دسته
پیوندها
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 152976
تعداد نوشته ها : 1307
تعداد نظرات : 7
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

خودروها با صدای بلند صلوات و تکبیر برادران براه افتاد و من که در جلوی ماشین و در کنار راننده نشسته بودم بدون اختیار اشک از چشمانم جاری شده بود زیرا بخوبی می‌دانستم که شاید تا چند لحظه و یا چند دقیقه دیگر، تعدادی از آن روحهای پاک و صادق و چهره‌های نورانی بچه‌های همگروهمان را دیگر نبینم و به همین خاطر مرتب از شیشه پشتی به عقب ماشین نگاه می‌کردم و یکایک برادرانم را با وسواس و دقت برانداز می‌‌نمودم. اما چه می‌شد کرد؟
صورتم را پاک کردم و اسلحه‌ام را از پنجره بیرون بردم و با دقت تمام ساختمانهای کنار خیابان را از نظر می‌گذراندم. در اینجا دو اتفاق افتاد که در برنامه کاری ما تاثیر بسیار زیادی داشت اولی این بود که بچه‌ها از عقب ماشین به من گفتند ارتباط بی‌سیم با نفربر در حال حرکت در جلوی ستون قطع شده است و دومین مسئله سبقت گرفتن و جلو افتادن ماشین آمبولانس بود که با سرعت از پهلوی ما رد شد و به پشت نفبر رفت. در مورد اول دسترسی به فرمانده گروه نبود (وی در ماشین آخر ستون بود) و مسئله نیز بسیار حاد و خطرناک بود، پیشنهاد بچه‌ها این بود که یا توقف کنیم و یا اینکه به پادگان برگردیم تا فرکانس بی‌سیم‌ها را تنظیم کنیم زیرا بدون ارتباط با یکدیگر ما نمی‌توانستمی هیچگونه استفاده از امکانات همدیگر دشته باشیم. در این مورد کاملا غافلگیر شده بودیم و من هم در مقابل سوال بچه‌ها که می‌پرسیدند چکار کنیم؟ کاملا در مانده بودم. تما جوانب قضیه را به سرعت در ذهنم مرور کردم و دیدم اگر توقف کرده یا به پادگان برگردیم 2 خطر عمده وجود دارد:
الف - به علت نبودن برنامه برگشت به پادگان و اینکه در ضمن این کار نظم و آرایش خود را از دست می‌دادیم به شدت از قسمت عقب آسیب پذیر می‌شدیم
ب - با توقف یا بازگشتن ما نفربر که به امید پشتیبانی ما به راه خودش ادامه می‌دهد به طور حتم وقتی که تنها بماند از همه طرف قابل هجوم و نابودی خواهد بود.
این دو موضوع را به سرعت و تند تند به بچه‌ها گفتم و آنها هم پذیرفتند که حرکت را ادامه دهیم در مورد آمبولانس هم بچه‌ها اعتراضی نداشتند بلکه فقط من به شدت ناراحت بودم که چرا او تخلف نموده و آرایش ستون را بر هم زده است، لکن در این مورد نیز نمی‌شد کاری کرد. تا اینجا ما فقط ششصد متر از پادگان فاصله گرفته بودیم و در همین فاصله و بعد از عبور از جلوی استانداری بود که از دور دیدم سطح خیابان را با ریختن چند کامیون سنگ و مقادیر زیادی تیرآهن مسدود کرده‌اند، بلافاصله به بچه‌ها خبر دادم که آماده شوند زیرا به خوبی می‌دانستم مسدود کردن خیابان و یا ایجاد مانع برای کند کردن و توقف خودروها است تا از این هدف های ثابت طعمه‌های خوبی برای موشک‌های آرپی چی-7 و تک تیراندازانشان بسازند.
