دسته
پیوندها
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 155593
تعداد نوشته ها : 1307
تعداد نظرات : 7
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

تابستان سال 1364 بود.ازآمدنم به تیپ امام حسن (ع) بیش از هشت ماه می گذشت . بواسطه حشر و نشری که با نیروهای اطلاعات عملیات داشتم شدیداً به آنان دلبستگی خاصی پیدا کرده بودم .بگونه ای که وقتی در محور،انجام وظیفه می کردم ،عمده وقتم را با آنان می گذراندم.لذا به حشمت پیشنهاد کردم اجازه دهد مدتی را با بچه های اطلاعات عملیات کار کنم. حشمت گفت : «اتفاقاً من هم می خواستم در این خصوص با تو صحبت کنم. » سپس ادامه داد که از طرف قرارگاه کربلا ماموریت یافته اند تا خطوط پدافندی دشمن در محور عملیاتی بدر را شناسائی کنند و اگر بتوانند چند معبر را برای انجام عملیات بعدی مشخص نمایند، به همین خاطر با حبیب صحبت کرده که با توجه به سابقه گذشته من در اطلاعات عملیات دیگر یگان ها و قرارگاه کربلا برای مدتی مرا به اطلاعات عملیات ببرند تا به آن ها درانجام این ماموریت کمک کنم و حبیب هم پذیرفته و گفته خودت با حمید صحبت کن . حشمت ادامه داد:«من می خواستم در این زمینه با تو صحبت کنم و کلی هم برای اینکه تو این پیشنهاد را قبول کنی دلایل ردیف کرده بودم و فکر نمی کردم که اصلاً خودت این پیشنهاد را مطرح کنی،لذا من موافقم .» بعد با محسن زارع صحبت کرد و این چنین شد که من حداقل برای مدت چهار ماه به اطلاعات عملیات تیپ مامور شدم . وقتی موضوع به نیروهای اطلاعات عملیات اعلام شد، تمامی بچه های واحد خوشحال شدند . بخصوص علی نصرتی . علی وقتی خبر را شنید سریع به سراغ کریم صفی زاده رفت و گفت اجازه دهید حمید در کنار من باشد و روی انجام این کار خیلی به کریم اصرار کرد تا بالاخره موافقت کریم را جلب کرد . اینگونه شد که رفاقت و همراهی من با علی آغاز شد .
قرار شد فردایش برای شناسایی با علی به محوری برویم که نیروهای قبلی در شناسایی های قبل اعلام کرده بودند دشمن در محور « گوار» کمین ایجاد کرده و اعلام این موضوع مورد تردید واقع شده بود .ساعت 2 بعد از نیمه شب آرام به طرف کمین حرکت کردیم . حدود ساعت 4 صبح به نزدیکی خط دشمن رسیدیم ، و حدود نیم ساعت استراق سمع کردیم . بعد از حصول اطمینان از بی خبری دشمن تصمیم گرفته شد من و علی و رضا عبدی لباس قواصی بپوشیم و محمد عابدینی و داود قدیری در قایق برای تامین بمانند.ولی من به علی گفتم اجازه بده من و رضا و داود برویم و تو در قایق بمان.اول قبول نکرد ولی من اصرار کردم و بالاخره راضی شد. به همین خاطر من و رضا و داود لباس غواصی پوشیدیم و برای پیگیری موضوع و مشخص نمودن وضعیت کمین مورد ادعای قبلی به درون آب رفتیم و بعد از سه ساعت موضوع را پیگیری کردیم و نزدیک ظهر به سمت بلم های تامین که علی و محمد در آنجا منتظر بازگشت مان بودند برگشتیم و آنچه را که دیده بودیم به علی گفتیم ، علی خندید و گفت : « بالاخره نگذاشتی یکبار با هم به درون آب برویم تا ببینیم که چقدر دل و جرات داری ؟» گفتم : « علی ، شب دراز است و قلندر بیدار .» علی خندید و گفت: « نه خیر قلندر بیکار !» بعد سریع به سمت نیروهای خودی بازگشتیم و گزارش خودمان را اعلام کردیم ، چند روز بعد مجدداً قرار شد برای مشخص نمودن و شناسائی معبری جلو برویم ، این بار علی گفت : « حمید الان دارم بهت می گم آنجا دوباره اصرار نکنی.» خندیدم و گفتم :« نخیر این بار می خواهم همراه خودت باشم. » علی هم لبخند زیبائی زد و گفت : حالا درست شد پس بزن تا سریع بریم »
