دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 4153
تعداد نوشته ها : 1
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب

 در سرزمینی دوردست و در سال های نه چندان دور، چهار موجود کوچک در این دنیا می زیستند که در مسیر پر پیچ و خم زندگی، در جستجوی پنیر بودند. غذای آنان پنیر بود و از خوردن آن لذت، می بردند.
این چهــار موجود، عبارت بودند از دو موش به نام های اسنیف و اسکری و دو انسان کوچک به اندازه همان موش ها و با رفتاری مشابه انسان های امروزی، به نام های ((هم)) و ((ها)).
به دلیل کوچکی جثه، رفتار آنهــا از فاصله دور، قابل مشاهده نبود، ولی اگر کسی به اندازه کافی به آنهــا نزدیک می شد، می توانست نظاره گر رفتارها و واکنش های جالبی باشد.
آن ها هر روز در مسیر زندگی، به دنبال پنیر مخصوص به خود بودند.
هر دو موش، یعنی اسنیف و اسکری، مغزی به اندازه سایر جوندگان کوچک داشتند، ولی از نظر غریزی قویتر بودند.آن ها به منظور یافتن پنیر، هم از مغز و هم از غریزه خود استفاده می کردند، یعنی همان کاری که تقریبا همه موش ها انجام می دادند.
انسان های کوچک نیز از مغز خود به منظور یافتن پنیری از نوع دیگری کمک می گرفتند، هر چند در مغز آنها، احساسات و تصورات دیگری نیز وجود داشت. ((هم)) و ((ها)) معتقد بودند نوع ویژه ای از پنیرهای موجود در این دنیا، موجب سعادت و خوشی آنها می شود.
هر چند موش ها و آدم ها تفاوت های زیادی با یکدیگر داشتند، ولی در مواردی به نظر شبیه یکدیگر می رسیدند.
همه آنها هر روز صبح لباس و کفش راحتی می پوشیدند،از خانه های کوچکشان بیرون می آمدند و در مسیر پر پیچ و خمزندگی، به جستجوی پنیر مورد علاقه خود می پرداختند.
این مسیر، راهروها و اتاق های متعددی داشت که در تعدادی از آنها، پنیر خوش طعمی دیده می شد، ولی در عین حال، گوشه های تاریک و راهروهای بن بست نیز در آن فراوان بود و همین امر، گاهی موجب گمراهی و سردرگمی چهــار شخصیت اصلی این داستان می شد.
از سوی دیگر، همین مسیر،رمز و رازهای بسیاری داشت که این موجودات در صورت دستیابی به آنها و کشف رمز، می توانستند زندگی بهتری داشته باشند و از آن بهره مند شوند.
اسنیف و اسکری برای یافتن پنیر، از روش های ساده آزمایش و خطا استفاده می کردند.آنها طول یک راهرو را می پیمودند و اگر چیزی نمی یافتند،باز می گشتند و به راهرو دیگری می رفتند. در عین حال، همواره راهرو های فاقد پنیر را به خاطر می سپردند تا با سرعت بیشتری به راهروهای دیگر برسند.
اسنیف با استفاده از حس بویایی قوی خود، محل پنیر را تعیین می کرد و اسکری با سرعت فراوان خود، به سوی آن می دوید. البته همان گونه که انتظار می رفت، در طول مسیر گاهی به بن بست می رسیدند، گاهی گم می شدند و گاهی به راهروهای فاقد پنیر می رسیدند. با این حال، معمولا پس از مدتی، راه صحیح را پیدا می کردند.
((هم)) و ((ها)) همانند سایر انسان ها از هوش و تجربه گذشته، بهره می گرفتند و به منظور یافتن پنیر، همواره در جستجوی روش هـای پیچیده تری به منظور دستیلبی به پنیر بودند و بیشتر از حد لازم، به مغز خود فشار می آوردند.
انسان های کوچک گاهی موفق می شدند، ولی در بیشتر موارد، احساسات و تصورات نیرومند انسانی، ابتکار عمل را در دست می گرفتند و گستره دید آن ها را محدود می کردند.به همین دلیل، زندگی و حرکت در مسیر پر پیچ و خم آن، هر لحظه برایشان بیشتر از قبل پر تنش و بغرنج می شد.
با این حال، اسنیف، اسکری، ((هم)) و ((ها)) به هر زحمتی بود، آنچه را می خواستند، به دست می آوردند.
روزی هر چهار موجود کوچک، در انتهای یکی از راهروها که به آن نام جایگاه الف می دهیم، پنیرهای مورد علاقه خود را به مقدار زیاد، یافتند و محل آنرا به خاطر سپردند تا در روزهای بعد، به راحتی و بدون استفاده از مغز و غریزه به سراغ آن منبع عظیم بروند.
از آن به بعد، موش ها و آدم ها،لباس های راحتی می پوشیدند و شتابان به سوی جایگاه الف می رفتند و این کار، برنامه روزانه آنها را تشکیل می داد. اسنیف و اسکری هر روز صبح زود از خواب بر می خاستند، لباس می پوشیدند، به جلیگاه الف می رفتند و پس از رسیدن به پنیر، کفش ها را از پا در می آوردند و با گره زدن بند آنها به یکدیگر، به گردنشان می آویختند تا در صورت لزوم بتوانند دوباره آنها را بپوشند. آنگاه پس از خوردن پنیر و لذت بردن از آن، باز می گشتند.
((هم)) و ((ها)) نیز در روزهای نخست، همچون همیشه، صبح زود از خواب بر می خواستند، به جایگاه الف می رفتند و با خوردن پنیر خوش طعم، از زندگی لذت می بردند. ولی چند روز بعد، برنامه آنها به تدریج، تغییر کرد.
آنها هر روز دیرتر از روز پیش از خواب بیدار می شدند، به آرامی لباس می پوشیدند و به جای دویدن، قدم زنان به سوی جایگاه الف می رفتند، زیرا به خوبی محل پنیر را می شناختند و چگونگی دسترسی به آنرا می دانستند.
آنها هرگز به اینکه پنیر از کجا می آید و یا چه کسی آنرا در جایگاه الف قرار می دهد، فکر نکردند. تنهــا این امر را در نظر داشتند که پنیر در آنجا بوده است و در آینده نیز خواهد بود.
مدتی بعد، هر چهار موجود پس از رسیدن به جایگاه الف، لباس و کفش از تن بیرون می آوردند، لباس خانگی می پوشیدند و پس از خوردن پنیر، به استراحت می پرداختند. انگار خانه خودشان بود. آنها احساس آرامش و آسایش زیادی می کردند.
((هم)) می گفت:
_چه عالی! تا ابد به اندازه کافی پنیر داریم.