اتفاقا درست هم از آب درآمد زیرا به محض رسیدن نفربر به جلوی موانع تیراندازی بسیار شدیدی که آغازش با شلیک 3 موشک بود شروع شد و الحمدالله موشکها هیچکدام به نفربر نخورد و نفربر هم با تلاش فراوان سعی در بازکردن راه داشت و در این امر موفق شد و در این حین باران گلوله ها بر کف خیابان و دیوارها و خودروها اصابت می‌نمود. نفربر پس از باز کردن راه ناگهان مورد اصابت یک موشک قرار گرفت که در جلوی چشمانم، تیربارچی آن از کمر بدو نیم شد و قسمت بالایی بدنش متلاشی وتکه تکه شد و فقط 2 پای باقیمانده به درون نفربر افتاد با این حادثه نفربر دنده عقب گرفت و شروع به بازگشت نمود و با عقب نشینی نفربر آمبولانسی که در پشت سرش بود بین او و درخت‌های کنار خیابان پرس شد و سپس نفربر با سرعت زیادی از کنار ما عبور کرد و به طرف پادگان رفت من خواستم با یاری گرفتن از برادران به کمک راننده و پزشک همراه آمبولانس برویم که با اصابت یک موشک دیگر آمبولانس یکپارچه آتش شد و با شعله زیادی شروع به سوختن کرد و به دنبال آن یک موشک هم به طرف خودروی ما زدند که از مقابل شیشه جلو رد شد و به خانه‌های آن طرف خیابان اصابت نمود اما فاصله ردشدنش از جلوی ما به قدری اندک بود که دودش کاملا شیشه جلویی را تیره نمود. ولی با این حال راننده ما که جوانی اهل باختران و خیلی با ایمان و شجاع بود دنده را عوض کرده و با سرعت از کنار موانع گذشت و شروع به پیشروی نمود. وجود تیراندازی مداوم ضد انقلاب فرصتی برای آنکه از حال بچه های عقب ماشین خبری بگیرم نمی داد.
در این بین بچه ها که در عقب بودند هر چند لحظه یک بار سرشان را بالا می آوردند و رگباری بدون هدف شلیک می‌کردند البته موقعیتشان طوری نبود که بیشتر از این کاری بکنند زیرا ما درست در وسط سه راهی "مردوخ " واقع شده بودیم و از چهار طرف (عقب، جلو، چپ و راست) زیر آتش شدیدی بودیم. این مکان یعنی 3راهی مردوخ یکی از مهمترین محل‌هایی بود که ضد انقلاب دل بدان بسته بود و تقریبا بیشتر ستون‌های ارتش یا با تلفات زیاد از این محل گذشته بودند و یا اینکه نتوانسته بودند بگذردند در این محل از 4 نقطه مهم نسبت به خیابان تسلط داشتند آرپی‌چی زن‌هایشان از شهرداری و کوچه پایین‌تر از بانک صادرات و تیراندازهایشان از خیابان مشرف به سه راه و کوچه جنب مخابرات.
در ان موقعیت تنها فکری که به نظرم رسید جلوگیری از شلیک موشک‌هایشان بود زیرا در مقابل تیراندازی‌های مکرر و بدون دقتشان آسیب پذیری چندانی نداشتیم ولی اگر یک آرپی‌چی به ماشین می خورد کار همگی تمام بود برای همین با نشانه روی دقیق پنجره های شهرداری که دود از آنها بیرون می آمد و حاکی از وجود آرپی‌چی زن بود را به شدت زیرآتش گرفتم و به راننده گفتم به حرکتش ادامه بدهد در اثر تیراندازی‌های مداوم اسلحه ام به شدت داغ شده بود و دستم را می سوزاند و حتی دود غلیظی نیز از لوله‌اش خارج می شد لکن نمی توانستم تیراندازی را قطع کنم از جلوی شهرداری گذشتیم از رو به روی مخابرات هم همین طور و به جلوی مسجد جامع رسیدیم. در جلوی ما سه راه "فرح " قرار داشت که اگر ضدانقلاب روی سه راه "مردوخ " به عنوان یک خط دفاعی حساب می کرد سه راه "فرح " در حقیقت برایش یک دژ مستحکم بود که از همه طرف از داخل پاساژ، از خیابان فرح، از کوچه بغل پاساژ، از فروشگاه ارتش، از ستاد لشگر و... می توانست هر جنبده‌ای را در خیابان به گلوله ببندد.
