دسته
پیوندها
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 155537
تعداد نوشته ها : 1307
تعداد نظرات : 7
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

در جای جای این گفت‌وگو سلما بابایی یادآور می‌شود که پدرم، موجب افتخار ایران بود و هست و درست است که شهید بابایی، بابای من و افتخار من و همه‌ی ملت ایران است؛ اما من هم به نوبه‌ی خود، باید خودم باشم و تلاش کنم که همانند پدرم و در راه او باشم، نه اینکه از او و اعتبارش خرج کنم. به زعم بسیاری، سلما بابایی، فرزند شهید سرلشکر عباس بابایی، مثل سیبی است که با پدرش نصف کرده باشند! شاید این را کس دیگری هم به او گفته باشد. خیلی کم حرف می‌زند و شمرده.
سوال: به نظر شما بارزترین خصوصیت اخلاقی پدرتان چه بود؟
به نظر من هر یک از خصوصیات اخلاقی و اجتماعی بابا، در جای خود بارز و مورد توجه بوده و هست. خصوصیت‌هایی که منشأ همگی آنها احادیث و روایات و نحوه‌ی رفتار و زندگی ائمه‌ی ماست.

سوال:چقدر تلاش کرده‌اید که خصوصیات پدر را دنبال کنید؟
این کار بسیار سخت است؛ البته برای من و به نظرم خیلی باید با خود مبارزه کنم تا بتوانم خصوصیات اخلاقی بابا را داشته باشم.

سوال: نگاه و دیدگاه دوستانتان به شما، به عنوان این که فرزند شهید بابایی هستید، چگونه است؟
البته دیدگاه‌های ویژه‌ای است و اکثراً از این جهت به حال من غبطه می‌خورند؛ اما به نظر من هر کس باید خودش باشد. این که من در هر کاری بخواهم از بابا خرج کنم و او را به رُخ دیگران بکشم، اصلاً کار درستی نیست. من هم باید خودم باشم و کاری کنم که مرا با خودم و اخلاقیات و رفتار خودم بشناسند و باور داشته باشند.

سوال:سال هاست که از شهادت آن بزرگوار گذشته است و شرایط هم به نوعی تغییر کرده است. آیا دوست داشتید که پدر شهید نمی‌شد و الآن در کنارتان بود؟
بله؛ البته درست است که بابا، با شهادتش افتخاری برای ما کسب کرد؛ اما بودنش به نظر من خیلی بهتر بود. چون خیلی وقت‌ها، چه در گذشته و به‌خصوص الآن، من واقعاً به او نیاز دارم.

سوال: درست است که الآن او در کنار شما نیست؛ اما فکر نمی‌کنید که شهادت ایشان باعث تحولی عظیم در جامعه شده است؟
من فکر می‌کنم، آن زمانی که ایشان شهید شد تحول بزرگی در جامعه، به‌خصوص بین دوستان و خانواده ایجاد کرد؛ اما حالا جامعه طوری شده است که انگار این شهادت‌ها و رفتن‌ها الکی بوده است. البته فکر می‌کنم که این نوع نگاه‌ها مقطعی باشد و قطعاً بعد از مدتی، جامعه به ارزشهای وجودی شهدا بیشتر پی خواهد بُرد.

سوال:فکر می‌کنید علت این که نگاه جامعه به ارزشها متفاوت شده است، چیست؟
خیلی چیزها می‌تواند دلیلش باشد که متأسفانه نمی‌شود گفت. من فکر می‌کنم اینها یک سری مسایلی است که باید فقط در خاطرات بماند.

اگر فرزند پسری داشته باشید، دوست دارید که او راه پدر را ادامه دهد؟
قطعاً دوست دارم که فرزندم، پدر را و خصوصیات اخلاقی و رفتاری‌اش را الگو قرار دهد؛ اما در مجموع انتخاب راه را به عهده‌ی خودش خواهم گذاشت. طوری که اجباری در کار نباشد و او خود بتواند آینده‌اش را رقم بزند.

سوال: شده که گاهی دلتنگ پدر شوید؟
بله! خیلی وقتها شده است؛ چون آدم هر چی بزرگتر می‌شود، مشکلاتش هم زیاد می‌شود و دوست دارد که پدر در کنارش باشد و یک جورهایی مشکلات را رفع کند. البته درست است که مادر تاکنون از هر لحاظ، کمبودها را جبران کرده و همه جوره هوای ما را داشته است؛ اما خُب، هر گلی یک بویی دارد!