ساعت 2 صبح با سه فروند بلم به اتفاق 6نفر دیگر بجز سه نفر که بایستی برای تامین در بلم ها می ماندند ، بقیه باید برای ماموریت محوله لباس غواصی می پوشیدند و برای شناسائی به سمت دشمن حرکت می کردند. و حدود ساعت 4:30 صبح نزدیک دشمن رسیدم ، باز هم طبق روال قبلی اول استراق سمع بعد هم آرام لباس غواصی پوشیده و به درون آب رفتیم . من و علی و عطا قد کساز با هم بودیم، رضا عبدی و یکی دیگر از بچه ها با یکدیگر به سمت دیگری رفتند، علی جلوی من بود و آرام و با هوشیاری کامل به سمت دشمن حرکت می کرد . بعد از طی مسافتی علی ایستاد و در حالیکه با دست داشت به سمتی اشاره می کرد به من علامت داد که به آن طرف نگاه کنم، وقتی به سمتی که علی اشاره کرده بود نگاه کردم دماغه دوبه (1) دشمن را که از آن بعنوان کمین درجلوی خط اول خود استفاده می کرد دیدم، برگشتم و به علی نگاه کردم . علی درحالیکه دستش به علامت سکوت بر روی لبانش گذاشته بود اشاره کرد و که به سمت دیگری حرکت کنم من نیز به عطاء اشاره کردم و به سمتی که علی اشاره کرده بود حرکت کردیم، تا دشمن متوجه نشود. علی در همان موضع خودش ماند تا من و عطا به او رسیدیم وقتی به علی نزدیک شدیم، علی لبخندی زد و به زبان لری گفت:«خانه خراب نزدیک بود خانه خرابمان کند » و دوباره جلو افتاد و آهسته به سوی جلو حرکت کردیم، علی در نقطه ای ایستاد و اشاره کرد به سمتی که او پیچیده حرکت کنیم ما نیز به همان سمت که به درون نی زار می رفت رفتیم .
چند قدمی بیش نمانده بود به انتهای آن مسیر برسیم که ناگهان صدای عطسه سرباز عراقی هر سه نفر ما را در جایمان میخکوب نمود .علی سریع به طرف من برگشت و اشاره کرد آرام به سمت عقب برگردیم ما نیز خیلی آرام که حتی صدای بهم خوردن نی ها ایجاد نشود عقب برگشتیم تا به جایی رسیدیم که علی اشاره کرده بود به آن سمت بیائیم، ایستادیم تا علی آمد من آرام خندیدم و گفتم :«علی چیزی نمانده بود که اینبار تو خانه خرابمان کنی .» علی هم خندید و گفت : « خیلی خوب به سمت دیگری می رویم تا پشت کمین در بیائیم، به دنبالم بیائید » من دوباره خندیدم و گفتم : « علی خدا به ما رحم کند اگر تو امروز ما را به کشتن ندادی هر چه دلت خواست بگو.» علی هم دوباره خندید و گفت :« خیلی خوب عجله کن.» دوباره خودش جلو افتاد و من و عطا هم با رعایت فاصله از یکدیگر پشت سرش حرکت کردیم بعد از طی مسافتی علی که در کنار نی ها آهسته حرکت می کرد در حالیکه
----------------
1-مکعبی توخالی از جنس آهن که بر روی هور معلق قرار می گرفت . برای استراحت و همچنین نگهبانی
-----------------
به انتهای آن نی زار رسیده بود آهسته به سمت راستش نگاهی کرد و با دست چپش به ما اشاره می کرد که آرام خودمان را به او برسانیم وقتی به نزد علی رسیدم علی به سمت من برگشت و درحالیکه لبخند می زد گفت : « حمید سمت راست را نگاه کن و ببین کمین دشمن را » من هم آرام قدری جلو رفتم و خیلی آهسته به سمت راست نگاه کردم ، الله اکبر چه می دیدم کمین دشمن، همان دوبه ائی که وقتی از پهلو به سمتش می رفتیم عطسه سرباز دشمن ما را در جایمان میخکوب کرده بود، به سمت علی آمدم وگفتم :«علی چه باید بکنیم وقت نداریم