من با این شیوه حرکت و با این تاکتیک که افراد توسط ماشین مسیر این مأموریت را طی کنند از ابتدا شدیدا مخالف بودم ولی به خاطرتصمیم گیری فرمانده پادگان و فرمانده گروه متابعت کرده بودم. البته صحیح ترین شیوه حرکت در جنگل‌های چریکی خیابانی پیاده رفتن است نه سوار ماشین شدن. زیرا در ماشین 40 نفر رزمنده تبدیل به یک هدف متحرک اما مشخص می شوند در عین حالی که توان چندانی برای مبارزه به علت عدم جابه جایی ندارند اما همین 40 نفر در صورت پیاده بودن 40 هدف جدا از هم و مختلف می شوند که در نتیجه آتش دشمن تقسیم می‌شود و خود افراد هم به دلیل تحرک و جابه جایی می‌توانند با استفاده از جان پناه‌های مناسب نفرات ضدانقلاب را به هلاکت برسانند. در مورد عبور از سه راه فحر هم معتقد بودم که باید پیاده از این محل گذشت اما به علت اینکه توقف ناممکن بود و بچه‌ها نیز در صورت پیاده شدن قابل سازماندهی و تیم بندی نبودند و متفرق می شدند و مشکلات تازه‌ای هم می‌‌آفریدند ناچار بودیم به همان طریق راهمان را ادامه بدهیم.
یک امتیاز خوب ما داشتن راننده با روحیه مقاوم و شجاع بود که با وجود اصابت گلوله‌های فراوان به شیشه جلو و به بدنه ماشین، همچنان مصمم به ادامه مأموریت بود. به وی گفتم که باید به سرعت از سه راه عبور کند و پس از گذشتن از ستاد لشگر به سمت راست بپیچد و پس از طی 20 متر سربالایی با پیچیدن به دست چپ وارد باشگاه افسران شود. با این تصمیم وی بر سرعتش افزود و با تیراندازی‌های مکرر ما (سرنشینان خودرو) توانستیم از این مکان هم عبور کنیم و به پیچ باشگاه افسران رسیدیم. باشگاه افسران در محاصره بود و عمده نیروهای ضدانقلاب هم در اطراف باشگاه مستقر بودند و طی این مسیر هم خود به خود دارای مشکلات فراوانی بود. این مشکلات وقتی بغرنج تر شد که در سربالایی رسیدن به باشگاه ماشین خاموش کرد و شروع کرد به عقب عقب آمدن و در همان حال هم حداقل پنج آرپی‌چی و چندین نارنجک تفنگی و باران وسیع گلوله بر سر و رویمان می ریخت که هیچ کدام به لطف خدا به خودرو اصابت نمی کرد. خلاصه با بدبختی بسیار زیاد ماشین شروع به حرکت کرد و وارد باشگاه شد که با ورود ما صدای تکبیر برادران مستقر در باشگاه با صدای عده‌ای دیگر که از خوشحالی کف می‌زدند همچون ندایی بهشتی گوش‌هایمان را نوازش و دل هایمان را آرامش داد.
