زیر لب گفت: دوستت دارم.

تعجب کردم.با دقت نگاهش کردم.پیش خودم گفتم نکند عاشق شده!

پرسیدم:ببخشید . . . ! برای کی نامۀ فدایت شوم می نویسی؟!

گفت:برای آسمان.

گفتم:یعنی تو به آسمان گفتی دوستت دارم؟

گفت: آره،البته هر وقت دلم برای اشکهایش تنگ می شود.

گفتم:مگر آسمان برای تو گریه می کند؟

گفت:همیشه که نه.فقط وقتهایی که بهش می گویم دوستت دارم.

و بعد دوباره زیر لب به آسمان گفت:«دوستت دارم»

دیگر یواش یواش داشت از حرفهایش خنده ام می گرفت که یک دفعه آسمان شروع به باریدن کرد.خنده ام روی لب خشک شد.

گفتم:باورم نمی شود!

گفت:می بینی!آسمان هم از اینکه یک زمینی واقعا دوستش دارد خوشحال است و دارد اشک شوق می ریزد!

ماتم برده بود.

حواسم به کل پرت شده بود.همه اش به حرفهایش فکر می کردم که یک دفعه دیدم دارد به طرف ناودان خانۀ همسایه می رود.

گفتم:حالا کجا می روی؟

گفت:می روم گریه هایش را از نزدیک بشنوم.

ساکت و بی حرکت توی کوچه ایستاده بودم و به او که داشت دور و دورتر می شد نگاه می کردم.

دستهایم را از جیبهایم بیرون کشیدم و گونه های خیسم را پاک کردم.باران تمام تنم را هاشور می زد . . .
 
دسته ها :
چهارشنبه نهم 11 1387
X