صفحه ها
دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 3327
تعداد نوشته ها : 9
تعداد نظرات : 2
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا، دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را… این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی! باید آدمش پیدا شود! باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد! سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند! فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش… شروع می‌کنی به خرج کردنشان! توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟ بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها! سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری… اما بگذار به سن تو برسند! بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند غریب است دوست داشتن. و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ... و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛ به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر. تقصیر از ما نیست؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند
دسته ها :
چهارشنبه سیزدهم 11 1389

چرا زبان ما بجای اینکه پارسی باشد فارسی است؟
زبان‌شناسی مردمی باژگونه!
در زبان عربی چهار حرف: پ – گ – ژ – چ وجود ندارد.آن‌ها به جای این ۴
حرف، از واج‌های : ف – ک - ز – ج بهره می‌گیرند. و اما: چون عرب‌ها
نمی‌توانند «پ» را بر زبان رانند، بنابراین ما ایرانی‌ها،
به پیل می‌گوییم: فیل!
به سپیدرود می‌گوییم: سفیدرود
به سپاهان می‌گوییم: اصفهان
به پردیس می‌گوییم: فردوس
به پلاتون می‌گوییم: افلاطون
به تهماسپ می‌گوییم: طهماسب
به پارس می‌گوییم: فارس
به پساوند می‌گوییم: بساوند
به پارسی می‌گوییم: فارسی!
به پادافره می‌گوییم: مجازات،مکافات، تعزیر، جزا، تنبیه...
به پاداش هم می‌گوییم: حقوق یا جایزه!
به پلپل می‌گوییم: فلفل

به پهلویات باباطاهر می‌گوییم: فهلویات باباطاهر

چون عرب‌ها نمی‌توانند «گ» را برزبان بیاورند،
بنابراین ما ایرانی‌ها
به گرگانی می‌گوییم: جرجانی
به بزرگمهر می‌گوییم: بوذرجمهر
به لشگری می‌گوییم: لشکری
به گرچک می‌گوییم: قرجک
به گاسپین می‌گوییم: قزوین!
به پاسارگاد هم می‌گوییم: تخت سلیمان‌نبی!

چون عرب‌ها نمی‌توانند «چ» را برزبان بیاورند،
ما ایرانی‌ها،
به چمکران می‌گوییم: جمکران
به چاچ‌رود می‌گوییم: جاجرود
به چزاندن می‌گوییم: جزاندن

چون عرب‌ها نمی‌توانند «ژ» را بیان کنند،
ما ایرانی‌ها

به دژ می‌گوییم: دز (سد دز)
به کژ می‌گوییم: :کج
به مژ می‌گوییم: : مج
به کژآئین می‌گوییم: کج‌آئین
به کژدُم می‌گوییم عقرب!
به لاژورد می‌گوییم: لاجورد

فردوسی فرماید:به پیمان که در شهر هاماوران
سپهبد دهد ساو و باژ گران

اما مابه باژ می‌گوییم: باج

فردوسی فرماید: پیاده شد از اسپ و ژوپین به دست
همی رفت شیدا به کردار مست

اما ما به اسپ می‌گوییم: اسب
وبه ژوپین می‌گوییم: زوبین

وچون در زبان پارسی واژه‌هائی مانند چرکابه، پس‌آب، گنداب... نداریم، نام

چون مردمی سخندان هستیم و از نوادگان فردوسی،
به ویرانه می‌گوییم خرابه
به ابریشم می‌گوییم: حریر
به یاران می‌گوییم صحابه!
به ناشتا وچاشت بامدادی می‌گوییم صبحانه یا سحری!
به چاشت شامگاهی می‌گوییم: عصرانه یا افطار!
به خوراک و خورش می‌گوییم: غذا و اغذیه و تغذیه ومغذی(!)
به آرامگاه می‌گوییم: مقبره
به گور می‌گوییم: قبر
به برادر می‌گوییم: اخوی،
به پدر می‌گوییم: ابوی
و اکنون نمی‌دانیم برای این که بتوانیم زبان شیرین پارسی را دوباره
بیاموزیم و بکار بندیم، باید از کجا آغاز کنیم؟!
از دگرگون کردن زبان پارسی؟
 - از پالایش فرهنگی ؟

***
هنر نزد ایرانیان است و بس! از جمله هنر سخن گفتن! شاعر هم گفته است:
تا مرد سخن نگفته باشد،
عیب و هنرش نهفته باشد!
بنابراین ، چون ما ایرانیان در زبان پارسی واژه‌ی گرمابه نداریم به آن
می‌گوئیم: حمام!
چون گل‌سرخ از شن‌زار‌های سوزان عربستان سرزده به آن می‌گوئیم: گل محمدی!
چون در پارسی واژه‌های خجسته، فرخ و شادباش نداریم
به جای «زادروزت خجسته باد» می‌گوئیم: «تولدت مبارک».
به خجسته می گوئیم میمون
اگر دانش و «فضل» بیشتری بکار بندیم می‌گوییم: تولدت میمون و مبارک!
چون نمی‌توانیم بگوییم: «دوستانه» می گوئیم با حسن نیت!
چون نمی‌توانیم بگوییم «دشمنانه» می گوییم خصمانه ، یا: با سوء نیت
چون نمی‌توانیم بگوئیم امیدوارم، می‌گوئیم انشاءالله
چون نمی‌توانیم بگوئیم آفرین، می‌گوئیم بارک‌الله
چون نمی‌توانیم بگوئیم به نام ویاری ایزد، می‌گوییم: ماشاءالله
و چون نمی‌توانیم بگوئیم نادارها، بی‌چیزان، تنُک‌‌‌مایه‌گان، می‌گوئیم:
مستضعفان، فقرا، مساکین!
به خانه می‌گوییم: مسکن
به داروی درد می‌گوییم: مسکن
(
و اگر در نوشته‌ای به چنین جمله‌ای برسیم : «در ایران، مسکن خیلی گران
است» نمی‌دانیم «دارو» گران است یا «خانه»؟
به «آرامش» می‌گوییم تسکین .سکون
به شهر هم می‌گوییم مدینه تا «قافیه» تنگ نیاید!

