دسته
پیوندها
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 153023
تعداد نوشته ها : 1307
تعداد نظرات : 7
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

آنچه مشخص کننده دفاع مقدس ما از سایر جنگ‌های میهنی است، وجه "جهادی " آن است که به منزله "تکلیف الهی " بر دوش "مجاهد در راه خدا " ست. کسی که "مومن مسلمان " است، مکلف به "جهاد اکبر " با شیطان درون و "جهاد اصغر " با شیطان برون است و لذا تمام افکار و اقول و افعال او،‌مسبوق به "جهد " و "مجاهده " و "اجتهاد " است.
بدیهی است که این معنا فقط با سیر و سلوک معطوف به "فنا " و "محو " عاض در معشوقی ازلی و ابدی، تحقق می‌یابد و فهم آن از "نامحرمان " ساحت عشق، ساخته نیست.
بنابراین، تعجبی ندارد اگر گلبانگ تکبیر مجاهدان راه خدا،‌در اقصا نقاط خاک،‌عالمگیر شود، ولی در بین روشنفکران غرب زده، بی‌پژواک باشد. اینان یا به مقابله و انکار برخاستند؛‌یا بی‌تفاوت و بی‌اعتنا ماندند و یا هرگز چیزی درنیافتند و اگر هم نیستی پیدا کردند،‌ناقص و بسیار محدود بود.
راه گریز از این دور بسته،‌همدلی و همداستانی و همسخنی با عاشق پیشگانی است که دل به معشوق مطلق سپرده‌اند و از حصار مسدود "من " و "ما " به فضای عالم قدس راه برده‌اند.
آنچه به عنوان "دفاع مقدس " نام گرفته،‌نقطه عطف جریان فراگیری به نام "انقلاب اسلامی " است. لذا چنانچه دفاع مقدس را بدون در نظر گرفتن موضوع انقلاب اسلامی مطرح کنیم،‌گویی به اصول و مبادی آن بی‌اعتنایی نشان داده‌ایم. اگر هم بخواهیم به حکم روشن بودن موضوع (انقلاب اسلامی)‌و به صرف اینکه همگان در مورد آن به درک روشنی دست یافته‌اند، از این در گذریم،‌باز دچار ابهام و سرگردانی می‌شویم. از این رو ناچار از ذکر مقدمه‌ای لازم خواهیم بود که هر چند ممکن است اندکی تفصیل یابد، ولی متاسفانه با ضیق مجال ، قطعا کافی نخواهد بود و فرصت بیشتری می‌طلبد.
جریان وسیع انقلاب اسلامی - که انقلاب اسلامی ایران، نقطه عطف بسیار مهمی در آن است- تابع جریان فراگیرتری به نام بازگشت دین به تاریخ بشر و انقلاب آخر الزمان است و این نکته‌ای است که متفکران متعددی در شرق و غرب راجع به آن کتاب‌ها نوشته‌اند.
بعد از گذشت پانصد سال از دوره رنسانس- دوره‌ای که بر تاسیس فرهنگ و تمدنی صد در صد دنیامدارانه و کسب ترقیبات عظیم مادی و به همان نسبت محرومیت از مـآثر معنوی مبتنی بود - بار دیگر بازگشتی معنوی را شاهدیم؛ بازگشتی که آثارش در تمام نقاط عالم ملاحظه می‌شود و هر روز بیش از روز پیش شدت و قوت می‌یابد. به ویژه، در عالم اسلام که از دیرباز بنیه ایمانی قوی‌تری در مقایسه با غرب و شرق غیر اسلامی داشته، این جریان در بین مسلمانان بارزتر و در میان شیعه، پررنگ‌تر و بنیادی‌تر است تا جایی که سرانجام به انقلاب اسلامی ایران به رهبری امام خمینی (ره) انجامید.
حال با این توضیح اجمالی راجع به آنچه در مقدمه به آن اشاره شد- بازگشت دین به تاریخ بشر- به موضوع اصلی در خصوص دفاع مقدس می‌پردازم:
در شرایطی که جهان در پایان قرن بیستم آماده گذار از مدرنیسم و پست مدرنیسم (پسانوگرایی) و روی آوردن به ترانس مدرنیسم (فرا نوگرایی) است، خداوند مقرر فرمود در کشور ما، حماسه‌ای به نام دفاع مقدس رخ دهد که ظاهرا حاصل دفاع در برابر تجاوز استکبار جهانی به مرزهای غربی ما از طریق همسایه‌ای به نام عراق بود، اما باطن آن برای رزمندگانی که انقلاب اسلامی را باور داشتند، امری فراتر از جنگ نظامی یا دفاع میهنی و حتی فراتر از نبرد ایدئولوژیک بود. البته شکی نیست خیلی‌ها با همین انگیزه‌ها به میدان نبرد قدم گذاشتند،‌ولی برای ده‌‌ها هزار انسان وارسته، این جنگ فرصتی برای ظهور عالی‌ترین مرتبه عبودیت و رسیدن به مقام مظهریت اسما و صفات الهی بود. این وجه، خواص و آشنایان را بیشتر از دیگران مبهوت کرد، از جمله خود حضرت امام که بانی و هادی این جریان بودند، پیش از همه ابراز شگفتی می‌کردند. ایشان بارها با اعجاب و حیرت می‌‌گفتند، رزمندگان و شهدای ما راه صد ساله‌ای را که بزرگ‌ترین عرفای ما آرزوی آن را کرده و می‌کنند، یک شبه پشت سر گذاشته‌اند.
