دسته
پیوندها
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 155487
تعداد نوشته ها : 1307
تعداد نظرات : 7
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

چهارده ساله بود که برای مادرش تعریف کرد :«در خواب دیدم تا چشم کار می کرد بیابان بود از دور شعله ی آتشی را دیدم که به سمت من می آید ...وقتی آتش نزدیک تر شد به دورم حلقه زد و مرا به سوی آسمان برد. فریاد زدم :خدایا به دادم برس یک باره اسب سفیدی در کنارم فرود آمد و من سوار بر اسب به سوی خدا پرکشیدم» و مادر از آن روز یقین یافت که احمد ماندنی نیست.
با شیرودی برای براندازی رژیم شاه فعالیت می کردند و بی هیچ هراسی خطر را به جان می خردیدند. بارها تحت بازجویی ساواک قرار گرفت و هر بار از دست آن ها فرار کرد . بارها در جریان تظاهرات کتک خورد می گفت:«این باطومی که می خوردم ،چون برای خدا بود ،شیرین بود من شادم از اینکه می توانم قدمی بردارم و این توفیق است از طرف پروردگار ».
دوست داشت طلبه شود افسوس می خورد که چرا نرفته طلبگی بخواند می گفت :«ای کاش لباس روحانیت به تنم بود !آن وقت بهتر می توانستم حرف هایم را بزنم »صندوق کمک به فقرا ایده ای بود که با چند تا از دوستانش در پایگاه راه اندازی کرد خودش را در مقابل آن ها مسئول می دانست .
وقتی که دشمن حمله کرد با ستون بسیار عظیمی شامل ادوات زرهی خودرویی و پرسنلی و به طول دو کیلومتر در جاده در حال حرکت بود. آنها از قصر شیرین وارد خاکمان شده بودند و به سمت سرپل ذهاب در مسیر مشخصی پیشروی می کردند . با سه بالگرد کبری و یک بالگرد ترابری از قرارگاه به سمت منطقه پرواز کردیم؛در حالی که هیچ آشنایی با منطقه نداشتیم و نمی دانستیم باید از کدام محور وارد منطقه شویم و تا نزدیکی های ستون دشمن پیش رفتیم و از پهلو با ستون آن ها مواجه شدیم وحشت کردیم که چرا تا این حد جلو آمده اند هنگام روبرو شدن با آن ها فکر کردیم در اطراف ستون تیم های گشت گذاشته اند تا هفتصد متری ستون جلو رفتیم و شناسایی کامل را انجام دادیم احمد در یک لحظه به عنوان لیدر(راهنما)تیم گفت :«اول و آخر ستون را بزنید که مشکوک بشوند و همهمه ای بین آنها بیفتد و وقتی سرشان شلو غ شد روی آنها آتش اجرا می کنیم.»بالگرد خلبان «سراوانی »به موشک تاو مجهز بود او اول و آخر ستون را هدف قرار داد . ستون نظامی دشمن سنکوب کرد هر چه مهمات داشتیم روی سرشان ریختیم نیروهای دشمن پس از این شکست مجبور شدند تا اطراف نفت شهر عقب نشینی کنند و از مرز خارج شوند.
در منطقه بود که خبر دادند پسرش به دنیا آمده همان شب شیرینی گرفتیم و جشنی ترتیب دادیم اما او به مرخصی نرفت . می گفتیم :«از لحاظ شرعی درست نیست باید بروی و خانواده ات را ببینی. پدر و مادرت را از نگرانی در بیاوری »می گفت :«باید کنار شما باشم و با هم دشمن را از کشورمان بیرون کنیم».
در سفر بود که شنید برای امام کسالت قلبی پیش آمده ماشین را کنار جاده نگه داشت و شروع به گریه کرد. می گفت :«خدایا از عمر ما کم کن و به عمر امام اضافه .»وقتی به تهران رسید،به بیمارستان رفت و آمادگی اش را برای اهدای قلب به امام اعلام کرد .
می خواست از کیاکلا برای جبهه ایلام از پیش ما برود گفت :«مادر جان این آخرین بار است که مرا می بینید من دیگر بر نمی گردم »و از ما خداحافظی کرد و سوار ماشینش شد آنقدر نگاهش کردم تا دور شد. چند روزی نگذشت که خبر شهادتش را از تلویزیون شنیدم . گوینده تلویزیون گفت :«یکی از خلبان های دلاور هوانیروز امروز در جبهه های ایلام به شهادت رسید»به پدرش گفتم:«کشوری !این خلبان دلاور هوانیروز احمد است .»گفت :«نه !اشتباه می کنی . »تا اینکه چند ساعت بعدش استاندارد ایلام «آقای ابراهیمی »زنگ زد وگفت :«مادر !احمد پرکشید و رفت.»گفتم :«احمد شهید شده ؟»گفت :«اگر خدابخواهد»گفتم :«راضی ام به رضای خدا»
دستم را داخل آب گذاشتم بعد به زیر قطعه بردم و سریع آن را پرت کردم همین که قطعه به طرفی پرت شد شهید کشوری را دیدم اشک از چشمانم سرازیر شد در همین هنگام یک قطره خون از چشمش بیرون آمد و به طرف پیشانی رفت . حرارت آتش به اندازه ای بود که کلاه پروازش ذوب شده و به اندازه دوبند انگشت بیشتر از آن باقی نمانده بود دستش بالاو به سمت آسمان بود پیکرش را داخل پتوگذاشتیم شروع کردیم به گفت «لااله الا الله محمد رسول الله »پیکر شهید را داخل بالگرد 214گذاشتیم و به بیمارستان ایلام انتقال دادیم . به من گفته بودند :«شما به همسر شهید کشوری اطلاع بدهید .»من رفتم استانداری خانم شهید کشوری با خانم آقای ابراهیمی نشسته بودند سلام کردم قبل از این که حرفی بزنم به من گفت :«آقای مشهدی !احمد شهید شده ؟»گفتم :«نه !کی گفته ؟احمد زخمی شده . با بالگرد فرستادیم به بیمارستان کرمانشاه »گفت:«به من دروغ نگویید!احمد صبح که داشت می رفت گفت :این آخرین چایی است که با شما می خورم . می دانم که احمد شهید شده »
در روز پانزدهم آذر ماه 1359در حالی که از یک مأموریت بسیار مشکل اما پیروز باز می گشت در دره «میناب »ایلام مورد حمله هواپیمای مزدوران بعثی قرار گرفت و در حالی که بالگردش در اثر صابت راکت های دومیگ به شدت در آتش می سوخت آن را تا مواضع خودی رساند و آنگاه در خاک وطن سقوط کرد وشربت شیرین شهادت را نوشید .
احمد کشوری در وصیت نامه اش نوشت :
«در مسلخ عشق جز نکو را نکشند

