دسته
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 211
تعداد نوشته ها : 1
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب

   تو لد و کودکي
بيش از هزار و چهار صد سال پيش در روز 17 ربيع الاول ( برابر 25آوريل 570ميلادی ) کودکی در شهر مکه چشم به جهان گشود.  پدرش عبد الله در بازگشت از شام در شهر يثرب ( مدينه ) چشم از جهان فروبست و به ديدار کودکش ( محمد ) نايل نشد . زن عبد الله ، مادر " محمد " آمنه دختر وهب بن عبد مناف بود . برابر رسم خانواده های  بزرگ مکه " آمنه " پسر عزيزش ، محمد را به دايه ای  به نام حليمه سپرد تا در بيابان گسترده و پاک و دور از آلودگيهای شهر پرورش يابد   .
"
حليمه " زن پاک سرشت مهربان به اين کودک نازنين که قدمش در آن قبيله مايه خير و برکت و افزونی  شده بود ، دلبستگی زيادی پيدا کرده بود و لحظه ای ازپرستاری او غفلت نمي کرد. کسی نمي دانست اين کودک يتيم که دايه های ديگر از گرفتنش پرهيز داشتند ، روزی و روزگاری پيامبر رحمت خواهد شد و نام بلندش تا پايان روزگار باعظمت و بزرگی  بر زبان ميليونها نفر مسلمان جهان و بر مأذنه ها با صدای بلند برده خواهد شد ، و مايه افتخار جهان و جهانيان خواهد بود
.
"
حليمه " بر اثر علاقه و اصرار مادرش ، آمنه ، محمد را که به سن پنج سالگی  رسيده بود به مکه باز گردانيد . دو سال بعد که " آمنه " برای ديدار پدر و مادر و آرامگاه شوهرش عبد الله به مدينه رفت،  فرزند دلبندش را نيز همراه برد . پس از يک ماه ، آمنه با کودکش به مکه برگشت ، اما دربين راه ،  در محلی بنام  ابواء " جان به جان آفرين تسليم کرد ، و محمد در سن شش سالگی از پدر و  مادر
هردو يتيم شد و رنج يتيمی در روح و جان لطيفش دو چندان اثر کرد .
سپس زنی به نام ام ايمن اين کودک يتيم ، اين نوگل پژمرده باغ زندگی                                         را همراه خود به مکه برد .اين خواست خدا بود که اين کودک در آغاز زندگی از پدر و مادر جدا شود تا رنجهای  تلخ و جانکاه زندگی را در سرآغاز زندگانی بچشد و در بوته آزمايش قرارگيرد ، تا در آينده ، رنجهای انسانيت را به واقع لمس کند وحال محرومان را نيک دريابد
.
از آن زمان در دامان پدر بزرگش " عبد المطلب " پرورش يافت" . عبد المطلب " نسبت به نوه  والا تبار و بزرگ منش خود که آثار بزرگی در پيشانی  تابناکش ظاهر بود ، مهربانی  عميقی نشان مي داد . دو سال بعد بر اثر درگذشت عبد المطلب ، " محمد " از سرپرستی  پدر بزرگ نيز محروم شد . نگرانی " عبد المطلب " در واپسين دم زندگی بخاطر فرزند زاده عزيزش محمد بود . به ناچار " محمد " در سن هشت سالگی به خانه عموی خويش ( ابو طالب ) رفت و تحت سرپرستی عمش قرار

گرفت."ابوطالب " پدر " علی " بود .ابو طالب تا آخرين لحظه های عمرش ، يعنی تا چهل و چند سال با نهايت لطف و مهربانی  ، از برادرزاده عزيزش پرستاری و حمايت کرد . حتی در سخت ترين و ناگوارترين پيشامدها که همه اشراف قريش و گردنکشان سيه دل ، برای نابودی  "محمد " دست در دست يکديگر نهاده بودند ، جان خود رابرای حمايت برادر زاده اش سپر بلا کرد و از هيچ چيز نهراسيد و ملامت ملامتگران را ناشنيده گرفت .