به این ترتیب در این جنگ صرفا مسئله دفاع در برابر دشمن یا دشمنان خارجی در میان نبود، بلکه آنچه بیش از هر چیز اهمیت داشت، حضور انسان در پیشگاه حق و اشتیاق وافر او برای محو فنا شدن در پرتو سوزان جمال و جلال مطلق بود:
"زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت / آنکه شد کشته او،‌نیک سرانجام افتاد "
علت این استیاق و شور فراوانان برای پیوستن به ذات حق و یکی شدن با او از آن روست که بشر همواره بنا به فطرت فردی و جمعی خویش، احساس پیوستگی و وابستگی به غیبت و ساحت قدس را داشته و هرگز از این احساس جدا نبوده است. تمام مورخان،‌باستان شناسان،‌انسان‌شناسان، مردم شناسان و جامعه شناسان بر این نکته اشتراک نظر دارند که بشر از صدر تاریخ تاکنون همواره به عالم غیب معتقد بوده و این از افکار، اقوال و افغال فرا واقعی و مطلق‌گرایانه او - حتی به رغم تظاهرا به انکار - مشهود است. در بیان علت این دین‌داری هر کس به ظن خود رایی داده است؛ برخی آن را ناشی از ترس،عده‌ای آن را معلول جهل و البته تنها آنان که اهل ایمانند، آن را ناشی از فطرت بشر دانسته‌‌اند. درتمام اساطیر و ادیان مختلف و قصص کتب آسمانی هم آمده است که بشر نخستین، خداپرست بوده است. در ادیان ابراهیمی هم قصه حضرت آدم بیانگر این نکته است که انسان نه تنها به عنوان بنده و پرستنده حق، که با بار رسات قدم به عرصه تاریخ گذاشته است. این تعهد به عبادت و عبودیت و رسالت، در طول ادوار و اعصار تاریخی همواره با بشر معیت داشته ولی آنچه موجب شدت و ضعف آن می‌شده، نحوه عهدی بوده است که روح جمعی انسان‌های هر دوره و هر کجا، با هستی مطلق استوار ساخته بودند. بی‌جهت نیست که در مآثر تاریخی هر جامعه و کشوری ملاحظه می‌کنیم که عالی‌ترین مظاهر فرهنگی و تمدنی آن در ارتباط با خداوند شکل گرفته و معابد آنان جلوگاه و کانون درخشان هنر و علم و فن و باور و شور و شعور ایشان بوده است.
اما بعد از رنسانس به تدریج فرهنگی بر جهان غرب حاکم شد که مبنای آن، تعلق به عالم غیب و ساحت ملکوت نبود و به قول "مارتین هایدگر " با خودبینی و خودخواهی و خودپرستی عمومی تاریخ جدید عرب - که از او آن به "خودبنیادی " تعبیر می‌کند- ساحت قدس فرو بسته شد. بشر خود را دایر مدار همه امور دانست و همه چیز را در خواسته خود ملاحظه کرد و آنچه خواست، جز ارضای کامل امیال و غرایز خویش و استیلای بر همه چیز نبود. لذا اگر چه دستاورد بسیار کلانی از توسعه مادی فراهم آورد، اما به موازات آن از بسیاری از مآثر و ماثورات معنوی تاریخ خویش بازماند. به عبارت دیگر، چیزی را از دست داد تا چیز دیگری به دست آورد و البته آنچه به دست آورد، به اندازه چیزی که از دست داده بود، ارزش نداشت! منتها از نیمه قرن نوزدهم زمزمه‌هایی در اروپا شنیده شد که رفته رفته در نیمه اول قرن بیستم به همهمه‌هایی مبدل گشت و سرانجام در آخر این قرن به فریادهای رسایی انجامید که شکل خام آن پست مدرنیسم و شکل پخته‌تر آن ترانس مدرنیسم است. از این روست که شاخص عمده روشنفکران اروپایی در پنجاه سال اخیر، انتقاد از مدرنیسم و روی آوردن به شرق و خصوصا تظاهر به مذاهب مختلف است. بی‌جهت نیست سال گذشته که مثنوی معنوی مولوی در آمریکا به انگلیسی انتشار یافت، با تیراژ حیرت‌انگیز دویست و پنجاه هزار نسخه، یکی از ده کتاب پرفروش آمریکا شد. جامعه‌شناسان آمریکایی این اقبال عظیم به کتابی را که در کشور خود برای بسیاری از خواص هم قابل فهم نیست، ناشی از نیاز مبرم آمریکاییان به معنویتی از نوع اسلام دانسته‌اند.
نقطه اوج این جریان فراگیر که هر روز شدت و غلظت بیشتری فاته و به سلسله نهضت‌های معنوی و دینی ضد استکباری در شرق و غرب انجامیده، انقلاب اسلامی ایران به رهبری امام خمینی (ره) است. آن نهضت، به تعبیر متفکر فرزانه فقید، استاد دکتر سید احمد فردید، تجدد عهدی با خدای پریروزی اسلام، برای رسیدن به امت واحده و حیات طیبه پس فردا بود. خدای پریروز در پس فردا تجلی تام خواهد یافت و با ظهور اسم اعظم آن در چهره مهدی موعود، انسان را مظهر تمام مظاهر جمال و جلال خویش خواهد ساخت. عهد بستن با خدای پریروز و دورخیز کردن برای امت واحده پس فردا، جوهر انقلاب اسلامی است و این چیزی است که در فحوای کلام امام بسیار مشهود است: "ما انقلاب کردیم تا از ظلمت به سوی نور برویم "، "ما انقلاب کردیم تا از حال شیطانی به حال الهی منقلب شویم "؛ "ما انقلاب کردیم تا از کفر به ایمان برویم " و ... به خصوص این شعار انقلاب اسلامی؛ "تا انقلاب مهدی نهضت ادامه دارد " - که پس از "نه شرقی ، نه غربی، جمهوری اسلامی " از همه ریشه‌دارتر است - گویای عهدی است که مردم ما از صمیم جان با انقلاب اسلامی بسته‌اند و نیز جوهر و سمت و غایت آن را مشخص می‌سازد.
انقلاب ما تجدید عهد با خداوند و گوشده شدن ساحت قدس در تاریخ بشر بود. بر این اساس فرهنگ و نظامی، استوار و قانون اساسی بدیعی برای آن نوشته شد که مبنای آن کتاب خدا بود؛ نظامی که خداسالاری - تئوکراسی - را به جای بشرسالاری - دموکراسی - رنگارنگ و بی‌آبروی شرق و غرب پیشنهاد می‌کرد. به هر حال قابل پیش بینی بود که در دنیای بی‌خدا (یا حداکثر خدایان دروغین و بی‌خاصیت)، تحمیل چنین نظامی بسیار مشکل باشد. لذا بی‌درنگ علیه این نظام به پا خاستند و چون توطئه‌های داخلی و عوامل نظامی، روشنفکر، بوروکرات، عوام و حتی روحانی نمایشان با شکست مواجه شد، به تحمیل جنگ خارجی اقدام کردند.
