دسته
پیوندها
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 155644
تعداد نوشته ها : 1307
تعداد نظرات : 7
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

گویا شما اول انقلاب در آبادان نام مدرسه تان را به فدائیان اسلام تغییر داده بودید، با توجه به این علاقه ای که به گروه فدائیان اسلام داشتید، این تشابه اسم این گروه با آنها برایتان انگیزه ای نشد که از رابطه آنها با گروه شهید نواب بپرسید؟
بله، من خودم خیلی شهید نواب صفوی را دوست داشتم. یعنی عملکرد ایشان به روحیه بچه‌های آبادان می‌خورد مخصوصا شجاعت و غیرتش. وقتی انقلاب شد من اول راهنمایی بودم و 12 سال داشتم. اما از همان وقت وقتی با گروه‌های مختلف آشنا شدم، از آن قاطعیت‌شان در برخورد با رژیم و نوع حضورشان در صحنه خیلی خوشم می‌آمد. شخصیت نواب که ناگهان وسط بازار شروع می‌کرد به سخنرانی و ارشاد مردم و ... و اینکه از دل مردم برخاسته بودند. یک شباهت‌های اینچنینی برایم میان اینها با فدائیان اسلام مشهود بود. بچه‌های گروه شهید هاشمی فوق العاده بی ادعا بودند. نه ادعا داشتند که در اوج تقوا و مذهبی بودن هستند و نه اعمال ریاکارانه انجام می‌دادند. فوق العاده بچه‌های بی ریایی بودند. مثلا اگر با شلوار کردی راحت تر بود، با همان می‌گشت. حالا هرکس هرچه می‌خواهد بگوید. البته در شش ماه اول جنگ این حس وجود نداشت که اینها را ترد کنند، ولی من بعدها احساس می‌کردم رفتار اینها خیلی مورد علاقه دیگران نیست، ولی اینها خیلی عادی رفتار می‌کردند. من یادم می‌آید که مثلا یک مجروحی داشتیم در آبادان، وقتی من رفتم بالای سرش و پرسیدم از کجا اعزام شدی، گفت "بچه تهرون هستم، میدون خراسون" گفتم چرا نسبت به میدان خراسان اینقدر تعصب داری؟ گفت "شما بچه تهرون نیستید و نمی‌دونید، میدون خراسان و شوش یه چیز دیگس" یعنی ابایی نداشتند که چه مرامی دارند و از هویتشان اصلا فرار نمی‌کردند. راحت حرف می‌زدند و راحت برخورد می‌کردند. آدم می‌دید در اوج فداکاری هستند، می‌جنگند، مبارزه می‌کنند، زخمی می‌شوند ولی ابایی ندارند که بگویند از قشر عادی جامعه هستند و اصلا تظاهر نمی‌کردند.

شهید سید مجتبی هاشمی (2)

این تفاوت لباس و ظاهری که اشاره کردید صرفا تفاوت ظاهر بود یا حاصل یک تفاوت باطنی هم بود؟
فکر می‌کنم عمده‌ترین تفاوت باطنی‌شان صداقت و یک رنگی‌شان بود. هرجور بودند همانگونه بروز می‌کردند. بعدها متاسفانه در جامعه ما آدمها ظاهر باطنشان کمی متفاوت شد. البته این را هم بگویم که خیلی‌ها هم تحویلشان نمی‌گرفتند. بعدها با ادامه جنگ این حس وجود داشت که خیلی‌ها شاید اینها را آدمهای مقبولی نمی‌دانستند. ولی واقعا در میان عموم مقبول بودند. مثلا یادم هست در شش ماه اول جنگ، یکی از خواهران همه خانواده اش را در خرمشهر و آبادان از دست داده بود. در اوج جنگ او با یکی از بچه‌های فدائیان اسلام که خیلی هم چاق بود و به شوخی به او می‌گفتند "چیفتن" عقد کرد تا او بی کس نماند. من البته در عقدشان نبودم اما از بعضی از بچه‌های بیمارستان که شرکت کرده بودند، شنیدم که عقدشان هم در هتل کاروانسرا برگزار شد و خیلی ساده و معمولی هم بود. این اوج جوانمردی یک فرد است که در آن شرایط بحرانی بیاید یک فردی که هیچ کس را ندارد را به عقد خود در آورد و از او حمایت کند. این جوانمردی‌ها و لوطی منشی‌هایی داشتند که در دیگر آدمها به این شکل د یده نمی‌شد.

