سلام به همه ی دوستای گل تبیانی خودم.........

اول از همه باید ازتموم دوستای گلی که اومدن وهمچنان میان ونظر میدن ولی من پیششون نمیرم یادیر میرم عذرخواهی کنم.........شرمنده ی همتونم......

راستش من دارم سعی میکنم کمتربیام اینجا و بیشتر وقتم رو روی درسام بذارم.................

پس اگه اومدید و من نیومدم دلخور نشید..........ولی قول میدم حداقل هفته ای 1بار بیام وسعی میکنم به لطف همتون جواب بدم........

فقط ازهمتون یه خواهش کوچولو دارم............واسم دعا کنید تا بتونم کتابامو توی زمان باقی مونده تا کنکور تموم کنم..........

توروخدا سر نمازاتون فراموشم نکنین................

دلم واسه همتون می تنگه...................خیلی هم می تنگه.......

ولی چیکار کنم از دست درس وکتابای مزاحم...............

قربون تک تکتون..........

توی این مدت فراموشم نکنیدا...............حالا گفتم نمیام ولی نه واسه همیشه............به این راحتیا ازدستم خلاص نمیشید.........هفته ای یه بار باید تحملم کنین.......به من هیچ ربطی نداره..........میخواستید کاری کنید که دوستون نداشته باشم.........دست خودم که نیست..........نمیتونم از دوستای به این خوبی دل بکنم..........

پس فعلا مراقب خودتون باشید شیطونی هم نکنید که من یه آقا کلاغه دارم که خبرا رو بهم میرسونه.......هوای خودتونو داشته باشین...

دسته ها :

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

از نظر من که خیلی قشنگ بود.........................شما رو نمیدونم.......

پس نظر یادتون نره

دسته ها :
ای عشق من چه زیباست به خاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن.
آنروز که مهمان قلبم شدی ، خوب به یاد دارم ، روزی که با خود گُفتم کسی را یافته ام که دیگر از دست نخواهم داد.
روزی که امید ها و آرزوهای فراوانی از خاطرم می گذشت...
و آنروز که چشمانم با چشمان تو دیدار کرد ، دانستم ، دیر زمانیست که می شناسمت...
روزی که تورا دیدم با خود گفتم که یگانه ی خویش را یافتی پس دیوانه وار عاشقش باش ، عزیز بدارش و تا سرحد مرگ دوستش داشته باش ..... یادم هست آن هنگام که عاشقت شدم باخود پیمان بستم که دیگر در نگاه هیچ کسی که تمنای مهر و توجه دارد ، نگاهی نکنم ، پیمان بستم که تنها نگاه عاشقم را وقف چشمان زیبا و سیمای دلرُبای تو کنم تا فردا روزی پشیمان نباشم ... پشیمان نباشم که چرا آنگونه که لایقش بودی دوستت نداشتم ، پشیمان نباشم که چرا عشقم را ابراز نکردم ، عمل نکردم به آنچه می گویم تا اثباتی باشد بر حرفهای عاشقانه ام ...
واینک نیز ، همچنان ، بر عهد خود وفادارم و پیمانی دوباره می بندم که خورشید نگاهم بر هیچ افق دیگری جز وجود تو طلوع نکند و بر هیچ کس جز تونتابد ... عشقم را در سینه پنهان و قلبم را از هرکس مخفی خواهم کرد تا دور از چشمانت کسی آندو را از من نگیرد . و اینک بر بُلندای قله ی عشق و صداقت نام تورا فریاد می کنم ،
امیدوارانه نامت را می خوانم و امیدوارم که مرور زمان ذره ای از عشقت در من نکاهد و گذر ثانیه ها ،افزاینده ی مهر و محبتم به تو باشد . می خواستم زیباترین کلام را به یاری بگیرم ، تا صمیمانه ترین عشق ها را تقدیمت کنم ، ذهنم یاری نکرد . پنداشتم که ساده نوشتن چون ساده زیستن زیباست ،
پس ساده و بی تکلف می گویم : دوستت دارم
دسته ها :
همیشه فکر میکردم دوسم نداره..........

 

میخواد حرصمو در بیاره..........

همیشه فکر میکردم منو نمیبینه..........من واسش مهم نیستم.......به حرفام اهمیت نمیده

آخه هر وقت ازش هر چی میخواستم برعکسشو انجام میداد

بعضی وقتا با خودم میگفم حتما سرش شلوغه.....آخه همه دوسش داشتن....واسه همین وقتی واسه من که یه نفرم نداره

رفتم یه دفتر خریدم و هر چی حرف داشتم حتی رازایی که به هیچکس نگفتم رو توش نوشتم آخه مطمئن بودم که میخونه.....یه روز چشم باز کردم دیدم دو تا دفتر۱۰۰برگ پر شده از گله و شکایت......آرزو......راز......ولی دریغ از اینکه حتی به یه دونه از حرفام گوش کرده باشه

خیلی از دستش ناراحت شدم.....

