همراز مهدي
موضوعات
امام زمان مهدی (عجل الله فرجه) (36) قائم آل محمد (33) گالری عکس تصویر فیلم (30) کنکور دانشگاه مهدی (26) مذهبی و معنوی (26) یا اباصالح المهدی (26) روانشناسی اسلامی (26) انتظار فرج و ظهور (25) فلسفه و عرفان لاهوتیان (23) فرهنگی اجتماعی (23) نماز قرآن سنت (22) سلام و صلوات (22) عشق و محبت (22) اخلاقی و سخنرانی (18) حدیث حکایت روایت (17) گل نرجس (17) دجال ملعون (17) آموزشی تحقیقاتی (14) مقاله پیام نامه بیانیه (14) کتاب علم فن آوری (13) عدالت انسانیت مسلمانیت (12) زندگی و خانواده (12) صبر و خویشتن دارى (12) شعر و شاعر (12) مشاوره عمومی نظرات (11) دانلود نرم افزار (9) شجاعت و شهامت (8) غدیر خم (8) سفیانی ملعون (6) اطلاعات و اخبار (6) نویسنده و داستان (6) مسئله پاسخ سوال جواب (6) دعا مناجات دلنوشته (6) ادب هنر طنز (5) شهید و دفاع مقدس (4) سیدحسنی خراسانی یمانی (4) سید عبدالعظیم حسنی (4) فروشگاه اینترنتی (2) جبهه جنگ ایثار شهادت (2) مذهبي و معنوي (2) الاسلام القرآن الکریم الشیعه اهل البیت علیهم السلام (2) آموزشي تحقيقاتي (2) مقاله پيام نامه بيانيه (2) حديث حكايت روايت (2) فلسفه و عرفان لاهوتيان (2) فرهنگي اجتماعي (2) يا اباصالح المهدي (1) روانشناسي اسلامي (1) نويسنده و داستان (1) عدالت انسانيت مسلمانيت (1) كتاب علم فن آوري (1) آدينه و متفرقه (1) Mahdism Doctrine Islamic (1) مرجع تقلید فتوی مجتهد (1) كنكور دانشگاه مهدي (1) امام زمان مهدي (عجل الله فرجه) (1) ورزشی و سیاحتی (1) پزشکی بهداشتی سلامت (1) گل گیاه طبیعت محیط زیست (0) سیاست پول اقتصاد (0) اینترنت رایانه کامپیوتر موبایل (0) سینما تئاتر نمایش (0) آدینه و متفرقه (0) بدون موضوع (49)
صفحه ها
همراز توجه : بیننده عزیز سلام علیکم برای اینکه از این وبلاگ دیدن میکنید سپاسگذارم لطفا برای تعجیل در فرج آقا امام زمان (عجل الله)<1>ءالی<100>صلوات بفرستید که برای برآورده شدن حاجت هم خوب است. آثار نماز آثار نماز نخواندن ويژگي هاي حضرت مهدي (عجل الله) 5 ويژگي هاي حضرت مهدي (عجل الله) 4 ويژگي هاي حضرت مهدي عليه السلام 3 ويژگي هاي حضرت مهدي عليه السلام 2 ويژگي هاي حضرت مهدي عليه السلام 1 مدح و منقبت سوّمين اختر فروزنده امامت و ولايت پنجره امام زمان علیه السلام چهل داستان و چهل حديث از امام حسين (ع) درخشش پنجمين نور ايزدى رمضان، منتخب از مفاتيح الجنان آيين رمضان مناسبتها، احکام، ادعيه و آداب ابوالأسود دوئلي شاعر ايمان و ولايت صداي سخن عشق، حماسه ديني در ادب پیک در وضو شریک نگیرید! قدمگاه کتاب ديگر قرآن! تكلیف عاشق ساعت به وقت شرعی دوازده! علم امام به رفتار ما روزه خواری اکیدا ممنوع! مهر من نثار تو آمنه بنت شريد رسم عاشق کشی اسلام چگونه گسترش يافت؟ فرهنگ ايراني چهار پناهگاه قرآنی تشيع و انديشه‌ شيعي2 تشيع و انديشه‌ شيعي سرز مین مقدس و خاندان آل اشعر خصوصی سازی و سیاست های کلی اصل 44
فيدها