 

 

نوجوانی و جواني
آرامش و  وقار و سيمای متفکر " محمد " از زمان نوجوانی در بين همسن و
سالهايش کاملا مشخص بود . به قدری ابو طالب او را دوست داشت که هميشه
مي خواست با او باشد و دست نوازش بر سر و رويش کشد و نگذارد درد يتيمی 
او را آزار دهد  .
در سن12سالگی بود که عمويش ابو طالب او را همراهش به سفر تجارتی - که
آن زمان درحجاز معمول بود - به شام برد . درهمين سفر در محلی به نام " بصری " که از نواحی شام ( سوريه فعلی ) بود ، ابو طالب به " راهبی " مسيحی که نام وی  " بحيرا " بود برخورد کرد . بحيرا هنگام ملاقات محمد - کودک ده يا دوازده ساله - از روی نشانه هايی که در کتابهای مقدس خوانده بود ، با اطمينان دريافت که اين کودک همان پيغمبر آخر الزمان است .
باز هم برای اطمينان بيشتر او را به لات وعزی - که نام دو بت از بتهای
 
اهل مکه بود - سوگند داد که در آنچه از وی  مي پرسد جز راست و درست بر زبانش
نيايد . محمد با اضطراب و ناراحتی گفت ، من اين دو بت را که نام بردی دشمن
دارم . مرا به خدا سوگند بده ! بحيرا يقين کرد که اين کودک همان پيامبر بزرگوار خداست که بجز خدا به کسی  و چيزی عقيده ندارد . بحيرا به ابو طالب سفارش زياد کرد تا او را از شر دشمنان
بويژه يهوديان نگاهبانی کند ، زيرا او در آينده مأموريت بزرگی به عهده خواهد
گرفت. محمد دوران نوجوانی و جوانی را گذراند . در اين دوران که برای افراد عادی ،
سن ستيزه جويی و آلودگی به شهوت و هوسهای زودگذر است ، برای محمد جوان ، سنی 
بود همراه با پاکی ، راستی و درستی ، تفکر و وقار و شرافتمندی و جلال . در راستی 
و درستی و امانت بی مانند بود . صدق لهجه ، راستی  کردار ، ملايمت و صبر و حوصله
در تمام حرکاتش ظاهر و آشکار بود . از آلودگيهای  محيط آلوده مکه بر کنار ،
دامنش از ناپاکی بت پرستی پاک و پاکيزه بود بحدی  که موجب شگفتی همگان شده
بود ، آن اندازه مورد اعتماد بود که به " محمد امين " مشهور گرديد . " امين "
يعنی درست کار و امانتدار . در چهره محمد از همان آغاز نوجوانی و جوانی  آثار وقار و قدرت و شجاعت و نيرومندی آشکار بود . در سن پانزده سالگی در يکی  از جنگهای قريش با طايفه "هوازن " شرکت داشت و تيرها را از عموهايش بر طرف مي کرد . از اين جا مي توان به قدرت روحی و جسمی محمد پی برد . اين دلاوری بعدها در جنگهای اسلام با درخشندگی  هر چه ببيشتر آشکار مي شود ، چنانکه علی ( ع ) که خود از شجاعان روزگار بود درباره محمد ( ص ) گفت :
"
هر موقع کار در جبهه جنگ بر ما دشوار مي شد ، به رسول خدا پناه مي برديم و
کسی از ما به دشمن از او نزديکتر نبود " با اين حال از جنگ و جدالهای بيهوده و
کودکانه پرهيز مي کرد . عربستان در آن روزگار مرکز بت پرستی بود . افراد يا قبيله ها بتهايی از
چوب و سنگ يا خرما مي ساختند و آنها را مي پرستيدند . محيط زندگی محمد به فحشا و
کارهای زشت و می خواری و جنگ و ستيز آلوده بود ، با اين همه آلودگی محيط ،
محمد هرگز به هيچ گناه و ناپاکی آلوده نشد و دامنش از بت وبت پرستی همچنان
پاک ماند.
روزی ابو طالب به عباس که جوانترين عموهايش بود گفت":هيچ وقت نشنيده ام محمد ( ص ) دروغی بگويد و هرگز نديده ام که با بچه ها در کوچه بازی کند .
از شگفتيهای جهان بشريت است که با آنهمه بی عفتی وبودن زنان و مردان

آلوده در آن ديار که حتی به کارهای زشت خود افتخار مي کردند و زنان بدکار بر
بالای بام خانه خود بيرق نصب مي نمودند ، محمد ( ص ) آنچنان پاک و پاکيزه زيست
که هيچکس - حتی دشمنان - نتوانستند کوچکترين خرده ای بر اوبگيرند . کيست که
سيره و رفتار او را از کودکی تا جوانی و از جوانی تا پيری بخواند و در برابر
عظمت و پاکی روحی و جسمی او سر تعظيم فرود نياورد ؟ !

