دسته
پیوندها
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 152862
تعداد نوشته ها : 1307
تعداد نظرات : 7
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

یاری دهنده روح و روان دوستان بود . خنده بر لبان بچه ها می نشاند. اسمش ناصر بود و از بچه های لشکر 27 که در محل هاشمی تهران سکونت داشت. حاضر جواب بود و کم نمی آورد ! چشم چپش را در جنگ به خدا پس داده بود و بصیرتی افزون یافته بود. پشت ناصر مملو از ترکش های ریز و درشت بود ؛طوری که چون در آسایشگاه سرپا ایستادن ممنوع بود دائماً مجبوربود درازکش باشد. موقع غذا خوردن هم دراز کش بود، چون با هربار نشستن جراحت هایش عود می کرد . ناصر می گفت: من بچه ها را به یک چشم می بینم !

پرواز از قفس

قاسم علامه، قاسم عبدی، محسن، اسماعیل و دیگرانی که نامشان را از یاد برده اند، از بچه های قطع نخاعی اردوگاه بودند که دوران اسارتشان کوتاه شد و پرواز کردند. هر روز صبح چهار نفر از بچه ها یکی از این عزیزان را در پتو می گذاشتند و برای شستشو به حمام می بردند و با آب سرد تمیزشان می کردند ! به خاطر طولانی شدن جراحت و عدم رسیدگی پزشکی لازم ،قسمت هایی از بدنشان که برای مدت طولانی با تشک ابری در تماس بود عفونت شدید کرد و ذره ذره وجودشان را خورد و نهایتاً به شهادتشان منجر شد.

ساقیان بی دست

مسئولان آب آسایشگاه دو نفر بودند به نام های یدالله اسدی و یوسف ! یدالله شیر بچه خرم آباد بود که یک دستش را در شاخ شمیران به ضرب گلوله آرپی جی از دست داده بود و یوسف هم که بچه بندر گز بود، سه انگشتش را به صاحبش بازگردانده بود. حمل سطل های آب آسایشگاه به عهده این دو نفر بود؛ چرا که هرکدام تنها از یک دست امکان استفاده داشتند و کارهای عمومی دیگر کمتر می توانست به آنها واگذار شود.

عصای دست یکدیگر

بعضی از بچه ها یک پا و برخی هر دو پایشان را به محبوب داده بودند و برخی نیز به دلایلی امکان راه رفتن نداشتند. عصا هم که به اندازه کافی وجود نداشت تا همگی بتوانند برای پیاده روی از آنها استفاده کنند، بنابراین بچه های ویلچری در هنگام استراحت سراغ بچه های یک پا می رفتند و با یکدیگر حرکت می کردند و این طوری هر دو نفر با کمک هم قدم زده بودند ! البته ویلچرران به خاطر راه رفتن به صورت لی لی معمولاً زود خسته می شد و جایش را به دیگری می داد.

عاشق ولی بیزار از شاه

فرهاد،دو رگه لر و عرب بود که با شروع جنگ خانواده اش را به اصفهان برده بود. در جبهه ، ترکش نامردها ساق پایش را ربوده بود و مجبور بود یک پا راه برود ؛ اما با همان یک پا به همه کارهای آسایشگاه می رسید و به همه بچه های مجروح کمک می کرد. فامیلش شاه بود، ولی خودش از شاه بریده بود و فدایی امام شده بود. دستی در هنر داشت و در صفحات دفترش تصاویری را می کشید و چیزهایی می نوشت. یک بار نوشته بود: بی عشق خمینی نتوان عاشق مهدی (عج) شد !که عراقی ها دیدند و حسابش را رسیدند.
منبع:نشریه امتداد ،شماره 43


دسته ها : مقالات
1389/6/28
X