دسته
پیوندها
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 155485
تعداد نوشته ها : 1307
تعداد نظرات : 7
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

مهرماه امسال وقتی تو بیمارستان خاتم الانبیا (ص) تهران، خسرو محمد رضایی را دیدم باز هم به یاد علی حسین پور افتادم.
یادش به خیر اون ایام جنگ هیچ وقت اونا را از هم جدا نمی دیدم. انگار به هم چسبیده بودند. هر جا که می رفتند اونا در کنار هم بودند. توی خط مقدم، توی عملیات ها، توی حسینیه ها تیپ و توی عزاداری ها. خلاصه یک بار به دلم موند که اونا را از هم جدا ببینم. هر موقع اونارو با هم می دیدم، می گفتم: شما از همدیگه خسته نمی شید؟ شد یه بار من شما رو از هم جدا ببینم؟ اونا هم با همان نجابت و متانت خاص خودشون به من لبخند می زدند. خصوصا علی حسین پور که علاقه عجیبی به خسرو داشت یه نگاهی به قد و بالای خسرو می انداخت و می خندید. علی پسری بود خیلی مودب، کم حرف، با وقار ولی شجاع و نترس، بی باک و بی پروا، که به همراه خسرو و تعدادی دیگر که همگی اونا، دقیقا روحیه ای همانند همدیگه داشتند توی واحد تخریب دور همدیگه جمع شده و محیطی با صفا را برای خودشان فراهم آورده بودند. غفار مسعودی، اکبر فتح الهی، مهدی نظام اسلامی، محمدرضا بقایی، محمدرضا فطرس، حبیب اله دیم و خیلی های دیگه که الان اسمشون در ذهنم نیست.
عملیات بدر که شروع همه بچه های تخریب چی به همراه فرمانده بی نام و نشان خودشان (محمدرضا فطرس) در آن عملیات نقش آفرینی کردند. خاطره حماسه های آن ها را همه اون بچه هایی که تو عملیات بدر در آن محور عمل کردند به یاد دارند و هرگز فداکاری بچه های با صفای تخریب چی به خصوص علی حسین پور را فراموش نمی کنند. یقین دارم دیگه هیچ وقت جمعی همانند جمع بچه های با صدق و صفای تخریب چی تیپ را مشاهده نخواهم کرد، همه به یکدیگر عشق می ورزیدند. وقتی یکی از اونا شهید می شد، مابقی بازمانده ها در عین حالی که در ادامه راه دوستشان مصمم تر می شدند ولی به خوبی غم و ناراحتی را از چشمان مهربان تک تکشان می شد مشاهده کرد.
وقتی در عملیات بدر محمدرضا فطرس، حبیب اله دیم، اکبر فتح الهی و... به شهادت رسیدند انگار جان همه بچه های تخریب را ازشان گرفته بودند. بگذریم. بعد از عملیات بدر بنا به دلایلی مدتی من به اطلاعات عملیات تیپ انتقال یافته و به همراه نیروهای اطلاعات مدام به شناسایی خطوط دشمن می رفتیم. یادم نمی رود در یکی از آن شناسایی ها علی حسین پور هم که از طرف واحد تخریب ماموریت حضور در جمع ما را یافته بود، به همراه خودمان برای شناسایی بردیم. قرار بود که همان روز در دو نوبت افرادی را که به همراه خودمان تا زیر پای دشمن برده بودیم برای دیدن نقاطی که شناسایی شده بودند همراهی کنیم. همگی لباس غواصی پوشیدیم در نوبت اول چند تن از فرماندهان گردان ها را به نقاط یاد شده برده و آنها توانستند از آن معابر بازدید کنند، ولی از آنجائیکه معمولا در حین شناسایی موارد غیر منتظره و پیش بینی نشده ای بوقوع می پیوست، آن روز هم مواردی پیش آمد که باعث به هم خوردن تمام برنامه ریزی قبلی گردید. لذا زمان مقرری که باید گروه بعدی را برای شناسایی می بردیم به هم خورد. نزدیک ظهر بود که به نزد گروه دومی برگشتیم، ‌وقتی به آن ها اعلام شد که بنا به وضعیت پیش آمده امکان ادامه ماموریت میسر نیست، آن ها کلی پکر شدند و سوال کردند: واقعاً هیچ راهی وجود ندارد؟ به آن ها گفته شد خودتان که همه چیز را می بینید، نزدیک ظهر است. دشمن کاملا بیدار است و علاوه بر آن هواپیماهای قارقارکی دشمن «PC7» هم برای شناسایی به پرواز در آمده اند. آن ها دیگر چیزی نگفتند. در آن حین من چشمم به علی حسین پور خورد که هیچ حرفی نمی زد و فقط به ما نگاه می کرد. او نیز لباس غواص پوشیده بود و جزو گروه دوم بود که باید برای دیدن موانع ایجاد شده توسط دشمن می رفت و الان با این وضعیت مواجه شده بود از جمع گروه دوم از همه واجب تر هم تخریب بود که حتما باید موانع را می دید. لذا با دیدن آن وضعیت علی، من فکری به ذهنم رسید، فکری که امکان اجرای آن وجود داشت ولی ریسکش بسیار بالا بود. در آن ساعت امکان اینکه دوباره بتوانیم به داخل آب رفته و آرام آرام به طرف دشمن حرکت کنیم و از بین نی ها گذشته تا موانع را ببینیم وجود نداشت و علاوه بر آن به زمان زیادی نیاز داشت که عملا از دست رفته بود. ولی می شد از درون آب راه با بلم سریع به طرف سیم خاردارها و دیگر موانع ایجاد شده توسط دشمن که کاملا مشهود بود رفت. به همین خاطر به یکی از نیروهای اطلاعات که الان یادم نیست چه کسی بود موضوع را گفتم. او با تعجب نگاهم کرد و گفت: دیوانه شدی؟ امکان ندارد. من هم خندیدم و گفتم به ریسکش می ارزد. او هم سری تکان داد و گفت خود دانی. به علی حسین پور گفتم: علی می خواهم اینکار را به خاطر تو انجام بدهم. تو حاضری؟ لبخندی زد و گفت: من حاضرم. من رفتم توی بلم علی و به او گفتم: تو از پشت پارو بزن من جلوی بلم می نشینم و پارو می زنم. خلاصه با همان وضعیت، در حالیکه نزدیک نماز ظهر بود به طرف موانع دشمن که در آب راه اصلی ایجاد کرده بود رفتیم تا به آن موانع رسیدیم. به علی اشاره کردم، علی باز هم لبخندی زد و سرش را تکان داد در کنار سیم خاردارهای ایجاد شده در نزدیکی کمین دشمن در آب راه که از کف آب راه تا حداقل یک متر بالای نی ها و به عمق حداقل 25متری نصب گردیده بود. به گونه ای که حتی امکان پرواز پرنده کوچکی هم در بین آن ها وجود نداشت. دقایقی ایستادیم تا او خوب آن موانع را ببیند. سپس با همان وضعیت به طرف سایر نیروها که منتظر ما بودند برگشتیم. وقتی که به جمع دیگر دوستان پیوستیم، آن ها به علی گفتند تو چرا حرف او را پذیرفتی؟ علی با همان لبخند زیبایش جواب همه را داد. زمان به سرعت گذشت. علی در عملیات های بعدی هم نقش آفرینی کرد. عملیات های والفجر8، ادامه و الفجر9، کربلای 1، کربلای 4و5، کربلای 10 و در نهایت والفجر 10 هم آخرین عملیاتی است که علی در آن حضور داشت.
جنگ که به پایان رسید علی همیشه غم دوری از دوستان شهیدش را با خود داشت. او که در اکثر صحنه های جنگ و میدان های نبرد حضور داشت و روزگار زیادی را با جمع کثیری از شهدا گذرانده بود، از اینکه از جمع سایر دوستانش جامانده بود غمگین، ولی به هر حال تسلیم تقدیر و مشیت الهی بود.
