دسته
پیوندها
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 155535
تعداد نوشته ها : 1307
تعداد نظرات : 7
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

در سالهای میانی قرن چهاردهم، هنگامی که پلیدترین حلقه ی سلسله ی طواغیت حاکم بر سرزمین سلمان فارسی، سرمست از باده ی وابستگی به شیطان بزرگ به حریم آن مجدد کبیر اسلام و عطیه الهی اهانت نمود، همگان دیدند که خداوند - تبارک و تعالی ـ چگونه با تحرک دشمن، دوست را بیدار و بسیج نمود. آنگاه خداوند مرگ مصطفی را از الطاف خفیه ی خویش قرار داد و دیری نپایید که انفجار نور را در قلمروی ثامن الحجج(علیه السلام) تقدیر فرمود.
به این ترتیب، حیاط خلوت صهیونیسم به مأمن محرومان ارض و زمینه ساز امامت و وراثت شیعیان ـ مستضعفین تاریخ اسلام ـ تبدیل شد. تیری که در لیله ی مبارک بیست و دوم بهمن سال 57 از چله ی کمان الهی به سوی قلب قوم مغضوب رها شد، آنچنان سرعت و صفیری داشت که یهود عنود را به تحرک و مقابله ی تمام عیار در یک سناریوی چند مرحله ای از تحمیل محاصره ی اقتصادی، جنگ تحمیلی، توطئه ی کتاب آیات شیطانی تا استحاله ی فرهنگی واداشت. فرزندان از بند رسته ی خمینی چون پاره های آهن گرداگرد او گرفتند و به اذن الله از جنگ، فرصتی بی بدیل برای تربیت اختران فروزنده فراهم آمد. اکنون اقیانوسی از سرمایه های انسانی بالقوه و بالفعل تشکیل شده است که به اشاره ی خلق صالح آماده تموج و امیدوار ساختن خودیها و ناامید کردن غیرخودیهاست. شناسایی و معرفی الگوهای واقعی، پیش نیاز زمینه سازی این تموج است.
هنگامی که مقام معظم رهبری در پیام نوروزی خویش ، سال 82 را به عنوان سال نهضت خدمت رسانی به مردم نامگذاری فرمودند، شاید برای اکثر نخبگان متعهد دانشگاهی عدم کارایی و اثربخشی تقلید کورکورانه از نسخه های غربی و شرقی به ثبوت رسیده بود؛ چرا که نمی شود زرناب داد و مس هم نگرفت و کمتر از آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا کرد! لذا چرخش علمی و عملی کامل به سوی قرآن و عترت یک انتخاب نیست، ضرورتی حیاتی برای خروج از بحران فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی موجود است. نیاز به تابلو و الگویی که شایان مباهات و پیروی باشد، معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیادی راکه از همه افضل است، بر آن داشت تا در آستانه ی ورود به واپسین ماه تابستان فراخوانی برای نشستن بر سر خوان پر برکت و چشمه ی همیشه جوشان شهیدان بدهد؛ چرا که شهدا شمع محفل بشریتند. آنان سوختند و محفل بشریت را روشن کردند. اگر این محفل تاریک می ماند هیچ دستگاهی هرگز نمی توانست کار خود را آغاز کند یا ادامه بدهد.
کسی که طالب راه و سلوک طریق خدا باشد، اگر برای پیدا کردن استاد این راه، نصف عمر خود را در جست وجو و تفحص بگذراند تا پیدا کند، ارزش دارد. کسی که به استاد رسید بی گمان نیمی از راه را طی کرده است
راستی چه کسی بهتر از شهدا می توانند استاد راه و انگیزه ی حرکت در مسیر قرب الی ا... باشد؟! مرور ادبیات مهمترین عنصر جامعه ی آینده و مرحله ی بعدی تمدن بشری، به خدمت گرفتن علم و دانایی در زمینه ی رشد فضایل و کمالات معنوی و بلوغ تعهد بنی آدم است. کشورهایی که در نهادینه سازی اخلاق الهی سریعتر و بهتر عمل کنند، بی گمان زودتر به این مرحله ی تمدن گام می گذارند. طبعاً ام القرای اسلام نه فقط برای امت اسلام و کشورهای اسلامی بلکه برای تمام ملت ها و کشورهای جهان می تواند و باید اسوه باشد؛ زیرا پیامبر فرمودند: « اگر دانش و علم به ستاره ثریا آویخته باشد هر آینه مردانی از ایران زمین به آن دست خواهند یازید.» در این عصر، که متناسب با افزایش سطح دانش و بینش و توانش منابع انسانی از میزان نفوذ و مانایی اجبار و اغفال و اطماع برای حفظ و افزایش سود صاحبان سرمایه کاسته می شود، بر اندیشمندان ایرانی مدیریت فرض است که از متن قرآن و حدیث برای تحکیم توسعه ی پایدار مبتنی بر عدالت، نظریه پردازی کنند؛ چرا که چندین دهه است که صاحب نظران دانش مدیریت در جست وجوی گزینه هایی برآمده اند که با شایستگی هرچه تمامتر سیرت اغفالی و اطماعی خط مشیهای عام و کلی (Generic policies) نگهداری و کاربرد سرمایه های انسانی را در لابلای الفاظ و مفاهیم خوشنما مخفی کنند. یکی از جدیدترین مفاهیمی که تا حد قابل توجهی جای خود را در ادبیات مدیریت باز کرده است مفاهیم الگوی برترین گزینی (Benchmarking) است. از طریق تعیین و معرفی بهترین افراد و سازمانها و ساز و کارهای اقناعی سعی می شود به صراحت، ضرورت مقایسه ی خویش با بهترین ها و اندازه گیری فاصله با بهترین ها و سازماندهی حرکت بایسته به مدیران و منابع انسانی سازمانها تفهیم شود.
در تحلیل و تفهیم پدیده ی مباهات آمیز و قابل تبلیغ طلوع و تداوم درخشش شهید بابایی برحسب نظریه های مدیریتی متداول، مفهومی نزدیکتر از الگوی برترین گزینی وجود ندارد. اما بیان زیربنای اصلی علم و فرهنگ در غرب، اندیشمند مسلمان را از انفعال و انکسار در برابر صادرات فکری غرب مصون می دارد. فرهنگ اومانیستی و فردگرایی حاکم بر غرب متغیر اصلی و خمیرمایه ی رویکرد اندیشمندان مغرب زمین نسبت به علم و تحقیقات علمی است. نمود بارزی از این فرهنگ را در اظهار نظر نیچه می توان ملاحظه نمود: »...