که دوباره به سمت دیگری برگردیم .» علی به سمت راست که کمین دشمن بود نگاه کرد، سپس به جلویمان نگاهی انداخت بعد هم به سمت چپ نگاه کرد ( سمت راست کمین دشمن درفاصله حداکثر 4 متری مان قرارداشت جلویمان « محوار » (1) آن طرف محوار که فاصله اش تا ما چیزی نزدیک به بیست متری شد چندین ردیف نی ، سمت چپ مان کاملاً محوار تا زیر سیل بند دشمن که حداکثر فاصله اش تا ما پنجاه متر می شد.) بعد به من نگاه کرد و گفت لحظه ای صبر کن ، دوباره چند قدم جلو رفت و به سمت راست نگاهی کرد و آرام به سمت من آمد و گفت : « حمید روی دوبه ظاهراً همه خوابند ، لذا هیچ راهی نداریم باید بین مسیر محوار بیست متری را سریع ملی کنیم و به درون نی زاری که در روبرویمان می بینی برویم .» من می روم وقتی به آن سمت رسیدیم شما نیز به همین ترتیب بیائید . کاری بسیار سخت و خطرناک که اگر دشمن متوجه ما می شد که در فاصله 4 متریش بدون هیچ پوشش در حرکت هستیم امکان نداشت که بتوانیم از دستش فرار کنیم . علی خیلی آرام درحالیکه تمامی توجه اش به سمت راست خودش بود به سوی جلوی خود حرکت می کرد و ما نیز یک نگاهمان به علی بود یک نگاهمان به سمت راست ( کمین ) یک نگاهمان به سمت چپ(خط پدافند دشمن در پنجاه متری ) علی موفق شد فاصله بیست متری را طی کند و خود را به درون نی زار روبرو رساند، با دست اشاره کرد حرکت کن، من هم به عطا گفتم : « من حرکت می کنم مواظب باش » من هم به هر طریق که بود این فاصله را طی کردم و نزد علی رفتم، نگاهی به علی کردم او هم لبخندی زد و به عطا اشاره کرد بیا، عطا هم به همان طریق نزد ما آمد ، وقتی سه نفری دوباره کنار هم قرار گرفتیم به علی گفتم : « علی حالا دیگر باورم شده که تو می خواهی امروز یا ما را به کشتن بدهی و یا اسیرمان کنی » علی باز هم آرام خندید و به زبان لری گفت: « بادمجان بم آفت نداره!» و درحالیکه وسط دشمن واقع شده بودیم ( جلویمان خط اصلی دشمن در فاصله پنجاه متری و پشت سرمان کمین دشمن در فاصله 4 متری) علی اشاره کرد حرکت کنیم مجدداً علی جلو و من و عطا هم در پشت سرش با رعایت فاصله مشخص به سمت جلو یعنی به طرف سیل بند ( خط اصلی ) دشمن حرکت کردیم ، خیلی آرام حرکت می کردیم تا هیچ صدایی ایجاد نشود و حتی آب هم خیلی تکان نخورد ( آب هورالهویزه ساکن و راکد بود و هیچ حرکتی نداشت ) حال خود تصور کنید در درون این آب و در درون نی زار چگونه باید حرکت کرد که نه نی ها تکان بخورند و سر و صدا ایجاد شود نه آب حرکتی موجی ایجاد کند . علی آنقدر رفت تا اینکه به انتهای نی زار در فاصله بیست و چند متری خط اصلی رسید، وقتی به نزد علی رسیدیم علی گفت : « با توجه به مسائل پیش آمده که برنامه ما را بهم ریخت و اینکه تا دقایقی دیگر فعالیت عراقی ها روی خط خود آغاز خواهد شد از اینجا به بعد دیگر نمی توانیم جلو برویم. » ( دشمن از ساعت 5 صبح تا حدود ساعت 9 الی حداکثر 10 صبح بدلیل اینکه شبها بیدار بودند استراحت می کردند و لذا این زمان بهترین زمان برای انجام شناسایی بود. ) از همان جا خط دشمن و سنگرهای احداثی را نگاه کردیم ، موقعیت سنگرهای تیربارهای مختلف را مشخص نمودیم، علی گفت : « حمید خوب اطراف را نگاه کن و هر آنچه نظرت را جلب کرد مشخص کن . چون یقیناً تا چند وقت
----------------
1-قسمتی از نیزار که عراق برای احاطه داشتن به منطقه نی ها آن را از انتها می برید.