ما ایرانیان، چون زبان نیاکانی خود را دوست داریم:

به جای درازا می گوییم: طول
به جای پهنا می‌گوییم: عرض
به ژرفا می‌گوییم: عمق
به بلندا می‌گوییم: ارتفاع
به سرنوشت می‌گوییم :تقدیر
به سرگذشت می‌گوییم: تاریخ
به خانه و سرای می‌گوییم : منزل و مأوا و مسکن
به ایرانیان کهن می گوییم: پارس
به عوعوی سگان هم می گوییم: پارس!
به پارس‌ها می‌گوییم: عجم!
به عجم (لال) می گوییم: گبر

چون میهن ما خاور ندارد، به خاور می‌گوییم: مشرق یا شرق!
به باختر می‌گوییم: مغرب و غرب
و کمتر کسی می‌داند که شمال و جنوب وقطب در زبان پارسی چه بوده است!

چون «ت» در زبان فارسی کمیاب وبسیار گران‌بها است (و گاهی هم کوپنی می‌‌شود!)

تهران را می نویسیم طهران
استوره را می نویسیم اسطوره
توس را طوس
تهماسپ را طهماسب
تنبور را می نویسیم طنبور(شاید نوایش خوشتر گردد!)
همسر و یا زن را می نویسیم ضعیفه، عیال، زوجه، منزل، مادر بچه‌ها، یا
بهتر از همه‌ی اینها: آقامصطفی!

چون قالی را برای نخستین بار بیابانگردان عربستان بافتند (یا در تیسفون و
به هنگام دستبرد، یافتند!) آن را فرش، می نامیم!
آسمان را عرش می‌نامیم! و در این «عرش» به کارهای شگفت‌آوری می‌پردازیم
همچون: طی‌الارض! و شق‌القمر( که هردو «ترکیب» از ناف زبان پارسی بیرون
آمده‌اند!)

***
استاد توس فرمود:
چو ایران نباشد، تن من مباد!
بدین بوم و بر زنده یک‌تن مباد!

و هرکس نداند، ما ایرانیان خوب می‌دانیم که نگهداشت یک کشور، ملت، فرهنگ
و «هویت ملی» شدنی نیست مگر این که از زبان آن ملت هم به درستی نگهداری
شود. ما که مانند مصری‌ها نیستیم که چون زبانشان عربی شد، امروزه جهان
آن‌ها را از خانواده‌ی اعراب می‌دانند. البته ایرانی یا عرب بودن، هندی
یا اسپانیائی بودن به خودی خود نه مایه‌ی برتری‌ است و نه مایه‌
سرافکندگی. زبان عربی هم یکی از زبان‌های نیرومند و کهن است. سربلندی
مردمان وکشورها به میزان دانستگی‌ها، بایستگی‌ها، شایستگی‌ها، و ارج
نهادن آن‌ها به آزادی و «حقوق بشر» است. با این همه،
همان‌گونه که اگر یک اسدآبادی انگلیسی سخن بگوید، آمریکایی به شمار
نمی‌آید، اگر یک سوئدی هم، لری سخن بگوید، لُر به شمار نخواهد رفت. چرا
یک چینی که خودش فرهنگ و زبان و شناسنامه‌ی تاریخی دارد، بیاید و کردی
سخن بگوید؟ و چرا ملت‌های عرب، به پارسی سخن نمی‌گویند؟ چرا ما ایرانیان
باید نیمه‌عربی – نیمه‌پارسی سخن بگوئیم؟ فردوسی، سراینده‌ی بزرگ
ایرانیان در ۱۰۷۰ سال پیش برای این که ایرانی شناسنامه‌ی ملی‌اش را گم
نکند، و همچون مصری از خانواده‌ی اعراب به شمار نرود، شاهنامه را به
پارسی‌ی گوش‌نوازی سرود و فرمود:

پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد وبارانش ناید گزند

جهان کرده‌ام از سخن چون بهشت
از این بیش تخم سخن کس نکشت

از آن پس نمیرم که من زنده‌ام
که تخم سخن من پراگنده‌ام

هر آن کس که دارد هُش و رای و دین
پس از مرگ بر من کند آفرین

اکنون منِ ایرانی چرا باید از زیباترین واژه‌های دم دستم در «زبان شیرین
پارسی» چشم‌پوشی کنم و از لغات عربی یا انگلیسی یا روسی که معنای بسیاری
از آنان را هم بدرستی نمی‌دانم بهره بگیرم؟
و به جای توان و توانائی بگویم قدرت؟
به جای نیرو و نیرومندی بگویم قوت؟
به جای پررنگی بگویم غلظت؟
به جای سرشکستگی بگویم ذلت؟
به جای بیماری بگویم علت؟
به جای اندک و کمبود بگویم قلت؟
به جای شکوه بگویم عظمت؟
به جای خودرو بگویم اتومبیل
به جای پیوست بگویم ضمیمه، اتاشه!!
به جای مردمی و مردم سالاری هم بگویم «دموکراتیک»