يادی از پيمان جوانمردان( حلف الفضول)
در گذشته بين برخی از قبيله ها پيمانی به نام"حلف الفضول " بود که پايه
آن بر دفاع از حقوق افتادگان و بيچارگان بود و پايه گذاران آن کسانی بودند که
اسمشان " فضل " يا از ريشه " فضل " بود . پيمانی  که بعدا عده ای از قريش بستند
هدفی جز اين نداشت.
يکی از ويژگيهای اين پيمان، دفاع از مکه و مردم مکه بود در برابر دشمنان
خارجی . اما اگر کسی غير از مردم مکه و هم پيمانهای  آنها در آن شهر زندگی مي کرد
و ظلمی بر او وارد مي شد ،کسی به دادش نمي رسيد . اتفاقا روزی مردی از قبيله بنی 
اسد به مکه آمد تااجناس خود را بفروشد . مردی از طايفه بن سهم کالای او را خريد
ولی قيمتش را به او نپرداخت . آن مرد مظلوم از قريش کمک خواست ، کسی به
دادش نرسيد . ناچار برکوه ابو قبيس که در کنار خانه کعبه است ، بالا رفت و
اشعاری درباره سرگذشت خودخواند و قريش را به ياری  طلبيد . دادخواهی او عده ای 
از جوانان قريش را تحت تأثير قرار داد . ناچار در خانه عبد الله پسر جدعان جمع
شدند تا فکری به حال آن مرد کنند . در همان خانه که حضرت محمد ( ص ) هم بود
پيمان بستند که نگذارند به هيچکس ستمی شود ، قيمت کالای آن مرد را گرفتند و به
او برگرداندند. بعدها پيامبر اکرم ( ص ) از اين پيمان ، به نيکی ياد مي کرد . از
جمله فرمود : " درخانه عبد الله جدعان شاهد پيمانی  شدم که اگر حالا هم - پس از
بعثت به پيامبری - مرا به آن پيمان دعوت کنند قبول مي کنم . يعنی حالا نيز به
عهد وپيمان خود وفادارم ."محمد ( ص ) در سن بيست سالگی به اين پيمان پيوست ، اماپيش از آن -همچنان که بعد از آن نيز - به اشخاص فقير و بينوا و کودکان يتيم وزنانی  که شوهرانشان را در جنگها از دست داده بودند ، محبت بسيار مي کرد و هرچه مي توانست از کمک نسبت به محرومان خودداری نمي نمود . پيوستن وی نيز به اين پيمان چيزی جز علاقه به دستگيری بينوايان و رفع ستم از مظلومان نبود .

 

 

ازدواج محمد ( ص)
وقتی امانت و درستی محمد ( ص ) زبانزد همگان شد ، زن ثروتمندی از مردم
مکه بنام خديجه دختر خويلد که پيش از آن دوبار ازدواج کرده بود و ثروتی زياد
و عفت و تقوايی  بی نظير داشت ، خواست که محمد ( ص ) را برای تجارت به شام
بفرستد و از سود بازرگانی خود سهمی به محمد ( ص ) بدهد . محمد ( ص ) اين
پيشنهاد را پذيرفت . خديجه " ميسره " غلام خود را همراه محمد ( ص ) فرستاد .
وقتی " ميسره " و " محمد " از سفر پر سود شام برگشتند ، ميسره گزارش سفر
را جزء به جزء به خديجه داد و از امانت و درستی محمد ( ص ) حکايتها گفت ، از
جمله برای خديجه تعريف کرد : وقتی به " بصری " رسيديم ، امين برای استراحت زير
سايه درختی نشست . در اين موقع ، چشم راهبی که در عبادتگاه خود بود به " امين "
افتاد . پيش من آمد و نام او را از من پرسيد و سپس چنين گفت : " اين مرد که
زير درخت نشسته ، همان پيامبری است که در ( تورات ) و ( انجيل ) درباره او
مژده داده اند و من آنها را خوانده ام .خديجه شيفته امانت و صداقت محمد ( ص ) شد . چندی بعد خواستار ازدواج با محمد گرديد . محمد ( ص ) نيز اين پيشنهاد را قبول کرد . در اين موقع خديجه چهل
ساله بود و محمد ( ص ) بيست و پنج سال داشت . خديجه تمام ثروت خود را در اختيار محمد ( ص ) گذاشت و غلامانش رانيز بدو بخشيد . محمد ( ص ) بيدرنگ غلامانش را آزاد کرد و اين اولين گام پيامبر در مبارزه با بردگی بود . محمد ( ص ) مي خواست در عمل نشان دهد که مي توان ساده و
دور از هوسهای زود گذر و بدون غلام و کنيز زندگی کرد . خانه خديجه پيش از ازدواج پناهگاه بينوايان و تهيدستان بود . در موقع ازدواج هم کوچکترين تغييری  - از اين لحاظ - در خانه خديجه بوجود نيامد و همچنان به بينوايان بذل و بخشش مي کردند . حليمه دايه حضرت محمد ( ص ) در سالهای قحطی و بی بارانی به سراغ فرزند رضاعي اش محمد ( ص ) مي آمد . محمد ( ص ) عبای خود را زير پای او پهن مي کرد و به سخنان او گوش مي داد و موقع رفتن آنچه مي توانست به مادر رضاعی ( دايه ) خود کمک مي کرد .
محمد امين بجای  اينکه پس از در اختيار گرفتن ثروت خديجه به وسوسه های
 
