بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم
شهید علی نصیری     
 
ـ در تمام طول سالهای زندگیمان علی رو با وضوهای پشت سر همش می شناسم . در محضر خدا همیشه دائم الوضو بود . نمازشبش ترک نمی شد .
ـ همیشه آرزوی زیارت کربلا داشت .  محرم خواب دیدم که عده ای خاص رو صدا می زنن و اینها از جلوی کانون عازم کربلا هستن . پدرم رو صدا زدن . گریه ام گرفت . قرار بود با هم بریم زیارت . گفت : این بار که برگشتم چهار تایی با هم می ریم کربلا .
ـ با اینکه مسئولیت فنی در محیط کارش داشت ، اما همه عشقش کارهای فرهنگی بود . مکبر مسجد محل بود .
- بعد از انفجار تمام بیمارستانها رو دنبالش گشتیم ، ولی ..... خیلی بی تاب بودم و نگران . یکشنبه شب از شدت گریه خوابم برد . علی رو دیدم که وارد خونه شد با نور سبز عجیبی که سراسر محیط رو عوض کرده بود . خیلی شاد بود و چهره اش آرام بخش . فردا صبح جنازه تکه تکه اش رو شناسایی کردیم .
ـ می گفت : همکارم با تعجب پرسید آقای نصیری چند بار کربلا رفتی ؟ با حسرت گفتم : نرفتم . گفته بود : کربلا که بودم شما رو با شال سبزی در حرم دیدم که مسئول کاروان بودید . (کاروان چهارده نفری که بزرگترشون محمدعلی نصیری بود با یک دنیا آرزوی شهادت )
منبع : نشریه ی پرواز ؛ ویژه نامه ی چهلم شهدای واقعه بمب گذاری حسینیه سید الشهدای کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز
اللهم ارزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک تحت لواء ولیک
  
اللهم عجل لولیک‌الفرج

سه شنبه اول 2 1388
X