به طور مثال، اگر برای پیدایش ابر انسانی چون »ناپلئون« تمامی تمدن بشری نیز نابود شود، چندان مهم نیست. ما هیچ قدرتی نداریم که از زاده شدن خود جلوگیری کنیم، اما می توانیم این خطا را اصلاح کنیم و چون این گاهی خطاست، هنگامی که کسی خود را می کشد، ستایش آمیزترین کار ممکن را انجام می دهد؛ او بدین وسیله شایسته ی زیستن نیز هست.
« هم از این رو پیش از بیان الگوی برترین گزینی مبتنی بر تفکر ترجمه ای، شایسته است در پرتوی کلام قرآن و عترت پاسخ به نیاز فطرت بشریت به شناسایی و پیروی از الگوها را ارایه دهیم:
«الگو» که در زبان عربی مترادف با لفظ أسوه آمده است، عبارت است از چیزی یا کسی که نمونه، سمبل و مایه ی تسلیت و عبرت باشد.
قرآن مجید در آیه کریمه ی چهارم از سوره ی ممتحنه می فرماید:
قد کانت لکم أسوه حسنه فی ابراهیم والذین معه... (برای شما مومنان بسیار پسندیده و نیکوست که به ابراهیم و اصحابش اقتدا کنید...) و در ششمین آیه از همین سوره اقتدا به حضرت ابراهیم(علیه السلام) و یارانش از جمله ویژگیهای آخرت گرایان شمرده شده است: لقد کان لکم فیهم أسوه حسنه لمن کان یرجوا الله والیوم الآخر... (البته برای شما مومنان هر که به خدا و ثواب عالم آخرت امیدوار است اقتدا به ابراهیم و یارانش نیکوست.)
در آیه ی 21 از سوره ی احزاب نیز چنین می فرماید:
لقد کان فی رسول الله أسوه حسنه لمن کان یرجوا الله والیوم الآخر و ذکر الله کثیرا. (البته شما را در اقتدای به رسول خدا چه در صبر و مقاومت با دشمن و چه دیگر اوصاف و افعال نیکو، خیر و سعادت بسیار نزد خداست برای آن کس که به ثواب خدا و روز قیامت امیدوار باشد و یاد خدا بسیار کند.) علی(علیه السلام) در وصف اسوه ی تمام جهانیان یعنی حضرت رسول اکرم(ص) چنین فرموده اند: از پیامبر پاک و پاکیزه ات صلی ا... علیه و اله پیروی کن! زیرا راه و روش او سرمشقی است برای آن کسی که بخواهد تأسی بجوید و انتسابی است ـ عالی ـ برای کسی که بخواهد منتسب گردد و محبوبترین بندگان نزد خداوند کسی است که از پیامبرش سرمشق گیرد و قدم به جای قدم او گذارد...
حافظ در باب ضرورت الگو داشتن می گوید:
طی این مرحله بی همرهی خضر مکن
ظلمات است بترس از خطر گمراهی
***
ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی
تا راهرو نباشی کی راهبر شوی
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق
هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
اندیشه الگوی برترین گزینی (benchmarking) در غرب به دهه ی هفتاد قرن بیستم میلادی یعنی به زمانی برمی گردد که ادبیات مدیریت تاکید بر استراتژی و تفکر استراتژیک را شروع کرد. نخستین بار در اواخر این دهه شرکت زیراکس مفهوم benchmarking را مطرح کرد تا به جای مقایسه ی عملکرد شرکتها و سازمانها نسبت به عمکرد سال قبل خودشان، مقایسه در برابر عملکرد سرسخت ترین رقبا مطمح نظر قرار گیرد.
مرکز آمریکایی کیفیت و بهره وری (1993) به لحاظ فلسفی مفهوم مزبور را این چنین تعریف کرده است: الگوی برترین گزینی طرحی است مبتنی بر متواضع بودن؛ در حدی که بپذیریم فرد دیگری در عرصه ای بهتر از ما است و ابتنا دارد بر عاقل بودن، در حدی که نحوه ی رسیدن و حتی پشت سر گذاشتن آن فرد رایاد بگیریم. به قرائت مرکز یاد شده، یک الگو و سرمشق در عرصه ی هر کاری، به عنوان معیار تعالی برای فرآیند کسب و کار خاص، موفق ترین فرد یا سازمان است. در مورد منشاء کلمه benchmark سه نظر وجود دارد؛ نظر اول می گوید این کلمه از مطالعات جغرافیایی و تعیین نقطه برای قیاس به مکان گرفته شده است.
دومین نظر اقتباس از خط کش فرو رفته روی پیشخوان مغازه های بزازی را مطرح می کند. نظر واپسین از خطوطی صحبت می کند که در زمانهای قدیم ماهیگیران برای قیمت گذاری و مبادله ماهیهای صید شده با چاقو روی نیمکت می کشیدند. شرکت زیراکس از طرح مفهوم فوق عمدتاً دو هدف زیر را تعقیب می کرد:
1. بیدار و هشیار کردن سازمان و نشان دادن ضرورت بهبود،
2. برانگیختن سازمان برای بهبود با مراجعه به عملکرد سازمانهای موفق و نشان دادن امکان عملی و میسر بودن بهبود.
در سالهای بعد اندیشمندان پی بردند که؛ تاکید بیش از حد بر اندازه های عملکردی، اطلاعات ناچیزی درباره ی نحوه ی پیشرفت کردن یا کم کردن شکاف با رقیب به دست می دهد و این رویه، اغلب به سه تا D الگوی برترین گزینی یعنی عدم باور، انکار و یاس می انجامد.
فردی نتایج ارایه شده را باور نمی کند (عدم باور)؛ شخصی مدعی می شود که شرکتها و سازمانها قابل مقایسه نیستند و از این رو نتایج را رد می کند (انکار)؛ و شخص دیگر فلج می شود و قادر به عمل نمی شود چرا که نمی داند که چگونه باید خودش را به رقبا برساند (یاس). اما اگر یادگیری، انگیزش و بهبود باید نتایج یک مطالعه ی الگوی برترین گزینی باشد، بایستی خود فرایند طی شده برای کسب نتایج مورد مطالعه قرار گیرد، نه اینکه صرفا نتایج مدنظر قرار گیرد.