به باور من، برای برخی از ایرانیان، درست کردن بچه، بسیار آسان‌تر است از
پیداکردن یک نام شایسته برای او!
بسیاری از دوستانم آنگاه که می‌خواهند برای نوزادانشان نامی خوش‌آهنگ و
شایسته بیابند از من می‌خواهند که یاری‌شان کنم!
به هریک از آن‌ها می‌گویم: «جیک جیک تابستون که بود، فکر زمستونت نبود؟
وچون در زبان پارسی نام‌هائی مانند سهراب، سیاوش، داریوش و... نداریم نام
فرزندانمان را می‌گذاریم اسکندر، چنگیز، تیمور، طالب،جابر،... و چون
نام‌های خوش‌آهنگی همچون: پوران، دُردانه، رازدانه، گلبرگ، بوته، گندم،
آناهیتا، ایراندخت، مهرانه، ژاله، الیکا (نام ده و رودی کوچک در ایران)،
لِویس (نام گل شقایق به گویش اسدآبادی= از دامنه‌های زبان پهلوی ساسانی)
و.... نداریم، نام دختران خود را می‌گذاریم:محبوبه،کلثوم،....

 دخترعمویم سُمیه

«
درعنفوان جوانی، چنان که افتد و دانی!» از دختر عمویم سمیه پرسیدم
سمیه یعنی چی؟» گفت: «نمی‌دونم بخدا!» گفتم: «آدمی که معنی نام خودش را
هم نداند به درد جرز دیوار می‌خورد!» پاسخ داد: «اِوا! اگه اینطوره خودت
بگو ببینم میرزاآقا یعنی چی؟گفتم : «چرا زود برافروخته میشی!» با بانگ
بلند پاسخ داد: «برافروخته، مرافروخته چیه دیگه؟! عصبانی شدم
رفتم ازعمویم پرسیدم:«عموجان! سمیه یعنی چی؟» گفت: «الله‌اعلم!» پرسیدم:
«
اعلم یعنی چی؟!» گفت «یعنی ذغنبوط!» پرسیدم: «ظقنبوت یعنی چی؟»
پرخاش‌کنان گفت:«لا الله الی الله! برو پی‌کارت بخت‌النصر!» دیگر ترسیدم
بپرسم «بخت‌النصر کی بود؟

همکلاسی‌ام جواد

از همکلاسی‌ام جواد پرسیدم : « جواد یعنی چی؟» گفت «من از کجا بدانم؟
گفتم: «ازبابات بپرس» فردای آن روز از او پرسیدم: «بابات چی گفت؟» جواب
داد «گفت فضولی موقوف!» پرسیدم «موقوف یعنی چی؟!» جواب داد: «از کجا
بدانم؟ مگه من خدام

دانای(حکیم) توس فرمود:
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی

از آن‌جایی که ما ایرانیان مانند دانای توس، مهر بی‌کرانی به میهن خود داریم
به جای رستم‌زائی می‌گوئیم سزارین رستم در زهدان مادرش رودابه آنچنان
بزرگ بود که مادر نتوانست او را بزاید، بنابراین پزشکان، پهلوی مادر را
شکافتند و رستم را بیرون آوردند. چنین وضعی برای سزار، قیصر روم هم پیش
آمد و مردم باخترزمین از آن‌پس به این‌گونه زایاندن و زایش می‌گویند
سزارین. ایرانیان هم می‌توانند به جای واژه‌ی «سزارین» که در زبان پارسی
روان شده، بگویند: رستم‌زائی

به نوشابه می‌گوییم: شربت
به کوبش و کوبه می‌گوییم: ضربت
به خاک می‌گوییم: تربت
به بازگشت می‌گوییم: رجعت
به جایگاه می‌گوییم: مرتبت
به هماغوشی می‌گوییم: مقاربت
به گفتاورد می‌گوییم: نقل قول
به پراکندگی می‌گوییم: تفرقه
به پراکنده می‌گوییم: متفرق
به کاخ می‌گوئیم قصر،
به انوشیروان دادگر می‌گوئیم: انوشیروان عادل

***
باری، چون حضرت آیت‌الله...مجتهدعظیم‌الشأن به مرده می‌گوید میت
ما هم به مردگان می‌گوییم اموات
به فرشته‌ی آدمکش می‌گوییم:ملک‌الموت!
به دریای آرام می‌گوییم: بحرالمیت!
و در «محضرحاج‌آقا» آنقدر «تلمذ» می‌کنیم که زبان پارسی‌مان همچون ماشین
دودی دوره‌ی قاجار، دود و دمی راه می‌اندازد به قرار زیر:
به خاک سپردن = مدفون کردن
دست به آب رساندن = مدفوع کردن
به جای پایداری کردن می‌گوییم: دفاع کردن= تدافع = دفع دشمن= دفع بلغم = و...
به جای جنگ می‌گوییم: = مدافعه، مرافعه، حرب، محاربه.

به خراسان می‌گوییم: استان قدس رضوی!
به چراغ گرمازا می‌گوییم: علاءالدین! یا والور!
به کشاورز می‌گوییم: زارع
و به کشاورزی می‌گوییم: زراعت
اما ناامید نشویم. این کار شدنی است!
تا سال‌ها پس از انقلاب مشروطیت
به جای دادگستری می‌گفتیم عدلیه
به جای شهربانی می‌گفتیم نظمیه
به جای شهرداری و راهداری می‌گفتیم بلدیه

 

http://mazyaran.blogfa.com

دسته ها :
شنبه هفدهم 11 1388

اگر نظریه ‌ی لاپات را بپذیریم، به نظر نمی‌ رسد صرف یافته شدن آثار باستانی پراکنده مربوط به دوران منطبق بر اسکان جمعیت در ملیان گویای آن باشد که مقر اصلی دولت در آن زمان در شهر انشان قرار داشته است. با وجود این، کوزه‌های جام‌ گونه‌ ی یافته شده در ملیان شباهت نزدیکی به ظروف متعلق به ربع پایانی هزاره‌ی دوم پ.م. که در شوش به دست آمده ‌اند، دارند. شواهد موجود نشان دهنده‌ی آنند که انشان و شوش در این دوران به لحاظ سیاسی و فرهنگی به هم پیوسته بوده‌اند، اما همین مدارک گویای آنند که انشان در آن زمان چیزی فراتر از یک اجتماع پاس‌دار سرزمین‌های شرقی ایلام، که تابع شاهان وقت مقیم در شوش بوده، نبوده است.