با اتمام جنگ علی به ادامه تحصیل پرداخت و در رشته پزشکی به دانشگاه راه یافت و با رتبه بسیار خوب و با مدرک دکتری از دانشگاه فارغ التحصیل گردید. وقتی که مدرک پزشکی خود را گرفت هر وقت که او را می دیدم به شوخی به او می گفتم: دکتر تخریب چی، در اتاق عمل یه وقت فکر نکنی داری مین خنثی می کنی ها! و او هم مثل گذشته فقط لبخند زیبایی را تحویلم می داد. به محض اینکه مدرک پزشکی خود را گرفت، او که عاشق خدمت به مردم بود، داوطلب خدمت در منطقه بسیار محروم، فاقد امکانات و بی نهایت گرم آغاجاری گردید. خیلی ها به او می گفتند چرا این کار را کردی؟ ولی آنهایی که علی را می شناختند و از روحیه خدمتگزاری بی منت او خبر داشتند می گفتند: اگه علی کاری غیر از این کرده بود باید تعجب می کردیم. اگه علی بدون هیچ چشم داشتی خودش را وقف خدمت به مردم آن خطه محروم کرد و از خودش و عارضه هایی که در جنگ نصیبش شده بود غافل شده، به هیچ چیز جز خدمت رسانی به خلق خدا فکر نمی کرد. امکان نداشت در هر ساعتی به درمانگاه آغاجاری مراجعه کنی و علی آن جا نباشد. با همان روحیه و با همان حسن خلق. راستی یادم رفت بگویم، علی رغم اینکه جنگ تمام شده بود ولی هر وقت علی را می دیدم باز هم خسرو در کنارش بود. من می خندیدم و می گفتم: بابا جنگ تمام شده، شما نمی خواهید از هم جدا بشید؟ و باز هم دقیقا همانند گذشته ها آن دو لبخندهای زیبای خودشان را تحویلم می دادند.
زمان به سرعت در حال گذر بود، تا اینکه یک روز به من خبر دادند علی در حین کار دچار مشکل شده و به بیمارستان منتقل گردیده و بلافاصله به حال کما رفته است. دلم لرزید کیلومترها از او فاصله داشتم. ندایی درونی به من می گفت علی هم در حال پریدن از این قفس خاکی است. مدام به دلم نهیب می زدم. خدا نکند. آخه علی تنها پسر خانواده بود و همه ی امید پدر، مادر و خواهرانش است، هی صلوات می فرستادم، چهره معصومش در ذهنم متجسم شده و به یاد لبخندهای زیبایش افتاده بودم. بغض گلویم را شدید می فشرد. نگران بودم. دو روز بعد مجید امینی به من زنگ زد و گفت که علی هم رفت، تا گفت علی هم رفت بغض چند روزه ام ترکید. بلند بلند شروع به گریه کردم. به یاد روزهای جنگ افتادم. روزها و شب های عملیات، یاد آن ایامی که در پادگان شهید غلامی علی را به هنگام نماز در حسینیه تیپ می دیدم، ‌به یاد آن روزی که با هم زدیم به سیم آخر و با بلم تا پای سیم خاردارهای دشمن رفتیم و برگشتیم، به یاد لبخندهای زیبایش و...
آن روز وقتی خسرو را در بیمارستان خاتم الانبیاء(ص) تنها دیدم، باز هم به یاد علی افتادم. علی رفیق بسیار با وفایی بود، بی ریا، ساده، صمیمی، نجیب، آرام، شجاع، باوقار، بی ادعا، بی توقع و...
اکنون وقتی به شهرم بهبهان می روم و برای دیدار با دوستان شهیدم بر مزار آن ها در گلزار شهدا، حاضر می شوم هنگامی که بالای قبر علی می روم و چشمم به عکسش می افتد، خاطرات گذشته به یادم می آید و ابیات ذیل در ذهنم نقش می بندد:
با تمام خویش نالیدم چو ابری بی قرار
گفتم ای باران که می کوبی به طبل بادها
هان بکوب، اما به آن عاشق ترین عاشق بگو
زنده ای ای زنده تر از زندگی در یادها
علی جان! نه تنها من بلکه همه دوستانت هرگز فراموشت نکرده و نمی کنند. امیدوارم که تو نیز فردای قیامت ما را از شفاعت بی بهره نکنی. روحت شاد، یادت گرامی.

منبع: نشریه فکه شماره80


دسته ها : مقالات
1389/6/28
X