انسان های کوچک احساس سعادت و خوشی می کردند و معتقد بودند در امنیت کامل به سر می برند و دیگر دغده ای ندارند.
جایگاه الف، انبار بزرگ پنیر بود و این چهار موجود، خیلی زود پنیرهای موجود در آنرا، پنیرهای خودشان تلقی کردند. طولی نکشید که حتی خانه های خود را ترک و به مکانی نزدیک به جایگاه الف، نقل مکان کردند تا در مجاورت پنیرهای خودشان زندگی خوشی را سپری کنند. آنها برای بیشتر لذت بردن از زندگی در خانه تازه، دیوارهایش را با عبارات و تصاویری تزیین کردند که همه درباره پنیر بود. یکی از این تصاویر را در زیر می بینید:
{اگر پنیر داشته باشید. احساس سعادت و خوشی خواهید کرد.}
((هم)) و ((ها)) گاهی سایر آدم ها را که از دوستانشان بودند، به خانه دعوت می کردند تا قطعه پنیری را که از جایگاه الف آورده بودند، به آنها نشان دهند.هر دو مغرورانه می گفتند:
_چه پنیر زیبایی! درست است؟
آنها گاهی به دوستانشان از آن پنیر می دادند و گاهی نیز نمی دادند.
در مورد دوم، ((هم)) می گفت:
_تنها خود ما سزاوار خوردن این پنیر هستیم! چون برای یافتن آن، زحمت زیادی کشیده ایم.
آنگاه تکه کوچکی از آن را می خوردند و لحظاتی بعد، خواب به سراغشان می آمد.
انسان های کوچک، هر شب با کوله باری پر از پنیر به خانه می آمدند و صبح روز بعد، با اطمینان خاطر به جایگاه الف باز می گشتند. این امر مدت زیادی طول نکشید. اطمینان و اعتماد ((هم)) و ((ها)) به تدریج به غرور ناشی از احساس موفقیت تبدیل شد. آنها آنچنان در رفاه و آسایش کاذب مستغرق بودند که متوجه نشدند چه رویدادی در انتظارشان است.
اسنیف و اسکری به کارهای روزانه ادامه می دادند. هر روز صبح به جایگاه الف می رفتند، بو می کشیدند، تکه های بزرگ پنیر را بر می داشتند، به اطراف می نگریستند و بررسی می کردند که آیا تغییری نسبت به روز گذشته صورت گرفته است یا نه. آنگاه پنیر می خوردند.
یک روز صبح، پس از رسیدن به جایگاه الف، متوجه شدند که هیچ پنیری در آنجا وجود ندارد. آنها دچار شگفتی نشدند، زیرا می دانستند موجودی پنیر، هر روز کاهش می یابد. در واقع آماده مواجهه با چنین رویدادی بودند. نگاهی به یکدیگر انداختند، کفشهایشان را که به گردن انداخته بودند، پوشیدند و آماده حرکت شدند.
موش ها بیشتر از حد لازم به تجزیه و تحلیل رویدادها نمی پردازند.برای آنها هر مشکلی، همچون راه حل آن، ساده و بدون پیچیدگی است. موقعیت در جایگاه الف تغییر کرده بود و بنابراین اسنیف و اسکری تصمیم گرفتند خود را با شرایط موجود، هماهنگ سازند.
دوباره به مسیر پر پیچ و خم راهروها بازگشتند و به جستجوی پنیر پرداختند. لحظاتی بعد، اسنیف بینی خود را بالا گرفت، فضا را بویید و با سر اشاره ای به اسکری کرد. اسکری به سرعت به حرکت درآمد و اسنیف به دنبال او دوید. هر دو به جستجو و تلاش ادامه دادند.
مدتی بعد، ((هم)) و ((ها)) به جایگاه الف رسیدند. آنها هرگز به تغییرات کوچکی که هر روز در آنجا صورت می گرفت، توجه نشان نمی دادند. به همین دلیل، انتظار داشتند باز هم در آنجا پنیر آماده ببینند.ولی هنگامی که به جایگاه خالی از پنیر مواجه شدند، ((هم)) فریاد زد:
_چه شده؟ دیگر پنیر نیست؟ پنیر نیست؟ پنیر مرا چه کسی جابه جا کرده؟
سرانجام در حالی که از شدت خشم، سرخ شده بود، نعره زد:
_نه! این منصفانه نیست!
((ها)) ناباورانه سر تکان می داد. تصور می کرد تا ابد در جایگاه الف، پنیر موجود است. مدت زیادی سرگردان و مبهوت در جای خود ایستاد، زیرا آمادگی مواجهه با چنان وضعیتی را نداشت.
((هم)) دشنام می داد، ولی ((ها)) نمی خواست بشنود. حتی نمی خواست واقعیتی را که با آن مواجه شده بود، بپذیرد. با این حساب، می کوشید توجه خود را به چیزهای دیگری معطوف کند.
رفتار انسان های کوچک، هر چند مثمر ثمر نبود، ولی می توان شرایط آنها را درک کرد. پیدا کردن پنیر، کار ساده ای نبود، بنابراین، ((هم)) و ((ها)) دیگر به فکر یافتن مقدار کافی برای مصرف روزانه نبودند، بلکه به پنیر برای ارتزاق همان لحظه و همان روز می اندیشیدند. آنها پنیر را به مفهوم سعادت و خوشی می دانستند.
از نظر تعدادی از افراد، سعادت و خوشی یا همان پنیر، چیزی جز ارضا شدن از لحاظ مادی نیست. از نظر تعدادی دیگر، سعادت و خوشی یا همان پنیر، به معنای ارضای معنوی است.
سعادت و خوشی (پنیر) از نظر ((هم)) عبارت بود از داشتن مسوولیت انبارداری از یک جایگاه وسیع مملو از پنیر از نوع کامببر و زندگی در خانه ای برفراز تپه ای ساخته شده از همان نوع پنیر.
به دلیل اهمیت زیادی که پنیر برای آنها داشت، مجبور شدند ساعت ها فکر کنند تا بتئانند راه حلی برای رسیدن به آن، بیابند. در حالی که در همان نگاه نخست می توانستند بفهمند که دیگر پنیری وجود ندارد و باید به سراغ جایگاه دیگری رفت.
اسنیف و اسکری بلافاصله پس از مواجهه با این تغییر، به حرکت درآمدند و به جستجوی جایگاه تازه رفتند، ولی ((هم)) و ((ها)) حاضر به حرکت کردن نبودند. آنها تنها به یکدیگر پرخاش می کردند و دشنام می دادند. ((ها)) دچار افسردگی شده بود. تصور می کرد اگر روز بعد نیز پنیر پیدا نشود، چه ناگوار خواهد بود. او زندگی و آینده را از زاویه پنیر تمام شده می نگریست.