پرسش این است: چرا باید از عملکرد دیگران به عنوان محل خودمان و گزینش برترینها استفاده کنیم؟
پیش از پاسخ به این پرسش، خوب است خاطر نشان شود که الگوی برترین گزینی تحلیلهای کمی و کیفی درباره ی سطوح عملکردی برترینها و نحوه ی دستیابی به آن، هر دو را در بر می گیرد. اثربخشی عملی این الگوگیری مستلزم داشتن حس تملک نسبت به داده ها و اطلاعات است. این حس باید در فرآیند توسعه و رشد تحلیل و جمع آوری داده ها متبلور شود.
اهم دلایل برای گزینش برترین ها و مقایسه ی عملکرد خودمان با آنها عبارتند از:
1. از طریق یادگیری از آن هایی که بهتر هستند و یا ترجیحا بهترین هستند، پیشرفت و بهبود خودمان را تدارک نماییم.
2. نسبت به فرایندهای کسب و کار شرکت درک و نگرشی نقادانه پیدا کنیم،
3. احساس فوریت درباره ی تغییر و بهبود پیدا کنیم و نیاز به بهبود مستمر و پیشرفت غیرمنتظره را درک کنیم،
4. بر اهمیت آگاهی از نیازهای در حال تغییر ارباب رجوع و مخاطبان تاکید نماییم،
5. اهداف استراتژیک و عملیاتی بلند پروازانه ولی قابل دسترس تعیین کنیم،
6. درک بهتری از عرصه کسب و کار شرکت پیدا کنیم،
7. تفکر خلاق را ترغیب کنیم.
برای تلاش علمی مجدانه و فراگیر و عمل آمیخته به استقامت و آخرت گرایی، تبیین الگوی اخلاقی و عملی از حیات جاودانه شهید عباس بابایی، به اذن و مدد الهی، همان نردبان مستحکم و پل عریضی است که ام القری اسلام و بلکه محبان اهل البیت(علیهم السلام) را مهیای صعود به آسمان ولایت و گذر از دره ی نیستی به جاودان شهر افسران حسین(علیه السلام) خواهد کرد. چرا که این افسر متقی و شجاع از بحران، بهران و نهران ساختن را به شایستگی هر چه تمامتر به تاریخ دفاع مقدس هدیه کرد.

شهید از تولد تا جاودانگی

عباس سومین عطیه ی الهی به خاندان متدین بابایی بود از روز چهاردهم آذر سال 1329 برگ مباهات آمیز دیگری در کنار شهید محمدعلی رجایی به تاریخ دین و دیانت در شهرستان قزوین افزود. به گفته ی مادر گران قدرش؛ در میان فرزاندان خانواده، برترین بود.1 این فرزند خیلی مهربان و کم توقع دوره ی ابتدایی را در دبستان دهخدا و دوره ی متوسطه را در دبیرستان »نظام وفا«ی قزوین گذراند.
در سال 1348، در حالی که در رشته ی پزشکی پذیرفته شده بود، داوطلب تحصیل در دانشکده خلبانی نیروی هوایی شد. پس از گذراندن دوره ی آموزشی مقدماتی خلبانی، برای تکمیل دوره، به کشور آمریکا اعزام شد. در این مدت، دوره ی آموزشی خلبانی هواپیمایی شکاری را با موفقیت به پایان رساند. پس از بازگشت به ایران، در سال 1351 با درجه ی ستوان دومی در پایگاه هوایی دزفول مشغول به خدمت شد.
همزمان با ورود هواپیماهای پیشرفته «F-14» به نیروی هوایی، شهید بابایی در دهم آبان ماه 1355، برای پرواز با این هواپیما انتخاب شد و به پایگاه هوایی اصفهان انتقال یافت. شهید بابایی در هفتم مردادماه 1360 از درجه ی سروانی به سرهنگ دومی ارتقا پیدا کرد و به فرماندهی پایگاه هشتم اصفهان برگزیده شد. او در نهم آذر ماه 1362، ضمن ترفیع به درجه ی سرهنگ تمامی، به سمت معاونت عملیات فرماندهی نیروی هوایی منصوب شد و به ستاد فرماندهی در تهران عزیمت کرد. سرانجام در تاریخ هشتم اردیبهشت ماه 1366 به درجه ی سرتیپی مفتخر شد. در پانزدهم مردادماه همان سال در حالی که به درخواستها و خواهش های پی در پی دوستان و نزدیکانش مبنی بر شرکت در مراسم حج آن سال پاسخ رد داده بود، برابر با روز عید قربان در حین عملیات برون مرزی به شهادت رسید.
شهید، سرلشگر خلبان، عباس بابایی به هنگام شهادت 37 سال داشت. از او یک فرزند دختر به نام سلما و دو فرزند پسر به نامهای حسین و محمد به یادگار مانده است. حاجی واقعی او بود که از اقامه ی نماز اول وقت در اتاق فرمانده پایگاه ریس تا تراشیدن موهای سر تا زمان شهادت تمام عیوب ظاهری و باطنی را از خود دور کرد و خود را به قرب خدا نزدیک ساخت تا مزد 37 سال فروزش و سه طلاقه نگه داشتن دنیا را به صورت جاودانی دریافت کند. آیا اینک زمان استحاله ی شمعهای کم فروغ با اقمار تابنده ی این خورشید فروزان دفاع مقدس، یا همان اسوه ی شیفتگی خدمت و خضر خدمت رسانی، فرا نرسیده است؟! چنین به نظر می رسد هرچه زودتر باورمان بشود که طریق وحید جاودانگی همان طریق شهید بابایی است، به تأمین سعادت دو جهان نزدیکتر شده ایم!

اصول کلی حاکم بر رفتار شهید بابایی

از لابه لای صفحات کتاب «پرواز تا بی نهایت» ـ تنها سند تهیه شده از حیات جاودانه ی این شهید ـ شاید بتوان اصول کلی زیر را استخراج کرد و تبلور روح حاکم بر گفتار و رفتار شهید را ملاحظه کرد. در مورد هر اصل فقط به ذکر یک حکایت اکتفا شده است؛ کما اینکه ممکن است یک حکایت دربردارنده ی بیشتر از یک اصل باشد.