به اعتقاد بنده آنچه کشور ما در مقابل این هجوم سازمان یافته جهانی از خود نشان داد، به گزینش نامی اصیل و اسلامی نیاز دارد که ما به علت انقطاع تاریخی و معنوی که به آن دچار بودیم، از کنار آن گذشتیم، اما در عین حال چون بخشی از آن معنا را دریافته بودیم، نام دفاع مقدس بر آن نهادیم تا با سایر انواع "دفاع " میهنی و عقیدتی اشتباه نشود؛ در حالی که نام مناسب آن "جهاد " بود.
حال باید دید "جهاد " دارای چه معنای ژرفی است که در ترکیب "دفاع مقدس " یافت نمی‌شود. البته با مجال اندکی که هست، تنها می‌توان شمه‌ای از ظرایف و دقایق این واژه را ذکر کرد:
1- جهاد شامل جهاد "اصغر " و "اکبر " است. جهادگر اسلامی شمشیر دو دمی دارد که با رفت و برگشت خود، در آن واحد، موانع و حجاب‌های برون و درون را از بین می‌برد. این دو مبارزه، توامان و مقارن با یکدیگر است و نباید تصور کرد که ابتدا جهاد اصغر صورت می‌گیرد و سپس جهاد با نفس و شیطان درون آغاز می‌شود. این دو جهاد با یکدیگر همراه هستند؛ زیرا دشمن، یکی بیشتر نیست و آن هم شیطان است که فقط وقتی جلوه برونی یا درونی می‌یابد، نامی متفاوت می‌گیرد، بی‌آنکه در ماهیتش تغییری حاصل شود.
به این ترتیب کسانی که در کنجی نشسته، به خیال خود نفس اماره‌شان را به بند می‌کشند و توهم می‌کنند که از جمیع تعلقات باطل رسته و مهذب شده‌اند، این کلام نبی اکرم (ص) را از یاد برده‌آند که فرمود: "رهبانیت امت من در جهاد است ".
اما علت آنکه جهاد با شیطان برون را "اصغر " و جهاد با شیطان درون را "اکبر " نامیده‌اند، آن است که جنگ داخلی با عوامل پنهان درونی - آن هم در میدان جنگی که خانه ماست - همواره بسیار مشکل‌تر از جنگ با دشمنان آشکار خارجی در بیرون از قلمرو ماست.
2- جهاد بر "جهد " و "اجتهاد " مبتنی است. یعنی مباررزه‌ای است که از یک سو بر کوشش و فعالیت و از سوی دیگر بر درک کردن و دریافتن استوار است. با این دید اگر به جنگ هشت ساله خود بنگریم، درمی‌یابیم که چرا امام دائما تکرار می‌فرمود: "جبه‌های ما مکتب انسان سازی است ". بنابراین چه آن کسی که مجتهد است و چه آن کسی که در مسیر اطاعت از مجتهدی، فراتر از تشخیص خود حرکت می‌کند، کورکورانه قدم برنمی‌دارد، بلکه از روی علم و آگاهی عقلی و قلبی ره می‌پوید.
3- جهد، عملی عبادی و جزو فروع دین است و لذا فردی که به آن اقدام می‌کند، انتظار پاداش ندارد. چز با این دید علت فداکاری بسیجیان بسیاری را که از سرتاسر میهن اسلامی ما در این جهاد شرکت جستند، نمی‌توان دریافت. آنها جهاد را وظیفه‌ای در برابر خد- بدون انتظار و چشمداشت پاداشی از طرف بندگان خدا - می‌دانستند. از این رو نه تنها امتیازی طلب نکردند که حتی از آنچه هم داشتد، چشم پوشیدند. کارگران و کارمندان کار خود را، کشاورزان مزرعه خویش را، دانشجویان و دانش آموزان درس خود را به طور کلی هر کس هستی و خانمان خود را به خدا وانهاد و به جبهه روآورد. معنای این از خودگذشتگی‌ها را فقط کسانی می‌فهمند که اهل ایمان‌اند و ماهیت عمل عبادی را می‌دانند و عامل به آن هستند.
4- جهاد ابتدایی باید به اقتفای امام معصوم (و اگر جهاد دفاعی است به تبعیت از نایب امام) صورت گیرد. از این روست که در وصیت نامه به خون نوشته هزاران هزار بسیجی و رزمنده می‌خوانیم؛ ما به دستور قرآن و به فرمان رهبرمان آمدیم تا جانمان را در راه خدا فدا کنیم.
این معنایی است که فقط در کلمه جهاد نهفته است. در حالی که اگر چیز دیگری (نظیر دفاع میهنی محض) بود، می‌توانست الزاما متکی به دستور رهبر دینی نباشد و به دستور هر کسی که فرماندهی کل قوا به او تفویض شده است، صورت بگیرد. دفاع حتی به تشخیص خود فرد و به فرماندهی هر کس از مسلمانان (و در صورت اضطرار متحدان غیر مسلمان) می‌تواند باشد. البته دفاع از آب و خاک، حقوق مادی، ناموس خود و دیگران و از هر مظلومی واجب است و هم از این رو اگر کسی بر سر دفاع از مال حلال خویش یا دیگری کشته شود، شهید به شمار می‌آید و عمل او با فضیلت است، اما بین آن امر فی نفسه واجب با عمل عبادی صرفا برای خدا، تفاوت بسیار وجود دارد.
5- جهاد بر همه مسلمانان واجب است و تمم قلمرو فعالیت افراد جهادگر را شامل می‌شود و ضرورتا در محدوده وظایف نظامی و خصوصیات جغرافیایی و ملی نمی‌گنجد. به همین علت هشت سال جهاد مسلحانه ما با عراق علاوه بر اینکه طیف وسیعی از فعالیت‌های متنوع - اعم از حضور در جبهه‌ها، امداد رسانی، کمک مالی، تبلیغاتی، سیاسی، اطلاعاتی و ....- را دربرگرفت، موج عظیمی از مسلمانان سراسر دنیا را به حمایت از ما برانگیخت و صدام و حامیانش را به هراس افکند.
