دسته
پیوندها
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 152970
تعداد نوشته ها : 1307
تعداد نظرات : 7
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

بغضی سخت گلویمان را می فشرد و غمی سنگین بر دل و جانمان چنگ می انداخت. آری چه سخت است در جوار حرم بودن و داشتن عقده زیارت در دل. چه جانکاه است فرو خوردن غم در ماه عزای خون خدا و خودداری از هر آنچه که علی ظاهر نمادی از عزاداری است.
در آسایشگاه 14روزهای اسارت را به شب میرساندیم در حالیکه هر لحظه از اسارت چون سالی بر ما می گذشت و تنها رابطه برادری که در بین ما بود تحمل آن روزها را آسان می نمود.
تعدادی افراد غیر نظامی نیز در آسایشگاه ما بودند که در آزار و اذیت بچه های مذهبی نهایت اهتمام را داشتند و از هر ترفندی برای مختل کردن نظم آسایشگاه و بر هم زدن مراسم عبادی استفاده می کردند. ما نیز به خاطر جلوگیری از نزاع، تصمیم گرفته بودیم که با آنها مدارا کنیم و از هر گونه درگیری (حتی لفظی) بر حذر باشیم.
دهه اول محرم فرا رسید و به تبع آن کارشکنی های آنان مضاعف شد. چند روز اول را تحمل کردیم و به هر طریقی که می شد مراسم عزاداری را به صورت پنهان برگزار کردیم و آنها همچنان به اجرای مراسم رقص و آواز خود ادامه دادند. شب دهم محرم بود که پیش آنان رفتیم و گفتیم امشب، شب عاشوراست و ما هم از یک کیش و آیین هستیم. برای رضای خدا و احترام به اهل بیت (علیهم السلام) این چند شب را اگر عزاداری نمی کنید، لااقل دست از رقاصی بردارید. اما آنها بی اعتنا به گفته های ما همچنان مشغول کار خود بودند که در همان حین صدای عزادای اسرای آسایشگاه 20 به گوش رسید؛ همان آسایشگاهی که همه افراد آن معلول و مجروح بودند و در بین آنها شمار برادرانی که بینایی خود را بر اثر شکنجه از دست داده بودند، بسیار بود. در طبقه بالای آن نیز چهار تن از خواهران رزمنده اسیر بودند.
با پیچیدن صدای عزاداری، 50 تن از نیروهای عراقی به همراه یکی از فرماندهان خود وارد‌ آسایشگاه شدند و همه اسرا را به زور ضربات کابل و باتوم بیرون کشیدند و نهایت ظلم و وحشیگری را در حق آنان تمام کردند و حدود 20 نفر از برادرانی را که یک پای خود را از دست داده بودند، داخل حیاط اردوگاه به فلک بستند.
اسرای آسایشگاه های دیگر با دیدن این صحنه دلخراش ساکت ننشستند و شروع کردند به تکبیر گفتن و همگی یک دست و یک پارچه ندای الله اکبر و شعار مرگ بر صدام سر دادند و باران صابون و دمپایی بود که بر سر بعثیون ستم پیشه فرود می آمد تا حدی که تاب تحمل نیاوردند و از معرکه گریختند. اما آنها که همچنان در پی اهداف شوم خود بودند فردای آنشب با آوردن یک ویدیو به آسایشگاه شماره 15 و پخش فیلمی مبتذل، قصد ممانعت از برگزاری مراسم عزاداری را داشتند.
ما را از آسایشگاه 14به آنجا بردند و بالای سرمان ایستادند و می گفتند که همه باید این فیلم را تماشا کنند و هر کس هم که چشمانش را می بست و یا سرش را پایین می انداخت پذیرای مشت و لگد آنها می شد. لحظاتی چند نگذشته بود که ناگهان آن چهار خواهر اسیر را وارد جمع ما کردند و به آنها گفتند شما هم باید بنشینید و این فیلم را تماشا کنید. آن لحظه یکی از سخت ترین لحظه ها برای بچه ها بود. دیگر تحمل آن جو برایمان امکان پذیر نبود. همگی فریاد الله اکبر و واحسینا سر دادیم و با راه انداختن سروصدا و اعلام اعتراض خود توانستیم مجلس را به هم بزنیم. فردای آن روز مسئول توجیه سیاسی به آسایشگاه 14 آمد و اسامی 10 نفر را که من هم جزو آنها بودم خواند. پس ما را در وسط اردوگاه برده و فلک کردند و آنقدر زدند که در زیر ناخن هایمان لخته های خون جمع شده بود. وقتی پایمان را باز کردند، گفتند که باید بر روی شنها بدوید. در همان حین سربازان عراقی شروع کردن به زدن ما به طوری که تعدادی از برادران تعادل خود را از دست داده و به سیم های خاردار گیر می کردند و روی آنها می افتادند. این روند تا جایی ادامه پیدا کرد که همگی بی رمق روی زمین افتادیم و دیگر توانی برای حرکت نداشتیم.
یک روز بعد از آن واقعه ما را به آسایشگاه تازه ت‍‍أسیس 23 بردند در حالی که ما را حرس خمینی می نامیدند. این بود پاداش و اجر دنیوی عزاداران حسینی در سرزمینی که همچنان پا برجاست به حرمت خون حسین.
منبع: نشریه فکه شماره80


دسته ها : مقالات
1389/6/28
X