1. اصل احساس دین و بدهکاری نسبت به انقلاب اسلامی: [پدر و مادر عزیزم! ما خیلی به این انقلاب بدهکاریم.1]
2. اصل بی اعتنایی به زخارف دنیا: [یک شب، همراه عباس به قصد دیدار با آیت ا... صدوقی از اصفهان به یزد می رفتیم؛ زمان خداحافظی که فرا رسید حاج آقا سوئیچ سواری پیکان را در مقابل عباس گذاشتند و گفتند این هم مال شماست؛ گرچه در مقایسه با زحمات شما در طول جنگ ناقابل است. عباس گفت: «حاج آقا! ما اگر کاری هم کرده ایم وظیفه ی ما بوده، در ثانی من احتیاج به ماشین ندارم.» آن زمان، عباس یک ماشین دوج قراضه داشت که هر روز در تعمیرگاه بود. حاج آقا گفتند: «شنیده ام که خلبانان پایگاه ماشین گرفته اند ولی شما نگرفته اید. حالا من می خواهم این ماشین را به شما بدهم.»
عباس گفت: «نمی خواهم دست شما را رد کنم؛ ولی شما لطف بفرمایید و این ماشین را به پایگاه هدیه کنید آن وقت ما هم سوار آن خواهیم شد.» حاج آقا فرمودند: «آقای بابایی! پایگاه خودش سهمیه ماشین دارد. این ماشین برای شماست.» عباس در حالی که سر به زیر انداخته بود، گفت: «مرا ببخشید، اگر ماشین را به پایگاه هدیه کنید من بیشتر خوشحال می شوم.» حاج آقا گفتند: «حالا که شما اصرار دارید، من این ماشین را به پایگاه هدیه می کنم.2»
3. اصل ترغیب و تحریم: [تعدادی از خلبانان شکاری از پایگاههای مختلف برای اجرای عملیات به پایگاه امیدیه آمده بودند. قرار بود آنها با ماشین به دزفول بروند. من، جناب سرهنگ ستاری و شهید بابایی می بایست با جت فالکون به تهران می رفتیم. عباس مشغول صحبت با خلبانان شکاری بود. گفتم: «پس چرا نمی آیی؟ چیزی به غروب نمانده و فردا هم باید در مجلس باشی!» گفت: «شما بروید، من امشب با این خلبانان به دزفول می روم و از آنجا با ماشین، خودم را به تهران می رسانم.» به او اصرار کردم که بیا برویم و ممکن است صبح نتوانی به مجلس برسی،او در پاسخ گفت: «اگر من با این خلبانان بروم در روحیه ی آنها تاثیر مثبت می گذارد و فردا بهتر می توانند بجنگند. من به خاطر تقویت روحیه ی آنها سختی این چهارده ساعت راه را تحمل می کنم.1»]
4. اصل تبدیل تهدید به فرصت: [... گفتم: «سخت نگران تو بودم، خدای نکرده اگر حادثه ای رخ می داد من چگونه جواب فرزندانت را می دادم.» گفت: «می بینی که طوری نشده. در ضمن تا به حال این همه بچه بی پدر شده اند تو جواب آنها را چه داده ای؟ آیا فرزندان من با دیگران تفاوت می کنند.» سپس در حالی که گویا از نتیجه ی عملیات خود خشنود به نظر می رسید ادامه داد: «هرگز فراموش نکن که فرمانده باید در رأس کارها باشد تاوقتی که خودش در سنگر نباشد نمی تواند مسائل را درک کند. آن وقت سر آن فرمانده را کلاه می گذارند.2»]
5. اصل اغتنام فرصت: [... شرایط جوی در پایگاه بسیار بد بود و دید کافی برای پرواز هواپیما وجود نداشت. بابایی به مسئولان فنی هواپیما دستور داد تا در اسرع وقت یک فروند «F_5» با حداکثر مهمات آماده کنند. همه ی دوستانی که در آنجا حضور داشتند در تکاپو بودند تا نگذارند تیمسار بابایی پرواز کند. چند تن از خلبانان آماده شدند که به جای ایشان این مأموریت را انجام دهند. اما بابایی این اجازه را نمی داد. تمام فکر بابایی این بود که بچه ها در خطرند و اگر بموقع نرسد همه قتل عام می شوند. لحظه ای بعد در برابر چشمان ملتمس ما، هواپیما دل از زمین کند و در آسمان اوج گرفت. هر کس زیر لب دعایی برای سلامتی او زمزمه می کرد. پس از بیست دقیقه هواپیما به نرمی بر سطح باند پرواز نشست. همه خوشحال بودند. پس از این ماجرا با خبر شدیم که همان پرواز سرنوشت ساز بابایی، باعث شد تا حلقه ی محاصره ی دشمن در هم بشکند و هزاران رزمنده نجات پیدا کنند.1]
6. اصل صبر: [شهید بابایی با ظاهر همیشگی اش، یعنی لباس سـاده ی بسـیجی و سر تراشیده در داخل قرارگاه نشسته بود و قرآن می خواند. آن دو سرهنگ بی آنکه بدانند آن بسیجی، سرهنگ بابایی است، در حال گفت وگو با هم بودند، یکی از آن دو گفت: «شما بابایی را می شناسید؟» آن دیگری پاسخ داد: «نه؛ ولی شنیده ام از همین فرمانده هاست که درجه ی تشویقی گرفته اند.
اول سروان بوده، دو درجه به او داده اند شده فرمانده ی پایگاه اصفهان، دوباره یک درجه گرفته و الان شده معاونت عملیات.» سرهنگ اولی گفت: «خوب دیگر! اگر به او درجه ندهند می خواهی به من و تو بدهند. بعد از بیست و هفت سال خدمت تازه شده ایم »سرهنگ دو« آقایان ده سال نیست که آمده اند و سرهنگ تمام هستند.» بابایی با شنیدن صحبتهای این دو سرهنگ، قرآن را بست و به بیرون قرارگاه رفت. دیدم در پشت یکی از خاکریزها در جلو قرارگاه دو زانو نشسته است و دارد دعا می کند.
