دسته
پیوندها
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 152914
تعداد نوشته ها : 1307
تعداد نظرات : 7
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

خانه اش قطعه 26 ، ردیف28 ، شماره 21 است ؛ سید محمد شکری . دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران بود. دست نوشته هایش از جبهه شد کتاب « خط فکه ». نوشته هایش آنقدر شیرین بود که رهبر معظم انقلاب در حاشیه آن نوشت باید به زبان های زنده دنیا ترجمه شود. راستی ، شده است؟
کربلای پنج انتظار او را می کشید. رفته بود به کمک بچه هایی که محاصره شده بودند و خیلی هایشان هم زخمی. گفته بود می خواهم معنای ارباً اربا را بدانم. همینطور هم شد. این هم یک روایت از برادرش دکتر سید حسن شکری.

به روایت برادر

برادر شهید سید محمد شکری: اصلیت خانواده ما از شهر ری است. اما تمام ما (من و دیگر فرزندان خانواده) در کربلا به دنیا آمدیم. پدربزرگ من از شهر ری به کربلا مهاجرت میکند و در همانجا ساکن می شود. ما 8 برادر (عباس، عبدالزهرا، مهدی، فاضل، علی، محمد، حسین، حسن) و 3 خواهر در کربلا دنیا آمدیم بچه های خانواده علاقه زیادی به او داشتند آدم سرزنده و بشاشی بود.
محمد متولد سال 1341 است و 4 سال از من بزرگتر بود. من 4 سال و محمد 8 ساله بود که به ایران آمدیم به علت اینکه شناسنامه ما ایرانی بود شبانه اخراج شدیم و در سال 1350 در تهران در محله میدان شهدا ساکن شدیم.
محمد سال دوم دبستان بود که ما آمدیم ایران. لهجه غلیظ عربی داشت با اینکه فارسی هم بلد بودیم اما لهجه غلیظی داشتیم.
محمد از رفتن به مدرسه ابا داشت و می گفت: آنها یعنی بچه های مدرسه ما را مسخره می کنند. بعد از مدتی خو گرفت.
در 4 سال آخر متوسطه، با نمرات عالی و بالا فارغ التحصیل شد. کارنامه های تحصیل موجود است با معدل بالای 19 فارغ التحصیل شد.
پسر بااخلاق و مهربانی بود، بسیار با پدر و مادرش مهربان بود.
به طور کل مرسوم است که والدین فرق نمی گذارند اما به هرجهت به خاطر رفتار، احترام زیادی که به آنها می گذاشت، مورد توجه والدین بود. حتی در مواقعی که ما اگر رفتار ناشایستی داشتیم با ما تندی می کرد. احترام زیادی برای پدر و مادر قائل بود. و من احساس می کنم محمد با دعای پدر و مادر بود که این درجات را طی کرد و به این مقام رسید.
از زمانی که به این محل آمدیم در مسجد آقای ضیاء آبادی (علی موسی الرضا) خیلی فعالیت می کرد.
حتی زمانی که برای 2 تا 3 سال به دولت آباد رفتیم محمد همواره در پی این محل بود.
در سرمای سال 57 با بچه های مسجد گروههای فرهنگی تشکیل داد (با پدر شهیدان قادری) می رفتند خانواده های مستحق را شناسایی می کردند و برای آنها آذوقه می بردند؛ نفت تهیه می کردند و با کارهایی که می کرد خیلی شناخته شده بود.
بعد هم که بسیج تشکیل شد محمد از حلقه های اصلی بسیج بود که در حال حاضر هم پایگاه به نام خود محمد است.
محمد در زمان انقلاب دیپلم گرفته بود. سال دوم دبیرستان بود که در راهپیمایی ها شرکت میکرد.
محمد و علی از خانه فرار می کردند و به تظاهرات می رفتند.
منزل ما در میدان شهدا (ژاله سابق) بود. در آن روز (17 شهریور) خیلی از شهدا را به منزل ما آوردند یا مردم به خانه ما پناه می آوردند.
در راهپیمایی ها شرکت موثر داشت. در چاپ و پخش اعلامیه ها فعال بود ما بعدها متوجه فعالیت او شدیم. بعد از انقلاب فهمیدیم.
محمد بعد از دیپلم به خدمت سربازی در قسمت ارتش رفت. سال 61 بعد از شهادت علی (برادر بزرگتر محمد) که در عملیات رمضان شهید شده بود محمد رفته بود سربازی.
من رفته بودم آموزشی برای حضور در جبهه. محمد هم از سربازی خبر داده بودند که به خانه برگردد بعدها فهمیدیم که علی شهید شده است. محمد در ارتش در پدافند هوایی بود بعد بچه ها در جبهه گفتند که در دشت عباس یکی از هواپیماهای دشمن را نابود می کند و مورد هدف قرار می دهد که بعد از آن درجه گروهبانی می گیرد.
من در لشگر 27 محمد رسول ا... گردان عمار بودم که محمد هم به گردان ما آمد و در همان گردان به شهادت رسید.
