دسته
پیوندها
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 153043
تعداد نوشته ها : 1307
تعداد نظرات : 7
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

خانه را تبدیل به پایگاه انقلابی کرده بودند این دوبرادر،از دستگاه چاپ اعلامیه گرفته تا برنامه ریزی تظاهرات ها وشعارساختن برگزاری جلسات.مادر و پدر مخالفتی نداشتند وخودشان هم این دو برادررا همراهی می کردند.
مادر می ترسید خان لو برود و ساواک بریزد و پسرانش وپسران مردم را دستگیر کند.اما تا خود روز دوازدهم بهمن ما آن خانه وافرادش صحیح وسالم در خدمت اسلام بودند .انقلاب پیروزشد،اما دو برادر دست از فعالیت نکشیدند.
امام خمینی(ره) نسبت به حضور منافقین هشدار داده بود ، آن ها هم فقط کمی برنامه های شان تغییر کرده بود.خبری از تظاهرات و اعلامیه نبود،جلسات شده بود کتاب خوانی وتفسیر و سخنرانی در رابطه با بالا بردن شعور سیاسی اجتماعی مردم.
دوبرادر کارشان را در مسجد ومدرسه ومحل ادامه دادند، تا اواخرسال 59 که جنگ شروع شد،برنامه های فرهنگی وخانه را به پدرتحویل دادند وهر دوروانه جبهه شدند. هرچند که عباس را سال 59 به دلیل سن کمش اعزام نکردند اما به هر نحوی که بود خود رابه جبهه رساند وبه رسالتش عمل کرد.
می گفت:
-«درحدیث آمده،مؤمن باید کیز باشد. یعنی باید تشخیص دهد در هرشرایطی بهترین کاری که می تواند برای دینش و ملتش انجام دهد.»
گفت:
-«الان وقت جنگیدن است نه اداره کردن جلسات».
می گفت:
-«من پایگاه انقلابی ای را که تابه حال در خانه مان بوده به جبهه منتقل می کنم که الان اصل پایگاه آن جاست.»
بسیارموقعیت شناس بود.زمانی که درس می خواند بهترین در درس بود ودرزمان ورزش بهترین ورزشکاروزمان جنگ بهترین جنگنده.

دوبرادر

خواهردرس علوم دینی خوانده و طور دیگری راه برادرانش راادامه داد. چادرمقنعه مشکی پوشیده و نشست پشت میز دفترمدرسه.آرام و متین صحبت می کند، معلم معارف اسلامی است واین طور که بچه های مدرسه می گویند خیلی دوست داشتنی ومهربان است. گه گداری هم این طرف و آن طرف شهر سخنرانی دارد، خلاصه کلی سرشناس است ومحبوب.
زن می خنددومی گوید:
-«عالمی داشتیم.مابا این دوبرادر،یک دقیقه آرام وقرار نداشتند، دائم درحال فعالیت بودند.»
می خنددوادامه می دهد:
-»کارهای شان بامزه بود.همیشه با هم بودند اما با هم مرخصی نمی آمدند،هرچه مادرم می گفت لااقل عیدها وتعطیلات رابا هم مرخصی بگیرید که همه دورهم باشیم و برویم گشتی خارج از شهر بزنیم،هیچ کدام زیر بار نمی رفتند می گفتند:«یکی می آید یکی می ماند، تا جای اوهم که آمده خالی نماند.»زن فلاسک چای رااز کمد میزش بیرون می آورد با دوسه تا استکان،برای مان چای می ریزد ومی گذارد مقابلمان.
دوباره همان لبخند را می زند.انگار چندین سال به عقب برمی گردد. چشمانش کمی نم ناک می شوند:«عباس به مرخصی که می آمد،ما را می خنداند.ادای عراقی هایی را که اسیر می کردند در می آورد.صدا کلفت می کردومی گفت:«ارحم یا اخی،ارحم !»خب من بچه تر از داداش عباس بودم.بهم می گفت:«آبجی گلی»
زن سربه زیر می اندازد ومی خندد.بعضی وقت ها هم می گفت:«آبجی خلی!»اما من دوست داشتم همیشه از جبهه که برمی گشت،برایم چیزی سوغاتی بیاورد فقط ده یازده سال داشتم وهمیشه چشمم به دست داداش عباس بود. یک بار که آمده بود مرخصی پدرم پایش شکسته بودوبا عصا راه می رفت وعصای پدر را زیر بغل می گذاشت، یک پایش رابالا می برد، تکیه اش را می داد به عصا ودرست مثل پاشکسته ها راه می رفت. یک دفعه همان طورآمد جلوی من،فکر کردم پایش شکسته،بغض کردم وگفتم:«داداشی کی پات شکست؟!
زن بغض می کند،بهم گفت:
-«آبجی خلی!آخه پطوری یک دفعه پای من می شکنه؟!این عصای بابا است من دارم جانباز بازی می کنم، بعد ازاین هم باید شهادت بازی کنم توهم می آیی بازی؟»
من هم با خوشحالی گفتم:
-««می آیم .بازی اش چه جوری است؟»
گفت:
-«برو پرچم ایران را بیاور،من می خوابم،تو پرچم را رویم بیانداز.
بخند و شکلات تعارف کن.»
گفتم:
-«به کی ؟»
گفت:
-«فکر کن دورمن پرازآدم است.»
گفتم:
-«به تو چی داداش؟! به توهم تعارف کنم؟!
گفت:
-«نه آبجی گلی! من مثلاخوابیدم،خوابم هم سنگینه...!بعد که تعارف کردی، بشین بالای سرم و سوره هایی که حفظ کردی بخوان.»
گفتم:
-«همین!»
-«گفت:همین!یک،دو،سه،حاضری؟!»