شاخصه‌هایی که سبب شده بود این لوطی‌ها دور شهید هاشمی جمع شوند، چه بود؟
خوب او هم از رنگ خودشان بود. من البته آن موقع نمی‌دانستم که او یک کاسب معمولی در تهران است. اما بعدها که او را بیشتر شناختم فهمیدم، او هم مثل بچه‌های فدائیان از خودش فرار نمی‌کرد. به اصل خودش اعتقاد و ایمان داشت و اصل خودش را دوست داشت. به خاطر همین صفایی که داشت بچه‌ها دورش جمع شده بودند. من فراموش نمی‌کنم که هربار ایشان به بیمارستان می‌آمد به قدری به ما که امدادگر بودیم و پرستارها احساس خوشایندی دست می‌داد که گفتنی نیست. هیچ کس نمی‌آمد چنین کاری را بکند. می‌آمدند و سر می‌زدند، اما رویشان نمی‌شد مثل او روحیه بدهند. هاشمی خجالت نمی‌کشید. برای زخمی‌ها شعرهای روحیه بخش می‌خواند. سرشان و صورتشان را می‌بوسید و بغلشان می‌کرد. این کار در آن شرایط شش ماهه اول که کمبود امکانات بود، پشتیبانی نمی‌شدیم، آبادان در حصر بود و ... این کار به ظاهر کوچک خیلی بزرگ بود.

شهید سید مجتبی هاشمی (2)

در یکی از نوشته هایتان به دشواری‌های حضور بانوان در عرصه دفاع اشاره کرده بودید. چگونه بود که در گروه شهید هاشمی این حضور آنقدر پررنگ بود؟
البته حضور بانوان در آن شش ماه اول نسبت به بعد آن خیلی راحت تر بود. اگر شما بروید خاطرات خانم کاظمی خبرنگار جنگ را هم بخوانید، ایشان در شش ماه اول خودش را در دفاع خیلی راحت تر می‌دید. چون در شش ماه اول اوج دفاع ما مردمی بود و چون زنها هم بخشی از این مردم بودند. وقتی به جای کلمه جنگ از کلمه دفاع استفاده می‌کنیم، بار معنایی کلمه متفاوت می‌شود و همه آدم‌ها اعم از مرد و زن در حق دفاع شریک می‌شوند. آن زمان به هر حال راحت تر بود. البته آن زمان هم خیلی آسان نبود، ما خودمان هم با اعضای ذکور خانواده یا محل و شهرمان درگیری داشتیم برای ماندن و آنها قبول نمی‌کردند. به دلایل مختلف که مثلا زخمی می‌شوید یا اسیر می‌شود و ماندنتان زحمتش بیشتر است و ... و ما برای اثبات سهیم بودن زنان در مفهوم دفاع، باید برای ماندن و دفاع کردن با بستگان خونی مذکر و نزدیکان و دوستان می‌جنگیدیم.