6- جهاد موجب وحدت کلمه و اشتراک عمل در بین همه نیروها می‌شود. آنچه در اغلب جنگ‌ها مشاهده می‌شود، اختلاف نظر درباره اصل موضوع مقابله با دشمن یا کم و کیف آن است، حال آنکه در جنگ ما - که طولانی ترین جنگ کلاسیک تاریخ معاصر به شمار می‌رود - کوچک‌ترین شکافی بین نیروهای دفاعی ایجاد نشد و شگفتا این وحدتت و انسجام نیروها در شرایطی پدید آمد که از هر طرف حوادث مختلف کشور ما را تهدید می‌کرد. تنها نبودن عراق در جنگ با ایران و حمایت جدی کشورهای نیرومند از او، مهمترین عاملی بود که می‌توانست پشت نیروهای رزمنده ما را خم کند. بهره‌مندی مردم عراق از غنایم جنگی و بذل و بخشش‌های بی‌دریغ شیوخ خلیج فارس به این کشور، ایام سخت و طاقت فرسا و طولانی جنگ را به مرفه‌ترین دوره زندگی آنها مبدل ساخت و با جلوه دادن جنگ به عنوان نعمتی بزرگ، آنها را به ادامه تجاوز تحمیلی ترغیب کرد. فراهم آوردن شرایط مناسب برای ازدواج مجدد با همسران کشته شدگان در جنگ و تعیین جایزه‌های کلان و حقوق‌های اداری افزون‌تر و مزایای اجتماعی چشمگیر برای نیروهای رزمنده و نیز قائل شدن امتیازاتی برای پدران و مادران و بستگان کشتگان، از جمله ترفندهای دیگر دولتمردان عراق برای تشویش نیروها به شرکت در جنگ با ایران بود.
جای تعجب است در شراطی که متحدترین گروه‌ها حتی در رزمی برنامه ریزی شده ولی طولانی مدت، به علت پیش آمدن مسائل مختلف دچار اختلاف نظر و تشتت آرا می‌شوند (و نظیر این مسائل در جنگ ما نیز کم نبود از جمله اینکه، چرا کار جنگ را یکسره نمی‌کنند؟ آیا مبارزه با عراق از همان ابتدا اشتباهی پیش نبود؟ آیا در صورت دادان امتیازاتی - و لو ارضی - به عراق تن زدن از شرکت در جنگی گسترده، متحمل خسارات کمتری نمی‌شدیم؟ و ...) نیروهای ما از هم نپاشید و در طول هشت سال دفاع که به کلی بی‌سابقه است، همچنان منسجم و پابرجا به نبرد خود ادامه داد. علت این امر را تنها در برداشت ایمانی ملت ما از موضوعیت وجوب جهاد باید جست. آنها به رغم اختلاف نظرهای ظاهری در این باور و یقین دینی با هم متحد بودند که ما خدایی داریم که رحمان و رحیم و اول و آخر و ظاهر و باطن اوست و همه ما بندگان و پذیرای امر او هستیم و جهادمان عبادتی است که برای او در ساحت مقدس او به جای می‌آوریم. رزمندگان ما هرگز بر سر انتخاب یکی از دو راه جنگ کردن یا تن دادن به مذاکره و پذیرفتن صلح - که اصل مبارزه را زیر سوال می‌برد - با یکدیگر اختلاف نظر نداشتند؛ زیرا برای آنها شرکت در این جهاد، لبیک گفتن به دعوت پروردگار و تحکیم عهد با او تجدید بیعت با نایب امام عصر (عج) بود و همین اشتراک نظر و عقیده علاوه بر اینکه جنگ ما را به میعادگاه تمام عاشقان از مقاطع سنی مختلف با تفاوت‌های فراوان تحصیلی و تنوع حیرت انگیز جغرافیایی و طبقاتی مبدل ساخت، بسیاری از تبلیغات نفاق افکنان را بی اثر و ما در برابر حوادث متعدد مصون کرد؛ حوادث ناگواری چون خیانت رئیس جمهور و فرمانده کل قوا، شهادت دلخراش هفتاد و دو تن از بهترین شخصیت‌های مملکت که نقطه اتکا و امید نظام بودند، شهادت فرماندهان ارشد نیروهای نظامی در اثر سقوط هواپیماها یا بمباران قرارگاه‌ها و سایر رویدادهایی که هر کدام به تنهایی برای در هم شکستن سد دفاعی نیروهای رزمنده کافی بود. چنان که در انقلاب مارس 1917 ، جایگزینی دولت روسیه ملی به جای دولت تزاری و رسیدن این خبر به جبهه‌ها، جبهه روسیه را (به رغم اصرار بسیار به ادامه نبرد) در جنگ جهانی اول متلاشی کرد.
اما اگر می‌بینیم با وجود حوادث ناگوار متعدد، نتایجی از این دست در جنگ ما رخ داد جز این نبود که حضور رزمندگان ما در جبهه‌ها علتی داشت متفاوت با تمام آنچه در جنگ‌ها و لشکرکشی‌های دیگر سابقه داشته است.