زودگذر دچار شود ، جز در کار خير و کمک به بينوايان قدمی بر نمي داشت و بيشتر
اوقات فراغت را به خارج مکه مي رفت و مدتها در دامنه کوهها و ميان غار مي نشست
و در آثار صنع خدا و شگفتيهای جهان خلقت به تفکر مي پرداخت و با خدای جهان به
راز و نياز سرگرم مي شد . سالها بدين منوال گذشت ، خديجه همسر عزيز و باوفايش
نيز مي دانست که هر وقت محمد ( ص ) در خانه نيست ، در " غار حرا"بسر
مي برد . غار حرا در شمال مکه در بالای کوهی قرار دارد که هم اکنون نيزمشتاقان
بدان جا مي روند و خاکش را توتيای چشم مي کنند . اين نقطه دور ازغوغای شهر و
بت پرستی و آلودگيها ، جايی است که شاهد راز و نيازهای محمد ( ص (بوده است
بخصوص در ماه رمضان که تمام ماه را محمد ( ص ) در آنجا بسر مي برد. اين تخته
سنگهای سياه و اين غار ، شاهد نزول " وحی " و تابندگی انوار الهی برقلب پاک
"
عزيز قريش " بوده است . اين همان کوه " جبل النور " است که هنوز همنور
افشانی مي کند .

آغاز بعثت
محمد امين ( ص(قبل از شب 27 رجب در غار حرا به عبادت خدا و راز و
نياز با آفريننده جهان مي پرداخت و در عالم خواب رؤياهايی مي ديد راستين و برابر
با عالم واقع . روح بزرگش برای پذيرش وحی - کم کم - آماده مي شد . درآن شب
بزرگ جبرئيل فرشته وحی مأمور شد آياتی از قرآن را بر محمد ( ص ) بخواند و او
را به مقام پيامبری مفتخر سازد . سن محمد ( ص ) در اين هنگام چهل سال بود . در سکوت و تنهايی و توجه خاص به خالق يگانه جهان جبرئيل از محمد ( ص ) خواست اين آيات را بخواند :
"
اقرأ باسم ربک الذی خلق . خلق الانسان من علق . اقرأ وربک الاکرم . الذی  علم بالقلم . علم الانسان ما لم يعلم ."يعنی : بخوان به نام پروردگارت که آفريد . او انسان را از خون بسته
آفريد . بخوان به نام پروردگارت که گرامي تر و بزرگتر است . خدايی که نوشتن
با قلم را به بندگان آموخت . به انسان آموخت آنچه را که نمي دانست . محمد ( ص ) - از آنجا که امی و درس ناخوانده بود - گفت : من توانايی  خواندن ندارم . فرشته او را سخت فشرد و از اوخواست که " لوح " را بخواند . اما همان جواب را شنيد - در دفعه سوم - محمد ( ص)احساس کرد مي تواند
"
لوحی " را که در دست جبرئيل است بخواند . اين آيات رآغاز مأموريت بسيار
توانفرسا و مشکلش بود . جبرئيل مأموريت خود را انجام دادو محمد ( ص ) نيز
از کوه حرا پايين آمد و به سوی خانه خديجه رفت . سرگذشت خود را برای همسر مهربانش باز گفت .
خديجه دانست که مأموريت بزرگ " محمد " آغاز شد ه است . او را دلداری و دلگرمی داد و گفت : " بدون شک خدای مهربان بر تو بد روا نمي دارد زيرا تو نسبت به خانواده و بستگانت مهربان هستی و به بينوايان کمک مي کنی و ستمديدگان را ياری مي نمايی " . سپس محمد ( ص ) گفت : " مرابپوشان " خديجه او را پوشاند . محمد ( ص (اندکی به خواب رفت . خديجه نزد " ورقة بن نوفل " عمو زاده اش که از دانايان عرب بود رفت ، و سرگذشت محمد ( ص ) را به او گفت . ورقه در جواب دختر عموی خود چنين گفت : آنچه برای محمد ( ص ) پيش آمده است آغاز پيغمبری  است و " ناموس بزرگ " رسالت بر او فرود مي آيد . خديجه با دلگرمی به خانه برگشت .