من آمدم تهران برای کنکور، اولین سال کنکور بعد از انقلاب فرهنگی و بازگشایی دانشگاه ها بود. من کنکور دادم بعد با هم جبهه رفتیم.
بعد با هم رفتیم، سر پل ذهاب، گردان عمار، پادگان ابوذر محمد پسر خونگرمی بود با همه رفیق شد از فرمانده گردان تا بقیه بچه ها در همه مسائل خود را درگیر می کرد.
یک روز در گردان محمد خبر قبولی در کنکور را به من داد و به هر زوری بود من را به تهران فرستاد.
من در دانشگاه ثبت نام کردم، در 1 ماه درس خوندم. بعد برگشتم جبهه. من وارد گردان حبیب شدم محمد در گردان عمار ماندگار شد تا به شهادت رسید.
محمد سال بعد در کنکور قبول شد جز ء نفرات برتر در سهمیه رزمندگان قبول شد. و بعد درگیر درس و دانشگاه شد.
مدتی در دانشگاه درس می خواند وبعد به جبهه برمی گشت.
یک خاطره برایتان بگویم که شاید برایتان جالب باشد. محمد در منطقه بود فردای آن روز امتحان آناتومی گردان داشتیم، تشریح جسد بود دکتر حجازی استاد آن بود. محمد یک ماه در جبهه بود. اما صبح بر سر جلسه امتحان حاضر شد.
امتحان عملی بود. امتحان که شروع شد، استاد با پنس یک رگ از گردن برداشت و گفت این چیست؟ محمد جواب می دهد استاد او را تحسین میکند که درست گفتی. و بچّه ها همه تعجب می کنند که او چطور توانسته جواب بدهد او که تازه امروز صبح به تهران رسیده است.
خیلی هوش بالایی داشت، وقتی یکبار مطلبی را مطالعه میکرد سریع آن را به خاطر می سپرد، استعداد خاصی داشت.
معتقد به ولی فقیه بود، چشمانش به لبان حضرت امام بود. هرچه امام می گفت همان را دنبال می کرد.
وارد مسائل بی خود و ریز سیاسی نمی شد به اصول خیلی پایبند بود.
با اورکت و پوتین می رفت دانشگاه، اهل حرفهایی که من دانشجوی پزشکی ام نفر اولم ... نبود اینکه باید کت شلوار بپوشم اهل این حرفها نبود.
یادم می آید عروسی یکی از بچه ها رفته بودیم محمد با کت و شلوار و کراوات وارد عروسی شد به او گفتیم محمد این چیه، محمد و کروات؟ تمام عروسی سوژه خنده شده بود. عکس های آن روز هم به یادگار باقی مانده است.
به مطالعه هم خیلی علاقمند بود. کتب تفسیری زیاد می خواند. قران زیاد می خواند، کتابهای شهید مطهری را همه را خوانده بود. به مطالعه کتب اعتقادی علاقمند بود. نثر و خط خوبی داشت.
این اواخر بیشتر به جبهه می آمد و می گفت: از درس خسته شدم احساس می کنم اینجا برای من مهمتر است.
آقای عسگری خاطره ای برای من تعریف کردند و گفتند که محمد در پاسخ به اینکه چرا به جای دانشگاه به جبهه می آید گفته بود اینجا به خون من بیشتر احتیاج است.
محمد در منطقه هم کارهای امدادگری می کرد و علاقه زیادی داشت که این امر در انتخاب رشته پزشکی برای تحصیل در دانشگاه بی تاثیر نبود. البته در خانواده ما انتخاب پزشکی امر غریبی نبود.
ما نمی گوییم درس بد است اما تخصص بدون معرفت را هم قبول نداشت می گفت به درد مردم و آخرت آن فرد نمی خورد. چند تا از بندهای وصیت نامه مربوط به دانشگاه بود.
آقای عسگری به او گفته بود که درس خواندن برایت مهم تر است گفته بود احساس می کنم خونم بیشتر به درد این مملکت می خورد.
محمد ظاهراً آدم شوخی بود. اما در مسائل عبادی بسیار مقید بود. یک روز در جبهه بودیم منتظر نماز صبح بودیم. یکی از بچه ها به محمد گفت تو سید نیستی محمد روی این مسئله خیلی حساس بود آقای ضیاء آبادی داخل شد گفت چه کسی تو را ناراحت کرده است بچه ها گفتند فلانی به محمد گفته که سید نیست، حاج آقا گفت نه من شجره نامه اینها را خواندم سید قطعی هستند.
در منطقه خیلی برایش مهم بود که به او سید بگویند تا دکتر. روی این امر خیلی حساس بود.
ارتباط با بچه ها و طیف های مختلف داشت. دافعه محمد خیلی کم بود. جذب زیادی داشت. بچه ها را با سیستم های مختلف را جذبه می کند. خیلی ها بودند که به خاطر منش و رفتار محمد بسیجی بودند.
به قدری جذبه داشت که با افرادی که با جنگ، امام، انقلاب مشکل داشتند صحبت می کرد و آن ها را مجاب می کرد.
محمد امام را ندید خیلی از شهدا امام را ندیدند، من هم ندیدم حضرت آقا را یکبار ندیدم.