انسان های کوچک نمی توانستند واقعیت را بپذیرند و فکر می کردند چگونه این اتفاق افتاد؟ چرا کسی به آنها هشدار نداد؟ آنها در انتظار چنین رویدادی نبودند و آنرا منصفانه نمی دانستند.
((هم)) و ((ها)) گرسنه و ناامید به خانه بازگشتند. پیش از حرکت از جایگاه الف، ((ها)) روی دیواری نوشت:
((هم)) و ((ها)) روز بعد، دوباره به جایگاه الف رفتند. امیدوار بودند پنیرشان را در آنجا بیلبند. ولی هیچ معجزه ای به وقوع نپیوسته بود و پنیری در جایگاه وجود نداشت. دو انسان کوچک نمی دانستند چه باید کرد. همچنان ساکت و بی حرکت همانند دو مجسمه، بر جای ایستاده بودند.
((ها)) چشمانش را بست و دست بر گوش هایش گذاشت. نه می خواست چیزی ببیند و نه می خواست بشنود. قصد نداشت بفهمد که پنیر به تدریج تمام شده است. سیستم بزرگ مغزی او از کار افتاده بود. از خود می پرسید:
_چرا با من چنین کردند؟ واقعا چه اتفاقی افتاده؟
چشمانش را گشود، نگاهی به اطراف انداخت و به ((هم)) گفت:
_راستی اسنیف و اسکری کجا رفته اند؟ شاید آنها چیزهایی بدانند که ما نمی دانیم.
((هم)) با لحنی پر از طعنه گفت:
_مگر قرار است چه چیزی بدانند؟...
آنگاه ادامه داد:
_آنها دو موش معمولی هستند و تنها در برابر چیزهایی که اتفاق می افتد، به طور غریزی واکنش نشان می دهند. ما انشان ها، بسیار با هوشتر از موش ها هستیم، بنابراین می توانیم زودتر از آنها، ماجرا را کشف کنیم.
((ها)) گفت:
_می دانم باهوشتر از موش ها هشتیم، ولی انگار در شرایط حاضر، هوش و عقل ما کار نمی کند. ببین! همه چیز در اینجا تغییر کرده. فکر نمی کنی لازم باشد ما هم با تغییرات هماهنگ شویم و کار دیگری انجام دهیم؟
((هم)) پرسید:
_چرا باید هماهنگ شویم؟ ما انسان ها، موجوداتی منحصر به فرد هستیم. نباید چنین اتفاقی برایمان بیفتد. اگر هم اتفاق بیفتد باید حتما به نفع ما باشد.
_چرا؟
((هم)) پاسخ داد:
_چون حق داریم.
_به چه چیزی حق داریم؟
_به پنیرمان.
((ها)) پرسید:
_چرا؟
((هم)) پاسخ داد:
_چون ما موجب چنین رویدادی نشده ایم. دیگران این کار را کردند و ما باید از این موقعیت، به گونه ای استفاده کنیم.
((ها)) پیشنهاد کرد:
_بهتر است به جای تجزیه و تحلیل اضافی وضع موجود، به جستجوی پنیر بپردازیم.
((هم)) گفت:
_نه. من باید دلیل وقوع این رویداد را پیدا کنم.
در همان حال که ((هم)) و ((ها)) می کوشیدند تصمیم بگیرند چه کاری باید انجام دهند، اسنیف و اسکری همچنان به جستجو ادامه می دادند.آنها راهروهای متعدد مسیر پرپیچ و خم را مورد بررسی قرار دادند و غیر از یافتن پنیر، به چیز دیگری توجه نداشتند پس از جستجوی زیاد، سرانجام به انبار دیگری پر از پنیر رسیدند که آنرا جایگاه "ب" می نامیم. دو موش کوچک از شدت خوشحالی، خرناسه می کشیدند. آنها به آنچه می خواستند، دست یافته بودند.
نمی توانستند آنچه را می بینند، باور کنند. جایگاه ب، بزرگترین انبار پنیری بود که تا آن لحظه دیده بودند.
در این مدت، ((هم)) و ((ها)) همچنان به جایگاه الف می رفتند و باز می گشتند و در حال ارزیابی شرایط بودند. آنها از گرسنگی رنج می بردند، خشمگین و ناراحت بودند و یکدیگر را به دلیل قرار گرفتن در چنان شرایطی، محکوم و سرزنش می کردند.
((ها)) گاهی به اسنیف و اسکری می اندیشید. نمی دانست آنها پنیر پیدا کرده اند یا نه. می دانست که دو موش نیز دچار سختی و مشکل می شوند، زیرا یافتن پنیر، کار ساده ای نبود، ولی درعین حال، تردیدی نداشت که جستجوی آنها به نتیجه خواهد رسید. گاهی دو موش را در ذهن تجسم می کرد که پنیر تازه پیدا کرده اند و از خوردن آن لذت می برند. در آن حالت، آرزو می کرد که کاش خودش نیز در مسیر پرپیچ و خم به جستجو می پرداخت و پنیر تازه پیدا می کرد. هر لحظه مزه پنیر تازه را در دهانش حس می کرد. در رؤیاهایش، به وضوح می دید که پنیر تازه پیدا کرده است و از خوردن آن لذت می برد. به وضوح می دید که جایگاه الف را ترک کرده و به جای دیگری رفته است.
ناگهان فریاد زد:
_((هم))! بیا از اینجا برویم!
((هم)) بلافاصله پاسخ داد:
_من ایجا را دوست دارم. در اینجا احساس راحتی می کنم، اینجا را می شناسم. بیرون رفتن از اینجا، خطرناک است.
((ها)) گفت:
_نه، خطرناک نیست. پیش از این، به راهروهای گوناگون سرزده ایم. باز هم می توانیم این کار را انجام بدهیم.
((هم)) گفت:
_من برای انجام دان این کار، پیر شده ام. می ترسم گم شوم. نمی خواهم مرا احمق فرض کنند. تو می خواهی؟
با این ترتیب، ترس بر ((ها)) نیز غلبه کرد و امیدهایش را برای جستجو و یافتن پنیر تازه، بر باد داد.
انسان های کوچک، هر روز همان کارهای پیشین را تکرار می کردند. هر روز به جایگاه الف می رفتند و پنیری پیدا نمی کردند. در نتیجه با نگرانی و مایوسانه به خانه باز می گشتند. می کوشیدند واقعیات را انکار کنند. هر شب دیرتر به خواب می رفتند و روز بعد ناتوانتر از خواب بر می خاستند. بدخلق و عصبی شده بودند. در خانه هیچ پنیری یافت نمی شد و کابوس پنیر، هر شب آنها را هراسان می کرد. با این حال، همچنان هر روز به جایگاه الف می رفتند و انتظار می کشیدند.
