشنایی

چرا در دل نداری روشنایی؟

زندانبان به پای آنها افتادوگفت:جانم به قربان شما.درِ زندان را بازکرد

چو زندانبا ن شنیداین گفته ها را

دگرگم کرد گفتی دست وپا را

به پای آن دو گل افتاده وگفت

سر وجانم فدا گردد شما را

دَرِزندان به روی ماهِ تان باز

بخوانید از پی رفتن خدا را

بگیریداین دوقرص نان وشب ها

به اوج آرید پرواز هما را

خدابه همراهِ تان،شاید ببینید

نگاه روشن مشکل گشا را

به بانویی خداجو آخر شب

بیان کردند شرح ماجرا را

که ما گم کرده راه وبی پناهیم

به مهمانی ببر در خانه مارا

بیا یک شب ای بانوی والا!

ترحم کن به ما تاصبح فردا

خانمی که خودرا به او معرفی کردند گفت:ای عزیزان من شما که هستید؟

شما عطر کدامین مشک نابید

که خوشبوتر به چشمم از گلابید!

به ماه آسمان دارید پیوند

که روشن مثل نور آفتابید؟

به چهره گِرد غم دارید،شاید

شما از دودمان بوترابید!

بر آنم من که در دنیای هستی

شما شیرازۀ ام الکتابید

شما هستید نور چشم مسلم

که بادست تهی پادر رکابید؟

به دست سبزتان جاری است کوثر

اگر چه تشنۀ یک جرعه آبید!

قدم هاتان به روی دیدگانم

بفرمایید وآسوده بخوابید

ولی امشب خدا هرگز نیارد

که دامادم سر ازاینجا درآرد

ادامه دارد...

دسته ها :
چهارشنبه هفتم 12 1387
X