دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 772
تعداد نوشته ها : 2
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب

از من سلام

گفتم قبل ازهر چی این آلونکی که اسمشو حتما بالای صفحه دیدی- که چنون تو چشم میزنه انگاری یه مشت محکم پا چشمت خورده باشه!!! - براتون دربارش شفاف سازی کنم ...

راسیاتش چن وقت بود که دلم میخواست یه وبلاگ داشته باشم اما همتشو نکرده بودم تا اینکه دیدم تبیان به کاربراش امکانشو میده منم ازاین فرصت بهترومجانی تر-حتما فهمیدید اصفانیم-پیدا نکردم یه کوچولو فکرکردم که اسمشوچی بذارم یادم به داستان اون مردایی  افتاد که دلشون میخواست زندگی کنن اما نه به هرقیمتی آخه خونه دلشونوبه یه کسی فروخته بودن واونم خیلی بیشتراز چیزی که باورشون بشه بهای این خونه هارو بهشون داده بود(اگه عمری بودو گوشی هم پیدا شد یه روز درباره ثمن ومثمن واین معامله خیلی حرفا باید بزنیم)   

القصه این مرد خوبای داستان ماحواسشونوحسابی جمع میکردن که تو این معامله بازنده نشن اما به این راحتیها هم نبودآخه دیدن همه آدمای دوروبرشون هر کدوم به یه شکلی میخوان این معامله رو بهم بزنن برا همین بعداز اینکه از پس آدم بدا برنیومدن مجبور شدن هرچی دارنو ندارن رها کنن واز اون شهر ودیار برن حتی نزدیکترین کساشونو.

حالا کجا برن؟  

 خوب که فکراشونو رو هم گذاشتن راه افتادن به طرف یه جایی که بهش گفته میشد کهف...

سرتونودرد نیارم بعدها این مکان آخرین جا بود برای کسایی که میخواستن یه همچین معامله هایی بکنن اما دلشکسته و رنجورازمردم زمونه بهش پناه میاوردن شاید حالا دیگه نباشن این آدم کهفیا!؟ یا اصلا کهفی نباشه!!

اما شاید اگه خدا بخوادما بتونیم یه کهف با ورژن 2008 درست کنیم برای تموم اونایی که مرد معامله های پر سودن اما زخمی شدن یا شاید زرنگتر از همه  خونه دلشونوبه اون کسی که باید فروختن ودنبال یه جایین تا این سودو ازدست ندن. الغرض هر کی دنبال این فرصت میگشته بسم الله راستی یادم رفت بگم آدم خوبای قصه یه همراهم داشتن که از جنس اونا نبود ولی همفکرشون بود من خودمو شبیه اون میدونم  و اولین عضو این کهف منتظر اصحابش میمونه.

...وکلبهم باسط ذراعیه بالوصید ...


دسته ها :
چهارشنبه شانزدهم 11 1387
X