((هم)) همواره می گفت:
_اگر خوب فکر کنیم، متوجه می شویم که چیزی تغییر نکرده. پنیر احتمالا در همین اطراف است. احتمالا کسی آنرا جابه جا کرده و شاید در پشت دیوارها گذاشته.
روز بعد، آنها با خود چکش و قلم آوردند. ((هم)) قلم را نگه می داشت و ((ها)) با چکش بر آن می کوبید. عاقبت سوراخی در دیوار جایگاه الف ایجاد شد. داخل سوراخ را وارسی کردند، ولی پنیر پیدا نشد. این امر، موجب ناامیدی بیشتر آنها شد، ولی با این حال، معتقد بودند می توان این مشکل را حل کرد. بنابراین، روز بعد، کار را زودتر آغاز کردند و به سختی می کوشیدند. مدتی بعد، باز هم جز سوراخی خالی از پنیر در دیوار، چیزی به دست نیاوردند.
در آن مدت، ((ها)) متوجه شد که کار کردن بهره نبردن، چه بیهوده است. ((هم)) می گفت:
_احتمالا باید تنها منتظر بمانیم ببینیم چه اتفاقی می افتد. شاید دیر یا زود، پنیر ما را برگردانند.
((ها)) نیز دلش می خواست چنین سخنانی را باور کند. در واقع چاره دیگری نداشت. هر روز به خانه می رفت و روز بعد همراه با ((هم)) به جایگاه الف باز می گشت...هیچ پنیری پیدا نشد.
احساس گرسنگی و خشم، آنها را به شدت ضعیف و ناتوان کرده بود.((ها)) از انتظار کشیدن، خسته شد. به تدریج درک می کرد هر چه بیشتر در جایگاه الف بمانند، دچار وضعیت بدتری می شوند. در عین حال، آن شور و اشتیاق نخستین را نداشت.
سرانجام روزی به آن وضعیت خندید و به خود گفت:
_((ها))! چرا به خود نمی آیی؟ ما بارها وبارها، همان اعمال تکراری را انجام می دهیم و همواره از اینکه نمی توانیم به هدف برسیم، دچار شگفتی می شویم. اگر این کار، مسخره آمیز نباشد، عجیب و غریب است. در روزهای گذشته، ((ها)) نیز از اینکه در مسیر پرپیچ و خم دوباره به جستجوی پنیر بپردازد، خوشش نمی آمد. او هم تصور می کرد ممکن است گم شود و چون از جایگاه پنیر اطلاعی ندارد، شاید تلاشهایش بیهوده باشد. ولی آن روز ناگهان متوجه شد که احساس ترس چه وضعیتی را ایجاد کرده است. به حماقت خود می خندید.
نزد ((هم)) رفت و پرسید:
_کفش ها و لباس های راحت مخصوص دویدن و جستجو کردن، کجاست؟
مدتی وقت صرف شد تا آنها را یافتند. چند روز پس از کشف جایگاه الف، با این تصور که دیگر نیازی به لباس و کفش نیست، آنها را در گوشه ای دور از گستره دید، انداخته بودند.
((هم)) با مشاهده دوستش که وسایل مخصوص جستجو کردن را آماده می ساخت، گفت:
_واقعا می خواهی دوباره به راهروها بروی؟ چرا نزد من نمی مانی تا در انتظار بازگرداندن سهم پنیرمان به سر ببریم؟
((ها)) گفت:
_با انتظار کشیدن، پنیری به دست نمی آید. من دیگر نمی خواهم شاهد چنین وضعیتی باشم. فهمیده ام که کسی پنیر ما را باز نمی گرداند. بنابراین وقت آن رسیده که به جستجوی پنیر تازه برویم.
((هم)) گفت:
_ولی اگر در خارج از این جایگاه، پنیری وجود نداشته باشد، چه؟ اگر پنیر باشد و تو نتوانی پیدا کنی، چه؟
((ها)) گفت:
_نمی دانم!...
بارها از خود چنین سؤالی را پرسیده و پاسخی نیافته بود. دوباره دچار ترس و ناامیدی شد. همان ناامیدی و ترسی که مدت ها او را از رفتن و جستجو کردن، باز داشته بود. بازهم از خود پرسید:
_برای پیدا کردن پنیر، در کجا امید بیشتری وجود دارد؟ در این جایگاه یا در مسیر پر پیچ و خم؟
در ذهن تصور می کرد که به داخل مسیر پرپیچ و خم رفته است. این تصور در عین حال که موجب شگفتی او می شد، همراه با خوشحالی و امید بود. تصور می کرد در مسیر گم شده، ولی در عین حال مطمئن است که سرانجام پنیر تازه را خواهد یافت و به سعادت و خوشی خواهد رسید. با استفاده از این تصور، به خیالپردازی درباره یافتن پنیر تازه و لذت از خوردن آن پرداخت. انواع پنیرهای سویس، چدار، ایتالیایی و کاممبر فرانسوی را در رؤیاهایش می خورد و لذت می برد. سرانجام مصمم شد جایگاه الف را ترک کند. به دوستش گفت:
((هم))، گاهی اوضاع تغییر می کند و دیگر به حالت نخست باز نمی گردد. درست مثل همین شرایطی که در آن به سر می بریم. از خواص زندگی، تغییر پذیری مداوم آن است. بنابراین، ما هم باید هماهنگ با زندگی، تغییر کنیم.
نگاهی به دوست ناتوان و ناامید خود انداخت و کوشید توضیحات بیشتری بدهد، ولی ((هم)) از شدت ترس، خشم و ناراحتی، حاضر نبود به حرفهای او گوش بدهد. ((ها)) دلیلی برای رفتار خشونت آمیز نمی دید. او به حماقت خود و دوستش می خندید.
آماده رفتن شده بود و به دلیل توانایی در غلبه بر احساس ترس و ناامیدی، احساس نشاط و سرزندگی می کرد. می خواست خود را با تغییرات هماهنگ کند. بازهم خندید و فریاد زد:
_حالا زمان رفتن به مسیر پرپیچ و خم فرا رسیده!
((هم)) نخدید و پاسخی نداد.
((ها)) به امید اینکه ((هم)) را زمانی متوجه واقعیت سازد، تصویری از یک قطعه پنیر روی دیوار کشید و عباراتی را روی آن نوشت. ((هم)) نمی خواست به آن تصویر نگاهی بیندازد و ترغیب به جستجوی پنیر تازه شود.
ما به این تصویر می نگریم.