اما شهید هاشمی اینگونه نبود. می‌دیدم که برخی از خانم‌ها در گروه ایشان به عنوان خدمه توپ 106 هم همکاری می‌کردند. یا در هتل کاروانسرا ما خانم‌هایی داشتیم که آشپزی می‌کردند. نگاه شهید هاشمی به این موضوع یک نگاه بسته نبود. با اینکه ریشه‌های سنتی داشت و هویت سنتی خودش را قبول داشت اما نگاهش در این خصوص هم باز بود. یعنی اگر زنی توان نشستن پشت توپ 106 را داشت در آن شرایط کمبود نیرو، ایشان ممانعت نمی‌کرد. یا اگر زنی این شجاعت را داشت که با ایشان در بخشی از دفاع همراه شود مخالفت نمی‌کرد. اتفاقا خیلی راحت هم دختران خرمشهری و آبادانی را که می‌خواستند در دفاع مشارکت کنند را هم با خودشان می‌بردند. البته این نکته را هم بگویم که واقعا بچه‌های فدائیان اسلام با وجود آن ظاهری که شاید خیلی مقبول برخی نبود، با زیرپیراهن بودن و با دمپایی گشتن و حتی بعضی هایشان سیگار دست گرفتنشان، ولی خیلی پاک نیت و پاک چشم بودند. نه تنها خدایی نکرده نگاه آلوده نداشتند حتی ما را آبجی صدا می‌کردند. خود شهید هاشمی هم ما را آبجی صدا می‌کرد نه خواهر یا عناوین دیگر. اما این "آبجی" که می‌گفتند واقعا معنای خواهر داشت. انسان یک احساس امنیتی می‌کرد در قبال اینگونه خطاب کردنشان و می‌فهمیدی که برای او واقعا این خانم همچون خواهرش می‌ماند و نگاه سوئی ندارد. شاید یکی که ظاهر خیلی فریبنده تری هم از آنها داشت احتمال مرضی در دلش وجود داشت؛ اما در دل این بچه‌ها چنین چیزی نبود. و این خیلی باعث اطمینان خاطر می‌شد. من در دفاع نظامی با آنها همراه نشدم ولی وقتی از بچه‌ها می‌پرسیدیم از آن همراهی احساس امنیت خاطر می‌کردند. آن نیت پاک شهید هاشمی و گروهش در حضور خانمها در جمع آنها خیلی موثر بود.

شهید سید مجتبی هاشمی (2)

من این را به صراحت می‌گویم که ما یک مورد خلاف مسائل اخلاقی در هتل کاروانسرا ندیدیم و نشنیدیم. شهید هاشمی را قبول داشتند و می‌پرستیدند. روی حرف او حرف نمی‌زدند. این مدیریت او بر نیروهایش در ایجاد آن جو سالم خیلی موثر بود.
آیا از سخنرانی‌های شهید هاشمی در پیش از خطبه‌های آبادان نکته ای به یاد دارید؟
نماز جمعه شهر آبادان در طی سال‌های دفاع مقدس بخاطر تأثیر عمیقی که بر روحیه رزمندگان داشت، از اهمیت خاصی برخوردار بود که البته همچون بسیاری از موضوعات مرتبط با تاریخ دفاع مقدس کمتر توسط صاحبنظران، تحلیل و بررسی شده است. شرایط ویژه ماه‌های اول جنگ به دلیل حمله‌های گسترده عراق به شهرهای مرزی جنوب و غرب و عدم حمایت دولت وابسته بنی صدر از نیروهای دفاعی و نظامی، کشور را در آستانه سقوط قرار داد. تصرف بندر خرمشهر و محاصره کامل شهر آبادان، به آتش کشیده شدن پالایشگاه و خطر سقوط اهواز، وعده‌های دروغین بنی صدر در اعزام نیرو به جبهه، ویرانی شهرها و شهادت نیروهای غیر نظامی، همه و همه موجب تضعیف روحیه مردم و گسترش فضای یأس و ناامیدی در میان مدافعان شده بود. در این شرایط حجت الاسلام والمسلمین جمی در زیر موج فشارهای نظامی و مردمی، نماز جمعه را برپا و در خطبه‌های نماز، همه رزمندگان را به صبر و پایداری و مقاومت دعوت کرد. در روزهای اول جنگ محل برگزاری نماز، زیرزمین محقری بود که به کمیته ارزاق شهرت داشت. یادم هست چند بار در این کمیته ارزاق او سخنران پیش از خطبه‌ها بود. خیلی کمرنگ در ذهنم است. همین قدر یادم هست که در پیش از خطبه‌ها سخنرانی‌هایی داشتند اما اینکه چه می‌گفتند را به یاد ندارم.

