بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم
شهید مسعود رضایی 

ـ بعد از دانشگاه خیلی دنبال کار می گشت . بابا گفته بودند:« فقط کار دولتی ! » چون رضایت پدر و مادر براش شرط بود ، چند تا کار توی شرکت خصوصی پیدا کرد ولی نخواست پدر و مادر رو راضی کنه .

ـ دست و صورت خیسش قبل از خواب برامون عادی شده بود . مسعود وضو گرفته تا قرآن بخونه .

ـ خیلی اهل زیارت بود و با ائمه(ع) انس زیادی داشت . نماز صبح روز جمعه اش رو حتماً حرم مطهر حضرت شاهچراغ(ع) می خوند .

ـ علاقه اش به شهداء رو همه می دونستن . دو تا از دایی هاش توی جنگ شهید شده بودن . مسعود همیشه می خواست در موردشون بدونه . بعد از انفجار برای آخرین بار که دیدمش یاد برادرم افتادم . مسعود هم مثل داییش دستش روی سینه اش بود و مهمون اباعبدالله(ع) شد .

ـ هیچ وقت دوستاش رو نشناختیم . می گفت : آبجی برای من دوستن و برای شما نامحرم .

-وقتی به یکی از دوستای مسعود پرسیدم: اگر بخوای مسعود رو توی یک کلمه خلاصه کنی چی میگی؟ گفت "اخلاص". 

منبع : نشریه ی پرواز ؛ ویژه نامه ی چهلم شهدای واقعه بمب گذاری حسینیه سید الشهدای کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز

 

 
اللهم ارزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک تحت لواء ولیک
اللهم عجل لولیک‌الفرج

سه شنبه اول 2 1388
X