{اگر تغییر نکنید، نابود می شوید.}
سپس از جایگاه بیرون آمد و با نگرانی به مسیر خیره شد. می اندیشید که چرا خود را بیهوده در جایگاه بدون پنیر الف، اسیر کرده است. خیلی زود متوجه شد از ترس عدم وجود پنیر در راهروها یا عدم مؤفقیت در یافتن آن، به اسارت تن در داده و در واقع تصورات همراه با یاس و خشم، او را در آنجا ماندگار کرده است.
خندید. فهمید که ((هم)) نمی داند چه کسی پنیر او را جابه جا کرده است. ولی نفهمید چرا خودش زودتر از خواب غفلت برنخاسته و خود را با تغییرات هماهنگ نکرده است.
در طول مسیر به حرکت درآمد. نگاهی به پشت سرانداخت و به جایگاه الف، که از آن بیرون آمده بود، نگریست. هر چند مدت زیادی در آنجا به سر برده و پنیری پیدا نکرده بود، ولی دلش می خواست به همانجا بازگردد. ((ها)) نگران شد. نمی دانست آیا واقعا باید به مسیر برود یا نه. جمله ای روی دیوار مقابل نوشت، مدتی به آن خیره نگریست و فکر کرد.
{اگر در چنین شرایطی دچار ترس نمی شدید، چه می کردید؟}
می دانست گاهی ترسیدن، نتیجه ای مفید همراه دارد. مثلا زمانی که کاری خراب شده، انسان دچار ترس می شود و همین احساس، او را وادار می سازد  اقداماتی انجام دهد. در عین حال می دانست ترسیدن در صورتی که منجر به سکون شود، مخرب خواهد بود.
((ها)) به بخشی از مسیر که تا آن لحظه ندیده بود، خیره شد. باز هم ترسید، ولی این بار نفس عمیقی کشید، به آن سمت چرخید و به آرامی به سوی دنیای ناشناخته گام برداشت.
در ابتدا هنگامی که می کوشید راه را بیابد، از اینکه مدت زیادی در جایگاه الف بدون داشتن پنیر انتظار کشیده است، دچار نگرانی شد. به دلیل نخوردن پنیر در چند روز گذشته، ضعیف و ناتوان شده بود و احساس می کرد جستجو در مسیر، بسیار سخت و آزار دهنده است. با این حال تصمیم گرفت حتی اگر جایگاه الف را پر از پنیر کنند، دیگر به آن گام نگذرارد و هر چه زودتر خود را با تغییرات هماهنگ سازد. به این نتیجه رسیده بود که کارها به آن ترتیب، بهتر و راحت تر خواهد شد.
در حالی که لبخند می زد، به خود گفت:
_دیر اقدام کردن، بهتر از هرگز اقدام کردن است.
در طول چند روز، تکه های کوچک پنیر را در گوشه و کنار راهروها می یافت، ولی مقدار آن قابل توجه نبود. امیدوار بود مقدار زیادی پنیر بیابد، نزد ((هم)) بازگردد و او را تشویق کند که با هم به جستجوی پنیر بپردازند. زیاد به مؤفقیت خود اطمینان نداشت. سرگردان و پریشان به نظر می رسید. از آخرین باری که گام به مسیر گذاشته بود، مدت زیادی می گذشت و تغییرات فراوانی در آنجا به چشم می خورد.
درست در زمانی که تصور می کرد در مسیر صحیح گام بر می دارد، ناگهان درمی یافت راه را اشتباه آمده و گم شده است. در واقع دو گام به پیش و یک گام به پس می رفت. جستجو در مسیر را نوعی مبارزه به حساب می آورد و به تدریج متوجه می شد آن گونه که تصور می کرد، این کار خطرناک نیست.
مدتی بعد، اندیشید شاید یافتن پنیر، واقع گرایانه نباشد و او کاری بیشتر از توانایی جسمی و روحی خود انجام می دهد. در آن حالت، حتی لقمه کوچکی هم برای خوردن نداشت. به وضع خود می خندید. احساس ناامیدی می کرد، ولی آن شرایط ناراحت مننده و آزار دهنده را بسیار بهتر از  ماندن در جایگاه بدون پنیر می دانست. می فهمید که اوضاع را در اختیار دارد و وابسته به جبر روزگار نیست. به خود یادآوری می کرد که اگر اسنیف و اسکری مؤفق شده اند خود را با تغییرات هماهنگ سازند، او هم می تواند.
به روزهای گذشته اندیشید و متوجه شد پنیر موجود در جایگاه الف، به خودی خود و در یک شب، ناپدید نشده، بلکه به تدریج و به مرور زمان، به پایان رسیده و او تنها عمر خود را در آنجا بیهوده تلف کرده است. این کشف، برایش خوشایند نبود. به یاد آورد که در روزهای آخر، مقدار زیادی کپک نیز روی پنیرها به چشم می خورد، ولی آنها توجهی به این امر نکردند. در واقع نمی خواست شرایط را درک کند و بپذیرد.
((ها)) فهمید که اگر از همان ابتدا به رویدادها توجه و تغییرات را پیش بینی می کرد، در هنگام وقوع تغییرات، دچار آشفتگی و شگفتی نمی شد. احتمالا اسنیف و اسکری نیز به همین ترتیب عمل کرده بودند. تصمیم گرفت از آن به بعد، هوشیارتر در انتظار تغییرات باشد، آنها را پیش بینی کند و پس از هر تغییری، با اعتماد و اطمینان به هوش و غریزه خود، با آن هماهنگ شود.
پس از مدتی پیشروی، توقف کرد تا اندکی استراحت کند. در همان حال، روی یک از دیوارها نوشت:
{پنیر را ببوئد تا متوجه شوید تازه است یا کهنه}
مدت زیادی گذشت. هنوز پنیری پیدا نکرده بود. به جایگاه بزرگی رسید و تصور کرد در آنجا پنیر زیادی می یابد، ولی پس از ورود، دچار ناامیدی شد. هیچ پنیری در آنجا وجود نداشت. با خود گفت:
_بارها دچار این احساس ناامیدی و یاس شده ام.
می خواست تسلیم شود و دیگر ادامه ندهد.
