بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم
شهید غلامرضا مروجی هاشمی 
از خرید که برگشتم دیدم بچه ها از شدت گریه چشمهاشون سرخ شده . گفتم : غلامرضا ! فاطمه و علی چشونه ؟ گفت : براشون قصه کربلا رو تعریف کردم .
ـ دیدم داره نماز می خونه . پاشدم نمازم رو خوندم . می خواستم بخوابم که گفت : هنوز اذان صبح نشده ، الان وقت نمازشبه . تازه فهمیدم داستان زنگ موبایل قبل از اذان چی بود .
ـ خیلی اهل مناجات بود و علاقه زیادی به صدای آقای سلحشور داشت . تموم زندگیمون بوی مناجات داشت . عادت کرده بودیم غلامرضا رو با ذکر و مناجات ببینیم . همه جا ، حتی تفریح و گردش !!
منبع : نشریه ی پرواز ؛ ویژه نامه ی چهلم شهدای واقعه بمب گذاری حسینیه سید الشهدای کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز
اللهم ارزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک تحت لواء ولیک
  
اللهم عجل لولیک‌الفرج

سه شنبه اول 2 1388
X