*::به نام خداوند بهاران::*

 

سلاااااااااااام

این اولین سلام من بعد از آزادی از بند شیرین درس و مدرسست!!!

آخییییییییییش راحت شدیمالبته زیاد هم راحت نشدم چون کارناممو باید با کامیون بیارمش خونه و واویلااااا!

ولی به هر حال .... می تونیم بشینم به قول قولان پشت پی سی و یه نفس راحت آپ کنم!

********

 راستی ! شما در چه حالی هستین دوستان؟

چقدر دلم تنگ شده بود  ولی به خاطر اینکه بعد از عید به صورت نفسگیری  امتحان داشتیم   نتونستم بیام نت و واسه دوباره دیدن  (اینترنتی تون) لحظه شماری می کردم واقعا!

********

دو مرد از پشت میله های زندان به بیرون نگریستند

 

 یکی گل و لای روی زمین را دید

 

 دیگری ستارگان را مشاهده کرد!

 

 

دسته ها : زندگی - حرف های من
چهارشنبه 20 3 1388

*::به نام خدا::*

سلام

 

دوستان گلم

بهار داره میاد فکری به حالش کردین؟

خونه تکونی ... نوسازی ...و از همه مهم تر خودسازی چه طور؟

به سال گذشته یه نیگا بندازین!

ببینین چقدر زود رفت!

چقدر ساده گذشت!

********

تلخ و شیرین هر چه  که بود گذشت ...

آب  او را بردش ...

با یک حرکت ساده به طول سیصد و شصت و حدود پنج روز!

تا بروزی که چنین عیدی شود

سالی نو

از برای جوششی تازه

بهاری شاد و خرم

و تکانی که سر از رو نشناسد

این چنین تازه شدی ؟

یا که باز هم این بهاری بیخود است؟

روزهای عمر همه از بر مال توست

پس بسازش ... عمری شاد را

پر ز شور و همدلی

چشم ها را باز کن

سالی دگر از راهی دراز و پٌرزسازش تا رسید،

قدرش بدان

سمیرا حسن جان زاده

***********

پیشاپیش سال نو مبارک

امیدوارم سالی ممو از شادی و خوشی و خرمی در پیش رو داشته باشید

87 که گذشت 88 رو دریابید لطفا!

سال نو در گوشه ای منتظر توست عزیز

مچکرم

 

سه شنبه 27 12 1387

*::به نام خدا::*

 به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر می کردند

به دسته های کلاغان

که عطر مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه می آوردند

به مادرم که در آینه زندگی می کرد

و شکل پیری من بود

و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را

از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد

می آیم می آیم می آیم

با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک

با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار

می آیم می آیم می آیم

و آستانه پر از عشق می شود

و من در آستانه به آنها که دوست می دارند

و دختری که هنوز آنجا

در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد

**فروغ فرخزاد**
دسته ها : زندگی - اشعار
سه شنبه 27 12 1387

 

 کاش میشد همدلی را قاب کرد 

ساکنان شهر غم را خواب کرد

 کاش میشد نور چشمان تورا 

جانشین ثابت مهتاب کرد

 

 

 زندگی شراب تلخیست که همه ی ما محکوم به نوشیدن ان هستیم پس  

 مینوشیم به یاد و سلامتی انهایی که دوستشان داریم.

 

 

 

 

عشق هَلی تِرشی نیه که تَه وره نَمِک بَزِنی

 عشق لَوه دِله غِذا نیه که تَه وِره ناخونِک بَزِنی 

عشق وِه هَسته که مِن تِرِه گِمه آی لاو یو...!

 

 

   

 

ترجمه از زبان خودمون به فارسی: 

عشق ترشی الوچه نیست که ته اونو نمک بزنی

 عشق غذای تو قابلمه نیست که تهشو ناخونک بزنی 

عشق اینه که من به تو میگم ای لاو یو

 

 

دوشنبه 21 11 1387

 

    

 

چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره های دل پاک و ساده ، پنجره ی باز و غروب پاییز نم نم بارون تو خیابون خیس .

 

یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه ، غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده...

 

چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره های دل پاک و ساده پنجره ی باز و غروب پاییز نم نم بارون تو خیابون خیس .

 

 یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه ، غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده...

 

تو ذهن کوچه های آشنایی پرشده از پاییز تن طلایی تو نیستی و وجودم و گرفته شاخه ی خشک پیچک تنهایی!

 یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه...

غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده...

 

تو ذهن کوچه های آشنایی پرشده از پاییز تن طلایی تو نیستی و وجودم و گرفته شاخه ی خشک پیچک تنهایی!

 یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه...غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده... 

بهاربیست

 

 

    

 

دسته ها : عاشقانه ها
دوشنبه 21 11 1387

 

 

 اگرتلخی،اگرشیرین،اگرشور

 

  تویی درکشوردل امپراتور

  مرا بالاببرتا اوج چشمت

  عصایم شدسفیدو دیده ام کور

  سلیمانی،سلیمانی،سلیمان

  منم موری،‌منم موری،منم مور

   ترامن خوشه خوشه دوست دارم

   گذرکن از گلویم آب انگور

 

   مهدی مرتضوی   

--------------------

 

نامربوط ولی بانمک==»

دوشنبه 21 11 1387

 

در این دنیای بی حاصل چرا مغـــــــــــــــرور می گردی؟

 

 

 

سلیمان گر شوی آخر نصـیــــــــــــب گور می گردی

 

 

زلیخا مرد از حسرت که یوسف گــــــــــــشت زندانی

 

 

 

چرا عاقل کند کـــــــــــــاری که باز آرد پشیمانی؟

 

                                            

  

دسته ها : زندگی - اشعار
جمعه 4 11 1387

آدما از جنس برگن

گاهی پاییزن و زردن

زمستون دیده نمیشن

تابستون سایه بون سبزن

آدما خیلی قشنگن

حیف!هرلحظه یه رنگن!

حیف!هر لحظه یه رنگن!

دسته ها : زندگی
جمعه 10 8 1387

j گفتم : زندگیj

 jچندبخش است؟j

jگفت : دو  بخشj

j گفتم:   کدامند ؟؟j

j گفـت : کودکی ،  پیریj

 j گفتم:پس جوانی چه شد؟j

 jگفت:با عـــــــشق ساخـــــت ... j

jبا بی وفایی سوخت ... با جدایی مرد j

با جدایی مرد

با جدایی مرد

با جدایی مرد!

با جدایی مرد!

دسته ها : زندگی
يکشنبه 28 7 1387
X