تابلوی عشق

شب تاسوعا بود و هوا گرم گرم. در گوشه‏ایی از اتاق کز کرده بودم و به پدر که روی ویلچر، جلوی تابلوی نقاشی‌اش نشسته بود، نگاه می‏کردم. قلم مو رنگ‌ها را در هم می‏ریخت و بعد پایین بوم را قرمز می‏کرد و با همان رنگ، خیمه‏ها آتش می‏گرفت. صدای دسته زنجیرزن از یک طرف و تعزیه‌خوان از دور شنیده می‏شد. دستان پدرم چه ماهرانه صحنه‌ای از کربلا را می‏آفرید. همیشه به پدرم افتخار می‏کردم؛ به خودش، به نام زیبایش و به جد بزرگوارش امام حسین؛ با صدای مادرم به خود آمدم: «مادر جان این شمع‌ها را نذر سقاخانه کرده‏ام. به آن‌جا نمی‏روی؟» گفتم: «بله»
شمع‌ها را از مادرم گرفتم. کفش‌هایم را به پا کردم. صدای دسته عزادار، نزدیک می‌شد. به طرف سقاخانه به راه افتادم. حالا دیگر دسته عزادار نزدیک‌تر شده بود. دسته عزادار را دیدم که به سر کوچه رسیده بود. ایستادم و آن‌ها را تماشا کردم. علم‏های سیاه، دست‌هایی که بالا می‏رفتند و بر سر و سینه‏ها فرود می‏آمدند. صدای سنج و طبل و عزا و کودکان که کاسه‌های آب را به عزاداران تعارف می‏کردند. به یاد شمع‏های مادر افتادم. تا سقاخانه راهی نبود. هر سال، تاسوعا و عاشورا در محله ما کنار سقاخانه تعزیه می‏گرفتند. به سقاخانه رسیدم. آن‌جا را با تصاویری از رشادت‏های امام حسین(ع) و یارانش زینت داده بودند. کنار سقاخانه، دخترکی زیبا با چادری رنگی ایستاده بود و آب می‏نوشید. نگاهم به آب افتاد و بعد از مدتی این اشک‌هایم بود که گونه‌هایم را نوازش می‏داد. به عکس‏های سقاخانه نگاه انداختم و یکی یکی شمع‌‏ها را روشن کردم. با خود گفتم: «آه‏ ای خدای من، چه می‏شد اگر من هم آن‌جا بودم. اگر آن‌جا بودم، کسی را یارای آن نبود که به امامم تعدی کند. صدایی آمد. دقت کردم. صدای فرشته مهربانی بود. نمی‏دانستم از کجا آمده است. از آسمان آمده یا یکی از فرشته‏های نقاشی شده سقاخانه بود؛ اما فهمیدم که می‏داند به چه فکر می‏‌کنم، چرا که گفت: «می‏خواهی به کربلا بروی؟» سرم را به نشانه تأیید تکان دادم. او دو بال سفید به من داد. بعد از مدتی خود را میان دود و خون و آتش حس کردم. جایی را نمی‏دیدم. صدای شیون زنان، چکاچک شمشیرها و شادی مردانی دیو سیرت همه جا را پر کرده بود. به اطراف می‏دویدم. کفش‏هایم در آمده بودند و پاهایم به خاطر برخورد با شمشیرهای شکسته و خارهای بیابان مجروح شده بودند. گرمی هوا تاب و توانم را گرفته بود. تشنه شده بودم.
صحنه‏ها یکی یکی اتفاق می‏افتادند و من قدرت انجام کاری نداشتم. خود را گم کرده بودم. در گوشه‏ای پناه گرفتم. با خود گفتم: «برای چه پناه گرفته‏ام؟ مگر سال‌ها آرزوی این لحظه را نداشته‌ام؟» بلند شدم و اجساد را به امید یافتن سلاحی زیر و رو کردم، اما چیزی نیافتم.
با خودم گفتم: بهتر است برای یک لحظه هم که شده است، امامم را بیابم.

برچسب ها :
درباره وبلاگ
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 591277
تعداد نوشته ها : 273
تعداد نظرات : 14
پخش زنده
X