بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم
شهید غلام موسوی
 
با اینکه مسئولیت فنی در محیط کارش داشت ، اما همه عشقش کارهای فرهنگی بود . مکبر مسجد محل بود .
ـ کار هر روزش بود قبل از بیرون رفتن باید دست مادرم رو می بوسید . خم می شد و به پاهای مادرم بوسه می زد . وقتی مادرم امتناع می کرد با لبخند می گفت بهشت من زیر پاهای شماست ، خودتون خبر ندارید .
ـ کانون که قصد سفر کربلا کرد خیلی خوشحال شد . از اینکه بالاخره به آرزوش می رسید . خواب دیده بود با کانون زائر کربلاست و شهید شده . فرداش گفت : خواب شهادتم رو دیدم ، من دیگه سرباز امام زمان شدم .کنار عکسش یه روبان مشکی زد و گذاشت توی طاقچه . گفتم : غلام ! این چه کاریه ؟‌ داری مامان رو اذیت می کنی . گفت : بالاخره که باید این کار رو بکنید .
ـ همیشه ساده می پوشید و مشکی . می گفتم : غلام ! این لباسها چیه می پوشی ؟ خب کار می کنی ، لباس نو بخر . لباس نو نمی پوشید تا بتونه با فقرا بیشتر رابطه داشته باشه .
از اینکه توی دوستاش با بچه های محروم بیشتر بود خیلی صفا می کرد . می گفت : « من عزادار آقا امام حسین(ع) هستم ، هر وقت امام زمان (عج) اومدن و انتقام جدشون رو گرفتن ، لباس مشکی ام رو در میارم و سفید می پوشم . »
ـ تموم عشقش کار فرهنگی بود . هر جا ، هر وقت خدمتی از دستش بر می یومد دریغ نمی کرد . مسئول تدارکات و میاندار هیئت محبین المهدی (عج ) بود .با تموم خستگی روزمره اش شبها قبل از خواب زیارت عاشورا و یک جزء قرآنش ترک نمی شد.  
منبع : نشریه ی پرواز ؛ ویژه نامه ی چهلم شهدای واقعه بمب گذاری حسینیه سید الشهدای کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز
اللهم ارزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک تحت لواء ولیک
  
اللهم عجل لولیک‌الفرج


سه شنبه اول 2 1388
X