تاراج مناطق ایلامی به دست نبوکدنزر یکم بابلی (حدود 1110 پ.م.) نشانه‌ ی پایان عملی فرمانروایی ایلام به عنوان قدرتی مستقل، به مدت 300 سال است. از ایلامیان - تا 821 پ.م. - آن گاه که با کلدانیان علیه شاه آشور شمشی- ادد پنجم متحد ‌گردیدند، باز چیزی شنیده نمی‌ شود. اگرچه وحدت سیاسی در ایلام در طی دست کم بخشی از این سده‌های «تاریک» حائل ظاهراً حفظ نشده بود، اما سرکردگان محلی می ‌بایست بر مناطقی که سنتاً در آنها دارای قدرت و نفوذ بودند، تا اندازه‌ای سلطه داشته باشند. جرج کمرون بر این باور است که فرمانروایان محلی در دورترین نقاط شرقی ایلام، یعنی منطقه‌ ی جدید فارس، که اینک به عنوان انشان شناسایی شده است، احتمالاً نیرومندتر بوده‌اند. با وجود این، حتی اگر این حاکمان چنین وضعیتی داشتند و با وجود دور ماندن آنان از مهاجمان دردسر ساز میان‌رودانی، اهالی انشان سرانجام به ورود سرزده‌ی مهاجران جدید ایرانی فرارسیده از شمال، تن در دادند. این که آمدن ایرانیان منجر به پشتیبانی ایالت‌های جدا گشته‌ ی ایلام از برآمدن یک قدرت جدید متمرکز در جنوب غرب ایران [به رهبری پارس‌ها] شده بود یا نه، پرسشی است که پاسخی بدان داده نشده است. قضیه هرچه باشد، در حدود 742 پ.م. هومبن- نیکش یکم پادشاه اتحادیه ‌ی دوباره نیرو گرفته ‌ی ایلام شد.

برادر زاده‌ی هومبن- نیکش، شوتروک نهونته‌ ی دوم (699-717 پ.م.) جانشین او شد و لقب کهن «شاه بزرگ انزان و شوش» را اتخاد کرد. پس از آن، کلدانیان جنوب میان‌رودان برضد هم سارگون دوم و هم سناخریب آشوری با شوتروک نهونته متحد شدند. اما این اتحادها بی ‌تأثیر از آب درآمدند چرا که در این زمان آشوریان بیشتر جنوب میان‌رودان را مورد حمله قرار داده و تصرف کردند. شاه بعدی ایلام، هلّودوش- اینشوشینک (فر. 93-699 پ.م.) به بابلستان حمله برد و به طور موقت آشوریان را از بخشی از این کشور بیرون راند، اما سناخریب سرانجام بیشتر این مناطق را بازگرفت. در این ضمن، هلودوش- اینشوشینک در ایلام خلع و معزول گشت و پسرش کودور- نهونته (فر. 92-693 پ.م.) جانشین او شد. در پی این تغییر رهبری، دیگر هیچ حاکم ایلامی شناخته شده‌ای لقب باستانی «شاه انزان و شوش» را نپذیرفت؛ واگذاری این لقب می‌تواند گویای این حقیقت باشد که کودور—نهونته یا جانشینان بلافصل‌اش [استیلا بر] دست کم بخش از منطقه‌ی انشان را از دست داده بودند.

سناخریب پس از فتح دوباره‌ ی بابلستان، به سرزمین‌های ایلامی واقع در شمال شوش حمله کرد. این رخداد کودور- ناهونته را به پناه جستن به کوه‌های هیدالو در شرق خوزستان واداشت. سرانجام هومبن- نومنه (87-692 پ.م.) جانشین وی شد و اتحاد سیاسی قدیمی را بابلستان از سر گرفت. شاه جدید در پی جلب یاری نظامی شماری از مناطق همسایه، شامل انزان و پارسواش برآمد. آنچه که درخور توجهی ویژه است، آن است که در این گواهی‌‌های اخیر، از انزان به عنوان سرزمینی مستقل و نه مطیع قدرت مرکزی ایلام سخن رفته است. به نظر می ‌رسد که اتحاد و یکپارچگی ایلام به دنبال فرمانروایی هومبن- نمونه تا حد زیادی فروپاشیده باشد، آنگاه که مدعیان رقیب ِ رهبری مرکزی بر بخش‌های مختلف قلمروهای کهن ایلام استیلا یافتند. با وجود این، به ویژه تمپت- هومبن – اینشوشینک شوشی (فر. 53-66 تلاش‌هایی را برای بازسازی و تجدید اتحاد سنتی ایلام انجام داد. اما وی از سپاه آشوربنیپال شکست خورد، و برخی از مناطق ایلام که مورد حمله قرار گرفته بودند، از آن پس تحت استیلای آن دسته از سرگردگان محلی درآمدند که پشت آشوریان متکی به آنان بود. اما چنین وفاداری‌هایی چندان نپایید، چرا که یک سال بعد، هومبن- نیکش سوم، فرماندار دست ‌نشانده‌ ی آشور در منطقه‌ ی ایلامی مَدکتو، از خیزش جدیدی در بابلستان برضد آشوریان پشتیبانی کرد. ایلامی شورشی در ناحیه‌ی Derاز نیروهای آشوری شکست خورد و به مناطق کوهستانی هیدالو گریخت و در پی یاری جستن از مردم آنجا و نیز مردم پارسوماش برآمد. اما در این زمان، بروز شورش در بخشی از ایلام باعث سقوط هومبن- نیکش شد. تَمریتی (فر. 40-651 پ.م.) جانشین او گردید و به مقاومت محلی در مقابل آشوریان ادامه داد. تمریتی پافشارانه مردم هیدالو و منطقه‌ی مجاور پارسوماش را به پشتیبانی از جنبش خود واداشت، که گویا دستاوردهایی اندکی داشت. تا 649 پ.م. بسیاری از سرزمین‌های ایلامی تا مرزهای پرسوماش مورد هجوم و تاراج آشوریان قرار گرفته بودند. هرچند به نظر می ‌رسد که ایلامیان در سال‌های بعد دوباره به حدی از استقلال محلی دست یافته بودند، اما سرانجام پیشرفت‌های آشوریان و هخامنشیان به استقلال ایلام پایان داد.