----------------
دیگر همین مقدار کم باقی مانده نی را که با استفاده از استتار آن الان تا اینجا آمده ایم هم نخواهیم داشت و دشمن تا شعاع حداقل 200 الی 300متری خود را به محوار مبدل خواهد نمود تا هیچ چیزی باقی نماند که ما بتوانیم ازآن استفاده کنیم و خودمان را زیر پای او برسانیم . »
بعد از حدود 40 دقیقه کار می بایستی با توجه به آغاز تحرک روزانه دشمن اینبار سریعتر و کاملاً هوشیارتر به عقب و به سوی خط خودمان برگردیم ،از آن فاصله نمی شد کار جدیدی کرد و لذا همان مسیر را تا نزدیک کمین برگشتیم، وقتی نزدیک کمین رسیدیم به علی گفتم : « علی امکان ندارد که بتوانیم از سمت چپ کمین رد شویم؟» علی گفت : « سمت چپ کمین آبراه است که کاملاً سیم خاردار و مین گذاری شده و بعد از آبراه نیز محوار بسیار گستره ای در آنطرف قراردارد و دشمن الان که خورشید نزدیک به وسط آسمان است کاملاً به محوار دید دارد. » من هم دیگر حرفی نزدم، استرس، دلهره، تحرک دشمن، واقع شدن در دل دشمن و خلاصه همه این ها با هم قاطی شده بودند.به ساعت نگاه کردم 10:30 صبح بود . هیچ راهی نداشیتم . علی آرام از نی زار بیرون رفت و به سمت چپ نگاه کرد و بعد سریع برگشت و درحالیکه لبخند همیشگی را بر لب داشت آرام به زبان لری گفت : « حمید اینبار گاومان زائیده و فکر کنم چند قلو هم آورده » گفتم : « علی چه شده ؟» دوباره لبخندی زد و گفت: « سرباز عراقی روبروی محواری که باید رد شویم روی صندلی نشسته و دارد روزنامه می خواند و فکر کنم خانه مان دارد خراب می شود » من یه نگاه به علی کردم و گفتم : « علی شوخی نکن » او دوباره با همان آرامش قبلی خود لبخند دیگری زد و گفت :« باور نمی کنی ؟ خودت برو نگاه کن » من به عطا نگاه کردم و آرام از نی زار بیرون آمدم و به سمت چپ نگاه کردم، دیدم بله سرباز گنده عراقی روی صندلی نشسته و درحالیکه روبروی محوار قرار دارد در حال خواندن روزنامه است ،فوری نزد علی آمدم و گفتم : « خوب علی چه باید بکنیم ؟ » علی مکثی کرد و گفت : « می خوای اینجا بخوابیم تا فردا ؟ » گفتم : « علی مسخره بازی درنیار » علی دوباره درحالیکه می خندید گفت :« خوب پس باید برویم هرچه بادا باد یا می رویم یا می خوریم دیگه .» گفتم :« باشه بریم » علی گفت : « پس آیه شریفه و جعلنا من بین ایدیهم سداً و ..را بخوایند . » هر سه نفر آرام آیه شریفه را تلاوت کردیم، علی گفت : « من اول می روم شما مواظب سرباز عراقی باشید » علی آرام از نی زار بیرون آمد .در حالیکه یک نگاه به جلوی می کرد و یک نگاه به راستش که خط دشمن بود . خودش را بالاخره به آن سمت که در دید سرباز کمین عراقی نبود ولی دشمن از خط اصلی خود بر روی آن دید کامل داشت رساند و به من اشاره کرد حرکت کن، من هم همه چیز را به خدا محول کردم و مجدداً آیه شریفه وجعلنا را تلاوت کردم و درحالیکه تمامی توجه ام به سمت چپم بود که سرباز عراقی در چهارمتریم روی صندلی نشسته بود و روزنامه را روبرویش گرفته بود و مطالعه می کرد به دیگر سمت محوار بیست متری حرکت کردم ، کافی بود سرباز عراقی روزنامه را قدری کنار می زد آن وقت من را روبرویش در