اگر از ظلمت شب می ترسی

چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشید

روشنی های تنم را که نشان سحرند

به تو خواهم بخشید

اگر از دوری ره می ترسی

دستهایم را که پلی روی زمان می بندند

و به کوتاهترین فاصله من را به تو می پیوندند

به تو خواهم بخشید

اگر از زمزمه ها

اگر از حرف کسان

اگر از تنگی چشم دگران می ترسی

من جدا از دگران

به تو خواهم پیوست

خویش را در تو نهان خواهم کرد

و اگر ترس تو از خویشتن است

من تو را در تن خود

در رگ هستی خویش

و به هر ذره ذرات وجودم که پر از خواهش توست

محو و گم خواهم کرد

تا تو از من باشی

تو بیا که اگر آمدنت دیر شود

و اگر آمدنت قصه پوچی باشد

من تو را ای همه خوب

تا دم مرگ نخواهم بخشید .
 
دسته ها :
پنج شنبه پنجم 10 1387
X