در متنی آشوری که گویای ویران‌ سازی ایلام به دست آشوربنیپال است، از کورش نامی به عنوان شاه پارسوواش یاد می‌گردد. این کورش همان کورش یکم دودمان هخامنشی دانسته شده است، که به گفته ‌ی این متن، به آشوربنیپال ابراز فرمانبرداری کرد و برای تضمین وفاداری خود، پسرش را به نینوا، به حضور شاه آشور فرستاد. با این اشاره، خاندان هخامنشی برای نخستین بار به عرصه‌ ی گزارش‌های مکتوب تاریخی راه می ‌یابند.

در متنی بابلی، کورش دوم (بزرگ)، به پدر بزرگش کورش یکم لقب «شاه بزرگ، شاه انشان» را داده است. از این رو به نظر می ‌رسد که کورش یکم فرمانروای ایالت پیشین ایلامی انشان/ انزان در فارس بود، و نیز حاکم سیاسی پارسوواش. پس این دو سرزمین به یقین یگانه و برهم منطبق‌اند. پارسوماش/ پارسووش تعبیر‌های آشوریِ «پارسه‌»ی ایرانی ‌اند، که به ویژه به استان فارس راجع است. در عین حال، در جنوب میان‌رودان، انشان به عنوان نام سنتی منطقه‌ی شمالی فارس همچنان در اذهان باقی ماند.

در قطعه ‌ای از گاهنامه‌ ی نبونید، واپسین پادشاه بابل (39-556 پ.م.)، به کورش دوم با عنوان «پادشاه انشان» اشاره می ‌شود. در بندی دیگر، کورش پادشاه «پارسوا»، که تعبیر اکدی پارسه است، خوانده شده است. بنابراین می‌ توانیم دریابیم که انشان، چنانکه در مورد اشارات کهن ‌تر به انشان و پارسوواش دیدیم، در دوران بعد نیز، بخشی از استانی که اینک فارس خوانده می‌ شود، به شمار می ‌آمده است. اسم انشان به عنوان نام محلی این ایالت، در زمانی بسیار زودتر با نام پارس جانشین شده بود، آنگاه که پارس‌های هخامنشی نام قومی خود، پارس، را به منزلگاه جدیدشان در جنوب منتقل نمودند. اسم مکان انشان، در دوران بعد، تنها در نگارش ایلامی سنگ ‌نبشته‌ی بیستون گواهی شده است، که در آن، این نام به صورت محلی نامعین در پارسه/ فارس مشخص شده است.


پارسی ها و هخامنشیان

به قدرت رسیدن پارسی ها یکی از وقایع مهم تاریخ قدیم است. اینان دولتی تأسیس کردند که دنیای قدیم را به استثنای دو ثلث یونان تحت سلطه خود در آوردند. وقتی هم منقرض شدند از صحنه تاریخ خارج نشدند بلکه در طول ۲۵ قرن متوالی بلندی ها و پستی ها را پیمودند.

پارسی ها مردمانی آریایی نژاد بودند که مشخص نیست از چه زمانی به فلات ایران آمدند. برای نخستین بار در سالنامه آشوری سلمانسر سوم در سال ۸۳۴ ق.م نام کشور پارسوآ در جنوب و جنوب غربی دریاچه ارومیه برده شده است. بعضی از محققان مانند راولین سن عقیده دارند که مردم پارسوآ همان پارسی ها بوده اند. البته کاملاً محقق نیست که این نظریه درست باشد. تصور می شود اقوام پارسی پیش از این که از میان دره های جبال زاگرس به طرف جنوب و جنوب شرقی ایران بروند ؛ در این ناحیه توقف کوتاهی کردند و در حدود ۷۰۰ سال پیش از میلاد در ناحیه پارسوماش؛ روی دامنه های کوه های بختیاری در جنوب شرقی شوش در ناحیه ای که جزو کشور ایلام بود؛ مستقر شدند. از کتیبه های آشوری چنین استنباط می شود که در زمان « شلم نصر» ( ۷۳۱-۷۱۳ ق.م) تا زمان سلطنت  «آسارهادون» (۶۲۲ ق.م ) ‌پادشاهان یا امرای پارسوآ؛ تابع آشور بوده اند. پس از آن در زمان فرورتیش ( ۶۵۵-۶۳۳ ق.م ) پادشاه ماد به پارس استیلا یافت و این دولت را تابع دولت ماد نمود. هرودوت می گوید: پارسی ها به شش طایفه شهری و ده نشین و چهار طایفه چادرنشین تقسیم شده اند. شش طایفه اول عبارت اند از: پاسارگادیان؛ مرفیان؛ ماسپیان؛ پانتالیان؛ دژوسیان و گرمانیان. چهار طایفه دوم عبارت اند از: داییها ؛ مردها ؛ دروپیک ها و ساگاریت ها. از طوایف مذکور سه طایفه اول بر طوایف دیگر برتری داشته اند و دیگران تابع آنها بوده اند.