درون باشگاه افسران نیز زیر تیرضد انقلاب قرار داشت و ما مجبور شدیم پس از پیاده شدن با حرکت مارپیچ و سینه‌خیز، خودمان را به داخل ساختمان برسانیم و در آنجا برادران ارتشی در حالی که گریه می‌کردند ما را در آغوش کشیدند و شروع به دیده بوسی کردند. من به دنبال فرمانده گروه رفتم تا به کمک وی ترتیب استقرار برادران را بدهیم اما از فرمانده و گروه همراهش خبری نبود از یکی از برادران سرباز پرسیدم که چند ماشین داخل باشگاه شده‌اند؟ وی جواب داد: فقط یکی. تعجب کردم و به داخل ساختمان برگشتم تا از برادرانی که در پشت ماشین بودند سوال کنم آنها جواب دادند که ما دیدیم ماشین آنها در جلوی مخابرات به علت تیرخوردن راننده‌اش به جوی کنار خیابان افتاد و بچه‌ها پیاده شدند و سنگربندی کردند و فرمانده گروه هم فریاد زد شما ولی جلوی خودم را گرفتم و در عین حال می‌دانستم محلی که آنها توقف کرده‌اند کوچکترین امکان خلاصی ندارد زیرا درست رو به روی تک تیراندازان ساختمان مخابرات و کوچه مجاورش و در عقب سر برای بازگشت، سه راه مردوخ! به سرعت به بچه ها گفتم 15 نفر داوطلب می خواهم تا به کمک برادرانی که جا مانده‌اند برویم.
این موضوع با مخالفت سروان فرمانده باشگاه مواجه شد و وی گفت من با پادگان تماس می‌گیرم که از آنجا به کمکشان بروند. اما به حرف این برادر که از روی دلسوزی بود توجهی نکردم و به بچه‌ها گفتم آماده بشوند. می خواستیم حرکت کنیم که سروان فرمانده باشگاه با شتاب آمد و به من گفت بیا برویم. به دنبالش به اتاق بی سیم رفتیم و گوشی را به دست من داد به وسیله بی سیم از برادی که صدایش می آمد از وضع برادرانی که جا مانده بودند پرسیدم و وی در جواب گفت همگی سالم هستند و به استانداری برگشته اند. با یانکه می دانستم عقب نشینی بچه ها بسیار مشکل است ولی به خاطر نزدیکی استانداری به آن محل این امر هم قابل قبول بود. بچه ها با شنیدن این خبر از خوشحالی به گریه افتادند و واقعا در پوست خود نمی گنجدیدند.
در ورود به باشگاه افسران اولین مسئله ای که جلب توجه می کرد پایین بودن روحیه افرادی بود که از قبل آنجا بودند و همچنین یکنوع بی نظمی که حاصل طبیعی آن وضع روحی بود. فشار دشمن از بیرون نیز به حد اعلای خود رسیده بود و هر روز حیله جدیدی را به کار می بستند. از طرفی طرحی را که روی آن در پادگان کار کرده بودیم در مرحله ابتدایی متوقف شده بود و این خود بزرگترین ضربه ای بود که تا آن موقع متحمل شده بودیم. طبق طرح عملیاتی قرار بودکه پس از پاکسازی راه نیروهای آماده و تازه نفسی بیایند و در نقاط حساس در پشت سر ما مستقر شوند و این استقرار ادامه پیدا کند تا خود باشگاه افسران و بدین ترتیب باشگاه آزاد می شد و کنترل تقریبا نیمی از شهر نیز بدست نیروهای خودی می افتاد. اما متأسفانه ما با تعدادی شعید و مجروح خود رابه محل مورد نظر رسانیده بودیم لکن در پشت سرما هیچ نیرویی جایگزین نشده بود و در حقیقت اوضاع بهتر که نشده بود هیچ بدتر هم شده بود، زیرا علاوه بر آن تلفاتی که در پاکسازی راه داده شده بود، اکنون به تعداد افرادی که در محاضره ضد انقلاب بودند (در باشگاه افسران) افزوده شده بود، ما طی تماسهای مکرری که با پادگان گرفتیم بر اشغال مواضع پاکسازی شده تاکید و اصرار می‌ورزیدم ولی جوابمان منفی بود. و به همین دلیل ما درخواست نمودیم اجازه داده شود به پادگان برگردیم که جواب این پیشنهاد هم، بشدت! منفی بود. در هر صورت تصمیم گرفتیم که در باشگاه بمانیم و منتظر آینده باشیم.