7- تمایز جهاد با سایر وجوه دفاعی حتی در آثار بعد از جنگ و روحیه رزندگانی که جبهه‌ها بازگشته‌اند، نیز کاملا مشهود است. در سایر کشورها کسانی که از جنگ بازمی‌گردند در صورت پیروزی حالت قهرمانان را به خود می‌گیرند و چنان رفتار می‌کنند که گویی از دیگران حق و حسابی طلب دارند. آنها خودشان را ابرمردان تاریخ می‌پندارند و البته تا حدی هم حق دارند؛ زیرا در شرایطی که کمتر کسی کنج سلامت را رها می‌ساخت، آنها رفتن به جنگ و به جان خریدن خطر مرگ را به عافیت طلبی ترجیح داده بودند. اما رزمندگان ما حتی در این زمینه نیز رفتاری متفاوت با رفتار متعارف از خود نشان دادند. به عبارت دیگر خاکسارانه‌ترین و فروتنانه‌ترین برخوردها از آن تربیت شدگان مکتب جبهه‌هاست. انسان وقتی بر حسب اتفاق خاطران این افراد می‌شنود، حیرت می‌کند که آنها چه وقایع عظیم و حوادث هیجان انگیزی را پشت سر گذاشته‌اند، اما هیچ‌گاه از آن دم نزده و نمی‌زنند. واقعا این نوع تربیت با چه فرهنگی قابل توجیه است؟
بعد از جنگ جهانی دوم که بیست و دو میلیون نفر در روسیه شوروی کشته شدند و بیش از این مقدار معلول جنگی بر جای ماند، دولت شوروی به رسم تقدیر از کسانی که در جنگ شرکت کرده بودند، مدال‌هایی به آنها اعطا کرد آنان نیز آن مدال‌ها را همواره با افتخار به سینه خود می‌زند و از نشان دادن آن به نسل جنگ ناددیه به خود می‌بالیندند. اما در انقلاب ما هرگز چنین چیزی اتفاق نیفتاد. رزمندگان ما هرگز حاضر نبودند به رغم آن همه فداکاری شناخته شوند یا در جایی از آنها تجلیل شود. هر چند که دیگران هم وظیفه خود را در تجلیل از آنها داشته و دارند.
8- یکی دیگر از آثار مثبت جهاد، تعالی روحی و ارتقای معنوی رزمندگان ما بود. در جنگ‌های دیگر رزمندگان بعد از دور شدن از محیط جنگی نوعی افسردگی یا پرخاشگری را با خود به پشت جبهه منتقل می‌کنند و همین امر جامعه را به ناامنی دچار می‌سازد. چنان که میل به خشونت و تهاجم در آمریکاییانی که از جنگ ویتنام بازگشته بودند، از آنها جنایتکارانی هولناک ساخته بود. همچنین اسرائیلی‌ها و صرب‌ها بسیاری از جنایاتی را که در حق مردم فلسطین و بوسنی اعمال می‌کردند، بعدها در حق مردم خود روا داشتند. در حالی که بسیجیان ما به محض بازگشت ازجبهه‌ها به کارخانه‌ها و ادارات و دانشگاه‌ها شتافتند.
9- سایه گسترده جهاد بر ایام هشت ساله دفاع مقدس مردم را در تحمل فقر و تنگدستی و مصایب آن دوران شکیبا کرد و هر گونه ناامنی را از چهره کشور زدد. چنان که به رغم حاکمیت خاموشی‌ها طولانی مدت در شهرها و بسیجیان مسلح برخاسته از طبقات مستضعف کسی در صدد سوء استفاده از آن وضع برنیامد.
اما در عین حال الزام در بیان این مسائل برای غیر اهل فن (به علت نیاز آنها به شنیدن و دانستن این مسائل) این مشکل را پدید می‌آورد که چگونه می‌توان آن حقایق را بازگفت. این همان مشکلی است که عرفای ما نیز با آن روبه‌رو بوده‌اند و چون راه حلی برای آن نیافته‌اند،‌ ناگزیر گفته‌اند:
"درنیابد حال پخته هیچ خام / پس سخن کوتاه باید والسلام "
یا :
"کارم بدان رسید که همراز خود کنم/هر شام، برق لامع و هر بامداد، باد "
و نیز:
"تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی/گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش "
این حقیقتی است که شاعر درد آشنای جنگ نیز از آن یاد کرده است:
"بسی گفتیم و گفتند از شهیدان/ شهیدان را شهیدان می‌شناسند "
لذا چاره باقی نمی‌ماند جز اینکه برای بیان آن حقایق به زبان تمثیل و استعاره متوسل شویم و محسوساتی را "نماد " بگیریم تا بتوانیم مکنونات قلبی و ما فی‌الضمیر خود را شرح دهیم. البته طبیعی است که باید بین این تمثیلات با موضوعی که می‌خواهیم درباره آن صحبت کنیم، سازگاری و تناسب وجود داشته باشد. به نظر من شایسته‌ترین تمثیلات برای بیان فرهنگ جهانی جبهه، در عشق و محبت بی‌شائبه افراد به یکدیگر نهفته است. عشق مادر به فرزند، پدر به فرزند، عشق به خانواده، دوست و میهن، عشق خدمت به خلق، مظلوم، مستضعف، بیمار، ناتوان و .... چیزهایی است که قلب سلیم بسیاری مردم می‌تواند آنها را دریابد. اینها نمادها و استعارات مناسبی هستند برای بیان آنچه در جبهه‌ها گذشت. شگفتی‌هایی چون شهادت و ایثارگری‌هایی که رزمندگان ما از خود نشان دادند، هنگامی قابل درک است که زندگی آنها را فقط در بعد نظامی‌اش خلاصه نکنیم، بلکه بسیاری از ابعاد ارزشمند دیگر را نیز که در پس زمینه‌های قابل درک زندگی آنها نفته است، در نظر آوریم. اگر پس زمینه‌هایی که در زندگی رزمندگان وجود دارد، به دقت و ظرافت بررسی،‌ و نشان داده شود که او پدری داشته است که به او عشق می‌ورزیده است، مادری داشته است که تحت مراقبت او بوده است، پشت جبهه از بیماران و زخمی‌ها پرستاری می‌کرده است و صحنه‌هایی از این قبیل - که برخی تصور می‌کنند با مسائل نظامی و رزمی قابل جمع نیست - آنگاه می‌توان به علت بسیاری از فداکاری‌ها و از خود گذشتگی‌های رزمندگان پی برد. به تصور بنده نقطه ضعف بسیاری از کتاب‌ها و فیلم‌هایی که در این زمینه تهیه یا نوشته شده‌اند، نادیده گرفتن وجوه غیر نظامی شخصیت رزمندگان و برخورد قالبی و صرفا عاطفی با مسائل آنهاست، حال آنکه جنگ ما بیش از آنکه عاطفی باشد،‌معرفتی بود؛ زیرا تنها در مقام معرفت است که انسان به ایثارگری در شرایط سخت حاضر می شود.