طبق نوشته های هرودوت ؛ هخامنشیان از طایفه پاسارگادیان بوده اند که در پارس اقامت داشته اند و سرسلسله آنها هخامنش بوده است. پس از انقراض دولت آشور به دست آشور بانی پال؛ چون مملکت ایلام ناتوان شده بود پارسی ها از اختلافات آشوری ها و مادی ها استفاده کرده و انزان یا انشان را تصرف کردند.

در اینجا این سؤال پیش می آید که در زمان کدام یک از نیاکان کورش بزرگ این واقع روی داده  است. با توجه به بیانیه های کورش در بابل؛ می بینیم که نسب خود را به چیش پش دوم می رساند و او را شاه انزان می خواند. به احتمال زیاد این واقعه تاریخی در زمان چیش پش دوم روی داده است. تصور می شود که انزان همان مسجد سلیمان کنونی است. پس از مرگ چیش پش؛ کشورش میان دو پسرش آریارمنه پادشاه کشور پارس و کورش که بعداً عنوان پادشاه بزرگ پارسوماش؛ به او داده شد تقسیم گردید. چون در آن زمان کشور ماد در اوج ترقی بود و کیاکسار در آن حکومت می کرد؛ کشور کوچک جدیدالتاسیس؛ ناچار زیر اطاعت فاتح نینوا بودند. کمبوجیه فرزند کورش اول؛ دو کشور نامبرده را تحت حکومت واحدی در آورد و پایتخت خود را از انزان به پاسارگاد منتقل نمود .

موافق نوشته های هرودوت ؛ لوحه نبونید پادشاه بابل ؛ بیانیه ک.رش بزرگ ( استوانه کورش )‌؛ کتیبه بیستون داریوش اول ؛ و کتیبه های اردشیر دوم و اردشیر سوم هخامنشی ترتیب شاهان این سلسله تا داریوش اول چنین بوده است .

لازم بذکر است درستی این جدول از هخامنش تا کورش بزرگ مورد تردید است .

 

 هخامنش  

 

 

 چیش پش اول  

 

 

 کمبوجیه اول  

 

 

 کورش اول  

 

 

 چیش پش دوم  

 

 کورش دوم  

 

 آریارمنا  

 کمبوجیه دوم  

 

 ارشام  

 کورش سوم ( بزرگ)  

 

 ویشتاسب  

 کمبوجیه سوم ( فاتح مصر  )

 

 داریوش اول  


http://www.pasargad.info

دسته ها :
شنبه هفدهم 11 1388

سرزمین انشان

انشان (یا انزان) نام یک ایالت ایلامی مهم در غرب استان فارس و نیز نام پایتخت آن است. نام سرزمین انشان نخسین بار در متون اکدی و سومری اواخر هزاره‌ ی سوم پ.م. گواهی شده است. فرمانروایان ایلامی هزاره‌ ی دوم پ.م. سنتاً به خود لقب «شاه انزان و شوش» را می ‌دادند؛ انزان برگردان ایلامی متداول نام انشان است. تا اواسط هزاره‌ ی یکم پ.م. انشان به منزلگاه پارس‌های هخامنشی مبدل شده بود.

در طی سال‌ های اخیر، نویسندگان مختلف، کشور و شهر انشان را به بخش ‌های متفاوتی از جنوب ایران نسبت داده بودند. در 1970 م. پیشنهاد شد که کاوشگاه باستان ‌شناختی پهناور «ملیان»، واقع در دشت بیضا در غرب فارس (حدود 36 کیلومتری شمال غربی شیراز متعلق به شهر گم شده ‌ی انشان است. چند سال بعد، مشخص گردید قطعه آجرهایی که دارای نبشته ‌های ایلامی‌اند و در 72-1971 در همین کاوشگاه گردآوری شدند، حاوی بخشی از یک وقفنامه‌اند که آن را یک شاه ایلامی اواخر هزاره‌ی دوم پ.م. برای معبدی که گفته شده در انشان واقع است، اهدا کرده است. علاوه بر این، در 1972 و پس از آن، چندین متن اقتصادی – اداری در ملیان استخراج شدند که در آنها نام انشان، ظاهراً به عنوان محلی که این متن‌ها در آنجا نوشته شده‌اند، گواهی شده است. این یافته‌ها، نظریه‌ ی مطابقت ملیان را با شهر باستانی انشان تأیید می ‌کنند.

کهن‌ ترین دودمان پادشاهی ایلامی را که نوشته ‌ای از آنان در دست داریم،PELI نامی در 2500 پ.م. در محلی به نام AWAN بنیان نهاد. اما کهن ‌ترین اشاره‌ ی موجود تاریخی به انشان ایلامی در متنی ازMANISHTUSU، پسر و دومین جانشین سارگن اکدی (فرمانروایی 2279-2334 پ.م.) آمده است. منیشتوسو در متن خود از انقیاد مجدد انشان پس آنکه فرمانروای محلی آن علیه امپراتوری بنیان ‌گذاری شده از سوی سارگون شورش کرد، سخن می ‌گوید. از این نکته می‌‌ توان استنتاج کرد که انشان واقع در جنوب ایران در زمره‌ ی فتوح سارگون بوده است.