بچه‌ها پس از تصمیم به ماندن پیشنهاد کردند که در درجه اول یک نظم و ترتیب نسبی به اوضاع باشگاه داده شود و در راس آنها موضوع مهمات و مواد غذایی و وضعیت سنگرها قرار داشت. در مورد مهمات و مواد غذایی تصمیم گرفته شد که از آنها لیست برداری شده و هر کدام جداگانه تحویل یکنفر مسئول بشود تا تریب پخش و مصرف آنها دقیقا تحت کنترل و حساب شده باشد.
اهمیت این عمل هنگامی بیشتر روشن شد که با آمار مهمات و جیره‌های غذایی مواجه شدیم. کل مهمات ما در آنجا شامل 3 صندوق فشنگ ژ - 3 و 6 گلوله آرپی جی - 7 و 22 عدد نارنجک تفنگی و حداکثر 10 عدد نارنجک دستی بود! که با تمام ارفاقهایی که در محاسباتمان می‌کردیم فقط برای حداکثر یک روز و یا بهتر بگوئیم! چند ساعت مبارزه و جنگ کفایت می‌کرد. (با توجه به تعداد زیاد نفرات داخل باشگاه) از لحاظ مواد غذایی هم اوضاع بدتر بود. این مواد غذایی که فقط از جیره‌ جنگی ارتشی تشکیل شده بود، با رعایت صرفه‌جویی کامل، در عرض یک هفته آینده تمام می‌شد. این نکات تا قبل از ورود ما مورد توجه کسی نبود و اگر همانطور ادامه پیدا می‌کرد، هنگامی موضوع را می‌فهمیدند که همه چیز تمام شده بود. میزان لوازمی را که داشتیم و مقدار مقاومتی را که با آن می‌توانستیم بکنیم با بی‌سیم، بزبان رمز به پادگان اطلاع دادیم و در مقابل پاسخشان این بود که "صبر کنید! " با توجه به اینکه می‌دانستیم به پادگان نمی‌شد امید بست دو مسئله مهم را در این موضوع به مرحله تصمیم و سپس اجرا درآوردیم. 1- مسئول مواد غذایی موظف بود که اسامی افراد را یادداشت کرده و به آنها هر 24 ساعت یکبار، بیشتر غذا ندهد 2- مسئول مهمات موظف بود که به هیچکس حتی یک فشنگ هم ندهد.
این تصمیم از این لحاظ گرفته شد که آن موقع هر بار که یک تیر بطرف باشگاه شلیک می‌کردند در جوابشان از هر طرفی 5 تا10 و یا حتی20 فشنگ شلیک می‌شد و ضد انقلاب هم با درک این مسئله دائما با تک تیراندازی و با صرف حداکثر 6 تیر در ساعت، از ما حدود 100 تیر می‌گرفت و منتظر بودند که مهمات ما ته بکشد و آن موقع حمله کنند. ما هم به تمامی برادران پاسدار و ارتشی موکدا توصیه نمودیم که هر چقدر هم به شمار تیراندازی شد شما حتی یک شلیک هم جواب ندهید.این یک اصل مهم نظامی است که هرگاه دشمن را نمی‌بینید نباید مهمات را بیخودی به هدر بدهید و خصوصا هنگامی که در محاصره می‌افتید با عدم تیراندازی و سکوت کامل، دشمن را تحریک به پیشروی بکنید و در هنگام نمایان شدن وی با دقت کافی وی را از بین ببرید. رعایت این اصل در باشگاه افسران نتیجه بسیار مطلوبی داشت، بدین ترتیب که ضد انقلاب کاملا گیج شده بود و نمی‌‌توانست تصمیم درست و منطقی بگیرد و این موضوع در برنامه‌های رادیویی تعجب کرده باشید، البته بهتر بود در ابتدا آن را توضیح می‌دادم.