روبه صفتان زشت خورا نکشند »
«پایان زندگی هر کسی به مرگ اوست
جز مرد حق که مرگش آغاز دفتر اوست »
هر روز ستاره ای را از این آسمان به پایین می کشند اما باز این آسمان پر از ستاره است این بار نیز در پی امر امام دریایی خروشان از داوطلبین به طرف جبهه های حق علیه باطل روان شد و من قطره ای از این دریایم و نیز می دانید که این اقیانوس بی پایان است و هر بار بر او (آن )افزوده می شود راه شهیدان را ادامه دهید که آنها نظاره گر شمایند .
....پدر ومادرم !هم چنان که تا الان صبر کرده اید از خدا می خواهم صبر بیشتری به شما عطا کند فعالیتتان را در راه خدا بیشتر کنید در عزایم ننشینید نمی گویم گریه نکنید ولی اگر خواستید گریه کنید به یاد امام حسین علیه السلام و کربلا و پدر و مادرانی که پنج فرزندشان شهید شده گریه کنید .

پی نوشت:

1ـ به نقل از فاطمه سیلاخوری -مادرشهید -مجله عشق و آتش
2ـ به روایت سرهنگ خلبان «حمید رضا ابی »گفت و گو :مسعود آب آذری
3ـ همان
4ـ پایگاه اطلاع رسانی جنگ ایران و عراق
5ـ خاطرات خلبان «فضل الله مشهدی »همرزم شهید کشوری در ایلام -روزنامه جمهوری اسلامی -1386/09/13-صفحه جبهه وجنگ

منبع: ماهنامه فرهنگی اجتماعی دیدار شماره 110


دسته ها : مقالات
1389/6/28
X