فرمانروای بعدی اکد، نَرَم – سین (29-2255 پ.م.) پیمان اتحادی با هیته KHITA نهمین پادشاه اوان بست. دودمان اوان پس از آن با سقوط جانشین هیته، یعنی کوتیل – اینشوشینک در حدود 2220 پ.م. به پایان رسید. نزدیک به همین دوران، گوده‌آ GUDEA، فرمان‌روای لَگَش در میان ‌رودان مدعی فتح شهر انشان در ایلام بود. جای شگفتی است که از اوان در منابع متعلق به پس از این دوران تنها یک بار یاد شده، در حالی که از انشان مکرراً یاد گردیده است، و لذا محتمل است که کشور انشان تا اندازه‌ای جزو قلمرو اوان بوده است.

اندکی پس از سقوط اوان و تسخیر شهر انشان به دست گوده‌آ، دودمان ایلامی جدیدی در ناحیه‌ ی سیمشکی SIMASHKI، که در منطقه‌ ی کنونی اصفهان واقع بود، پدیدار شد. ظاهراً در این دوران سومریان تا اندازه‌ای کنترل سیاسی شهر ایلامی شوش در خوزستان کنونی و نیز انشان واقع در فارس را در دست داشتند. شولگی (2048-2095 پ.م.) فرمانروای سومین دودمان اور UR، یکی از دختران ‌اش را به ازدواج با ISHASHA یا فرماندار انشان درآورد. شولگی همچنین ادعا کرده است که انشان را ویران ساخته است. ظاهراً صلح موقت زمانی برقرار شد که شو – سین، پسر و جانشین شولگی، به مانند پدرش، دختری را به ازدواج با فرماندار انشان درآورد. پس از آن، در حدود 2131 پ.م.، هنگامی که ایبی – سین IBBI-SIN سلطنت اور را به میراث برد، پادشاه سیمشکی سرزمین اوان و انشان را در ایلام تصرف کرد. تا 2017 پ.م. ایبی – سین بسیاری از این مناطق را به دوباره به چنگ آورد؛ اما موفقیت او پایشی گذرا داشت، چرا که ایلامیان در طی چند سال بعد دست به لشکرکشی‌های موفقی علیه اور زدند. واپسین پادشاه اور، ایبی – سین، پس از شکست‌اش، همراه با پیکره ‌ی ماه – خدای سومری، NANNA، به انشان برده شد. چند دهه بعد، گیمیل – ایلیشو GIMIL-ILISHU، دومین پادشاه ایسین، NANNA خدای اور را از انشان بازآورد. بازهم دیرتر، در حدود 1928 پ.م.، گونگونومGUNGUNUM، پنجمین پادشاه لارسا، به کسب پیروزی‌های نظامی در انشان به خود می ‌بالید.

منابع موجود گویای آنند که انشان در طی واپسین نیمه ‌ی هزاره‌ی سوم پ.م. یک مرکز سیاسی مهم ایلامی بوده است. کاوش‌های باستان‌شناختی انجام شده در ملیان مؤید این ارزیابی‌اند. بررسی سطحی آثار سفالی به دست آمده از این جایگاه نمودار آن است که دست کم یک- سوم این ماندگاه باستانی (30 تا 50 هکتار) از اواخر هزاره‌ی چهارم پ.م. تا واپسین سال‌های هزاره‌ی سوم پ.م. مسکون بوده است. پراکندگی سفالینه‌های یاد شده گویای آنند که اسکان عمده در ملیان (حدود 130 هکتار) در طی واپسین سده‌های هزاره‌ی سوم پ.م. رخ داده و تا نخستین سده‌های هزاره‌ی دوم پ.م. ادامه یافته است. این بازه‌ ی زمانی برابر با دورانی است که به انشان توجه ویژه‌ای در متون میخی شده است.

واپسین یادکرد انشان برای بیش از 1300 سال در یک منبع میان‌رودانی، در متنی از گونگونوم (حدود 1928 پ.م.)، که در بالا به آن اشاره شد، آمده است. ظاهراً وجود سستی و تزلزل داخلی، تسلطی را که دولت‌های پیاپی میان‌رودانی گاهگاهی بر امور جنوب ایران برقرار کرده بودند، تضعیف نموده بود. از همین رو، سرانجام دودمان جدید شاهان ایلامی قادر گردید فرمانروایی محلی را بار دیگر در کشور خود برقرار سازد. بنیانگذار این دودمان جدید، اپارت EPART، نخستین رهبر ایلامی بود که خود را «شاه انزان و شوش» خواند (حدود 1890 پ.م.). اشارات مربوط به انشان در طی سده‌های باقی مانده‌ ی هزاره‌ ی سوم پ.م. تنها در سنگ ‌نبشته ها و متون دودمان‌های پیاپی ایلامی این دوران گواهی شده‌اند.