برنامه رادیویی برنامه‌ای بود که هر روز از ساعت 8 صبح تا ساعت 4 بعد از ظهر برای ما و یا به لفظ ملموس‌تر، بر روی ما انجام می‌شد. این برنامه‌ها توسط بلندگوهایی که در مکانهای نامعلوم که دور تا دور باشگاه چیده شده بود، پخش می‌شد، دقیقا مشابه همان تاکتیکی است که آلمانها در جنگ دوم جهانی و آمریکاییها در جنگ ویتنام و جنگ کره مورد استفاده قرار داده بودند. آنها می‌‌خواستند همچون آلمانها و آمریکاییها با این عملشان ما را در ایمان به حقانیت هدفهمایمان به تردید و شک بیاندازند و همچنین با ذکر مداوم مسائل عاطفی و رفاهی، شوق به تسلیم شدن را در بچه‌ها برانگیزند و دیگر اینکه با بازگویی مکرر اخبار دروغ از تلفات ارتش و سپاه و پیروزیهای خودشان، ما را از امید به نیروی کمکی مایوس و وحشت‌زده و نگرانمان بسازند. در این برنامه 8 ساعته دهها گروه و سازمان و حزب برای ما برنامه اجرا می‌کردند و البته هر کدامشان ساعات بخصوصی را بخود اختصاص داده بودند مثلا حزب دموکرات که شروع کننده برنامه بود تقریبا یکساعت و نیم وقت داشت، تا گروه "راه کارگر " که فقط 10 دقیقه یا یکربع وقت برایش باقی می‌ماند این عمل آنها در کارهای نظامی یک امتیاز بسیار خوب حساب می‌شود و در صورت برنامه‌ریزی و داشتن یک جهت مشخص می‌تواند نتایج قابل توجهی داشته باشد. اما آنها (ضد انقلاب) به هیچ وجه نمی‌توانستند از این شیوه به طرز مطلوب استفاده کنند و تقریبا نتیجه‌ای که می‌گرفتند معکوس بود. آنها به علت نداشتن روشهای تبلیغاتی و آشنا نبودن به روحیه سربازان و پاسداران برنامه‌هایشان بطرز بسیار جالبی برای بچه‌ها خنده‌دار بود و همین شاد شدن بچه‌ها روحیه‌شان را تقویت می‌کرد. نکته قابل توجه در این برنامه‌ها، نحوه اجرای آن بود. یعنی مثله کومله یکجور و چریکهای فدایی یکجور دیگر و حزب دموکرات اصلا بطور دیگری با مسائل برخورد می‌کردند، بعضی‌شان شروع صحبتشان با لفظ : "برادران عزیز ارتشی و پاسداران فریبخورده " و یا "برادران بسیار عزیز ارتشی و پاسداران مزدور و ... " بود و بعضی دیگر با الفاظی نظیر "جنایتکاران ارتشی و پاسدار " و یا "ارتشیان دلیر و پاسدار عزیز " همچنین برای خواندن اخبار گوناگون گوینده هم فرق می‌کرد، مثلا یکدفعه یک مرد با صدایی کلفت و نخراشیده شروع به صحبت می‌کرد و می‌گفت: "توجه کنید، توجه کنید، طبق آخرین اطلاع، نیمی از پادگان سنندج بدست پیشمردگان قهرمان افتاده است و ... " و همیشه برای اخبار اینچنین از گوینده مرد با صدایی خشن استفاده می‌کردند و برای بیان مسائل عاطفی نظیر دوری از زندان و فرزند و یا کشته شدن بیخودی و غیره از گوینده‌های زن، بطور مثال گوینده زنی، پشت میکروفن می‌آمد و با صدایی آرام شروع به صحبت می‌کرد: "برادران عزیز ارتشی، پاسداران فریبخورده! آیا هیچ فکر کرده‌اید که کانون گرم خانواده‌اتان و چشمهای گریان مادر مهربانتان در انتظار شماست، آیا شما هیچ می‌دانید که جنگیدن و مقاومت شما به سود کیست و چه کسانی از برادرکشی‌ها سود می‌برند؟