بنابراین مطرح کردن فرهنگ جبهه از طریق ادبیات با هنر، بدون در نظر گرفتن ماهیت جهادی آن، در واقع فرو گذاشتن بخش مهمی از حقیقت این حماسه عظیم است، حال آنکه در اغلب فیلم‌هایی که مربوط به این واقعه تاریخی است‌، نادیده انگاشتن جنبه‌های ضروری این حقیقت و بسنده کردن به برخی جنبه‌‌های صوری و ظاهی و تصویر کردن رزمندگان همچون "سوپرمن " فیلم‌های خارجی کاملا مشهود و محسوس است. شاید این امر به ظاهر اشکال چندانی نداشته باشد، اما خسران واقعی، پایان یافتن همه چیز به همین نقطه است. زیرا انسان‌ها به طور نسبی جامع جمیع صفات و هر یک مظهر اسمی از اسمای حق هستند، بعضی مظهر اسم جمال یا لطفند و بعضی مظهر اسم جلال یا قهر. و البته دو نکته اساسی هم وجود دارد: یکی اینکه لطف و قهر هر یک مراتبی دارد و دیگر اینکه در باطن هر جمال،‌جلالی است و در باطن هر جلالی، جمال. به همین علت اگر بخواهیم این جامعیت را منعکس کنیم، ناگزیر از توجه به تمام شئون مختلف زندگی فردی و جمعی شخص هستیم.
اگر در فیلم‌هایی که به رزمندگان اختصاص دارد، تنها به نشان دادن یک یا دو وجه ظاهری آنها بسنده کنیم، چیز زیادی از آن شخصیت جامع را به تصویر نکشیده‌ایم. اما اگر نشان دهیم که مثلا رزمنده‌ای هنگام رفتن به جبهه، ناگهان متوجه می‌شود در باغچه کنار خیابان گلی از خاک بیرون آمده است و او در کنار باغچه زانو می‌زند و ریشه گل را دوباره در خاک می‌نشانأ، یا مرد پیر و ضعیفی را در کاری یاری می‌دهد، یا حقی را که از مردم بر ذمه دارد، ادا می‌کند، یا از کسب هیچ معرفتی روی نمی‌گرداند و در یک کلمه همه چیز برای او معنا دارد، ولی او با توجه به حقیقتی برتر، دلبسته به هیچ چیز، حتی هستی خویش نیست؛ انسانی را به تصویر کشیده‌ایم که تمام عالم هستی را به عنوان یار امانت الهی بر دوش می‌کشد تا آنجا وقتی می‌خواهد به جبهه برود و به پاسداری از حقیقتی مسلم بپردازد، نمی‌تواند به بهانه آن، از برابر مرگ گلی یا ناتوانی کسی بی‌اعتنا بگذرد. این حقایق - فکت‌ها- ابزاری در دست ادیب یا هنرمند است تا بتواند در فرصت‌های مقتضی و مناسب، حقیقت رفیعی را بیان کند که مایه وحدت همه امور پراکنده و متنوع است این حقیقت متعالی همان "اسم "ی است که هر فرد یا گروه مظهر آن است و جمال یا جلال حق را در مرتبه‌ای که فراخور ظرفیت و سعه وجودی اوست، باز می‌نماید.
من یقین دارم اگر روزی از وصیت‌نامه‌های شهدا ترجمه دقیقی به زبان‌های اروپایی صورت بگیرد، هیاهوی عظیمی بین روشنفکران جهان به پا خواهد خاست. در همین ارتباط، مرحوم دکتر فردید - که اساسا از زمین تا آسمان با روشنفکران عقب مانده کشور ما متفاوت است - بارها گفته بود؛ من در وصیت نامه شهدای انقلاب و جنگ تحمیلی حقایقی را مکتوب می‌بینم که نشان از دریافت مستقیم شهودی و الهامی آنها دارد و بیانگر این راز است که آنها از ساحت فطرت اول که " آگاهی "‌است، بی‌آنکه به فطرت ثانی که " خودآگاهی " و ساحت پرسش فلسفی است بروند، ناگهان به ساحت سوم که " دل آگاهی " جهش کرده و به مقام یقین یا حضور و شهود اسم اعظم حق نائل شده‌آند. ایشان می‌گفتند؛ من در هیچ یک از این وصیت‌نامه ها که بسیاری از آنها درست در لحظات قبل از شروع عملیات و با عجله نوشته شده است - کوچک‌ترین نقطه ضعف معنایی و حتی انشایی ندیده‌ام.
گرچه می‌دانیم همه آنها تحصیلات کافی و عالی نداشتند، اما گویی آن حقیقت متعالی، برای ظهور و تجلی خود در ساحت کلام،‌ظاهر کلام، ظاهر کاملی را اقتضا می‌کرده است. تا جایی که اذعان باید کرد، بعد از کلام الله مجید و ادعیه و اخباری که از ائمه معصومین (سلام الله علیهم) به ما رسیده است، هیچ اثری به قدوسیت این شهادت نامه‌ها نمی‌توان یافت. شاید این سخن به نظر گزافه و اغراق بیاید؛ چنان که هر جا گفته‌ام؛ بعضی متعرض آن شده‌اند. اما دیدیم که امام نیز فرمود؛ از وصیت نامه‌های شهدا می‌توان دریافت که آنها راه صد ساله‌ای را که اکابر عرفای ما آرزو داشتند بروند، یکشبه پیمودند.
حال پرسش مهم این است که چرا روشنفکران و هنرمندان، از برابر این حادثه عظیم بی‌اعتنا گذشتند یا با آن به شکل منفی برخورد کردند یا اگر هم موضع مثبتی اتخاذ نمودند، کمتر با شأن آن حقیقت عظیم عظیم و متعالی مناسب بود.
پاسخ آسان است، روشنفکران ما متاثر از فرهنگ جهانی غرب هستند، فرهنگی که به واقعیات زمینی اصالت می‌دهد و با هر حقیقتی که به عالم ملکوت ارتباط می‌یابد، بیگانه است.