اگر ممکن است از زیارت شهید هاشمی از شهدای آبادان خاطره ای بیان کنید.
عصرهای پنجشنبه، روز زیارت شهدا بود. شهدایی که چند ماه یا چند روز یا حتی چند ساعتی از رفتنشان نمی‌گذشت. چقدر زود قبرستان مردگان به گلستان شهدا تبدیل شد و چقدر با سرعت، فضای خالی و خاکی قبرستان را قبرهای شهدا پر کرد. قبرهای گلی که همه شبیه هم بودند. بالای هر قبر، تابلوی آهنی سیاه رنگی قرار داشت که بر روی آن نام شهید، محل تولد، سال تولد، محل و تاریخ شهادت با رنگ سفید نوشته شده بود. تعداد زیادی از قبور متعلق به شهدای گمنام بودند. مردان و زنانی که تکه تکه شده و هیچ اثری از چهره و سیمایشان نمانده بود تا شناسایی شوند. روی تابلوی آهنی سیاه شهدای گمنام این طور نوشته شده بود،” نام: شهید، شهرت: آشنا، فرزند: روح الله، تاریخ شهادت: عاشورا، محل شهادت: کربلا.“ هر پنجشنبه، رزمندگان، گروه گروه سوار بر ماشین‌های نظامی، خود را به منزل جدید دوستان شهیدشان می‌رساندند. اتوبوس گل مالی شده بیمارستان که چند صندلی بیشتر نداشت و وسیله اعزام مجروح بود، عصرهای پنجشنبه به سمت گلستان شهدا حرکت می‌کرد. ما با سلام و صلوات و شعارهای انقلابی و گاهی سرودهای گروهی، مسیر بیمارستان تا گلستان شهدا را طی می‌کردیم.

شهید سید مجتبی هاشمی (2)

شهید هاشمی و بچه‌های فدائیان گلزار شهدا خیلی می‌آمدند و وقتی هم ایشان می‌آمدند، با آن قد بلند و کلاه تکاوری که کج به سر نهاده بودند و اورکتی که به دوش می‌انداختند. یک ابهت خاصی به او می‌داد که البته همراه با مهربانی با نیروها بود. او جلو حرکت می‌کرد و تمام بچه‌های فدائیان مثل پروانه به دور او می‌گشتند. وقتی گلزار شهدا می‌آمدند خیلی به آقای جمی و نظامیان دیگر گروه‌ها مثل سرهنگ کهتری ارتش و ... احترام می‌گذاشتند. بر مزار تک تک قبور حتی شهدای حادثه سینما رکس آبادان حاضر می‌شدند و فاتحه می‌خواندند و بعد خارج می‌شدند. حضورشان خیلی پر رنگ بود و کاملا احساس می‌شد.
نقش گروه فدائیان اسلام در شکست حصر آبادان چه بود؟
من در طول مدت شکست حصر آبادان در بیمارستان طالقانی بودم و لحظه ای ننشستم. من در این مدت هم در اتاق عمل مشغول بودم و مجروح هم بیهوش می‌آمد و بیهوش می‌رفت و از آنها خبری به ما نمی‌رسید. آنقدر فشار کار هم زیاد بود که هیچ فرصتی برای اطلاع از آنچه بیرون می‌گذشت، نبود. من شش ماه اول در اورژانس بودم و بیشتر در ارتباط بودم اما بعد از شش ماه اول کارم به نحوی شد که دیگر خیلی اطلاعی از آنها نداشتم.

می‌توانید از روزهای آغازین جنگ، روزهایی که امثال سید مجتبی هاشمی‌ها به آبادان و خرمشهر آمدند یک توصیفی ارائه دهید؟ شما به عنوان یک آبادانی چه تصویری از روزهای نخست جنگ دارید؟
قبل از حمله عراق در آبادان و خرمشهر خیلی بمب‌گذاری شد. در بازار و اماکن عمومی خیلی از مردم شهید شدند و به گونه ایی شده بود که وقتی بیرون می‌رفتیم اصلا احساس امنیت نمی‌کردیم اینها همه نشان از یک واقعه جدی می‌داد.