برادران بیائید تا ... " و خلاصه اینکه از مجموع این حرف‌ها و تغییر لحن‌ها و نحوه صحبت کردنها، بچه‌ها کلی می‌خندیدند، در هر صورت گفتیم که عدم تیراندازی ما و سکوتمان بوضوح اثرات خود را در برنامه رادیوئی‌شان نشان داده بود. آنها در یکی دو روز اول مرتبا در برنامه‌هایشان از اینکه ما سر عقل آمده‌ایم و می‌خواهیم تسلیم بشویم و دیگر تیراندازی نمی‌کنیم ابراز خشنودی و خوشحالی می‌کردند و ما را تشویق می‌کردند اسلحه‌هایمان را روی زمین بگذاریم. و 10 تا 10 تا از در باشگاه بیرون برویم. اما بعد از چند روز از سکوت مرموز ما دچار سرگیجه و وحشت شده بودند یکباره لحنشان تغییر کرد و شروع کردند به فحاشی و تهدید و خط و نشان کشیدن، که اگر تسلیم نشوید حمله می‌کنیم و تا نفر آخرتان را سر می‌بریم و غیره. بچه‌هایی که در ابتدا با عدم تیراندازی موافق نبودند از این زبونی ضد انقلاب بخوبی نتیجه گرفتند که مخالفتشان بیمورد بوده و راه صحیح همین است. البته ضد انقلاب به حماقتش ادامه داد و بالاخره در یکروز صبح در حدود ساعت 4، به باشگاه حمله کرد، حمله بسیار وسیع و همه جانبه بود، اما همانطور که با سکوتمان به آنها فرصت داده بودیم دست به پیشروی بزنند به محض خارج شدنشان از مخفیگاه‌ها و شروع حمله،‌جوابی قاطع و دندانشکن و حساب شده به حمله آنها دادیم. آن روز ضد انقلاب تلفات زیادی داد و در مقابل ما حتی یک زخمی هم ندادیم. ضد انقلاب پس از آن روز بیکباره سرتا سر برنامه‌های رادیویی‌اش تبدیل به فحش و ناسزا و تهدید و ارعاب شد و این خود موید این نکته بود که در آن حمله ضربه سختی خورده‌اند.
این مقاومت ما با وجود کمبود لوازم و وسایل مورد نیاز ادامه داشت تا اینکه در اثر برخورد با یک موضوع نزدیک بود بطور کلی همگی روحیه‌مان را از دست بدهیم. موضوع مورد بحث زخمی شدن چند نفر از بچه‌ها بود که در اثر پرتاب نارنجک تفنگی دشمن روی داد در آنموقع بود که ما به یک واقعیت عظیم و تلخ پی بردیم. در باشگاه افسران پزشک نبود و از دارو هم از هیچ نمونه و نوعش وجود نداشت. برادران زخمی یکی‌شان که سربازی اهل تبریز بود از ناحیه گردن و صورت زخمی شده بود و دیگری که وی هم سرباز بود از ناحیه دستها و سینه و سومین نفر که پاسداری اهل قم بود پاهایش جراحات سطحی برداشته بودند. در مقابل فریادهای دردآلود و ناله‌های این برادران ما هیچ کاری از دستمان برنمی‌آد و فقط روی زخمهایشان را با پارچه‌ای که در دسترس بود بسته بودیم و نظاره‌شان می‌کردیم. این بچه‌های زخمی که چند ساعت اول به قصد طلبیدن کمک آه و ناله می‌کردند و درد شدید محلهای آسیب دیده نیز بسختی آزارشان می‌داد، هنگامی که متوجه شدند ما حداکثر کاری را که می‌توانستیم برایشان کرده‌ایم (بستن زخمها) و امکاناتی نیز وجود ندارد که در اختیارشان بگذاریم، مردانه و ایثارگرانه، دردشان را تحمل می‌کردند و فریادهای زخمگینشان را از گلو بدرون می‌ریختند و برای جلوگیری از تضعیف روحیه بقیه، سکوت کرده بودند. لکن زخمهای خون چکان آنها چیزی نبود که دیگر با سکوت بتوان آنها را از دید دیگران مخفی کرد.