دعوت از خويشان و نزديکان
پس از سه سال که مسلمانان در کنار پيامبر بزرگوار خود به عبادت و دعوت مي پرداختندو کار خود را از ديگران پنهان مي داشتند ، فرمان الهی فرود آمد :
"
فاصدع بما تؤمر... آنچه را که بدان مأموری آشکار کن و از مشرکان روی بگردان " بدين جهت، پيامبر ( ص ) مأمور شد که دعوت خويش را آشکار نمايد ، برای  اين مقصود قرارشد از خويشان و نزديکان خود آغاز نمايد و اين نيز دستور الهی  بود : " وأنذرعشيرتک الاقربين . نزديکانت را بيم ده " . وقتی اين دستور آمد ، پيامبر (ص (به علی که سنش از 15سال تجاوز نمي کرد دستور داد تا غذايی فراهم کند و خاندان عبد المطلب را دعوت نمايد تا دعوت خود را رسول مکرم ( ص ) به
آنها ابلاغ فرمايد. در اين مجلس حمزه و ابو طالب و ابو لهب و افرادی نزديک
يا کمی بيشتر از 40نفر حاضر شدند . اما ابو لهب که دلش از کينه و حسد پر بود
با سخنان ياوه و مسخره آميز خود ، جلسه را بر هم زد . پيامبر ( ص ) مصلحت ديد
که اين دعوت فردا تکرار شود . وقتی حاضران غذا خوردند و سير شدند ، پيامبر اکرم
(ص ) سخنان خود را با نام خدا و ستايش او و اقرار به يگانگي اش چنين آغاز
کرد:" براستی هيچ راهنمای جمعيتی به کسان خود دروغ نمي گويد . به خدايی که
جز او خدايی نيست ، من فرستاده او به سوی شما و همه جهانيان هستم . ای خويشان
من ، شما چنانکه به خواب مي رويد مي ميريد و چنانکه بيدار مي گرديد در قيامت
زنده مي شويد ، شما نتيجه کردار و اعمال خود را مي بينيد . برای نيکوکاران بهشت
ابدی خدا و برای بدکاران دوزخ ابدی خدا آماده است . هيچکس بهتر از آنچه من
برای شما آورده ام ، برای شما نياورده . من خير دنيا و آخرت را برای شما
آورده ام . من از جانب خدا مأمورم شما را به جانب او بخوانم . هر يک از شما
پشتيبان من باشد برادر و وصی و جانشين من نيز خواهد بود ".وقتی سخنان پيامبر ( ص ) پايان گرفت ، سکوت کامل بر جلسه حکم فرما شد.
همه درفکر فرو رفته بودند . عاقبت حضرت علی ( ع ) که نوجوانی 15ساله بود برخاست و گفت : ای پيامبر خدا من آماده پشتيبانی  از شما هستم. رسول خدا ( ص (دستور داد بنشيند . باز هم کلمات خود را تا سه بار تکرار کرد وهر بار علی  بلند مي شد . سپس پيامبر ( ص ) رو به خويشان خود کرد و گفت : اين جوان ( علی ) برادر و وصی و جانشين من است ميان شما . به سخنان او
گوشدهيد و از او پيروی کنيد . وقتی جلسه تمام شد ، ابو لهب و برخی  ديگر به ابو طالب پدر علی(ع)   مي گفتند : ديدی ، محمد دستور داد که از پسرت پيروی  کنی ! ديدی او را بزرگ تو قرار داد !
اين حقيقت از همان سرآغاز دعوت پيغمبر (ص (آشکار شد که اين منصب
الهی : نبوت و امامت ( وصايت و ولايت ) از هم جدا نيستندو نيز روشن شد که
قدرت روحی و ايمان و معرفت علی ( ع ) به مقام نبوت به قدری زياد بوده است
که در جلسه ای که همه پيران قوم حاضر بودند ، بدون ترديد ،پشتيبانی خود را - با
همه مشکلات - از پيامبر مکرم ( ص ) اعلام مي کند .