((ها)) قدرت جسمانی خود را از دست داده بود و می ترسید زنده نماند.اندیشید شاید بهتر باشد به جایگاه الف بازگردد. لااقل در آنجا ((هم))، تنها نمی ماند. از خود پرسید:
_اگر در چنین شرایطی دچار ترس نمی شدم، چه می کردم؟
تصور می کرد بر هراس خود غلبه کرده است، ولی بیشتر از حد تصور، می ترسید. هرگز نتوانسته بود دلیل وحشت خود را بداند، ولی این بار با توجه به ضعف و ناتوانی، به این نتیجه رسید که از تنهایی می ترسد. بی اختیار به یاد ((هم)) افتاد. نمی دانست او از جای خود حرکت کرده یا همچنان از شدت وحشت در همانجا مانده است. با تصور اینکه شاید ((هم)) از جایگاه الف بیرون آمده باشد، احساس خوشحالی کرد وبرای اینکه نشانه ای برای دوستش باقی بگذرارد، روی دیوار نوشت:
{اگر در مسیر تازه حرکت کنی، پنیر تازه پیدا خواهی کرد.}
((ها)) از میزان وحشت خود باخبر بود. به مسیر تاریک مقابل خیره شد و به خود گفت:
_در آنجا چیست؟ خالی است؟ خطری مرا تهدید می کند؟
همه رویدادهای وحشتناکی که ممکن بود شکل بگیرد و خطراتی را که در پیش داشت، در نظر گرفت. از مرگ می ترسید.
لحظاتی بعد، به احساس وحشت خود خندید. متوجه شده بود که ترس، اوضاع را بدتر میکند. تصمیم گرفت کاری را بکند که اگر نمی ترسید، انجام می داد. بنابراین در مسیر تازه به حرکت درآمد.
همچنان که در راهروهای تاریک پیش می رفت، بی دلیل احساس خوشحالی کرد. تنها می دانست چیزی به او قدرت و روحیه می بخشد. به پیش می رفت و مسیر را مطمئن می دانست. از آنچه در انتظارش بود، خبر نداشت، ولی هر لحظه خوشحالی او بیشتر می شد. از خود پرسید:
_نه پنیری دارم و نه می دانم به کجا می روم. پس چرا چنین احساس خوبی دارم؟
پاسخ این پرسش را نمی دانست.
مدتی بعد، متوجه دلیل خوشحالی خود شد و احساس کامیابی کرد.ایستاد و روی دیوار نوشت:
{اگر بر ترس خود غلبه کنی، آزاد خواهی شد}
فهمید که ترس، او را اسیر کرده بود، ولی حرکت در مسیر تازه، او را آزاد ساخته است. می توانست نسیم خنک و خوشایندی را که در راهرو می وزید، احساس کند. چند نفس عمیق کشید و بیشتر به وجود آمد. به محض غلبه بر ترس، جستجو در مسیر پرپیچ و خم را لذت بخش یافته بود.
در ذهن، تصویر خویش را می دید که پنیر تازه پیدا کرده است. هر اندازه این تصویر، واضح تر می شد، واقعی تر به نظر می رسید. احساس می کرد به زودی پنیر تازه را خواهد یافت.
روی دیوار نوشت:
{لذت از تصویر پنیر تازه، مرا به سوی آن هدایت می کند}
افکار خود را به آنچه قرار بود به دست بیاورد متمرکز می کرد، نه به آنچه از دست داده بود. نمی دانست چرا همواره تصور می کرد تغییر و دگرگونی، کارها را خراب می کند. ولی در آن لحظات متوجه شده بود که هر تغییری می تواند اوضاع بهتری را به وجود بیاورد. از خود پرسید:
_چرا قبلا به این موضوع فکر نکرده بودم؟
با قدرت و سرعت بیشتری به جستجو در مسیر پرداخت. مدتی بعد، به جایگاهی رسید که تکه های کوچک پنیر در مدخل آن ریخته شده بود. با مشاهده پنیر تازه، دچار هیجان زیادی شد.
آن تکه ها از انواع پنیرهایی بودند که او هرگز ندیده و نخورده بود، ولی ظلهر تازه و خوبی داشتند. اندکی از آنها را خورد و متوجه شد که طعم مطبوعی دارند. مقدار زیادی را خورد و مقداری را هم در کوله بار ریخت تا در آینده مصرف کند و یا برای دوستش ببرد.
پس از اینکه نیروی از دست رفته را بازیافت، با هیجان زیاد وارد جایگاه شد، ولی آنجا را خالی یافت. احتمالا فرد دیگری پیش از او در آنجا بوده، پنیرها را خورده و جز تکه هایی کوچک، چیزی باقی نگذاشته است. در آن لحظه فهمید که اگر زودتر حرکت می کرد، احتمالا می توانست پنیر زیادتری در آنجا بیابد.
تصمیم گرفت بازگردد و به سراغ ((هم)) برود تا ببیند آیا حاضر است به او ملحق شود یا نه. در بازگشت، لحظه ای توقف کرد و روی دیوار نوشت:
{اگر زودتر و سریعتر حرکت کنی، به پنیر تازه دست می یابی. در غیر این صورت، جز پنیر کهنه چیزی نصیب نخواهی برد.}
((ها)) به جایگاه الف بازگشت. تکه هایی از پنیر تازه را به ((هم)) تعارف کرد، ولی او نپذیرفت. ((هم)) از محبت دوست خود سپاسگزاری کرد و گفت:
_پنیر تازه دوست ندارم. آنچه قبلا داشتم، این نبود. من پنیر خودم را می خواهم. تا وقتی که آنرا بر نگردانند و به آنچه می خواهم نرسم، حاضر به پذیرش هیچ تغییری نیستم.
((ها)) ناامیدانه سر تکان داد. ناچار شد ((هم)) را ترک کند و به محلی که پیدا کرده بود، برود. از مشاهدات دوست خود و رفتار او، ناراحت و اندوهگین شده بود. در عین حال، به خوبی می دانست آنچه انسان را می تواند خوشحال کند، تنها داشتن پنیر نیست.
از اینکه تحت تاثیر ترس قرار نگرفته و کار درست را انجام داده بود، احساس خوشحالی میکرد و لذت می برد. با آگاهی از این موضوع، دیگر همچون زمانی که بدون پنیر در جایگاه الف اقامت داشت، احساس ناتوانی و درماندگی نمی کرد. در واقع با توجه به اینکه بر ترس خود غلبه و در مسیر تازه ای حرکت کرده بود، از نظر جسمی و روحی خود را قویتر می دید. می دانست هراسش، پیش از اینکه خود را بشناسد، کاملا طبیعی بوده است.
ناگهان احساس کرد می داند در جستجوی چه چیزی است. با درک این موضوع، لبخند زد و روی دیوار نوشت:
{خطر جستجو در مسیر پر پیچ و خم، به مراتب کمتر از ماندن در جایگاه بدون پنیر است.}
همچون گذشته متوجه شد که ترس موجب می شود شخص، اوضاع و شرایط نامطلوب را بسیار بزرگتر از اندازه واقعی ببیند و موقعیت را بدتر از آنچه هست، در نظر بگیرد.
