دسته
پیوندها
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 155043
تعداد نوشته ها : 1307
تعداد نظرات : 7
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

روزهای اول جنگ، وضع بسیج و سپاه زیاد خوب نبود. چون امکانات خاصی در اختیار نداشتند. کل سپاه خراسان در آن ابتدا در دو گردان ابوذر و حر خلاصه می شد که آقای ثامنی و شهید شریفی از فرماندهان آن بودند.هنوز لشگر تشکیل نشده بودو جایی بود به نام«نیرو»که فکر می کنم آقای آذرنیوا و شهید نورالله کاظمیان مسئولین آن بودند. فقط دو تا ماشین آهو داشتیم که آنها هم از ماشین های اسقاطی بود که آن زمان سپاه از ادارات دیگر گرفته و تعمیر کرده بود. ما از این ماشین ها همه جور استفاده می کردیم و تا خط مقدم می رفتیم و می آمدیم.
بیست اسفند 59 کنار سوسنگرد روی تپه های الله اکبر بودیم، درحالی که درست نمی دانستیم چطور باید جنگید !خمپاره 120 را یک کیلومتر جلوتر از جلوترین نیروی پیاده ارتش کار گذاشته بودیم !! و بعداً بدون آنکه کسی بگوید کارمان غلط است، چون دیدیم که آنجا مناسب نیست، آن را به یک محل مرتفع که دید خوبی به عراقی ها داشت منتقل کردیم و از آنجا شلیک می کردیم.
روز اولی که آمیرزا جواد آقا تهرانی ، عضو مجلس خبرگان رهبری ،به جبهه آمده بودند، من ایشان را شناختم. دیگران فکر می کردند ایشان یک روحانی پیر معمولی است که به اهواز آمده و با آن قد خمیده ،عصا زنان به رزمنده ها پیوسته است ! یکی -دو نفر هم همراهشان بودند. یک روز بعد از نماز گفتند حاج آقا می خواهند بروند خط ! من گفتم: با من بیایید ! فرمانده اجازه داد و حاج آقا به انبار رفتند و لباس نظامی پوشیدند. خدا می داند ایشان وقتی لباس را پوشید،قامتش فرق کرد و کمرش راست شد ! با همراهانشان که یکی از آنها آقای دستجردی ، رئیس سابق پلیس مشهد بود و دیگری طلبه ای جوان، سوار وانت شدیم و به سمت قبضه توپ حرکت کردیم. آنها را به سنگری که خودم ساخته بودم بردم. سنگر هم با فاصله از قبضه بود. چرا که پس از آنکه ما ده تا گلوله می زدیم، عراقی ها دویست تا گلوله در آنجا خالی می کردند! برای همین پای قبضه با بلوک ،سنگر یک نفره ای ساخته بودیم که به محض شروع آتش باران عراق ، توی آن جاگیر می شدیم و دیگر امکان هیچ تحرکی هم نداشتیم !
حاج آقا گفتند من هم می خواهم شلیک کنم ! گفتم: شما همین جا باعث تقویت روحیه ما هستید و همین جنگ است ! ایشان گفت : نه ! سلاح کو؟ کو دشمن؟ ایشان را پای قبضه بردیم. به بچه ها سپردم که ده- پانزده تا گلوله باایشان بزنیم و فوراً ایشان را به عقب منتقل کنیم. راستش می ترسیدم اگر مشکلی برای ایشان پیش بیاید فردا جواب مردم را نتوانم بدهم !
جلوتر از ما ، در نزدیکی دشمن، یک نفر دیده بان مستقر بود و به ما تصحیح تیر می داد؛ یعنی هر گلوله را که می زدیم ، مثلاً می گفت صد تا به راست، دویست تا به جلو ! از این طریق به اهداف نزدیکتر می شدیم. معمولاً هم باید چهار- پنج تا تیر می زدیم تا خوب تصحیح شده و برخی اهداف منهدم می شدند. حاج آقا گفتند: من می خواهم گلوله را بیاندازم ! گلوله ها هم سنگین بود و برایشان مشکل بود. لذا کمک کردیم و گلوله را تا کمر وارد لوله خمپاره کردیم و بعد تحویل حاج آقا دادیم. ایشان چند ثانیه گلوله را نگه داشتند و این دعا را زمزمه کردند: « یا محمد یا علی یا علی یا محمد اکفیانی فانکما کافیان وانصرانی ...» منتظر ماندیم که صدای دیده بان از بیسیم بیاید و تصحیح بدهد که گفت: « اوه ! اوه ! امروز چه کار دارید می کنید؟ دیگر به ما احتیاجی ندارید ! »: ایشان نمی دانستند که آمیرزا جواد آقا آنجا هستند. خمپاره اول به یک انبار مهمات خورده بود ! دومی و سومی و چهارمی و پنجمی هم به همین طریق، همگی به اهداف مهمی برخورد کردند که دیده بان به ما خبر می داد. آن روز هر گلوله ای که شلیک شد، به جای تصحیح تیر، دیده بان یک تیکه ای به ما می انداخت !
ده - بیست نفر از سربازها و ارتشی های سنگرهای اطراف که متوجه حضور حاج آقا شده بودند ، آن جا جمع شده و شاهد این صحنه بودند. به یکی از بچه ها گفتم: حاج آقا را برگردان عقب ! ایشان که رفتند، خوشبختانه تماشاچی ها هم رفتند و سه نفرمان ماندیم پای قبضه ! بلافاصله ، ارتش عراقی ها شروع شد و آن روز سنگین تر از قبل ، دقیقاً محل قبضه را می زد. ما در آن سنگر یک نفره، به زور، سه نفری چپیدیم و تا نیم ساعت صدای برخورد ترکش ها با بلوک ها که سر ما زیر آنها بود، قطع نشد ! وقتی آتش کم شد، بیرون آمدیم و با دیدن همدیگر از خنده مردیم ! چون در اثر دود مواد منفجره و گرد و خاک، صورت هایمان کاملاً سیاه شده بود !
منبع:نشریه امتداد ،شماره 43


دسته ها : مقالات
1389/6/28
X