مرغ مهاجر

پیرمرد بین عکس عباس وعلی نشسته وزن روبروی هر سه مردش،نگاهش به چشمان پراز شوق عباس دوخته شده و دستش برقاب علی است.
از بغض واشک وناله خبری نیست ونبوده است .مادر شیرزن است و پدر مثل کوه مقاوم.سرفه می کند ومی گوید:
-«اگر یک پسر دیگر هم داشتم،می دادم»
پیرزن نگاهش را از چشمان عباس برمی دارد.از بالای عینکش نگاه می کند و می گوید:
-«عباسم هیچ ازش نماند وزیر بمب هفتصد وپنجاه پوندی صدام تکه تکه شد. داغ درآغوش کشیدنش به دلم ماند.اما دم نزدم ،گفتم :
علی هست .چرا شکوه کنم.علی هم که رفت دل خوش به جنازه اش بودم اما خبری از جنازه علی هم نبود.با آن قد رشیدش توی یک بقچه جا شده بود،اما خوشحال بودم و هستم ،هر دو راه حسینی را خودشان انتخاب کردند ورفتند.»پیرمرد محکم و قرص اما با صدای لرزانش می گوید:
-«شهید گریه ندارد، افتخار دارد، آن چه ما در راه خداداشتیم،داده ایم.»
دستش را بالا می آورد:
-«پس هم نمی گیریم.
پیرزن می گوید:
علی بعد از شهادت عباس مدام می گفت:
«مرا در کنار قبر عباس دفن کنید».
روی سنگ قبرش بنویسید مسافر بوده و است ، بنویسید که یک مرغ مهاجر بوده است.»

عباس و علی

عجب هفته ای بود آن هفته ،شنبه عروسی آبجی لیلا بود،عباس و علی جبهه بودند ومادر پابه ماه .مریم با این که ده . یازده سال بیشتر نداشت،پابه پای بابا دنبال سور وسات عروسی بود.داداش علی گفته بود شاید بتواند خودش را برساند، اما داداش عباس آب پاکی را روی دست ها ریخته بود گفته بود:«تازه مرخصی بودم حق بچه های دیگر است که بروند مرخصی».
شب عروسی داداش علی هم زنگ زدوگفت که بچه ها را تنها بگذارد.
آبجی لیلا نشست روبروی سفره عقدی که مریم برایش چیده بود.ساده وبی آلایش کنار یک پاسدار،آبجی لیلا لباس گل بهی پوشیده بودوموهایش را با گل های مصنوعی گل بهی تزیین کرده بود. مادرآمد کنارش ، دست به کمر گذاشت وبه سختی دولا شد،گونه لیلا را بوسیدوگفت:
-«الهی قربون عروسکم برم.»
خطبه عقد را که خواندند وهمه یکی یکی آمدند کادوها را دادند، مادردرگوش پدر گفت:
-«حاج آقا محمد!جای عباس وعلی چقدر خالی است؟!»
پدرسرتکان داد ویک پاکت ازطرف عباس وعلی داد به آبجی لیلا وگفت:
-«آخرین باری که مرخصی آمدند این پول را دادند برای کادوی تو!»
لیلا بغض کرد وبابا به چشمان تر دخترش نگاه کرد،دستش را به علامت نه به چپ وراست تکان داد.
دوروز بعد از مراسم ،تلفن زنگ زد،بابا پرید طرف گوشی تلفن، علی گفت:
-«بابا به خاطرحال مادر اصلاً عکس العمل نشان نده، عباس درهمان عملیات مهمی که گفته بودم شهید شد.تا چند روز دیگر جنازه اش را تحویل تان می دهند.»
پدرآقایی کردوصبوری.دم نزد، هیچ نگفت.وقتی برای نماز مغرب رفت مسجد کمی گریه کردوسبک شدفقط همان چند قطره،هیچ وقت دیگر برای پسرش گریه نکرد.
دوروزبعدمادر دردش گرفت.وقت زایمانش بود.بابا ومریم بردنش بیمارستان مدرس.مادررفت اتاق زایمان وجنازه عباس سررسید درسردخانه همان بیمارستان.مادر شاد از اتاق زایمان برگشت،بچه سالم بودخوابیده بودتوی تخت مخصوص نوزادان، آن یکی پسرهم خوابیده بود روی تخت های سردخانه.
مادرچشمان حاج محمد ولیلا را که دید دوزاری اش افتاد.خودش گفت:
-«خدایک پسر بهم داد ویکی راگرفت ،جاج آقا محمد!»
پدرچشم به سنگ فرش بیمارستان دوخت.مادر لبخند زدوگفت:
-«اسم پسر جدیدمان را باید عباس بگذاریم یا علی؟!»
لیلاچادرروی سرش کشید وگفت:
-«عباس مادر!عباس.»

وصیت نامه

کسی که طلب کردمرا،پیدا کرد مرا ،کسی که پیدا کرد مرا شناخت مرا وکسی که شناخت مرا عاشقم شدوکسی که عاشقم شد،عاشقش می شوم وکسی که عاشقش شدم می کشم اورا.(حدیث قدسی)
خداوندا ،بارالها!درراه عشق از تو می خواهم که از گناهانم درگذری،خدایا!توخودت گفتی با اولین قطره خون شهید گناهانش پاک می شودپس با خونم شستشو ده مرا.
خداوندا! توبندگان صالحت را انتخاب می کنی من بنده رو سیاهم وجزتوامیدی ندارم.
اهدانا الصراط المستقیم.
اللهم الرزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک
منبع:نشریه فکه ،شماره 75


دسته ها : مقالات
1389/6/28
X