برای آنها همه چیز زمینی و اینجایی است. بنابراین تعجب آور نیست اگر آنها اصلا حقایق قدسی را در نیابند. اما بدتر از این دسته روشنفکرانی هستند که با فرهنگ جهانی مخالفند. البته دلیل مخالفت این گروه نیز معلوم است. زیرا با منطق نیم بندی که روشنفکر ایرانی دارد، حتی از توجیه مسائل روزمره خود و حل مشکلات خانواده خویش نیز عاجز است تا چه رسد به تبیین مسائل پیچیده تاریخ معاصر که صاحب نظران بزرگ جهان را انگشت به دهان ساخته است. روشنفکران ما تنها بخش اندکی از حقیقت را که وجه ظاهری و سطحی است، دیده و نام آن را "واقعیت محسوس " نهاده‌آند و از این امر غفلت ورزیده‌اند که این نحوه تفکر متعلق به روشنفکر قرن 17 تا 19 اروپاست؛ حال آننکه در پنجاه سال اخیر انوعی دغدغه معنویت خواهی در میان روشنفکران غربی پدید آمده و همانگونه که در آغاز گفتیم، موجب روی آوری جدی آنها به فرهنگ‌های شرقی و حتی توجه به جدی به فرهنگ گذشته اروپا شده است.
روشنفکر ایرانی تازه به قرن هفدهم رسیده و می‌خواهد با ابزار کهنه‌ای که جدیدا به آنها دست یافته است، به تحلیل انقلابی بپردازد که متعلق به قرن 21 است و امثال "گارودی " ها و "سولژنیست سین "ها را متحیر و مجذوب ساخته است. به این ترتیب نحوه برخورد جریان روشنفکری فعلی با مسائل معنوی، تداعی کننده برخورد ارتجاع با توحید است. زیرا مدرنیته غرب، برای خود غربی‌ها دیرزمانی است که کهنه و سپری شده و دلبستگی به آن،‌ ارتجاع و نوعی جاهلیت محسوب می‌شود. از نیمه قرن نوزدهم که "نیچه " نیهیلیسم را مطرح کرد و به ارزش‌های زمان خود "نه " گفت و "مارکس " هم فرهنگ و تمدن ساخته و پرداخته سرمایه‌داری و دموکراسی غربی را زیر سوال برد و "کی‌یرکه گارد " و یا "یاسپرس " و "هایدگر " هم عقل و تفکر مدرنیته را برای فهم حتی واقعیت، فاقد اعتبار شمردند، تا پست مدرن‌ها و ترانس مدرن‌های امروز، زمان زیادی گذشته است ولی ما هنوز از "ژان ژاک روسی "، " "ولتر "، "منتسکیو "، "دکارت " و حداکثر "کانت " سخن می‌گوییم. بنابراین در مقام مقایسه جاهلیت رویاروی انقلاب اسلامی، بسیار عقب مانده‌تر از جاهلیت عصر پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) است.
زیرا جاهلیت عرب دست کم بیانگر وضع جاری تمام جزیرةالعرب بود که اسلام آن را به مبارزه طلبیده بود، ولی جاهلیت روشنفکران ما بیانگر وضع فعلی دنیا نیست، بلکه دویست سال پیش و حتی قبل از انقلاب فرانسه را گزارش می‌کند و تازه نسبت به منورالفکری صد سال پیش خودمان نیز بسیار عقب مانده‌تر است. دست کم آنها تا حدودی می‌دانستند چه می‌گویند و چه می‌خواهند، ولی اینها به هیچ صراطی مستقیم نیستند. به اعتباری آنها دچار جهل مرکب شده‌اند. یعنی نمی‌دانند ولی می‌پندارند که می‌دانند. از این رو ما باید از این خواسته که آنها و عقب مانده‌تر از انها - شیعه مذهبی‌های روشنفکر مآب- بتوانند آن حقایق متعالی را درک کنند، چشم بپوشیم و به مخاطبان جدی خود در تمام عالم بیندیشیم. بدون شک مخاطبان ما قلب‌های سلیم و اندیشه‌های پیشرفته‌ است. دیگران را بگذاریم تا هر چه می‌خواهند ببرند و بدوزند و بپوشند و هیئت قرن هیجدهمی خود را مد روز تصور کنند! ماجرا دیری نمی‌پاید. زیرا بدون شک پی بردن به ژرفای حقایق عظیمی چون آنچه در جبهه‌های ما گذشت، تنها از عمده کسانی برمی‌اید که یا دردمند واهل سیر و سلوکند یا اهل نظر و تعمق در ساحات تفکر. کسانی که نه این‌اند و نه‌ آن، همچون افرادی هستند که از کنار حادثه عظیمی چون پانزده خرداد 42 بدون تفاوت گذشتند و به قول "جلال آل احمد " دست‌های خود را با بی‌اعنایی در آب شستند. بهترین اینان کسانی هستند که دست کم موضع خصمانه‌ای نگرفتند و سکوت کردند، و ممنون کسانی هستیم که به دلیل تربیت درست و تعهد خویش، دست کم بخشی از ظواهر قضیه را دیدند. در این میان بدون شک مسئولیت مجاهدان جبهه قلم بسیار سنگین است؛ زیرا آنها هستند که باید تقریبا یکه و تنها این بار را به مقصد برسانند و این مهم میسر نمی‌شود مگر آنکه بتوانیم در محضر کسانی که آن حماسه عظیم را با گوشت و پوست خود لمس کرده‌اند و در حال حاضر در قید حیاتند، حضور یابیم و آنها را با نیت خود همساز کرده، مجابشان کنیم تا آنچه را دیده‌اند، بازگویند و به این ترتیب به بسیاری از حقایق آن جلوه‌گاه عظیم قدس به فراخور حال خویش آگاه شویم.