موضوع را به پادگان اطلاع دادیم و خواستیم که هر چه زودتر بیایند و افراد زخمی را ببرند ولی در جوابمان باز هم گفتند صبر کنید. اما بچه‌ها نمی‌توانستند تحمل کنند و برای همین جمع شدند و گفتند اگز از پادگان هم نیایند، خود ما از اینطرف راه را باز می‌کنیم و زخمیها را به پزشک می‌رسانیم. این مطلب را نیز با پادگان مشورت کردیم که طبق پیش بینی، جواب منفی بود و بشدت مخالفت کردند و گفتند شما منتظر باشید، ما یک طرح داریم که بعدا اطلاع می‌دهیم. چاره‌ای نبود، و انتظار ما تا بعد از ظهر بطول کشید و در همان حدود بود که با بی‌سیم از پادگان اطلاع دادند که طبق یک قرارداد تلفنی و طبق درخواست احزاب و گروه‌های مسلح، فردا از ساعت 10 صبح الی 12 ظهر آتش‌بس کامل است و طرفین درگیر می‌توانند با آمبولانس زخمیهایشان را جابجا و کشته‌ها و اجسادشان را منتقل کنند.ما در جواب اعتراض کردیم و گفتیم که نباید در این موارد بدشمن اطمینان کرد و نمی‌شود به این بازیها دل بست.
گرچه صحبتهای ما با توجه به سوابق ضد انقلاب نسبتاً منطقی به نظر می‌رسید ولی مسئولان پادگان روی حرفشان ایستادند و قرار شد که فردا آمبولانسی بیاید و مجروحین را منتقل کند. گفتن این مسئله به مجروحین موجب شد که کمی اطمینان خاطر پیدا کنند و شب را نیز با سازش با درد به صبح برسانند فردا صبح حدود ساعت 8 بود که تعدادی از آمبولانسهای سفیدرنگ بیمارستانهای سنندج که در دست گروهها بود در سطح شهر به حرکت درآمد، با اینکه هنوز موعد آتش‌بس فرا نرسیده بود ولی ما از عکس‌العمل و تیراندازی خودداری کردیم. حتی با اینکه چندین بار به کمک دوربین دیدیم که درون بعضی از آمبولانسهای به جای مجروح و یا مریض، جعبه‌‌های مهمات و غیره است در سکوتمان پابرجا بودیم. این رفت‌وآمدها ادامه داشت تا حدود ساعت 10 صبح که تقریباً متوقف شد و دیگر آمبولانسی در تردد نبود. در همین هنگام بود که از پادگان بی‌سیم زدند و گفتند که چند آمبولانس آماده حرکت هستند و شما مجروحین را حاضر کنید که آمبولانسها وقتی می‌آیند، معطلی نداشته باشند، پذیرفتیم و به بچه‌ها گفتیم که بروند و آن 3 برادر را آماده حرکت بکنند. البته فقط مقر ما نبود که احتیاج به آمبولانس داشت، بلکه مقرهای دیگری مثل استانداری و یا مکانهایی که بچه‌ها در پیشروی از طرف فرودگاه در آن مستقر شده بودند، برای انتقال مجروحینشان نیاز به آمبولانس داشتند. اما همگی آنها یک تفاوت مهم با باشگاه افسران داشتند که همان در محاصره نبود نشان بود. بقیه مقرها حتی اگر آتش‌بس هم برقرار نمی‌شد می‌توانستند به راحتی و یا با کمی اشکال به پادگان و یا به فرودگاه رفت‌وآمد کنند و همگی‌اشان ارتباط با منابع تدارکاتی و پزشکی را برخوردار بودند.
منبع: http://www.farsnews.net


دسته ها : مقالات
1389/6/28
X