آب می دید ، قدری که حرکت کردم دیدم چیزی به پایم گیر کرده اول فکر کردم چولان (1) مرده است و بدون توجه با آن آرام به سمت محوار حرکت کردم . احساس کردم آن چیزی که به پایم گیر کرده چولان مرده نیست چون اگر چولان مرده بود بایستی تا الان از پایم جدا می شد، لحظه ای ایستادم ، وقتی ایستادم علی با تعجب نگاهم کرد و در حالیکه اشاره می کرد بیا، دستم را به طرف پایم آوردم و آن چیز که به پایم پیچیده بود را با دستم گرفتم و آن را آرام به سمت بالا آوردم که آن را ببینم ، وقتی آن را آرام از آب بیرون آوردم ، دلم یکهو فرو
---------------
1-چولان؛نوعی گیاه است که در هور می روید.قد و عمر آن کمتر از گیاه نی است.ساکنان حاشیه هور از آن برای ساخت کلک استفاده می کنند.
---------------
ریخت، چه می دیدم ؟ سیم تلفن کمین دشمن که از خط اصلی به سمت کمین کشیده شده بود . آن را به علی و عطا نشان دادم و آن را آرام در آب فرو بردم و مجدداً به سمت علی حرکت کردم . وقتی نزد علی رسیدم علی لبخندی زد و گفت : « واقعاً دیوانه ای .» گفتم : « اگر دیوانه نبودم که با تو به شناسایی نمی آمدم . » خلاصه عطا هم به همان طریق نزد ما آمد و خودمان را به بلم ها رساندیم و دیدیم که دوستان دیگر هم مدتی است که از شناسائی برگشته اند تا ما را دیدند گفتند: « خیلی دیر کرده اید وقت ندارید که لباس هایتان را تعویض کنید الان هواپیماهای قارقارکی دشمن برای شناسائی روزانه منطقه به پرواز درمی آیند .لذا وقت را از دست داده ایم . سریع به سمت عقب حرکت کنید . » علی یکه نگاهی به من کرد و درحالیکه مثل همیشه لبخند می زد گفت : « شناسایی چطور بود ؟ : گفتم : « دیوانه » علی هم خندید، خلاصه وقتی به عقب برگشتیم و موضوع را به حشمت گفتیم . حشمت درحالیکه از خنده روده بر شده بود، گفت : « علی دیوانه است تو چطور قبول کردی با علی به شناسائی بروی ؟» خود علی هم درحالیکه می خندید گفت : « ببین چه کسی به من می گوید دیوانه . »
زمان سریع می گذشت چند ماه بعد مقررشد که نیروهای اطلاعات - عملیات و طرح عملیات تیپ به منطقه بالای بروند و آنجا کار شناسائی آن منطقه را آغاز کنند در همین زمان هم حشمت به من گفت نیاز است که تو دوباره به طرح و عملیات برگردی و در همان منطقه ولی در طرح عملیات انجام وظیفه کنی . من هم از بچه ها اطلاعات جدا شدم و به طرح و عملیات برگشتم و درهمان منطقه بستان به انجام وظیفه پرداختم . یک روز وقتی به همراه مرتضی روحیان از کنار مقر بچه های اطلاعات - عملیات رد می شدیم به مرتضی گفتم بیا سری به بچه های اطلاعات بزنیم، او هم قبول کرد آنجا که رفتیم . دیدم علی، مهران صدری، محمد عابدین، کریم دبیری و چند تن از بچه های دیگر در حال آماده شدن برای رفتن به شناسایی هستند و تا آن ها متوجه ما شدند علی سمت من آمد و درحالیکه همدیگر را در آغوش گرفته بودیم و صورت یکدیگر را می بوسیدیم علی گفت: «حمید نمی آی بریم شناسایی ؟» گفتم :« آدم باید دیوانه باشد که با تو برای شناسائی بیاد . » علی هم درحالیکه می خندید گفت: «این ها همه دیوانه اند ؟» گفتم : « آره ! همه تون دیوانه اید !»