اما جنگ ما را غافلگیر کرد، باور نمی‌کردیم که یک دفعه در شهریور و مهر به شکل گسترده با چندین لشگر به آبادان ، خرمشهر و اطراف حمله کند. اما شرایط یک شرایطی بود که می‌دانستیم منطقه ما با همه کشور متفاوت است مثل کردستان. یعنی من فکر می‌کنم آبادان و کردستان شرایط شبیه به هم داشتند حالا یک تفاوت‌هایی از لحاظ جغرافیایی و افراد بومی وجود داشت. شرایط را عادی نمی‌دیدیم، زیرا در منزل‌های آبادن به راحتی رادیو و تلویزیون عراق قابل مشاهده بود. در برنامه‌های تلویزیونی عراق ، صدام تبلیغات بسیار گسترده‌ای را شروع کرده بود.
من خاطرم است سرودی در وصف صدام از تلویزیون عراق روزی چندین مرتبه نمایش می‌داد. این نشان می‌داد که در واقع در حال نمایش مانورهایی هستند. ولی برای خود من که یک فرد عادی بودم جنگ غافلگیر کننده بود. مهر 59 که جنگ شد ما قم بودیم، پدر من در شهر قم دفن هستند در همان قبرستان وادی السلام که شهید نواب صفوی هم در آنجا مدفون هستند. من همیشه می‌گفتم خوشا به حال پدرم جایی دفن است که نواب صفوی هم هست. ما هر سال تابستان می‌رفتیم قم برای زیارت قبر پدرم چون تنها فرصتی بود که داشتیم . یادم می‌آ ید که آن سال تصمیم داشتم به حوزه علمیه بروم و داشتم پیگیری می‌کردم که چه طوری می‌شود در آنجا درس خواند. زمان برگشت وقتی به اندیمشک رسیدیم، هواپیماهای عراقی در حال بمباران کردن دزفول و اندیمشک بودند. اتوبوس ما کنار جاده ایستاده و همه مسافران در بیابان پراکنده شدند، بعد از بمباران دوباره سوار اتوبوس شدیم و به سمت آبادان حرکت کردیم. وقتی رسیدیم مشاهده کردیم که یک حمله خیلی جدی شروع شده است.

شهید سید مجتبی هاشمی (2)