همچنین اگر بتوانیم از نزدیکان و دوستان آنان نیز اطلاعاتی کسب کنیم و سپس این اطلاعات را با آنچه مستقیما از خود ایشان شنیده‌ایم، تالیف کنیم، شاید مجموعه‌ای فراهم آوریم که تا حدودی بیانگر واقعیتی است که تجلی آن حقیقت متعالی است. با این روش، تصویری را که در روایات مختلف پاره پاره شده و از آن بدتر، به طور نامربوطی در کنار هم قرار گرفته است، می‌توانیم بازسازی کنیم و به تصویر نسبتا درستی دست یابیم. این شاید آسان ترین و درست‌ترین راه برای وصول به آن حقیقت رفیع و پی بردن به اسرار ضمیر کسانی باشند که به آن حقایق وقوف یافته‌اند. در غیر این صورت قصه‌پردازی و فیلم سازی و نظایر آن فقط هنگامی مفید است که هر یک از عناصر خیال و واقعیت در جای درست و مناسب خویش نشسته باشد و مجموعه‌ای از حوادث و شخصیت‌ها به کمک بیان آن چیزی بیاید که اروپایی‌ها به آن تجربه وجدانی یا تجربه عرفانی مخاطب می‌گویند و متاسفانه این مهمترین کار تا کنون با غفلت روبه‌رو شده است.

پی نوشت :

*1- متن حاضر حاصل گفت و گوی آقای دکتر محمد رجبی با آقای علیرضا کمری است که پس از پیاده شدن متن گفت و گو از روی نوار، توسط خود ایشان تلخیص و تنقیح شده است.
*2- علاقه مندان می‌توانند به سلسله کتابهایی که به زودی تحت عنوان "دایرة المعارف علمای مجاهد اسلام " منتشرخوهد شد، رجوع کنند. خواننده ایرانی یا عرب یا ترک یا ... هم وقتی مطالب این گونه کتاب‌ها را غرب زده از آن بی‌خبرند، ضمن اینکه از تاثیر آن برخوردارند. بی خبر ماندن و جهل ما به چیزی، غیر از وجود و تاثیر گذشته و حال آن است:
یار نزدیک‌تر از من به من است
وین عجب‌تر که من از وی دورم
چه کنم؟ با که توان گفت که دوست
در کنار من و من مهجورم
حیرت انگیز است که بشنویم چهار سال در ترکستان چین همزمان با جنگ جهانی دوم، نظامی انقلابی به نام جمهوری اسلامی ترکستان وجود داشته است که بعدها استالین و کمونیست‌های چین در تهاجمی طولانی آن از بین بردند، اما همچنان آثارش در چین وجود دارد و چینی‌ها هنوز هم آن نقطه را که بعد از انقلاب چین، "سین کیانگ " نامیده شد، به شدت کنترل می‌کنند.
همچنین می‌توان از نهضت العلمای اندونزی نام برد که علیه استعمار هلندی‌ها و ژاپنی‌ها صورت گرفت و حیات سیاسی و معنوی آن تا امروز هم ادامه دارد و به منزله حزب و جمعیتی بزرگ در اندونزی به شمار می‌رود.
و نیز قیام شیخ شامل در قفقاز، علمای تاتار در روسیه، باسمه چیان در آسیای میانه،‌ نهضت خلافت در هند، نهضت انصار در سودان، عمر مختار در لیبی، شاذلی‌ها در الجزایر، اخوان المسلمین در مصر و سراسر دنیای عرب و ...که از همه آنها حداقل اطلاع را داریم و عجیب‌تر آن است که در انی میان، اطلاع ما از تاریخ خودمان و نهضت‌های دینی که در آن اتفاق افتاده،‌به مراتب کمتر از موارد ذکر شده است. کشورهای اسلامی دیگر، دست کم از طریق جمع آوری اطلاعاتی درباره این نهضت‌ها و تدوین آنها به صورت کتاب، اسمی از انها به گوش دیگران رسانیده‌اند، اما ما حتی از یک شااره کوتاه هم دریغ کرده‌ایم و هم از این روست که باخواندن دایرة المعارفی که پیشتر به آن اشاره شد، خواننده در اعجاب کامل قرار می‌گیرد که چگونه از این همه حادثه‌ای که در پیشینه تاریخی او روی دادهف بی‌اطلاع است.
*3- اروپایی‌ها این کلمه را به همین صورت برای مبارزه مسلمانان به کار می‌برند و خیلی هم از آن واهمه دارند به نحوی که مثلا اگر گفته شود رهبر مذهبی فلان گروه مسلمان، اعلام جهاد کرده است، به شدت می‌هراسند. اما اگر بشنوند که آنها می‌خواهند جنگ کنند، چندان ترسی به خود راه نمی‌دهند.
*4- گرچه خائنان به این فرهنگ و آب و خاک حتی به همین امتیاز ناچیز هم معترض بودند و قصد داشتند به نام دفاع از سطح تخصصی کارخانه‌ها، ادارات و دانشگاه‌ها و جلوگیری از پایین آمدن سطح کیفی انها، از ورود آنها ممانعت کنند. در حالی که در همان آمریکا که کعبه آمال بسیاری از آن معترضان است، قانونی وضع شده بود که به موجب آن تمامی کسانی که در جنگ ویتنام شرکت داشتند، می‌توانستند در هر دانشگاهی و در هر رشته‌ای که مایل بودند، بدون کنکور ثبت نام کنند. تازه جنگ آمریکا با ویتنام، جنگی تجاوزکارانه بود چون جنگ ما که ماهیت جهادگونه‌اش، بسیجیان را داوطلبانه و مخلصانه به شرکت در این امر مقدس فراخواند.
*5- در حالی که در همین دو دهه اخیر، اعلام بیست و چهار ساعت قطع برق در نیویورک، آن چنان غارت و چپاول و جنایات هولناکی در پی آورد که دولت این کشور اعلام کرد از برآورد خسارات آن عاجز است!
*6- به یاد دارم مرحوم دکتر فردید هنگامی که در کلاس درس به افرادی برمی‌خورد که علاقه‌مند بودند مطالبی را که ایشان می‌فرمود فراگیرند، ولی مقدمات لازم را نداشتند، همواره سفارش می‌کرد که اگر مجالی برای طی مقدمات نظری ندارند، بروند از راه بسیجی‌ها به حقیقت برسند و بعد به برخی از نوشته‌های آنها اشاره می‌کرد.

منبع:http://www.farsnews.net


دسته ها : مقالات
1389/6/28
X