دانستم که برای هدایت این دو سرهنگ دعا می کند. برگشتم به داخل قرارگاه، برگشتم و به آن دو سرهنگ گفتم: «آن کسی که پشت سرش بد می گفتید همان بسیجی بود که در آن گوشه نشسته بود و قرآن می خواند.» وقتی مطمئن شدند که من راست گفته ام با شتاب نزد او رفتند و صمیمانه عذرخواهی کردند و بابایی با مهربانی و چهره ای خندان با آنها صحبت کرد. گویا اصلا هیچ حرفی از آن دو نشنیده است.1]
7. اصل کارگشایی: [حضرت علی(علیه السلام) فرمودند: حوایج مردم کامل نمی شود مگر به سه چیز: کوچک شمردن آن تا خود بزرگ گردد، مکتوم داشتن آن تا خود آشکار گردد و تعجیل در آن تا گوارا گردد.2 یکی از روزهای گرم تابستان که به همراه عباس از پروازی بسیار مهم و موفق برمی گشتیم، در حالی که هر دو خسته بودیم عباس گفت: «من باید برای دیدن کسی به آن طرف پایگاه بروم.» گفتم: «عباس جان! تو الآن خسته ای. بیشتر از چهل و هشت ساعت است که نخوابیده ای، بگذار برای بعد.» گفت: «نه خسته نیستم. پیرمرد کارگری است که برایش گرفتاری شدیدی پیش آمده. من باید زودتر از اینها برای دیدن او می رفتم.» بناچار من هم به دنبال او راه افتادم. به محل کار پیرمرد که رسیدیم از او خبری نبود. گفتم: «تو همین جا باش. من گشتی می زنم. شاید او را پیدا کنم.»
من به دنبال او رفتم وقتی به همراه پیرمرد برگشتم، عباس از فرط خستگی به خواب عمیقی فرو رفته بود. پیرمرد گفت: «معلوم است که خیلی خسته است. بگذار کمی بخوابد.» ناگهان عباس از خواب پرید و گفت: «چرا بیدارم نکردی؟ مگر برای خوابیدن به اینجا آمده ام. پیرمرد کجاست.»
گفتم: «همین نزدیکیهاست. وقتی دید تو خوابی بیدارت نکرد.» سپس برخاست و نزد پیرمرد رفت به کنار او که رسید با او دست داد. بیل را از دستش گرفت. او سخنان پیرمرد را به دقت گوش می کرد و با همه ی توان، بیل را به زمین فرو می برد و خاکها را زیر و رو می کرد. من ساکت و آرام در جای خود ایستاده بودم و مات و مبهوت به این منظره ی زیبا نگاه می کردم.

درس هایی از زندگی شهید بابایی

امروزه بسیاری از متفکران مسائل اجتماعی و انسانی بر این باورند که از بهترین راههای مبارزه با برخی بیماریهای روحی و حتی جسمانی الگو قرار دادن افراد متعال و موفق است. داشتن یک الگوی کامل و صحیح می تواند مایه ی تبلور ارزشهای انسانی، امیدبخشی، ایجاد انگیزه و هدف، تقویت روحیه و قوت قلب باشد. همچنین الگوی مناسب، درستی راه را تضمین می کند و امکان دستیابی به کمالات عالی را مهیا کرده و میل به طی طریق کمال را شدت می بخشد؛ همچنین می تواند معیار سنجش ارزشها و ضد ارزشها از یکدیگر باشد.
حضرت علی(علیه السلام) می فرمایند: « من ترک الشهوات کان حُرّا» یعنی: کسی که شهوات را ترک گفت، حر و آزاده می باشد.
چه کسی و چه هنگامی می تواند شهوات را ترک کند؟ هر کس هر موقع که برای رسیدن به یکی از دو خوبی ـ پیروزی یا شهادت ـ2 همان گونه که از ناحیه ی مقدسه ی خداوند تبارک و تعالی امر شده است، استقامت می ورزد.
یکبار تورق کتاب ماندنی «پرواز تا بی نهایت»، هر صاحب نظری را حداقل به مواردی که راقم در ترسیم گردش نورانی ایام زندگی شهید بابایی دریافته است، رهنمون می سازد. همان طور که ملاحظه می شود سه عکس انتخاب شده از آن کتاب در کانون صفحه ی اول خلوص، خدمت رسانی و خصال شهید را بوضوح ترسیم می کند. این تصاویر مسیر جاودانگی او را در یک چرخه ی مثبت و رویاننده به سمت بیرون از »دیانت« و» احساس دین« شروع نموده و با »شناخت تکلیف« و »تفسیر مفید بودن« و »شیفتگی« خدمت امتداد می دهد. مفاهیمی که پس از « فتح قله ی ایستادگی و ایثار» با « زمینه سازی حریت از نفس اماره» و «معماری تضایف» آن مسیر را تعریض می کند.
معناهایی متعال که در نهایت، این «محک نورانی» را با« تعین شیعه علی بودن» فراسوی همه کسانی قرار می دهد، که از کم فروغی و سکون و به سمت چپ پیوستار نهضت خدمت رسانی کشیده شدن، خیری ندیده اند. افرادی که می خواهند این شهید را برای همانند سازی، دعوت عملی به صرفه جویی، کادرسازی، استرس زدایی، کتمان اصل نیت و حقیقت عمل، خرج پرتاب دیگران شدن از حصیض به اوج، ایثار و خدمت رسانی، مقتدا و یا به تعبیر آخرین یافته دانش مدیریت «الگوی برترین گزینی» benchmark خود قرار دهند.
بدون تردید تدریس و تبلیغ درس های زندگی این شهید، سبب تحبیب، تثقیف و تصعید شیفتگان خدمت و همچنین تخفیف، تفسیق و تشقیق عملکرد تشنگان قدرت خواهد شد. در این راستا بدیهی است که غش داران از ترس سیه رویی به نفع شیفتگان خدمت به حاشیه رانده خواهند شد. منظور از تضایف که معادل انگلیسی آن Synergy است، به هم افزودن توان هاست که مصداق بسیار ناقص و نارسایی از کریمه ی 65 از سوره ی انفاق است که می فرماید:
« ای رسول مؤمنان را بر جنگ ترغیب کن که اگر بیست نفر از شما صبور و پایدار باشید بر دویست نفر از دشمنان غالب خواهید شد.»
به دیگر سخن، مقصود نگارنده این است که؛ در چرخه ی ترسیم شده معماری تضایف عصاره ی مراحل پیش از آن و زمینه ساز محک نورانی و تعین شیعه علی بودن است. در همین راستا چندین حکایت از این رادمرد بزرگ و خورشید نهضت خدمت رسانی برای تجسیم و تجسم کارایی و اثربخشی به صورت فشرده و خلاصه از کتاب مورد بحث ارایه می شود. عناوین توسط راقم سطور انتخاب شده است :
1. همیشه به خدمت: [شهید بابایی ما را که دید برخاست و گفت: «چه شده؟» گفتم: «این جوان گرفتاری دارد.» گفت: «من در خدمتم.» سرباز از دیدن شهید بابایی شگفت زده شده بود زیرا او فرمانده پایگاه را با یک پیراهن و شلوار ساده و سری تراشیده می دید. ...