من همیشه در صحبت‌ها و مصاحبه‌هایم می‌گویم ، وقتی می‌خواهیم در مورد جنگ صحبت کنیم باید حساب آن 34 روز مقاومت خرمشهر را از کل جنگ جدا کنیم یعنی این موضوع نیاز به بررسی و تحلیل بسیار متفاوتی دارد و آن شش ماه اول جنگ را نمی‌توانیم با کل تاریخ جنگ مقایسه کنیم . وقتی که ما به آبادان رسیدیم دیدیم شهر بسیار درگیر است عراق شبانه‌روز شهر را مورد حمله قرار می‌داد. یک اصطلاحی است بین خوزستانی‌ها که به آن توپ‌هایی که پی در پی در شهر می‌ریخت، خمسه خمسه می‌گفتند. عراق مرتب از صبح تا شب خمسه خمسه‌ها را می‌زد به طوری که یک محله در عرض کمتر از20 دقیقه کاملا تخریب می‌شد. ما اوایل چون به هیچ جایی دسترسی نداشتیم و سازماندهی نشده بودیم، می‌رفتیم به بیمارستان و محله‌هایی که تخریب شده بودند و هر کاری که از دستمان بر می‌آمد انجام می‌دادیم.
در مراجعاتمان به بیمارستان و کمک‌هایی که به آنجا می‌کردیم چون مادرم در شهر بود مجبور بودیم صبح که از خانه بیرون می‌رویم، هنگام شب برگردیم. روبروی منزل به کمک دیگر همسایه‌ها یک سنگر بسیار بزرگ درست کرده بودیم که سقف برای آن گذاشتیم و موکت در آن پهن کردیم و اصلا در آن سنگر زندگی می‌کردیم به خاطر اینکه برق قطع بود و امکان استفاده از آب هم شاید فقط چند ساعت آن هم در نیمه‌های شب ممکن بود. عراق هم مرتبا بمباران می‌کرد به هیچ عنوان نمی‌شد در منزل ماند مادرم و زن‌های مسن دیگر محله در سنگر می‌ماندند و بچه‌ها برای کمک کردن به این طرف و آن طرف می‌رفتند. من به یکی از دوستانم به نام فرشته که در بیمارستان کار می‌کرد گفتم که اگر جایی نیرویی نیاز داشتند فورا مرا خبر کند اما چون شرایط من طوری بود که مادرم در شهر حضور داشت باید صبح از خانه بیرون می‌آمدم و شب برمی گشتم. به این دلیل که من ودیگر خواهرانم جوان کم سن وسالی بودیم و ماردم زود نگران ما می‌شد.
بعضی اوقات یادم می‌آید که به بعضی از رزمندگان که می‌رسیدیم به قدری اینها گرسنه بودند به طوری که بعضی از آنها به مدت سه روز بود که غذا نخورده بودند. در این درگیری‌ها چون تنها محلی که غذا موجود بود مسجد جامع بود که آن هم به مقدار محدود بود. آن طور نبود که بگویم صبح تا شب غذا به مقدار زیاد در مسجد جامع وجود داشت. به هر حال غذایی که پخته می‌شد، کم بود و خیلی از رزمندگان به دلیل درگیری زیاد با عراقی‌ها اصلا فرصت نمی‌کردند برای تهیه غذا به مسجد جامع بیایند. با این حال فرصتی برای استفاده از ژ-3 برای من ایجاد نشد و در شرایطی قرار نگرفتیم که احتیاج شود از اسلحه در مقابل عراقی‌ها استفاده کنم . ولی بعدها استفاده از اسلحه برایم عادت شد زیرا یک مدت زیادی در روستاهای اطراف آبادان در همان زمان جنگ به عشایر کمک می‌کردم و چون منطقه ناامن بود، همیشه یک کلت همراه داشتم. در خرمشهر خانم‌های زیادی بودند که اسلحه به دست داشتند و حتی به خط مقدم می‌رفتند. مثلا می‌رفتند تا شلمچه. یکی از دوستان به نام خانم زهرا حسینی که جانبازجنگ هستند، در درگیری باعراقی‌ها ترکش به کمرشان اصابت کرد در حال حاضر هم بیمار هستند،ایشان مقابل عراقی‌ها می‌جنگید. من هم دلم می‌خواست که در میدان نبرد حضور داشته باشم اما مادرم رضایت نمی‌داد. زیرا ما در بچگی پدرمان را از دست داده بودیم و مادرم علاقه و وابستگی شدیدی به بچه‌هایش داشت. ما هم همیشه تا جایی می‌رفتیم که مادرم راضی بود و هر جا که احساس می‌کردم که اگر یک قدم دیگر بردارم مادرم ناراضی است به هیچ وجه تکان نمی‌خوردم . خاطرم است زمانی که به خرمشهر می‌رفتم برادرم اسماعیل (شهید) به من می‌گفت: معصومه الان خیلی به نیرو نیاز داریم و من خیلی راحت می‌توانم تو را تا گمرک هم ببرم تا همراه با ما بجنگی، ولی مامان به این کار راضی نیست و تا همین حد که کار می‌کنی کافی است.
منابع تحقیق :
کتاب ستارگان آسمان گمنامی
sobh.org
ketabnews.com
ایبنا
مرکز اسناد انقلاب اسلامی
sabokbalan.com


دسته ها : مقالات
1389/6/28
X