یه روز زدم به سیم آخر هر چی تو دلم بود گفتم......حرفایی که حالا از گفتنش خجالت میکشم

بهش گفتم دیگه دوست ندارم.......دیگه واسم مهم نیستی.......دیگه نمیخوام بهت فکر کنم....دیگه بهت احتیاج ندارم.......دیگه حرفامو بهت نمیگم..

اونشب فقط میگفتم و اشک میریختم.........تو عمرم اونقدر گریه نکرده بودم

یه چند شبی گذشت.......

تمام فکر و خیالم شده بود اون......بیشتر از قبل بهش فکر میکردم.....با خودم میگفتم با اون حرفایی که من نثارش کردم دیگه حتی بهم نگاه هم نمیکنه

حالم خرابتر شده بود......هیچی نمیتونست آرومم کنه.....هیچی واسم معنی نداشت....

آسمون.......خورشید......درختا.......بارون.......گلا......جنگل.......حتی ستاره ی کوچولوی دلم که اینقدر دوسش داشتم.......همشون چیزایی بودن که هرچی میگشتم یه معنی واسشون پیدا کنم نمیتونستم.....مغزم هم باهام قهر کرده بود

یه روز که داشتم به گذشته فکر میکردم دیدم من واسه هیچکدوم از حرفاش ارزشی قائل نشدم......هر چی که اون میگفت دقیقا بر عکسشو انجام میدادم....یه بار از دهنم چشم در نیومد

باخودم گفتم واسه یه بار هم که شده به حرفش گوش بدم ببینم چی میشه

یه چند روزی هر چی گفت گفتم چشم.....از اون روز به بعد من میگفتم چشم وبیشتر بودنشو حس میکردم.....بیشتر بهش وابسته تر میشدم......

کم کم دیدم اون که نباشه هیچی نمیتونه آرومم کنه.....با اونه که آسمون....خورشید....ماه....جنگلا....بارون...گلا......ستاره کوچولوی دلم که واسم عزیزترینه....همشون معنی پیدا میکنن......

حالا اونقدر دوسش دارم که اگه یه دنیا هم حرف داشته باشم صبر میکنم تا به خودش بگم.....این روزا دلم لک میزنه تا چند دقیقه باهاش صحبت کنم.......هر چند اون هیچی نمیگه ولی من عاشق سکوتشم.......تا بخوام باهاش حرف بزنم واسم به اندازه یک عمر میگذره

حالا با اینکه وجودش واسم یه نعمته یه لطف بزرگتر کرده و یه هدیه بهم داده

تا حالا تو عمرم کسی هدیه به این قشنگی بهم نداده بود

باوجود این لطف بزرگش دیگه چشمام همه چی رو قشنگ میبینه......زندگی کردن واسم قشنگترین چیزه

خداجونم ممنون که توی این دنیا امید رو بهم هدیه دادی تا همه چی رو از قشنگتر،قشنگتر ببینم...

دسته ها :
عاشق شدن
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره 
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
به آهنگ مورد علاقت گوش بدی
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !
.
آخرین امتحانت رو از همه ی امتحانات بهتر بدی....
کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی .
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه
بدون دلیل بخندی .
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره ازت تعریف می‌کنه .
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی ! .(آخ که بهترین لحظه ی زندگی همین لحظست)
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یادت می‌یاره .
عضو یک تیم باشی .
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی .
دوستای جدید پیدا کنی .
وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین ! .
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی و متوجه بشی هیچ فرقی نکرده....
عصر که شد بری یه جای خلوت قدم بزنی....
یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره .....
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستن....... قدرشون روبدونیم

زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد

دسته ها :

سلام آقا شادمهر......

.باور کن من ازاون انتقادت ناراحت نشدم......خیلی وقته فراموشش کردم......

.اگه دیدی لینکتو حذف کردم واسه این بود که دیدم از وبلاگ نویسی تو تبیان استعفا دادی ..

.چندبارم اومدم دیدم ازت خبری نیست.......واسه همین وقتی داشتم لینکا رو مرتب میکردم لینک توروهم حذفش کردم.......

.خب اگه میدونستم هستی که حذفش نمیکردم..

.آخه تو دومین نفری بودی که اومدی به وبم و یکی از دوستای قدیمی هستی.........

.حالا هم واسه برطرف شدن سوء تفاهما لینکتو میذارم اول تا بهت ثابت کنم ناراحت نیستم.....

..بازم ببخشید واسه این کارم..............امیدوارم ناراحت نشده باشی........ 

دسته ها :

 برای تو مینویسم که بودنت بهار و نبودنت مثل خزون سرده...

                 YYYYYYYYYYYYYYYYYYYY

 تویی که تصور حضورت عشق....کاغذ بی رنگ قلبمو رنگ سرخ میکنه...

                  YYYYYYYYYYYYYYYYYYYY

 توی کویر قلبم ازتو برای تو مینویسم..

         YYYYYYYYYYYYYYYYYYYY

 ایکاش توی طلوع چشمای توزندگی میکردم تامثل بارون هرصبح برات یه شعری میگفتم...

         YYYYYYYYYYYYYYYYYYYY

اون موقع زمان رو یه جایی میذاشتم و باشوق تو مثل اشک میشدم...و به روی صورت مه آلودت میلغزیدم..