در گذشته چنان از عدم مؤفقیت در یافتن پنیر تازه می ترسید که حتی حاضر به جستجو کردن نبود. ولی زمانی که جستجو را آغاز کرد، به اندازه کافی پنیر تازه یافت و امیدوار بود حتی بیشتر از آنرا به دست بیاورد. در آن لحظات، به نظرش می رسید که حرکت به جلو، به تنهایی هیجان انگیز است.
اندیشه ها و باورهای قبلی او کهتحت تاثیر نگرانی و ترس قرار داشت، به تدریج به فراموشی سپرده شده و جای خود را به تصورات تازه داده بودند. می دانست آنچه قرار است به وقوع بپیوندد، امری طبیعی و محتوم به حساب می آید و در صورتی که با دقت مراقب اوضاع باشد و آینده را پیش بینی کند، هیچ تغییری او را دچار شگفتی و یا ناراحتی نخواهد کرد. با توجه به تغییر اندیشه ها و باورهای گذشته، توقف کرد و روی دیوار نوشت:
{با تصورات قدیمی و منسوخ شده، هرگز به پنیر تازه دست نمی یابی.}
((ها)) همچنان به جستجو ادمه می داد. پنیر تازه نمی یافت، ولی در ضمن حرکت در مسیر پرپیچ و خم، به آموخته های تازه خود می اندیشید. متوجه که اندیشه ها و باورهای تازه، موجب واکنش ها و رفتاری تازه شده اند و نتیجه می گرفت که تغییر اندیشه ها می تواند موجب تغییر رفتارهای انسان شود. از زمانی که جایگاه الف را ترک کرد، به دلیل تغییر اندیشه، رفتار متفاوتی را در پیش گرفته بود.
((ها)) در طول پیشروی در مسیر فهمید می توان متقاعد شد که تغییر، به انسان آسیب می رساند، در نتیجه لازم است در برابر آن مقاومت به عمل آید. در عین حال تغییر دیگری می تواند موجب تصحیح رفتار و اعمال انسان شود و در نتیجه لازم است با آن هماهنگ شد. می توان در صورت پذیرش تغییر و هماهنگی با آن، به پنیر تازه دست یافت.این موارد کاملا به نوع باورها و اعتقادات انسان بستگی دارد.
روی دیوار نوشت:
{اگر باور کنی که می توان پنیر تازه را پیدا کرد و از خوردن آن لذت برد، در واقع رفتار و مسیر خود را تغییر داده ای.}
((ها)) به خوبی آگاهی داشت که اگر زودتر این تغییرات را می پذیرفت و جایگاه الف را ترک می کرد، به مؤفقیت بیشتری دست می یافت، قدرت روحی و جسمی بیشتری داشت و می توانست برای یافتن پنیر تازه، بهتر عمل کند. در واقع اگر به جای اتلاف وقت یا انکار تغییرات، زودتر دست به کار می شد و آنها را پیش بینی می کرد، می توانست سریع تر به پنیر تازه دست یابد.
در تصورات خود می دید که پنیر تازه را پیدا کرده است و از خوردن آن، لذت می برد. تصمیم گرفت به پیشروی در راهروهای ناشناخته ادامه بدهد و در گوشه و کنار، تکه های کوچک پنیر پیدا کند.
دوباره نیرو و اعتماد به نفس را خود را به دست آورد. از اینکه در نقاط مختلف روی دیوارها تصاویری را رسم کرده و عباراتی را نوشته بود، احساس خوشحالی می کرد. اطمینان داشت اگر ((هم)) تصمیم به ترک جایگاه الف داشته باشد، می تواند از آن نوشته ها برای تعیین مسیر، کمک بگیرد.
با این امید که ((هم)) در مسیر صحیح گام بردارد و به عبارات نوشته شده روی دیوار توجه کند تا راه خود را بیابد، روی دیوار نوشت:
{توجه: هماهنگی با تغییرات کوچک اولیه، انسن را برای هماهنگی با تغییرات بزرگتری که در راه است، آماده می سازد.}
((ها)) گذشته را کاملا به فراموشی سپرده و خود را با زمان حال، هماهنگ ساخته بود. با قدرت و سرعت بیشتری در مسیر پرپیچ و خم گام بر می داشت و سرانجام به آنچه می خواست، دست یافت.
درست در لحظاتی که احساس می کرد تا ابد باید به جستجوی پنیر بپردازد، ماموریتش لااقل در آن بخش از مسیر، با خوشی به پایان رسید. او زمانی که طول یکی از راهروها را می پیمود، در گوشه ای، جایگاه ب را پیدا کرد.
داخل شد و از آنچه دید، تعجب کرد. همه جا پر از پنیر بود. حتی بعضی از انواع آنرا ندیده بود و نمی شناخت. بزرگترین انبار پنیری بود که در طول زندگی می دید. دچار تردید شد که آیا آنچه می بیند، در خواب است یا در بیداری. در همان حال، اسنیف و اسکری را دید.
اسنیف با خم کردن سر و اسکری با تکان دادن دست، از او استقبال کردند. اندام فربه دو موش نشان می داد که مدت زیادی است به آن انبار دست یافته اند. ((ها)) نیز سلام کرد و با عجله تکه هایی از پنیر را در دهان گذاشت. کفشهایش را در آورد، بند آنها را گره زد و به گردنش آویخت تا در صورت لزوم، در دسترس باشند.
موش ها خندیدند و با سر، حرکت او را تایید کردند. ((ها)) به پنیرها هجوم آورد. پس از اینکه دهانش پر شد، با تکه ای پنیر، روی دیوار نوشت:
{درود بر تغییر و جابه جایی!}
همچنان که از خوردن پنیر تازه لذت می برد، به آنچه در آن مدت یاد گرفته بود، می اندیشید. متوجه شد زمانی که از تغییرات می ترسید، در واقع خود را اسیر پنیرهایی می کرد که از مدتی پیش، تمام شده و چیزی باقی نمانده بود. از خود می پرسید که چه چیزی او را تغییر داده است؟ ترس از مردن از گرسنگی؟
لبخند زد. می دانست ترسهایش در عین ایجاد نگرانی، مؤثر و مفید هم بوده اند. خیلی زود فهمید به محض یاد گرفتن این امر که با درک اشتباهاتش، لبخند بزند، مؤفق شد خود را تغییر دهد. فهمید بهترین راه برای تغییر رفتار، خندیدن به حماقت ها و اشتباهات است. بنابراین می توانست خود را تغییر دهد و به پیش برود.
((ها)) از دوستانش اسنیف و اسکری مطالب زیادی آموخته بود. آنها در نهایت سادگی به زندگی ادامه می دادند و هیچ مشکلی را بیهوده بزرگ و پیچیده و یا بیش از اندازه تجزیه و تحلیل نمی کردند. مشاهده کرده بودکه آن دو موجود کوچک، بلافاصله پس از تغییری که در جایگاه الف رخ داد، خود را با شرایط هماهنگ کرند، در حالی که خودش و ((هم)) تنها به تصورات ذهنی و احساسات وابسته شدند.
