دسته
پیوندها
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 152896
تعداد نوشته ها : 1307
تعداد نظرات : 7
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

در حرم امام‌زاده سیدحسن(ع) در مهران، چشمانت به نخل‌هایی گره می‌خورد که هنوز زخم دوران جنگ را بر سینه دارند. درست روبه‌روی در ورودی امام‌زاده، یکی از نخل‌ها، هر بیننده‌ای را شگفت‌زده می‌کند. نخلی با ترکش‌های ریز و درشت، و ترکشی بزرگ که سینه ی آن را شکافته و از آن‌سو، بیرون زده است؛ استواری و ایستگادی در حدّ اعجاز. خرمای نخل‌های امام‌زاده سیدحسن(ع) که تابستان‌ها به بار می‌نشیند، طعم مقاومت می‌دهد.
چند متر آن سوتر، نخل دیگری آرمیده است که در دوران دفاع مبارک، فرمانده گردان 503 شهید بهشتی لشکر یازده امیرالمؤمنین(ع) بود؛ شهید «علی غیوری‌زاده»، پربارتر و استوارتر از «نخل مقاومت» که نه هرسال، بلکه هر لحظه گام زائران خود را با «بصیرت» و «غیرت» شیرین می‌کند.
علی غیوری‌زاده، روستایی ساده و بی‌آلایشی بود که سال‌های رنج و حرمان دوران ستم‌شاهی به او اجازه مدرسه رفتن را نداد. دستانی سترگ و قوی داشت که حکایت از کارهای طاقت‌فرسا در طول عمرش داشت؛ دستانی که گرچه زمخت و زبر بود، اما کبوتران در قنوش آرام می‌گرفتند و گلبرگ‌های گل‌سرخ در میان آن، از طوفان حوادث در امان می‌ماندند.
به سختی می‌توانست فارسی حرف بزند. وقتی گردان را توجیه می‌کرد، از هر ده کلمه فارسی، پنج کلمه‌اش را محلّی می‌گفت؛ آن هم به زبان و لهجه ی طایفه ی غیور ملکشاهی. در عملیات‌ها، پیشاپیش نیروهایش به دل دشمن می‌زد. اواخر جنگ در بیست‌ونهم خردادماه67، عراق پاتک سنگینی به مهران زد. علی، با آرامش تمام پشت خاکریزی سنگر گرفت. بی‌سیم را کنار خود گذاشت و تمام خشاب‌هایش را پر از فشنگ کرد. تکه‌ای طناب و سیم مخابراتی پیدا کرد، پوتین‌هایش را جفت کرد و پاهایش را با آنها بست تا مبادا ترس، دلِ مالامال از غیرت او را از تکلیفی که دارد بازدارد. او از «خواص» بود و به خوبی می‌دانست که برای حفظ نظام، باید پاهایش نلرزد و وظیفه ی امروز او، چیزی جز ایستادگی نیست. وقتی آخرین گلوله‌هایش تمام شد، عراقی‌ها بالای سرش رسیده بودند و شنیِ تانک‌ها در حال گذر از خاکریز بودند.
به دوکوهه یا کردستان که می‌رسی، ناخودآگاه، حاج احمد متوسلیان در ذهنت نقش می‌بندد؛ فرمانده دلاور لشکر محمد رسول‌الله(ص). وقتی در یکی از عملیات‌ها در دوران جنگ، ترکش بزرگی به پایش اصابت می‌کند و او را به پشت خط منتقل می‌کنند، در واکنش به اصرار پزشکان برای بیرون آوردن آن بعد از بیهوشی، به آنان چنین اجازه‌ای نمی‌دهد و ترجیح می‌دهد بدون بیهوشی، عمل صورت بگیرد.
حاج احمد، جزء خواص بود و اهلِ بصیرت. به خوبی می‌دانست او نباید بیهوش شود. شاید در بیهوشی و در حال به هوش آمدن، اسراری از اسرار جنگ را افشاء کند. او می‌دانست حفظ نظام در گروی ادای تکلیف اوست و تکلیف او این است که درد را به جان بخرد، اما بیهوش نشود.
در گلزار شهدای علی‌بن‌جعفر(ع) قم، مزار شهیدی است از کشور فرانسه: «کمال کورسل». او درست در مقطعی که برخی از روشنفکران غرب‌زده و میلیشاهای مسلح چپ‌گرا، سوار بر پرواز تهران- پاریس می‌شدند، او سوار بر خط پروازی پاریس- تهران شد تا برای کسب معارف تشیع و بازگشت به کشورش برای احیای مکتب اهل‌بیت(ع) در جوار کریمه ی اهل‌بیت(س) به تحصیل بپردازد. اما شیپور جنگ که نواخته شد و دفاع به لحظات حساس خود که رسید و پاریس‌نشینان در پادگان اشرف عراق گردآمدند و تا تنگه ی چهارزبر پیش رفتند، حفظ مکتب تشیع را در گرو حفظ نظام مقدس اسلامی دید. دفتر و قلمش را کنار نهاد، درِ جحره‌اش را در مدرسه ی حجتیه ی قم قفل زد و راهی جاده کرمانشاه- اسلام‌آباد شد و در سرانجامی که سرنوشت مقلّدان خمینی است، در مصادف با منافقان شربت شهادت نوشید. او جزء خواص بود و اهل بصیرت. به خوبی می‌دانسته تکلیف او «رها کردن درس» است؛ حتی اگر او تنها مبلّغ آینده کشورش باشد.
هجدهم مرداماده1388، امیر لشکری، اولین اسیر ایرانی به امام شهیدان پیوسته و در قهقهه ی مستانه‌اش «عندَ ربّهم یُرزَقون» شد. او هجده سال اسارت را با همه ی محرومیت‌ها و شکنجه‌ها تحمل کرد، بارها شوک برقی و تازیانه و اعدام صوری و عطش را به جان خرید، تا کلامی در تضعیف نظام جمهوری اسلامی ایران بر زبان نیاورد. بهترین روز زندگی‌اش در اسارت را روزی برشمرد که یک عراقی، نیمه ی پس‌مانده ی آب یخ را به او تعارف کرده بود! او به خوبی می‌دانست که دشمن می‌خواهد با اعتراف گرفتن از او، ایران را آغازگر جنگ معرفی کند. او به خوبی تکلیف خود را شناخته بود. تکلیف او، حفظ نظام بود و حفظ نظام، به سکوت او بسته بود. لشکری، اهل بصیرت بود و در جرگه ی خواص قرار داشت. سکوت او در برابر همه ی تهدیدها و تطمیع‌ها، رساترین فریاد تکلیف‌مداری بود.
شهیدان، فارغ از درجه و رتبه، فارغ از مدرک و شغل، همه یک ویژگی داشتند: «از خواص بودند.» و اهل بصیرت. در خلوت خود با خدایشان، به درکی از عالم هستی و جایگاهی از بینش رسیده بودند که به خوبی می‌دانستند در کجای این کائنات قرار گرفته‌اند، هدف آفرینششان چه بوده و وظیفه‌شان در هر موقعیتی چیست؟
آنان به جایگاهی رسیده بودند که می‌دانستند برای حفظ نظام اسلامی و لبیک به کلام ولی‌فقیه، کجا باید «بایستند»، کجا باید «درد» را تحمل کنند، کجا باید «سکوت» کنند، و کجا باید «درس» را رها کنند.
منبع: نشریه امتداد - ش 44


دسته ها : مقالات
1389/6/28
X