آزار مخالفان
کم کم صفها از هم جدا شد . کسانی که مسلمان شده بودند سعی مي کردند بت
پرستان را به خدای يگانه دعوت کنند . بت پرستان نيز که منافع و رياست خود
را بر عده ای نادانتر از خود در خطر مي ديدند مي کوشيدند مسلمانان را آزار دهند و
آنها را از کيش تازه برگردانند . مسلمانان و بيش از همه ، شخص پيامبر عاليقدر از بت پرستان آزار
مي ديدند . يکبار هنگامی که پيامبر ( ص ) در کعبه مشغول نماز خواندن بود و سرش
را پايين انداخته بود ، ابو جهل - از دشمنان سرسخت اسلام - شکمبه شتری که قربانی 
کرده بودند روی گردن مبارک پيغمبر ( ص ) ريخت. چون پيامبر ، صبح زود ، برای 
نماز از منزل خارج مي شد ، مردم شاخه های خار را در راهش مي انداختند تا خارها در
تاريکی در پاهای مقدسش فرو رود . گاهی مشرکان خاک و سنگ به طرف پيامبر
پرتاب مي کردند . يک روز عده ای از اعيان قريش بر او حمله کردند و در اين ميان
مردی به نام " عقبه بن ابی معيط " پارچه ای را به دور گردن پيغمبر ( ص ) انداخت
و به سختی آن را کشيد به طوری که زندگی پيامبر ( ص (در خطر افتاده بود . بارها
اين آزارها تکرار شد . هر چه اسلام بيشتر در بين مردم گسترش مي يافت بت پرستان نيز بر آزارها و
توطئه چيني های خود مي افزودند. فرزندان مسلمان مورد آزار پدران ، و برادران
مسلمان از برادران مشرک خود آزار مي ديدند . جوانان حقيقت طلب که به اعتقادات
خرافی و باطل پدران خود پشت پا زده بودند و به اسلام گرويده بودند به زندانها
درافتادند و حتی پدران و مادران به آنها غذا نمي دادند . اما آن مسلمانان با
ايمان با چشمان گود افتاده و اشک آلود و لبهای خشکيده از گرسنگی و تشنگی ، خدا
را همچنان پرستش مي کردند.مشرکان زره آهنين در بر غلامان مي کردند و آنها را در ميان آفتاب داغ و روی  ريگهای تفتيده مي انداختند تا اينکه پوست بدنشان بسوزد . برخی را با آهن داغ شده
مي سوزاندند و به پای بعضی طناب مي بستند و آنها را روی  ريگهای سوزان مي کشيدند .
بلال غلامی بود حبشی ، اربابش او را وسط روز ، در آفتاب بسيار گرم ، روی  زمين مي انداخت و سنگهای  بزرگی را روی سينه اش مي گذاشت ولی بلال همه اين آزارها
راتحمل مي کرد و پی در پی ( احد احد ) مي گفت و خدای  يگانه را ياد مي کرد . ياسر
پدر عمار را با طناب به دو شتر قوی بستند و آن دو شتر را در جهت مخالف يکديگر
راندند تا ياسر دو تکه شد . سميه مادر عمار را هم به وضع بسياردردناکی شهيد
کردند . اما مسلمانان پاک اعتقاد - با اين همه شکنجه ها - عاشقانه ، تا پای مرگ
پيش رفتند و از ايمان به خدای يگانه دست نکشيدند .

