دسته
پیوندها
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 153069
تعداد نوشته ها : 1307
تعداد نظرات : 7
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

دو روایت از شهید دکتر سید محمد شکری

خانه اش قطعه 26 ، ردیف28 ، شماره 21 است ؛ سید محمد شکری . دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران بود. دست نوشته هایش از جبهه شد کتاب « خط فکه ». نوشته هایش آنقدر شیرین بود که رهبر معظم انقلاب در حاشیه آن نوشت باید به زبان های زنده دنیا ترجمه شود. راستی ، شده است؟
کربلای پنج انتظار او را می کشید. رفته بود به کمک بچه هایی که محاصره شده بودند و خیلی هایشان هم زخمی. گفته بود می خواهم معنای ارباً اربا را بدانم. همینطور هم شد. این هم یک روایت از مادرش .

به روایت مادر

شهید محمد شکری به دبستان تشویق می رفت که بعداً اسمش به شهید فهمیده تغیر یافت. پدر ایشان کربلا که بودند کارخانه داشتند؛ اینجا که آمدیم دفتردار بودند. از صبح می رفت و شب برمی گشت. من در تمام سالهای درس خواندن فرزندانم به مدرسه سر می زدم و از درس خواندن آنها جویا می شدم. مدیر مدرسه آنها آقای اسکویی همیشه می گفت من از تنها مادری که راضی هستم ایشان است 4 تا از پسرهایش اینجا درس می خوانند. همیشه سرمی زنند و من از درس و رفتار او و فرزندانش راضی هستم.
وقتی آمدیم ایران بچه ها زبان فارسی بلد نبودند. عربی فقط می توانستند حرف بزنند. دبیرستان آنها توی خیابان صاحب الزمان بود. وقتی رفتم کارنامهاش را بگیرم مدیر مدرسه چقدر از من تشکر کرد و گفت پسر خوبی تربیت کردید. چقدر از محمد تعریف کرد. از اخلاقش، از نمراتش و ... که من خودم خجالت کشیدم و گفتم نه این بچه ها خودشان خوبند.
اخلاقی که خودم داشتم این بود که با بچه ها از شکیات نماز و احکام دینی و مسائل شرعی ... زیاد صحبت می کردم، می گفتم بخوانند و جمعه ها از آنها می پرسیدم. قبل از اینکه جنگ بشود این آیه از سوره انفال را برایشان می خواندم « یا ایها النبی حرض المومنین علی القتال ان یکن منکم عشرون صابرون یغلبوا مئتین وان یکن منکم مئه یغلبوا الفا من الذین کفروا بانهم قوم لا یفقهون» (انفال 65) که اگر صدام حمله کرد نترسید اگر حمله شد قرآن گفته که شما پیروزید. یک شب با پدرش آمدیم منزل دیدیدم که بچه ها نیستند. گفتم حاجی بچه ها نیستند گفت هیچی نگو؛ خودت گفتی و بهشون درس دادی همه جبهه بودند. کوچکترین پسرم حسن بود که رفتم صحبت کردم که پدرش مریض است و من هم تنها هستم. از رفتن حسن جلوگیری کردم. همان سالی که امتحان می دادند قبول شدند. محمد دانشگاه تهران. رتبهاش در کنکور 6 شده بود.
از نمازش و تقوایش هم که بخواهم بگم خیلی خوب بود. ما می دیدیم این بچه شبها می رود بیرون با بیسیم نصف شب برمی گردد. نگرانش شده بودم. بدون اینکه ما بدانیم در گشت ثارالله شرکت می کرد. قبل از نماز صبح بیدارشان می کردم برای درس خواندن و صبحانه و آماده شدن برای رفتن به دانشگاه اتاق بچه ها پائین بود. اتاق ما بالا.
می دیدم شبها توی برف و بارون توی حیاط برای نماز شب وضو می گیرد. نماز شبش ترک نمی شد.
با همه بچه های محل دوست بود. با آنها طرح رفاقت میریخت. خانه هایشان می رفت و همه بچه های محل را اهل بسیج کرده بود. مسئول بسیج محل بود. همه افراد را خودش جمع می کرد.
خیلی احترام به پدر و مادر می گذاشت. هر بار که من وارد اتاق می شدم جلو پایم بلند می شد. بهش می گفتم این کار را نکند می گفت دوست دارم.
من هنوز در حیرتم او چهطور درس می خواند. من گونی گونی کتاب از کتابخانه محمد به جاهای مختلف فرستادم تعجبم چطور درس می خواند چطور این همه کتاب را خواند، چطور جبهه می رفت، چطور کتاب های دیگر می خواند.