((ها)) پس از ترک جایگاه الف، مطالب مهمی را کشف کرد. او اشتباهات گذشته را مورد تحلیل قرار داد و از نتایج حاصل، به منظور برنامه ریزی برای آینده استفاده کرد. متوجه شدبرای مواجهه با تغییرات و دگرگونی ها، باید نکاتی را در نظر داشته باشد:
*با مشکلات، باید به سادگی مواجه شد. باید قابل انعطاف بود و به سرعت خود را تغییر داد.
*نباید مشکلات را بیشتر از حد واقعی پیچیده کرد و با تصورات همراه با ترس و وحشت، دچار آشفتگی و سرگردانی شد.
*باید دقت کرد و دید که تغییرات کوچک از چه زمانی آغاز می شود، زیرا در این صورت می توان برای مواجهه با تغییرات بزرگ، به آمادگی لازم دست یافت.
((ها)) می دانست که لازم است به سرعت با تغییرات هماهنگ شود. پذیرفته بود که بزرگترین مانع در برخورد با تغییرات، کسی جز خودش نیست.مهمتر از همه این بود که فهمید همیشه در نقطه ای در مسیر پرپیچ و خم، خواه ناخواه پنیر تازه وجود دارد و اگر کسی بتواند بر ترس خود غلبه کند و به دنبال ماجراجویی برود، حتما پاداش مناسب را دریافت خواهد کرد.
فهمیده بود ترسی که او را در برابر خطرات واقعی محافظت می کند، مفید و پر ارزش است، ولی ترس های غیر منطقی، اجازه نمی دهد در هنگام ضرورت، خود را تغییر دهد و یا با تغییرات هماهنگ شود.
او در گذشته از هرگونه تغییری بیزار بود، ولی ناگهان متوجه شد تغییرات موهبت های خداوند هستند و به او فرصت دادند پنیر تازه بیابد، توانایی های خود را کشف کند و آنها را به کار ببرد.
در همان حال که به یاد آوری آموخته های خود می اندیشید، به یاد دوستش ((هم)) افتاد. آیا عبارات روی دیوار را خوانده بود؟ آیا سرانجام تصمیم گرفته بود خود را تغییر بدهد و حرکت کند؟ آیا وارد مسیر پرپیچ و خم شده بود؟ آیا هنوز هم به دلیل عدم علاقه به تغییرات، مردد و بی حرکت مانده بود؟
اندیشید بهتر است به جایگاه الف بازگردد و با ((هم)) حرف بزند. امیدوار بود بتواند راه بازگشت را پیدا کند. فکر کرد اگر به آنجا برود، می تواند به ((هم)) کمک کند تا خود را از آن ورطه خطرناک نجات دهد. ناگهان به یاد آورد یک بار این تلاش را کرده و به نتیجه نرسیده است. ((هم)) نمی خواست تغییرات را بپذیرد. چاره ای نبود جز اینکه ((هم)) با غلبه بر ترس های خود و صرفنظر کردن از آسایش دروغین، راه درست را بیابد و با مزایای تغییرات آشنا شود.
((ها)) برای دوستش روی دیوارها نشانه هایی گذاشته بود. اگر ((هم)) از آن حالت سکون خارج می شد، می توانست به راحتی راه پیدا کند. ((ها)) با توجه به آموخته های تازه، خلاصه ای از آنها را روی روی بزرگترین دیوار جایگاه ب، نوشت. همچنین تصویری از یک تکه پنیر بزرگ بر دیوار کشید. آنگاه لبخند زد و به تصویر و عبارات نگریست.
                                                                       *******
                                                              *وقوع تغییر، طبیعی و محتوم است
                                        موش ها پس از تمام شدن پنیر، خود را تغییر دادند و حرکت کردند.
                                                             *پیش بینی تغییر
                                       منتظر باشید که روزی پنیر تمام شود
                                                            *تسلط بر تغییر
                                       پنیر را ببوئید یا متوجه شوید کهنه است یا تازه
                                                           *هماهنگی سریع و به موقع با تغییر
                                      اگر زودتر و سریعتر حرکت کنید، به پنیر تازه دست می یابید.وگرنه چیزی جز پنیر کهنه به دست نخواهد آمد.
                                                          *تغییر رفتار
                                       با تمام شدن پنیر، رفتار خود را تغییر دهید و حرکت کنید.
                                                          *لذت بردن از تغییر
                                       ماجراجو و اهل عمل باشید تا از طعم دلپذیر پنیر تازه، لذت ببرید.
                                                         *تغییر رفتار سریع و لذت از این کار
                                       موش ها پس از تمام شدن پنیر، با تغییر رفتار، به دنبال پنیر تازه رفتند.
                                                                   *******
((ها)) متوجه شد از زمانی که در جایگاه الف در کنار ((هم)) حضور داشته، تغییرات زیادی کرده است. می دانست اگر اسیر آسایش و رفاه دروغین شود، دوباره دچار دردسر خواهد شد. بنابراین هر روز شرایط جایگاه ب را مورد بررسی قرار می داد تا از تغییرات آن، هرچند جزئی، اطلاع یابد. می کوشید در مواجهه با تغییرات غیر منتظره، دچار شگفتی و غافلگیری نشود. علیرغم در اختیار داشتن انباری بزرگ، پر از تکه های پنیر تازه، اغلب به مسیر پرپیچ و خم سر می زد و بخش های تازه و ناشناخته را وارسی می کرد. می خواست با انجام دادن این کار، از همه تغییرات احتمالی اطراف، باخبر شود. می دانست به جای محبوس شدن در جایگاه ب، باید به جستجوی موارد قابل جایگزین شدن برود تا از امنیت بیشتری برخوردار شود.
در این افکار مستغرق بود که ناگهان صدایی شنید. انگار کسی در مسیر پرپیچ و خم حرکت می کرد. متوجه شد که آن صدا هر لحظه نزدیک تر می شود. صدای گام های کسی بود. با خود گفت:
_یعنی ((هم)) به اینجا می آید؟ یعنی همین اطراف است؟
همچون گذشته به دعا پرداخت. امیدوار بود لااقل دوستش بتواند به یکی از تجربیات نوشته شده روی دیوار، توجه و عمل کند:
{با تمام شدن پنیر، خود را تغییر دهید، حرکت کنید و از آن لذت ببرید.}

                                                       پایان ماجرا...اغازی دیگر...


دسته ها :
چهارشنبه دوم 2 1388
X