روش بت پرستان با محمد ( ص (
وقتی مشرکان از راه آزارها نتوانستند به مقصود خود برسند از راه تهديد
و تطميع در آمدند ، زيرا روز به روز محمد ( ص ) در دل تمام قبايل و مردم آن
ديار برای خود جايی باز مي نمود و پيروان بيشتری مي يافت . مشرکان در آغاز تصميم گرفتند دسته جمعی با " ابو طالب " عم و يگانه حامی  پيغمبر ( ص ) ملاقات کنند . پس از ديدار به ابوطالب چنين گفتند ": ابو طالب ، تو از نظر شرافت و سن بر ما برتری داری . برادر زاده تو
محمد به خدايان ما ناسزا مي گويد و آيين ما و پدران ما را به بدی ياد مي کند و
عقيده ما را پست و بی ارزش مي شمارد . به او بگو دست از کارهای خود بردارد و
نسبت به بتهای ما سخنی که توهين آميز باشد نگويد . يا او را اختيار ما بگذار و
حمايت خود را ازاو بردار. ."مشرکان قريش وقتی احساس کردند که اسلام کم کم در بين مردم و قبايل نفوذ مي کند و آيات قرآن بر دلهای مردم مي نشيند و آنها را تحت تأثير قرار مي دهد بيش
از پيش احساس خطر کردند و برای جلوگيری از اين خطر بار ديگر و بار ديگر با
ابو طالب بزرگ قريش و سرور بنی هاشم ملاقات کردند و هر بار ابو طالب با
نرمی و مدارا با آنها سخن گفت و قول داد که به برادر زاده اش پيغام آنها را
خواهد رساند . اما پيامبر عظيم الشأن اسلام در پاسخ به عمش چنين فرمود :
"
عمو جان ، به خدا قسم هر گاه آفتاب را در دست راست من و ماه را در
دست چپ من قرار دهند که دست از دين خدا و تبليغ آن بردارم حاضر نمي شوم . من
در اين راه يا بايد به هدف خود که گسترش اسلام است برسم يا جانم را در اين راه
فدا کنم". ابو طالب به برادرزاده اش گفت : " به خدا قسم دست از حمايت تو
بر نمي دارم. مأموريت خود را به پايان برسان " . سرانجام فرعونيان مکه به خيال باطل خود ، از در تطميع در آمدند ، و پيغام دادند که ما حاضريم هر چه محمد ( ص ) بخواهد از ثروت و سلطنت و زنهای زيباروی  در اختيارش قرار دهيم ، بشرط اينکه از دين تازه و بد گفتن به بتهای ما دست
بردارد. اما پيامبر ( ص ) به سخنان آنها که از افکاری  شايسته خودشان سرچشمه
مي گرفت اعتنايی نکرد و از آنها خواست که به"الله " ايمان بياورند تا بر عرب و عجم سروری کنند. آنها با انديشه های محدود خود نمي توانستند قبول کنند که به جای  360بت ،  از اين به بعد - همانطور که گفتيم - ابو جهل و ديگران بنای آزار واذيت پيامبر مکرم ( ص ) و ديگر مسلمانان را گذاشته و آنچه در توان داشتند درراه آزار و مسخره کردن پيامبر و مؤمنان به اسلام ، بکار بردند .

استقامت پيامبر ( ص)
با اين همه آزاری که پيامبر (ص ) از مردم مي ديد مانند کوه در برابرآنها
ايستاده بود و همه جا و همه وقت و در هر مکانی که چند تن را دور يکديگرنشسته
مي ديد، درباره خدا و احکام اسلام و قرآن سخن مي گفت و با آيات الهی دلهارا نرم
و به سوی اسلام متمايل مي ساخت . مي گفت "الله " خداوند يگانه و مالک اين جهان و
آن جهان است . تنها بايد او را عبادت کرد و از او پروا داشت . همه قدرتها از
خداست . ما و شما و همه ، دوباره زنده می شويم و در برابر کارهای نيک خود پاداش
خواهيم داشت و در برابر کارهای زشت خود کيفر خواهيم ديد. ای مردم از گناه ، دروغ ، تهمت و دشنام بپرهيزيد. قريش آن چنان تحت تأثير آيات قرآنی قرار گرفته بودند که ناچار، برای 
قضاوت از "وليد" که داور آنها در مشکلات زندگی  و ياور آنها در دشواريها بود،
کمک خواستند. وليد پس از استماع آيات قرآنی به آنها چنين گفت : "من از محمد امروز سخنی شنيدم که از جنس کلام انس و جن نيست . شيرينی خاصی  دارد و زيبايی مخصوصي ، شاخسار آن پر ميوه و ريشه های  آن پر برکت است . سخنی است برجسته و هيچ سخنی از آن برجسته تر نيست ".
مشرکان وقتی به حلاوت و جذابيت کلام خدا پی بردند و در برابر آن عاجز شدند،
چاره کار خود را در اين ديدند که به آن کلام آسمانی تهمت "سحر و جادو" بزنند، و
برای اينکه به پيامبری محمد (ص ) ايمان نياورند بنای  بهانه گيری گذاشتند. مثلا از
پيامبر مي خواستند تا خدا و فرشتگان را حاضر کند! از وی مي خواستند کاخی از طلا
داشته باشد يا بوستانی پر آب و درخت ! و نظاير اين حرفها. محمد (ص ) درپاسخ آنها چنين فرمود: من رسولی بيش نيستم و بدون اذن خدا نمي توانم معجزه ای بياورم .