شهید بابایی در همان شب دستور داد که یکی از اتاقهای مهمانسرا را در اختیار همسر و فرزندان آن سرباز گذاشتند و برای آنها جیره ی غذا در نظر گرفتند. فردای آن روز به دستور شهید بابایی موکتی را به مهمانسرا بردم و به آنها دادم. وقتی سرباز را دیدم، گفتم: «جوان! هنوز هم گیجی؟» گفت: «پدر! هم گیجم و هم خوشحال، هم می خواهم گریه کنم و هم می خواهم بخندم در تمام عمرم آدمی مثل او ندیده ام. صص 79ـ80.]
2. اقدام مشفقانه ی مخفی: [همسرم به خاطر ناتوانی در نظافت در مدرسه چند بار در حضور شاگردان مورد سرزنش مدیر قرار گرفت. ... ناگهان با شگفتی دیدیم که یکی از شاگردان مدرسه از دیوار بالا آمد و به درون حیاط پرید و پس از برداشتن جارو و خاک انداز مشغول نظافت حیاط شد... وقتی متوجه حضور من شد خجالت کشید... اسمش را پرسیدم، گفت: «عباس بابایی.» از او خواستم دیگر این کار را تکرار نکند؛ چون ممکن است پدر و مادرش از این کار آگاه شوند و از اینکه فرزندشان به جای درس خواندن به نظافت مدرسه می پردازد، او را سرزنش کنند. عباس پاسخ داد: «من که به شما کمک می کنم خدا هم در خواندن درسهایم به من کمک خواهد کرد؛ اگر شما به پدر و مادرم نگویید، آنها از کجا خواهند فهمید؟ (صص 21ـ20)]
3. کاهش آلام فقرا: [... عباس، که سه سال از من کوچکتر بود، همیشه به من می گفت: »داداشی آمپول زدن را یادم بده« سرانجام با علاقه و پشتکاری که داشت این حرفه را بخوبی فرا گرفت. روزی متوجه شدم که در حد قابل توجهی از تعداد مشتریانمان کاسته شده است... یک روز دیدم عباس پنهانی وسایل تزریقات را برداشت، او را تعقیب کردم... چند دقیقه جلو در خانه منتظر ماندم... در باز شد و عباس بیرون آمد. لبخندی زدم و گفتم: «پس معلوم شد که در طول این مدت تو مشتریهای مرا شکار می کردی!» عباس مظلومانه گفت: «داداشی! من آمپول می زنم اما پول نمی گیرم.» در این گیر و دار بود که مرد بیمار مستمندی از خانه بیرون آمد و به تصور اینکه عباس شاگرد من است و من قصد تنبیه او رادارم، در حالی که اشک در چشمانش حلقه بسته بود گفت: «آقا! او را ببخشید؛ این بچه راست می گوید، از او بگذرید.» (صص 27ـ26)]
4. دعوت عملی از کودکی: [عباس آن زمان در کلاس پنجم ابتدایی درس می خواند... گروهی از کارگران را دیدیم که در حال کندن کانال بودند. عباس از پیرمردی که بسختی کلنگ می زد، پرسید: پدر جان! باید چند متر بکنی.» پیرمرد با ناتوانی گفت سه متر به گودی یک متر.» عباس کتابهایش را به پیرمرد داد و شروع به کندن زمین کرد. من که با دیدن این صحنه سخت تحت تأثیر قرار گرفته بود، بیلی را که روی زمین افتاده بود، برداشتم و در خاکبرداری به عباس کمک کردم. (ص25).]
5. کتمان خدمتها حتی از همسر: [... همراه شهید بابایی به منزل رفتیم. خانم ایشان از او تقاضای پول کرد. او گفت: «فعلا ندارم.» همسر شهید گفت: «تو که تازه حقوق گرفته ای. نمی دانم خرج و مخارجت چیست که همیشه بی پولی.» عباس چیزی نگفت. همسر عباس روی به من کرد و گفت: «می بینید؟ هر وقت از او تقاضای پول می کنیم، ندارد.» عباس گفت: «حالا ناراحت نباش، خانم، خدا بزرگ است فعلا کار مهمی دارم.» شهید بابایی پس از گفت و گو با دکتر کنار تخت آمد و دستی به پیشانی باباحسن کشید و بی آنکه او متوجه شود، پنهانی یک بسته اسکناس درآورد و گذاشت زیر بالش او. من دیدم ولی وانمود نکردم که دیده ام. با دیدن این صحنه دریافتم که چرا به همسرش گفت پول ندارد. (صص 89-88)]
6. گوش شنوا، دل بینا : [... او گفت: «من پرونده ات را خواندم. آخر برادر من! اینجا پادگان است و بنده و شما هم سربازیم. شما هیچ می دانید ارتش یعنی چه؟ یعنی، نظم؛ یعنی، مرتب بودن؛ شما برای چه این همه غیبت کرده اید؟» گفتم: «جناب سرهنگ! نمی دانم دردم را به چه کسی بگویم؟» گفت: «راحت باش، جانم! من تو را خواسته ام تا دردت را بشنوم. هر مشکلی داری بگو.» در حالی که گریه مانع سخن گفتنم می شد، گفتم: «جناب سرهنگ! دردهای من زیاد است. پدرم کارگر ساده و فقیری بود. من در کارها به او کمک می کردم تا خرج مادر و دو خواهرم را تامین کند؛ در همین گیر و دار نفهمیدم و ازدواج کردم... مدتی گذشت تا اینکه پدرم بر اثر بیماری از دنیا رفت. من ماندم با مادرم، دو خواهر و همسر و فرزندانم.» مرا که گریه امانم را برده بود، در آغوش گرفت و گفت: «طاقت داشته باش. مرد باید استوار و با صلابت باشد... این برگه را به فرمانده ات بده. من بعدا با او صحبت می کنم. در ضمن خانواده ات را هم به مهمانسرا می آوری تا همان جا زندگی کنند. از فردا هم در بوفه ی قرارگاه مشغول به کار می شوی» سپس دست در جیب کرد و مقداری پول به طرف من گرفت و گفت: «این هم پیش شما باشد. هر وقت سر و سامان گرفتی به من برمی گردانی.» (صص 92-91)]
7. استحاله ی نورانی: [... گفت: «جناب سرهنگ، آمده ام که معذرت خواهی کنم.» گفت: «برای چه؟» گفتم: «با وجود اینکه دیروز من مشروب خورده بودم و شما با آن وضع مرا دیدید چیزی نگفتید. من بابت این موضوع ناراحت هستم و نمی دانم در برابر شما چه بگویم.» بابایی حرف مرا قطع کرد و گفت: «عزیز، نمی خواهم راجع به کاری که کرده ای حرفی بزنی... تو هر کاری کرده ای پیش خدای خودت مسئول هستی. من کی هستم تا از عملت پیش من اظهار شرمساری کنی؟ اگر حقیقتاً از کرده ی خود پشیمانی با خداوند عهد کن که از این پس عملت را اصلاح کنی.» وقتی او حرف می زد چنان بی تکلف و دلنشین سخن می گفت که خود را در برابرش موری هم به حساب نمی آوردم. چند لحظه در سکوت گذشت. احساس می کردم با همه غرور و نادانی و لجاجتم در حال له شدن هستم. او، گویی حال مرا درک کرده بود، سرش را بلند کرد و در حالی که دستش را به طرف من دراز می کرد گفت: «خداحافظت برادر، ان شاءا... موفق خواهی شد.» از آنجا که خارج شدم، احساس کردم از نو متولد شده ام. با خود عهد کردم که دیگر لب به شراب نزنم و به واجبات دینی عمل کنم... حالا هر سال برای تجدید میثاق به زیارت مرقدش می روم و به او می گویم تا زنده ام سعادت و آرامش خود و خانواده ام را مدیون تو می دانم.» (صص 98-97)]