بچه هایی که به خاطر حرف امام رفتند جنگیدند امام را ندیدند. رفتند شهید شدند به عنوان سرباز امام شهید شدند.
شما سربازی را دیدید که نخواهد فرمانده خود را ببیند.
سربازان دوره دفاع، امام را ندیده سرباز ایشان شدند.
یک بار برای عملیات به مهران میخواست بیاید از همانجا به سمت امدادگر مشغول فعالیت شد.
شب عملیات که میخواستیم داخل مهران شویم ماناخودآگاه وارد یک میدان مین شدیم که دشمن کار گذاشته بود. چندین مجروح داشتیم. محمد را صدا کردم که بیاید و مجروحان را مداوا کند. شروع کرد به مداوا به به رسیدگی مجروحان پرداخت. این کار را هم یک نفره انجام داد. بدون هیچ کمکی!
چند روز بعد در قلاویزان یکی از بچه ها ترکش به گلویش خود و راه تنفسی اش را بسته شده بود که محمد با جسارت و شجاعت تمام شروع کرد به جراحی و شکافتن گلو و با لوله خودکار به مداوای آن مجروح پرداخت و راه تنفسی اش را باز کرد.
از قول بچه های گردان عمار میگویم که شبی که محمد شهید شد من صبح آن روز مجروح شده بودم محمد از کنار گردان حبیب عبور می کند واز بچه ها می پرسد که حسن کجاست می گویند من (حسن) مجروح شده ام و می گوید او هم که همیشه مجروح می شود!
محمد جسارت و شجاعت زیادی داشت زیر آتش دشمن امدادگری می کرد.
بعد از آن بچه های گردان به جلو می روند چند تا از دسته ها محاصره می شوند. و کوله خود را بر می دارد و به سمت جلو میرود بچه ها از او می پرسند کجا می روی می گوید
می خواهم ببینم اینکه می گویند علی اکبر ارباً اربا شده یعنی چه؟ این شهامت و جسارت محمد را می رساند.
محمد خیلی آدم خونگرمی بود اما این اواخر خیلی بیشتر توی خودش بود بر خلاف همیشه ما به دیدن به او می رفتیم و او خیلی کمتر به ما سر می زد.که بعد از این قضیه جلو می رود خمپاره می خورد به شهادت می رسد من هم همان روز مجروح شده بودم من را به شیراز منتقل می کنند.
بعد از آن من درخواست انتقال به تهران می دهم و تهران می آیم صبح آن روز بچه های گردان عمار را دیدم از آنها احوال محمد را پرسیدم که خیلی مبهم جواب من را دادند من با گردان عمار تماس گرفتم آنها به من گفتند که محمد شهید شده و چند نفر را فرستادیم که بروند و پیکر او را بیاورند موفق نشدند و آنها هم به شهادت رسیدند.
من شبانه به منطقه رفتم گفتند که محمد را به تهران انتقال دادیم بعد من دوباره به تهران برگشتم 4 صبح رسیدم رفتم معراج شهدا، جنازه محمد را دیدیم که بدن تکه تکه شده است.
برادر ما از فرانسه زمانی که چشم پزشکی می خواند یک دست کاپشن ورزشی آورده بود.که بر سر اینکه من یا محمد آن را برداریم با هم دعوا کردیم قرار شد شلوار آن را من بردارم و شال سبز آن را محمد استفاده کند شلوار من در جبهه از بین رفت و محمد را از روی آن شال شناختیم. محمد ارباً اربا شد. علی یک تک تیر خورده بود. علی را روز شهادت امیر المومنین به خاک سپردیم و محمد را روز ولادت حضرت علی (ع) تشییع کردیم.
ما برای عملیات تکمیلی می رفتیم محمد گفت حسن بیا شب وداع بگذاریم که بعد از آن چند نفر به شهادت رسیدند.انسان را با تشبیه یاد شب عاشورا می اندازد. ما از عاشورا درس گرفتیم. آموزه های ما از عاشورا بود.
محمد صحبت کرد، فردای آن روز مردم آمدند بچه ها را بدرقه کردند که خیلی از آنها شهید شدند.
در روز تشییع او همه جور آدمی آمده بود، دانشجویان و اهل محل همه برای بدرقه محمد آمده بودند.
در روز دفن او زمانی که من خواستم محمد را دفن کنم شهید سید احمد پلارک آمد و گفت اجازه بده من او را دفن کنم . گفتم چرا گفت روز دفن من تو من را در قبر بگذار که به یک ماه نرسیده پلارک هم شهید شد و کنار قبر محمد به خاک سپرده شد.
مادرم آمد شروع کرد به صحبت کردن، تداعی کننده روز عاشورا و افتادن امام حسین (ع)روی بدن علی اکبر(ع).
مادرم می گفت فکر نکنید من این را با علی اکبر مقایسه می کنم این یک تار موی علی اکبر نمی شود، هزارتای فرزندان من فدای علی اکبر حسین، پسر من نوکر علی اکبر است ...
منبع:روزنامه کیهان


دسته ها : مقالات
1389/6/28
X