دسته
پیوندها
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 155533
تعداد نوشته ها : 1307
تعداد نظرات : 7
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

بیش از بیست ‌سال از پایان جنگ می‌گذرد، اما هیچ‌ زمانی به مانند این روزها به یادآوری آن روزها و درس‌آموزی از آن نیاز نداشتیم. ما اکنون در آغاز دهه چهارم که مقام معظم رهبری، آن را دهه «پیشرفت و عدالت» نامیده‌اند، هستیم و آغاز این دهه نیز سال حرکت به سوی «اصلاح الگوی مصرف» است. با نگاهی گذرا به عمر سی‌ساله انقلاب درمی‌یابیم که تنها مقطعی از این زمان که می‌تواند برای ما، در راه رسیدن به الگوی صحیح مصرف، الگو باشد، همان چندسال نخست انقلاب و به ویژه دوران دفاع مقدس است. حتی اگر آموزه‌ها و مبانی دینی که پایه رفتارهای آن دوران را شکل می‌داد، به گوشه‌ای نهیم، باز آن دوران می‌تواند به ما یاری برساند؛ چرا که هر کشوری حتی اگر پیشرفته و ثروتمند هم باشد در شرایط جنگی سیاست‌هایی را پیش می‌گیرد که با آن شرایط، همخوانی و سازگاری داشته باشد. خرج مملکت در هنگامه جنگ به گونه‌ای سامان می‌یابد که نیروهای در حال نبرد با کمبود و نقصان عِده و عُده روبرو نشوند و ذهنشان درگیر مسئله‌ای جز دشمن نباشد. وضع ما که دیگر مشخص است. در شرایطی جنگ به ما تحمیل شد که نه نیروی انسانی کارآمد و ماهر، پای کار داشتیم و نه کلید زرادخانه‌های تسلیحاتی جهان در دستمان بود. تحریم شده بودیم. حتی سیم‌خاردار هم به ما نمی ‌دادند و از بازار سیاه، هر آنچه را که می‌خواستیم فراهم می‌کردیم؛ اما انقلاب ماند. کشور ماند و هشت سال مقاومت کردیم. صدها عامل را شاید بتوانیم برشماریم. اما هیچ‌ چیز نمی‌تواند جای عامل الگوی صحیح مصرف را بگیرد. مصرف فقط در مورد نان و آب و نیروی انسانی نبود؛ همه چیز را دربر می‌گرفت؛ حتی پوکه گلوله و جعبه خالی آر.پی.جی.
می‌کوشیم در بخش با الگوی مصرف در دوره دفاع مقدس آشنا شویم و در هر بخشی، به یک حوزه خاص بپردازیم.

مواد مصرفی

ما در زندگی روزمره خود، موادی را مصرف می‌کنیم که شاید در نگاه اول، به حسابشان نیاوریم؛ اما چه بخواهیم و چه نخواهیم، آنها در حال مصرف شدن هستند؛ مثلاً برای انجام یک کار یا تهیه یک وسیله، ما علاوه بر مواد اولیه، هم وقت مصرف می‌کنیم و هم نیروی بدن خود را مصرف می‌کنیم. اما وقتی از ما بپرسند چه صرف شده است، تنها همان مواد اولیه را نام می‌بریم، و از وقتی که به پایش گذاشته‌ایم، یاد نمی‌کنیم. حال با توجه به این نکته، سری به باغ خاطرات هشت سال دفاع مقدس می‌زنیم تا الگوی درست مصرف را از مردان آن روزها یاد بگیریم و اول، از همین وقت شروع می‌کنیم.