8. مراقبت نفس: [... گفتم: «ماشین پیکان است و جای آن هم تنگ ولی اگر بیوک بود راحت تر بودیم و زودتر هم می رسیدیم.» شهید بابایی، گفت: «برادر جان، من هم می دانم که بیوک از پیکان و کباب بره از نان خشک بهتر است، ولی فکر می کنم وقتی پیکان سوار می شویم برای کسی که کنار خیابان ایستاده است و از سرما می لرزد بهانه می آوریم که جا نداریم و عجله داریم. حال اگر بیوک سوار شویم بتدریج خواهیم گفت این بابا بو می دهد و اصلاً نباید سوارش کرد.» سپس آهی کشید و گفت: «ان شاءا... اگر ما هم روزی به آن درجه از تقوا برسیم که اگر بنز هم سوار شدیم هوای نفس ما را نگیرد، آن وقت مطمئن باشید سوار بنز هم خواهیم شد. (ص128)]
9. اداره ی پایگاه با هیچ: [... ساکنین منازل سازمانی نسبت به آلودگی منابع آب معترض بودند... تامین مبلغ پایین تری استعلام جهت لایروبی که حدود سیصد هزار تومان بود به خاطر محدودیتهای مالی در اوایل جنگ چند ماه طول می کشید؛ به همین خاطر، شهید بابایی خود شخصا وارد عمل شدند و برای تشویق سربازان به عنوان اولین نفر به داخل یکی از منبعها رفتند… سربازان از اینکه فرمانده ی پایگاه بدون هیچ تکلفی در تمام مدت نظافت در کنار آنها بوده و بهترین میوه ها و غذاها را هم برای آنها فراهم کرده است، خوشحال و راضی به نظر می رسیدند. دو روز بعد منبعها نظافت شدند. شهید بابایی برای قدردانی از سربازان به هر یک از آنها مبلغی پول پرداخت کردند و آنان را چند روز به مرخصی تشویقی فرستادند. (ص 82 ـ 81)
10. تبلیغ معارف دینی: [... مدت زمانی که عباس در ریس ـ آمریکا ـ حضور داشت با علاقه ی فراوانی دوست یابی می کرد. او آنها را با معارف اسلامی آشنا می کرد و می کوشید تا در غربت غرب از انحراف شان جلوگیری کند. (ص38)]
11. ارزیابی استعداد تحول در مخاطب: [... عباس همین قدر که شخصی را شایسته ی هدایت می یافت، می کوشید تا شخصیت او را دگرگون سازد. (ص39)]
12. تعظیم عملی مسئولیت: [... اگر کارگر ساده بودم، مسئولیتم در نزد خداوند کمتر بود اما حالا که فرمانده پایگاه هستم، هر کجا حادثه ای رخ دهد فکر می کنم شاید کوتاهی من باعث به وجود آمدن آن بوده است؛ به همین خاطر است که آرزو می کنم، ای کاش به جای آن کارگر ساده بودم. (ص76)]
13. یاور درماندگان: [... به خاطر دارم مدتی پیش از شهادتش در حال عبور از خیابان سعدی قزوین بودم که ناگهان عباس را دیدم. او معلولی را که از هر دو پا عاجز بود و توان حرکت نداشت بر دوش گرفته بود و برای اینکه شناخته نشود پارچه ای نازک بر سر کشیده بود. اما من او را شناختم و با این گمان که خدای ناکرده برای بستگانش حادثه ای رخ داده است پیش رفتم سلام کردم و با شگفتی پرسیدم: «چه اتفاقی افتاده، عباس؟ به کجا می روی.» او که با دیدن من غافلگیر شده بود اندکی ایستاد و گفت: «پیرمرد را برای استحمام به گرمابه می برم او کسی را ندارد و مدتی است که به حمام نرفته است.» (ص186)]
14. عرشی گمنام: [... در مراسم چهلم شهادت تیمسار بابایی مردی با کلاه نمدی و شلواری گشاد که معلوم بود از اهالی روستاهای اصفهان است سر مزار عباس خاک بر سر می ریخت و بشدت می گریست. گریه اش دل هر بیننده ای را سخت به درد می آورد. پرسیدم: «پدر جان! این شهید با شما چه نسبتی دارد.» گفت: «او همه ی زندگی ما بود. ما هرچه داریم از او داریم. من اهل ده زیار هستم. اهالی روستای ما قبل از اینکه شهید بابایی به آنجا بیاید از هر نظر در تنگنا بودند. ما نمی دانستیم او چه کاره است؛ چون همیشه با لباس بسیجی می آمد. او برای ما حمام ساخت. مدرسه ساخت. حتی غسالخانه برای ما ساخت. همه ی اهالی او را دوست داشتند. هر وقت پیدایش می شد همه با شادی می گفتند اوس عباس اومد. او یاور بیچاره ها بود تا اینکه مدتی گذشت و پیدایش نشد. گویا رفته بود تهران. روزی آمدم اصفهان و عکسهایش را روی دیوار دیدم؛ مثل دیوانه ها هر که را می دیدم می گفتم او دوست من بود. گفتند پدر جان تو می دانی او چه کاره بود؟ او تیمسار بابایی فرمانده عملیات نیروی هوایی بود. گفتم ولی او همیشه می آمد و برای ما کارگری می کرد. دلم از اینکه او ناشناس می آمد و ناشناس می رفت، آتش گرفته بود. (ص266)]
15. اسطوره ی صبر و تواضع: [... وقتی بیرون آمدم دیدم بسیجی ها او را به کار گرفته اند و در حال حمل برانکارد به داخل هواپیماست؛ به افسر خلبان گفتم ایشان تیمسار بابایی هستند کمتر از او کار بکشید. آن خلبان با شنیدن این جمله شگفت زده شد و ضمن عذرخواهی از او خواست تا به داخل هواپیما برود. من و تیمسار بابایی وارد هواپیما شدیم و به پیشنهاد او در کنار در نشستیم. خلبان با خواهش و تمنا از بابایی تقاضا کرد تا به داخل کابین مخصوص خلبان برود. شهید بابایی بناچار به قسمت بالای کابین هواپیما رفت و خلبان برای انجام کاری هواپیما را ترک کرد.
