دسته
پیوندها
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 155628
تعداد نوشته ها : 1307
تعداد نظرات : 7
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

یادش بخیر سال 66 لشکر 10 سید‌الشهدا (ع) رفته بود میاندوآب و خودش رو برا عملیات بیت‌المقدس 2 آماده می‌کرد. برای پوششی بودن و این که مقر لشکر لو نره گلاب به روتون یه سری گاوداری بود که پوشش خوبی برا نیروها داشتن. این حاج علی فضلی هم که چه کارا نمی‌کرد. بازم خیلی خیلی گلاب به روتون یه سالن خیلی بزرگ بود که بهش می‌گفتیم نمازخونه (شما هم بگید نمازخونه). والله شرمنده من اصلاً قصد توهین ندارم ولی پوشش دیگه بعضی وقت‌ها هم این شکلی می‌شه. آقا بزارید زیاد موقعیت اون جا رو بازگو نکنیم. این بچه‌های نسل سوم یه تصور دیگه‌ای از جنگ و جبهه دارن هان یا نه باید بگیم تا همه بدونن؟ ولی خودم با دومی بیشتر موافقم و به نظر من اگر از اول این واقعیات به همین روشنی بیان می‌شد چه بسا اونایی که از جنگ فرار می‌کردن وامیستادن یا شاید هم هیچی بابا بزارید خاطره رو بگیم.
کنار نمازخونه چادر بچه‌های تبلیغات لشکر بود و دو تا از بچه‌محل‌های ما هم تو تبلیغات لشکر بودن. حتماً می‌دونید که بچه‌های تبلیغات وضع‌شون به مراتب از بچه‌های گردان‌ها بهتر بود. منظورم رو که می‌فهمید. آره از نظر تدارکات می‌گم دیگه. آقا از شیر مرغ تا جون آدمیزاد تو این تبلیغات پیدا می‌شد. بی‌خودی نبود که حاج‌آقاها بیشتر می‌رفتن اون‌جا. یه روز من و علی بختو رفتیم دید و بازدید بچه محل‌ها. اون‌ها هم از دیدن‌ ما خیلی خوشحال شدن و برا پذیرایی یه کارتون بیسکویت پتو‌بور مینو گذاشتن جلوی ما. ما هم که از اتیوپی در رفته بودیم نصف کارتون رو من خوردم نصفش رو هم علی. فرهاد مرادی و ممد داودآبادی هر دوتا دهناشون باز مونده بود و ما رو تماشا می‌کردن. فرهاد می‌گفت تعارف نکنیدها بخورید. ما هم می‌گفتیم چشم چشم. یه لحظه اونا رفتن بیرن من و علی تنها موندیم آقا فضولیمون گل کرد. گفتیم چادرشون رو تفتیش کنیم یه وقت جک و جونوری نداشته باشه. پتو رو که زدیم کنار دیدیم بابا چه خبره. بیسکویت پنج، شش کارتون، پنیر تبریزی یه حلب 17 کیلویی، کمپوت و کنسرو از همه رقم و آقا دیگه ما رو می‌زدین هم، گردان خودمون نمی‌رفتیم، باور کنید همین‌‌طوری هم شد. من و علی دو دست پتو از گردان‌مون آوردیم و رفتیم رو پشت بوم نمازخونه. شبا اونجا می‌خوابیدیم و ساره‌ها رو می‌شمُردیم، روزا هم تبلیغات لشکر نوکر شما بود. کاری به کارگردان نداشتیم. فقط تبلیغات. بعضی وقتا فرهاد عصبانی می‌شد و می‌گفت: «مگه شما گردان ندارید. فرمانده‌تون از شما خبر داره؟ برید بابا شاید کارتون داشته باشن!» ما هم با آرامش کامل تو چادرشون لم می‌دادیم و در حالی که پنیر تبریزی با بیسکویت تناول می‌کردیم، می‌گفتیم: «شما خودت رو ناراحت نکن.» یه روز هم جای وسایل‌شون رو عوض کردن که صد البته براشون فایده‌ای نداشت. راحت‌تون کنم تا اون پنیر 17 کیلویی و اون پنج، شش کارتون بیسکویت تموم شد ما بساطمون رو پشت‌بوم نمازخونه پهن بود..
منبع:نشریه فکه


دسته ها : مقالات
1389/6/28
X