سوال: وقتی دلتنگ می‌شوید، چه کار می‌کنید؟
بیشتر توی خلوت خودم می‌روم و اصلاً هم بروز نمی‌دهم.

سوال:از شهادت ایشان، چگونه با خبر شدید؟
منزل مادربزرگ بودیم که یکی از دوستان بابا زنگ زد و پرسید: "از بابا خبری داری؟ " گفتم: "نه! " اما من بلافاصله با محل کار بابا تماس گرفتم و از حال بابا پرسیدم. گفتند: "به ما خبر داده‌اند که زخمی شده است. " اهل خانواده نگران شدند. دوباره زنگ زدم. این بار گفتند: "رفته است مأموریت! " مادربزرگم ناراحت شد و گوشی را گرفت و گفت: "یعنی چی؟ هر دقیقه یک چیزی می‌گویید! عباس کجاست؟ " سپس از پشت گوشی، طرف مقابل را قسم و آیه داد که واقعیت را بگوید، که آن هم گفته بود، بابا شهید شده است. آن روز، روز خیلی بدی بود. همه گریه می‌کردند و به سر و صورتشان می‌زدند.

سوال: آخرین باری که پدر را دیدید کی بود و بین شما چه گذشت؟
دو روز قبل از شهادت بابا بود که با هم و با اتوبوس به قزوین رفتیم. شام را منزل مادربزرگ خوردیم، که من کنار سفره خوابم بُرد. صبح که بابا می‌رفت، آمد بالای سر من و پیشانی‌ام را بوسید و پتو را سرم کشید و رفت. من آن لحظه را کاملاً احساس کردم و این آخرین بوسه‌ای بود که پدر بر پیشانی من می‌زد.

سوال: برخورد ایشان با شما به‌خصوص در اوقاتی که کار اشتباهی می‌کردید چگونه بود؟
بابا، برخورد خیلی خیلی خوبی داشت. در طول زندگی‌ام، هیچ وقت کاری نکرد که ناراحت شوم. البته گاهی مرا دعوا می‌کرد؛ اما در نهایت بعد از 5 دقیقه می‌آمد و از دلم بیرون می‌آورد و هیچ‌وقت نمی‌گذاشت که زمان قهر یا دعوای‌مان از 5 دقیقه بیشتر شود.

سوال: او را بیشتر چه روزهایی و چقدر می‌دیدید؟
پدر، خیلی پیش ما نبودند. گاهی هم که همدیگر را می‌دیدیم، معمولاً آخر شب‌ها بود که من خواب بودم و می‌آمد دستی به سرم می‌کشید و مرا می‌بوسید و صبح‌ها که برای نماز بیدارم می‌کرد، نماز را می‌خواندیم و بعد با هم مشغول خواندن قرآن می‌شدیم. بابا همیشه سوره‌ی "یس " را می‌خواند.

سوال:به نظر شما، مسئولان بخصوص کسانی که در این زمینه وظیفه دارند تاکنون دِینِ‌ خود را به شهدا ادا کرده‌اند؟
بستگی دارد به این که ادا کردن دِین را چه بدانیم؛ ولی من خودم فکر می‌کنم که، نه تنها مسؤولین، بلکه جامعه هم در این رابطه به وظایفش آن گونه که باید و شاید عمل نکرده است. البته ما که حالا خوبیم و خانواده شهید بابایی هستیم و از هر جهت عزت و احترام داریم؛ ولی کسانی هستند که اسمی ندارند و اصلاً مورد توجه قرار نمی‌گیرند. البته خیلی چیزها هم هست که انسان نه می‌تواند بگوید، نه می‌تواند بنویسد و نه می‌تواند عنوان کند. شاید هم نیاز به مُرور زمان دارد.