پس از چند دقیقه، درجه دار مسئول داخل هواپیما وارد کابین شد، با مشاهده ی شهید بابایی که با لباس بسیجی در کابین خلبانان نشسته بود چهره اش را در هم کشید و با صدای بلند گفت: «چه کسی به تو گفته اینجا بیایی؟ پاشو برو پایین.» شهید بابایی بدون اینکه چیزی بگوید، در حالی که سر به زیر داشت پایین آمد و در کنار من نشست. خلبان به همراه گروه پروازی از در جلوی هواپیما وارد شد و به محض دیدن تیمسار که در قسمت پایین نشسته بود با اصرار، دوباره شهید بابایی را به قسمت بالا برد. وقتی هواپیما آماده ی پرواز شد، آن درجه دار پس از بستن در هواپیما وارد کابین خلبان شد و با دیدن عباس بر سر او فریاد کشید: «باز هم که تو بالا رفتی! مگر نگفتم که جای تو اینجا نیست؟ بیا برو پایین. اگر یک بار دیگر بیایی اینجا می زنم توی گوش ات.» هواپیما در حال حرکت در داخل باند بود و خلبانان گوشی بگوش داشتند و چیزی نمی شنیدند. شهید بابایی برای بار دوم از کابین پایین آمد. چند دقیقه ی بعد خلبان از طریق گوشی به درجه دار گفت: «از تیمسار پذیرایی کن.» آن درجه دار پرسید: «کدام تیمسار؟»
خلبان در حالی که برمی گشت تا پشت سر خود را ببیند گفت: «تیمسار بابایی که در عقب کابین نشسته بودند، کجا رفتند.» درجه دار با شگفتی پرسید: «ایشان تیمسار بابایی بودند؟» سپس ادامه داد: «قربان! من که بدبخت شدم. بنده ی خدا را دوباره پایین کشانده ام.» درجه دار به طرف ما آمد و به حالت خبردار در مقابل شهید بابایی ایستاد. صورتش را جلو برد و گفت. «تیمسار بزن تو گوشم، جون مادرت منو بزن من اشتباه کردم.» شهید بابایی گفت: «برادر! من کی هستم تا شما را بزنم.» درجه دار گفت: «تیمسار به خدا گفته بودند که مرام شما مرام حضرت علی(علیه السلام) است ولی نه این قدر؟ وا… اگر حضرت علی(علیه السلام) هم بود با این کار من به حرف می آمد.» تیمسار مرتب می گفت: «استغفرا… این چه حرفی است که شما می زنید.» درجه دار آمد و در کنار ما نشست. او تا تهران پیوسته می گفت تیمسار من را ببخش به علی مریدت شدم. (صص 172ـ170).]

نتایج

از مطالعه و تعمق در آثار و پیامدهای مبارک و آموزنده ی گفتار و رفتار شهید عباس بابایی نکات متعدد و متنوعی به ذهن متبادر می شود که به بعضی از آنها اشاره می شود:
1. احساس دین نسبت به انقلاب در افزایش کمیت و کیفیت خدمات شهید بی تأثیر نبوده است،
2. این شهید، از بارزترین و موفق ترین مصادیق عمل به توصیه ی امام صادق(علیه السلام) کونوا دعاه الناس بغیر السنتکم1 است و همواره با عمل خویش مردم را به اسلام و آداب آن فراخوانده است،
3. این شهید، از مصادیق بارز أشدآء علی الکفار رحمآء بینهم2 در پیوستار وسیع آن است،
4. پیشگامی شهید در تقبل خطرات در تشجیع و همگامی سایر خلبانها تأثیر داشته است،
5. احساس بدهکاری شهید نسبت به انقلاب، او را شیفته خدمت رسانی کرده بود،
6. بی اعتنایی او به زخارف دنیا، زمینه ی صعود به قله ی سادگی و ایثار را برایش فراهم آورده بود،
7. صبر و گذشت او را به کیمیاگر جانها تبدیل کرده بود،
8. رعایت اصل کتمان مقام و مسئولیت توسط او فاصله ها و تکلفها را از میان برده بود،
9. او با رعایت اصل ترغیب و تکریم همیشه روحیه خلبانها را در سطح بالایی نگه می داشت،
10. پرهیز هوشمندانه و خاموش ایشان از مواهب سازمانی تعریف شده ی شغل خلبانی در کاهش توقعات سایر خلبانها و تحمل کمبودها نقش بارزی داشته است،
11. رعایت اصل کتمان و بلکه مخفی سازی کارهای خیر ضمن حفظ حیثیت کمک گیرندگان، خلوص شهید را بیشتر می کرد،
12. احساس دین نسبت به انقلاب از او یک سمبل انجام کارهای بزرگ با هزینه های ناچیز ساخته بود.
در یک جمله می توان این طور نتیجه گرفت؛ هر کس با هر حدی از تعهد و تخصص در صورتی که خود را از انقلاب طلبکار نداند، می تواند با تأسی به رفتارهای شهید بابایی با انجام کارهای داوطلبانه، ضمن ادای دین و جبران مافات، حلاوت خدمت رسانی که یک نیاز اساسی تمام انسانهای عالم است، را نصیب خود و خانواده اش کند؛ چرا که همه ی انسان ها صرف نظر از رنگ و نژاد بر اصالت و ارزش خدمت به همنوع صحه می گذارند.
منبع: پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس


دسته ها : مقالات
1389/6/28
X