همگی خندیدیم . آن روز نمی دانستم که این آخرین دیدار و آخرین گفتگویم با علی است؛ نمی دانستم این آخرین بوسه ام بر گونه های علی است نمی دانستم که این آخرین لبخند و آخرین خنده ای است که از علی می بینم. علی به همراه یاران خود به سمت جلو حرکت کردند، ما نیز از آن ها خداحافظی کردیم .دو روز بعد خبری شنیدیم که قلبم فرو ریخت . شوکه شدم . علی به همراه دیگر دوستان با کمین دشمن در آبراه درگیر شده اند و جز یک نفر که موفق به فرار نشده بودند بقیه به شهادت رسیده اند و جسم آن ها هم بدست عراقی ها افتاده است. به گوشه ای پناه بردم . بغض گلویم را می فشرد .قیافه علی با آن لبخند و خنده های زیبایش از جلوی چشم کنار نمی رفت .یاد مسافرتی که به همراه دیگر یاران به قم برای زیارت بی بی حضرت معصومه (س) و مسجد جمکران داشتیم، یاد آن روزهایی که در شط علی برای همدیگر کُری می خواندیم، یاد سفری که به اتفاق بچه های اطلاعات به خرم آباد داشتیم و برای شنا به کنار رودخانه رفته بودیم، یاد آن روزهایی که برای شناسائی با هم به طرف خط دشمن می رفتیم ، یاد آن روز آخری که او را دیدم و دوباره گفت حمید می آیی بریم شناسائی و من به او گفتم هر که با تو بیاید دیوانه است و او از ته دل خندید ؛افتادم. دیگر نمی توانستم تحمل کنم، اشکم سرازیر شد و در آن گوشه چقدر برایش اشک ریختم و چقدر به حالش غبطه خوردم .
دیگر هیچ تمایلی نداشتم حتی از کنار سنگر اطلاعات رد شوم و جای خالی علی و تعداد دیگری از دوستان که به همراه علی در آن واقعه به شهادت رسیده بودند را ببینم، اگرچه من می دانستم دوستان علی که در اطلاعات بودند و مدت زمان بیشتری را با او گذرانده بودند نیز چه حالی داشتند و جای خالی علی آنان را هم شدیداً عذاب می داد. الان هم پس از گذشت سال ها وقتی آلبوم را نگاه می کنم وقتی به عکس علی می نگرم یاد و خاطره اش در ذهنم زنده می شود و خوب که نگاه می کنم علی را می بینم که دوباره می خندد ولی نه برای شناسائی رفتنمان بلکه برای حال و روز من و امثال من که از قافله آنان جامانده ایم .
علی جان ! من و تو همسفر بودیم درصحرای عشق
تو به منزل ها رسیدی و من هنوز آواره ام.
روحش شاد، یادش گرامی و نام و خلق نیکویش تا ابد در قلب تمامی دوستانش جاودان باد.
منبع:ماهنامه فکه شماره 75


دسته ها : مقالات
1389/6/28
X