وقت

وقت طلاست؛ ضرب‌المثل قشنگی است که گاهی بد نیست، واقعاً به آن فکر کنیم و به مضمونش عمل کنیم و این اتفاقی بود که در زندگی شهیدان رخ داد.
هسمر شهید فیاض‌بخش می‌گوید: همیشه لباس یا چیزهایی را که حضور ایشان چندان ضرورتی نداشت، من برایشان تهیه می‌کردم، چون انصافاً وقت نداشتند، ولی در مواردی چون خرید کفش، طبیعتاً باید خودشان می‌آمدند. روزی رفتیم و من کفشی را پسندیدم، بعد دیدم ایشان کفش مشابهی را انتخاب کردند، در حالی‌که غالباً سلیقه مرا مراعات می‌کردند. علّت را که پرسیدم گفتند: کفشی که شما انتخاب کردید، بند داشت. من روزی حداقل هشت‌بار این بندها را باز و بسته کنم که روی هم‌رفته حداقل هشت‌دقیقه وقت مرا می‌گیرد. کفش بدون بند می‌پوشم که از آن هشت‌دقیقه، برای کار مفیدتری، از جمله مطالعه استفاده کنم.
خاطره بعدی، از شهید کلاهدوز است. امثال این شهید با استفاده حداکثری از وقت خویش توانستند ثمربخش شوند. یکی از همرزمان آن شهید نقل می‌کند: یک روز در شورای فرماندهی سپاه بودیم. چند کتاب قطور با خود آورد که درباره مسائل نظامی بود. چند صفحه‌ ای از آنها را ورق زد و رو به ما گفت: «ببینید، اینها خیلی هم چیزهای مشکلی نیستند. ما باید مطالعه را جدّی بگیریم.» تعدادی کتاب درباره مسائل مدیریت مالی، مدیریت پرسنلی و غیره داشتم. از آن به بعد، کتاب‌هایمان را مبادله می‌کردیم. او دو سه روزه کتاب را می‌خواند و پس می‌آورد و من از اینکه هنوز همه کتاب ایشان را نخوانده بودم، خجل می‌شدم.
می‌گفت: «این گروهک‌ها خیلی تشکیلاتی عمل می‌کنند. هر کی سریع‌تر عمل کند، ابتکار عمل با اوست. ما باید خود را وفق بدهیم با وقت کم.
آخرین خاطره این بخش، از شهید کلهر است که می‌تواند برای همه کسانی‌ که کارها را به شوخی می‌گیرند، و از فرصت‌های یادگیری استفاده نمی‌کنند و آن را تلف می‌کنند، درس باشد. یکی از یاران آن شهید تعریف می‌کند: کلاسی درباره تخریب، تشکیل شده بود. ما بیست‌ نفر بودیم که در آن کلاس شرکت کرده بودیم. یکی از شرایط شرکت در کلاس، داشتن توان رزمی و جسمی بالا در میان افراد و شهید حاج‌یدالله کلهر، یکی از این افراد بود. مدّت این کلاس، دو هفته بود که طی آن، با مسائل کلّی و اصلی این‌گونه رزم‌ها آشنا می‌شدیم.
مسئولان و مربیان، در آن روزها، هم به ما درس می‌دادند و هم هر کدام از ما در جای مربی قرار می‌گرفتیم، درس می‌دادیم یا از یکدیگر سؤال می‌کردیم.
خب، آدم به طور ذاتی، وقتی در کلاس و پشت میز و نیمکت قرار می‌گیرد، شیطنت‌ها گل می‌کند و همه می‌شویم همان بچه‌های دبستانی با بازی‌ها، شیطنت‌ها و همان طنزها و!... . خلاصه، همه ما تک‌تک امتحان دادیم و رد شدیم. چون شوخی و سؤال‌های بی‌ربط و طنزآمیز برادران، نمی‌گذاشت هنگام تدریس آزمایشی، موفق شویم. برای مثال، وقتی سؤال می‌کردیم آیا کسی سؤالی دارد؟ روی‌مان را که برمی‌گرداندیم، می‌دیدیم به جای دست، همه پاهای‌شان را بالا برده‌اند! یا مثلاً یکی دستش را بالا می‌برد و می‌پرسید: «آقا اگر چاشنی را بغل کلنگ بگذاریم، چه می‌شود!؟» خلاصه، آن ‌قدر از این‌طور سؤال‌ها می‌کردند که طرف، خنده‌اش می‌گرفت و نمی‌توانست درس بدهد و آخر سر هم، در قسمت تدریس مردود می‌شد.
سرانجام، نوبت به حاج یدالله کلهر رسید. او آرام و مطمئن، با آن قد و قامت رشیدش، کنار تخته آمد. سپس مطالبی را روی تخته نوشت و آن ‌وقت رو کرد به ما و پرسید: «آیا کسی سؤالی دارد؟» یکی از برادران گفت: «بله!». گفتند: «چه سؤالی داری؟» گفت: «این بچه‌ها، نمی‌توانند در کلاس بنشینند، چون پاهای‌شان درد می‌کند. پس ما پاهامان را بالا می‌گیریم.» بعد همه پاهای‌شان را بالا گرفتند!
هنوز همه در حال و هوای این شوخی‌ها بودیم که با ضربه‌ای که ایشان روی میز کوبید، همه سرجای‌مان میخکوب شدیم.
نتیجه این شوخی، این شد که همه به صف شدیم و تا یه شماره، باید پائین می‌رفتیم، آن هم سینه‌خیز! حالا حساب کنید که بیست‌نفر که همه جزء فرماندهان و معاونان و خلاصه مسئولان بودند، باید این تنبیه را اجراء می‌کردند!
منبع: نشریه امتداد - ش 44


دسته ها : مقالات
1389/6/28
X