مهاجرت به حبشه
در سال پنجم از بعثت يک دسته از اصحاب پيغمبر که عده آنها به 80نفر
مي رسيد و تحت آزار و اذيت مشرکان بودند، بر حسب موافقت پيامبر (ص ) به حبشه
رفتند. حبشه ، جای امن و آرامی بود و نجاشی حکمروای  آنجا مردی بود مهربان و
مسيحي . مسلمانان مي خواستند در آنجا ضمن کسب و کار، خدای را عبادت کنند. اما در
آنجا نيز مسلمانها از آزار مردم مکه در امان نبودند. مکي ها از نجاشی خواستند
مسلمانان را به مکه برگرداند و برای اينکه پادشاه حبشه را به سوی خود جلب کنند
هديه هايی هم برای وی فرستادند. اما پادشاه حبشه گفت : اينها از تمام سرزمينها،
سرزمين مرا برگزيده اند. من بايد تحقيق کنم ، تا بدانم چه مي گويند و شکايت آنها و
علت آن چيست ؟ سپس دستور داد مسلمانان را در دربار حاضرکردند. از آنها خواست
علت مهاجرت و پيامبر خود و دين تازه خود را معرفی  کنند. جعفر بن ابيطالب به
نمايندگی  مهاجرين برخاست و چنين گفت : "ما مردمی نادان بوديم . بت مي پرستيديم . از گوشت مردار تغذيه مي کرديم. ".کارهای  زشت مرتکب مي شديم . حق همسايگان را رعايت نمي کرديم . زورمندان ، ناتوانان را پايمال مي کردند. تا آن گاه که خداوند از بين ما پيامبری برانگيخت و او را به
راستگويی و امانت مي شناسيم . وی ما را به پرستش خدای يگانه دعوت کرد. از ما خواست که از پرستش بتهای سنگی و چوبی دست برداريم . و راستگو، امانتدار، خويشاوند دوست ، خوشرفتار و پرهيزگار باشيم . کار زشت نکنيم . مال يتيمان را نخوريم . زنا را ترک گوئيم . نماز بخوانيم . روزه بگيريم ، زکوة بدهيم ، ما هم به اين پيامبر ايمان آورديم و پيرو او شديم . قوم ما هم به خاطر اينکه ما چنين دينی  را پذيرفتيم به ما بسيار ستم کردند تا از اين دين دست برداريم و بت پرست شويم و کارهای زشت را دوباره شروع کنيم . وقتی کار بر ما سخت شد و آزار آنها از حد گذشت ، به کشور تو پناه آورديم و از پادشاهان تو را برگزيديم . اميدواريم در پناه تو بر ما ستم نشود".
نجاشی گفت : از آياتی که پيامبر (ص ) بر شما خوانده است برای ما هم اندکی 
بخوانيد. جعفر آيات اول سوره مريم را خواند. نجاشی و اطرافيانش سخت تحت تأثير
قرار گرفتند و گريه کردند. نجاشی که مسيحی بود گفت : به خدا قسم اين سخنان از
همان جايی آمده است که سخنان حضرت عيسی سرچشمه گرفته . سپس نجاشی به مشرکان مکه گفت : من هرگز اينها را به شما تسليم نخواهم کرد. کفار قريش از اين شکست بی اندازه خشمگين شدند و به مکه باز گشتند.

محاصره اقتصادي
مشرکان قريش برای اينکه پيامبر (ص ) و مسلمانان را در تنگناقرار دهند عهد
نامه ای نوشتند و امضا کردند که بر طبق آن بايد قريش ارتباط خودرا با محمد (ص)
و طرفدارانش قطع کنند. با آنها زناشويی و معامله نکنند. درهمه پيش آمدها با
دشمنان اسلام هم دست شوند. اين عهدنامه را در داخل کعبه آويختند وسوگند خوردند
متن آنرا رعايت کنند. ابو طالب حامی پيامبر (ص ) از فرزندان هاشمو مطلب
خواست تا در دره ای که به نام "شعب ابی طالب " است ساکن شوند و از بت پرستان
دور شوند. مسلمانان در آنجا در زير سايبانها زندگی تازه را آغاز کردند وبرای 
جلوگيری از حمله ناگهانی آنها برجهای مراقبتی ساختند. اين محاصره سخت سه سال
طول کشيد. تنها در ماههای حرام (رجب - محرم - ذيقعده - ذيحجه ) پيامبر (ص) و
مسلمانان از "شعب " برای تبليغ دين و خريد اندکی  آذوقه خارج مي شدند ولی کفار -
بخصوص ابو لهب - اجناس را مي خريدند و يا دستور مي دادند که آنها راگران کنند
تا مسلمانان نتوانند چيزی خريداری نمايند. گرسنگی  و سختی به حد نه%

دسته ها :
شنبه چهارم 6 1385
X