         YYYYYYYYYYYYYYYYYYYY  

 ای کاش مثل باد بودم و تمام عمرمو توی کوچه های انتظار میگذروندم...... تاشاید یه جاده ی دور هنوز بوی پیرهنت رو وقتی ازش میگذشتی داشته باشه...

که یه مرهمی بشه واسه دلتنگیام....

دسته ها :
   لقلبی که ازبودنش باخبریم و از حضورش بی خبر...
 اما قلبی که ازش باخبریم..همونیه که توسینه میتپه...
 همونی که گاهی میشکنه....
گاهی می گیره و گاهی می سوزه
 گاهی سنگ می شه و سخت و سیاه
 و گاهی هم از دست می ره...

 با این دله که عاشق می شیم....
 با این دله که دعا می کنیم...
 با همین دله که نفرین می کنیم
 و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم...


 اما قلب دیگه ای هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.
 این قلب اما تو سینه جا نمی شه...
 و به جای اینکه بتپه.....می وزه و می باره و می گرده و می تابه
 این قلب نه می شکنه نه میسوزه و نه می گیره
 سیاه و سنگ هم نمی شه
 از دست هم نمی ره


 زلال و جاریه
 مثل رود و نسیم
 و اونقدر سبکه که هیچ وقت هیچ جا نمی مونه..
 بالا می ره و بالا می ره و بین زمین و آسمون می رقصه

 این همون قلبیه که وقتی تو نفرین می کنی اون دعا می کنه
 وقتی تو بد می گی و بیزاری اون عشق می ورزه..
 وقتی تو می رنجی اون می بخشه...

 این قلب کار خودش رومی کنه..
 نه به احساست کاری داره نه به تعلقت
 نه به اونچه که می گی نه به اونچه  که می خوای..


 و آدمابه خاطر همین دوست داشتنی اند
 به خاطر اون قلب دیگشون...
 به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند
دسته ها :

  اطلاعیه...!!!!

 قابل توجه دوستان تبیانی!!!

 ازاین پس دراین وبلاگ هرگونه لباس برای پهن کردن درحیاط خلوت وبلاگ  پذیرفته میشود...

 ازکسانی که فضای کافی برای پهن کردن لباسهای شسته شده راندارند دعوت میشود به اینجامراجعه کرده تابنده درکمال رعایت بهداشت لباسهارا پهن کرده وپس ازخشک شدن خود بنده ی حقیر برای شما کامنت گذاشته وبرای تحویل گرفتنشان به شمااطلاع میدهم....

 درضمن گرفتن فیش فراموش نشود...

 این اطلاعیه به دلیل عوض کردن قالب جدید وفضای بازیست که دراختیار دارم وهمچنین خدمت به هم نوعان تبیانی...

منتظرلباسهای تمیزتان هستیم...

 ازدادن نسیه هم معذوریم (حتی شما دوست عزیز)

 باتشکر....

 مدیریت وبلاگ: سپیده

دسته ها :

سلام دوستای گلم.......

راستش من نه حالشو دارم که توضیح بدم نه حوصلشو......هردوشون دوسه روزیه که ته کشیدن

فقط اومدم درحد چند خط ازتون درخواست کمک و مشورت کنم....

.من به طور ناخواسته توی یه مسابقه ی وبلاگ نویسی شرکت کردم...

حالا هم وقت زیادی واسه تحویل کارم ندارم....

هنوز هم نتونستم یه موضوع مناسب پیدا کنم...

ازطرفی حالا وضعیت من طوریه که نمیتونم تنهایی از پس همه ی کاراش بر بیام......امتحانام هم شروع شده و واسم شده دردسر....

.اگه میتونستم مزاحم شما نمیشدم و از یکی دیگه کمک میگرفتم ولی حیف که نمیشه...

حالا من دست تنها موندم با این مسابقه....

.خیلی کلافم و هرچی فک میکنم نمیتونم تصمیم درستی بگیرم...

خواهشم اینه اگه هرکدومتون میتونید واسم فرقی نمیکنه توی انتخاب موضوع و راه انداختن وبلاگ کمکم کنید....

حتی اونی که دوست داشتم توی این وضعیت کمک حالم باشه و حالا ........

در ضمن من تا یه مدت نمیخوام زیاد بیام اینجا.......

البته تا پیداکردن یه همکارکه نه ....

.ولی بعدش نمیخوام زیاد بیام...

.دوستانی که میان و لطف میکنن نظر میذارن اگه من نیومدم دلخور نباشن......ولی قول میدم به محض اینکه وقتش شد پیش تک تکتون بیام.....

حالا ذوق نکنید.....فعلا که هستم....

.دوستای مهربونم هرکدومتون تصمیم گرفتید بهم کمک کنید به من بگید تا پسوورد وبلاگ رو بهتون بدم تا کار رو شروع کنیم..

.میخوام حالا که دارم واسش وقت میذارم یه کاری از آب دربیاد که حداقل یه رتبه ای بیارم

منتظرتونماااااااا

توروخدا زودتر به دادم برسید مخصوصا....

قربون همتون

دسته ها :
X