می گفت من دوست دارم پزشک بشوم و به این حاشیه نشینها و خانه به دوشها کمک کنم. می گفتم خوب شما که جبهه می روی اگر شهید شدی چطور می خواهی به آنها کمک کنی. می گفت مادرجان من می روم جلو اگر کسی زخمی شد بتوانم کمک کنم. به مجروحها کمک می کنم. می گفتم اگر این طور هست برو، خدا ازت راضی باشد.
زیاد جبهه ماند. آخرین باری که آمده بود پایش گلوله خورده بود و مجروح بود. عمل جراحی نکرد. می گفت اگر عمل کنم نمی توانم توی حمله بعدی بجنگم. با همان پای زخمی رفت و شهید شد.
20 روزی بود که رفته بود و شهید شده بود و ما نفهمیده بودیم. جایی که محمد بوده را می زدند چند نفر دیگری که با او بودند به بیرون پرتاب می شوند و محمد در گودالی که ایجاد شده بود به عمق سه متری می افتد شهید وفایی آنوقت مجروح شده بود. وقتی می رسند کنار ایشان، شهید وفایی فقط نشان می ده محلی را که محمد شهید شده بود و می گوید محمد شکری شهید شد و خودش هم به شهادت می رسد. چند روز طول می کشد تا جسد محمد را از گودال دربیاورند. وقتی هم که بیرون می آوردند هم جسد پودر شده بوده و فقط قسمتی از سرش باقی مانده بود. وقتی جسد را آوردند جمعه بود. نگذاشتم تشییع کنند. گفتم مردم از نماز جمعه می آیند. شنبه همزمان با ولادت حضرت علی (ع) تشییع شد.
قبل از رسیدن خبر شهادت چند روزی بود مردم می آمدند خانه ما. پدرش ناراحت شد گفت یعنی چه؟ چیزی شده که مردم می آیند و می روند. می گفتند محمد مجروح شده و الان نیز بستری شده است. پدرش رفت توی اتاق محمد خوابید و بیدار شد و گفت محمد شهید شده.
گفتم چطور؟ از کجا فهمیدی؟ گفت خواب دیدم آقای خمینی در همه خانه ها را میزند و چیزی به آنها می دهد به خانه ما که رسید با سید احمد (پلارک) وارد خانه شدند و آمدند در اتاق، صندلی گذاشتند. من وسط نشستم. سید احمد (پلارک) می خواند آقای خمینی هم سینه می زد. بیدار شدم فهمیدم شهید شده است. شبها همیشه برای امام و ملت دعا می کرد.
یک خانمی آمده بود برای تشییع جنازه محمد و گریه می کرد که پسرم شهید شده است. می گفت برایم نفت و وسایل دیگر می آورده. و به من رسیدگی می کرده است. ساده
می گشت. پولی که دستش بود را خرج دیگران می کرد.
مقصود اینکه همه چیزش خوب بود از تواضعش، اخلاقش، کردارش همه چیزش ...
البته ما هم هیچ وقت تنهایشان نمی گذاشتیم. پدر و مادر در تربیت فرزند خیلی نقش دارند. ما هیچ وقت بچه ها را به حال خودشان رها نکردیم.
آمدیم ایران یک کلمه هم فارسی بلد نبودند. گریه می کردند که چرا ما را آوردی اینجا، کلمه به کلمه به آنها فارسی یاد دادم. هر 11 نفرشان اهل علم و دانش شدند.
چندبار گفتیم می فروشیم خانه را می رویم خیابان دولت. می گفت من همین جا می مانم. یک اتاقی اجاره می کنم و در همین محل می مانم. به تجملات هیچ علاقه ای نداشت. یک دست مبل دست دوم گرفته بودیم می گفت چرا گرفتید.
ازدواج نکرده بود. عاشق هم نشده بود. عاشق جهاد و جبهه و شهادت بود.
وقتی علی شهید شد و پدرش به من خبر داد، داشتم می رفتم مسجد. از ماشین پیاده شدم و زمین را بوسیدم و خدا را شکر کردم. رفتن آقای خمینی برای من از شهادت بچه هایم سخت تر بود.
من پیش کسانی که بیشتر از من شهید دادند خجالت می کشم.
وقتی شهید نداده بودم پیش بقیه مادران شهدا خجالت می کشیدم. سه شنبه ها به خانواده شهدا سرمی زدیم و قوت قلب می دادیم. آخرین باری که دور هم همه بچه ها جمع شده بودند قبل از شهادت محمد بود که به پدرش گفتم بیا ببین بچه ها دور هم جمعند بیا لذت ببر از اینکه دور هم نشسته اند و از سیاست و امام می گفتند.
بعد از آنکه دیگر همه بچه ها دور هم جمع نشدند و محمد شهید شد.
منبع:روزنامه کیهان


دسته ها : مقالات
1389/6/28
X