بسیاری از بدبخت و بیچاره‌ها هستند که حتی محتاج نان شب‌شان هستند؛ در حالی که خیلی‌ها وضعیت خیلی خوبی دارند و بعضاً هم اگر همه‌ی دنیا را با هم صاحب شوند، فکر می‌کنند کم دارند. شاید هم فکر می‌کنند که باید همه‌ی اینها را با خود به آن دنیا ببرند.
سوال: قطعاً مجموعه‌ خاطراتی را که در خصوص پدر منتشر شده، خوانده‌اید. این خاطرات، چه تأثیری در شما داشته‌ است؟
من که دختر شهید بابایی هستم، وقتی این مطالب را می‌خوانم، خیلی تحت تأثیر قرار می‌گیرم و گاهی فکر می‌کنم، علی‌رغم این که همه‌ی آدمها یک جورهایی خطا می‌کنند و بالاخره او هم یکی مثل همه‌ی آدمها بوده است، اما به وجود چنین پدری افتخار می‌کنم. اگر چه خیلی چیزها را در مورد بابا، از طریق همین کتاب‌ها خوانده‌ام و خودم ندیده‌ام؛ اما بابا واقعاً توانسته بود بر نَفسش غلبه کند و این خیلی مهم است.

سوال: بهترین ویژگی ایشان را چه می‌دانید؟
بابا، در محیط و اجتماعی زندگی می‌کرد که همه‌ به دنبال این بودند که به چیزهایی دست یابند که زندگی و آینده‌شان تأمین شود؛ اما بابا علی‌رغم این که توانش را داشت و به خیلی چیزها و موقعیت‌ها هم دست می‌یافت، ولی روی همه چیزش پا می‌گذاشت و این نشان‌دهنده این بود که بابا توانسته بود، با خودش و نفسش مبارزه کند.

از طرفی، بابا واقعاً ساده زندگی می‌کرد و همیشه خودش را هم‌ردیف درجه‌داران و افراد معمولی می‌دانست و این در شرایطی بود که در جامعه‌ی نیروی هوایی، گرفتن پُست خیلی اهمیت داشت و موجب افتخار و غرور افراد بود.
سوال: معمولاً هر چند وقت به سراغ پدر می‌روید؟
معمولاً هر وقت که به قزوین می‌رویم، اول به سراغ بابا می‌روم. گاهی هم که خیلی دلم می‌گیرد و دل‌شکسته می‌شوم، دوست دارم همان لحظه پرواز کنم و در کنار بابا باشم، که متأسفانه امکانش فراهم نیست.

سوال: فکر می‌کنید فرق مادر شما با مادرهای دیگر چیست؟
مادرها، همه گذشت و فداکاری دارند و این مادر من بود که با گذشت و فداکاری، ما را به اینجا رساند و حالا هم ما هستیم که باید پشت ایشان باشیم و از هر لحاظ مراقبش باشیم. اگر چه تحمل این همه سختی و رنج واقعاً طاقت فرساست؛ اما این ویژگی را من در مادرم به عینه دیده‌ام، که شاید مادرهای دیگر این امتیاز را نداشته باشند.

سوال: نقش مادر شما، در موفقیت‌های پدرتان چقدر بوده است؟
درست است که رسیدن بابا به این درجه و مقام، بیشتر به خاطر خودش و غلبه‌اش بر نفس خود بوده است و با خیلی چیزها هم مبارزه کرده است، اما، من فکر می‌کنم، زنی که در کنار مردش زندگی می‌کند، در کسب موفقیت های او خیلی می‌تواند مؤثر باشد، مادر من، کسی بود که با تمام سختی‌ها و مشکلات ساخت و کنار آمد، به نظر من زن باید با زندگی بسازد و مادر من جزو زنانی بود که در این راه واقعا ایثار کرد.

سوال: به نظر شما، الگوپذیری پدرتان در زندگی بیشتر از چه کسی بود؟
بر اساس آنچه در کتاب‌ها نوشته شده است، کاری که بابا کرد و راهی که او رفت، قطعاً سرمشق و الگویش امامان و معصومین (ع) بودند و اگرچه آدم‌ها به خاک پای آنها هم نمی‌توانند برسند؛ اما راهشان را می‌توانند ادامه دهند و در نهایت فکر می‌کنم آدم‌هایی که هم و غم‌شان این است که راه شهدا را ادامه دهند، یک امتیاز از دیگران جلو هستند.

منبع: شاهد یاران
منبع:http://www.farsnews.net


دسته ها : مقالات
1389/6/28
X