این جانشین اپارت در ایلام، شیلهَهَ (حدود 1870-1940 پ.م.) بود که افزون بر «شاه»، لقب سوکل ‌مخ SUKKAL-MAH یا نائب السلطنه‌ ی بزرگ را، که لقبی سومری بود، به خود داد. در طی این دوران لقب سوکل یا نائب السلطنه‌ ی ایلام و سیمشکی و سوکل شوش به طور مشترک نیز استفاده شده‌اند. پسران سوکل مخِ حاکم معمولاً متصدی مقام دو سوکل یاد شده بودند، اگرچه سنگ ‌نبشته‌های نشان می ‌دهند که سوکل‌ مخ در مواردی هر سه لقب را نیز در اختیار داشته است. با وجود این، از سراسر دوران کمابیش 300 ساله‌ ی فرمانروایی دودمان اپارتی، هیچ گزارشی درباره‌ی سوکل انشان موجود نیست. این بدان معناست که انشان در آن زمان جزو ناحیه ای بوده که تماماً در حوزه‌ی حاکمیت سوکل ‌مخ قرار داشته، هرچند پیشنهاد شده است که سوکل‌ مخ و سوکل شوش هر دو در شهر شوش مقیم بوده‌اند. در واقع اجرا شدن فرمان‌های شاه ایلام در ناحیه ‌ی سیاسی شوش نیازمند و مستلزم تصویب شدن آن از جانب سوکل شوش بود. با این حال، پای‌تخت بودن شوش موجه‌تر به نظر می‌رسد. از انشان در متون ایلامی مربوط به تمام دوران دودمان اپارتی چندان یادی نشده است، مگر این که در زیر لقب رسمی سوکل‌مخ بدان اشاره شده باشد. زوال و انحطاط سیاسی پایتخت کهن‌تر (انشان) شاید بدین سان به طور ضمنی و تلویحی مورد اشاره قرار گرفته باشد. ظاهراً این نظریه را نشانه‌ های به دست آمده از بررسی‌ های باستان ‌شناختی انجام یافته در ملیان تأیید می‌ کنند. با ناپدید شدن توالی سفالینه‌ های دوران معروف به کفتری ملیان در طی اوایل هزاره‌ی دوم پ.م.، توزیع سفالینه‌ های دوران متعاقب معروف به قلعه در این جایگاه نسبت به دوران کفتری به شدت کاهش می‌ یابد. این نکته گویای آن است که شهر انشان در ملیان در طی یک – سوم نخست هزاره‌ی دوم پ.م. سخت کم‌ جمعیت شده است.

در حالی که به نظر نمی ‌رسد شهر شوش در طی دوران استیلای دودمان‌های ایلامی اوان و سیمشکی مرکز سیاسی عمده‌ای بوده باشد، کاوش‌های باستان ‌شناختی نشان می‌ دهند که شوش یقیناً با برآمدن اپارت و جانشینان وی در ایلام به چنین موقعیتی دست یافته است. شماری از سنگ ‌نبشته‌های یافته شده در شوش گواه انجام یافتن فعالیت‌های بی ‌وقفه‌ی ساختمانی به دست سوکل ‌مخ‌های مختلف و سوکل‌های متعدد شوش در این منطقه هستند. کاوش‌های گسترده‌ی رومن گیرشمن در «روستای شاهانه» در شوش نشان داده است که بسیاری از این محله ‌های بزرگ شهر باستانی (شوش) نخست در اوایل هزاره‌ی دوم پ.م. بنا شده‌اند. این نشانه، امکان منتقل شدن مرکز اصلی سیاسی ایلام را از جایگاه سنتی‌ اش در انشان، در طی دوران مرتبط با توسعه‌ ی شوش، بدین شهر، تأیید می ‌کند.

در حدود 1595 پ.م. مهاجمان کاسی و متحدان آن از شمال، پادشاهی بابل را در جنوب میان‌رودان تصرف کردند. اما متون میخی همچنان تا ربع پایانی سده‌ی 16 پ.م. از فرمانروایان ایلامی یاد می ‌کنند. دانسته نیست که آیا دولت‌های شاهان ایلامی در جنوب غرب ایران تابع و مطیع کاسی‌ها بودند یا این که کاسی‌ها سرانجام به حیات خاندان اپارت پایان دادند. قضیه هر چه باشد، از حدود 1520 پ.م. به بعد، به مدت 200 سال، هیچ گزارش و گواهی ثبت شده‌ ی دیگری از ایلام در دست نیست. در طی نیمه‌ ی پایانی سده‌ ی 14 پ.م. یک دودمان ایلامی ظاهراً مستقل به ناگاه در صحنه‌ی تاریخ پدیدار می ‌شود. اَتَت- کیتّش (فر. 1300-1310 پ.م.) نخستین فرمانروای شناخته‌ شده‌ی این دودمان جدید است که لقب کهن «شاه انزان و شوش» را اتخاذ کرد.

اتت- کیتش و جانشین بلافصل او، هومبن- نومنه (1275-1300 پ.م.) نه وقف‌نامه‌ی بنیان‌گذاری یا بازسازی بنایی در شوش یافته شده است، و نه سنگ ‌نبشته یا متن شناخته شده‌ی دیگری از نیاکان دودمانی شاه نخستین. اما سنگ ‌نبشته‌هایی از اونتش- نپیریشه (1240-1275 پ.م.)، پسر و جانشین هومبن – نومنه، در شوش و نیز در مرکز دینی دور- اونتش (اینک چغازنبیل) واقع در 30 کیلومتری جنوب شرقی شوش یافته شده است. نبود هرگونه سنگ‌ نبشته ‌ی مهم از پدر اونتش- نپیریشه در شوش یا دیگر جاهای خوزستان، ر. لاپات را به اظهار این عقیده واداشته است که پایتخت هومبن- نومنه احتمالاً در ایالت انشان واقع بوده است. این واقعیت که از هومبن- نومنه تنها در کاوشگاه لیان واقع در شبه جزیره‌ی بوشیر در جنوب فارس آجرنبشته‌هایی بازیافته شده است، می‌ تواند مؤید این احتمال باشد.

دسته ها :
شنبه هفدهم 11 1388
اندیشیدن، خواندن، نوشتن، پرستیدن، ارادت ورزیدن، عصیان کردن، تنها بودن، رنج کشیدن، ایثار کردن، قربانی کردن، گریختن، صبر کردن، خیالات فرمودن (اصطلاح ناصرالدین شاه)، به استقبال آمدن (برخلاف به بدرقه رفتن)، درستی مطلق بودن و دروغ های شیرین یا سودمند گفتن (ملامتیه)، صلح کل بودن و جنگ زرگری کردن، همه را هیچ انگاشتن و همه را محترم داشتن، مهاجرت کردن، توی تاریکی اتاق در یک نیمه شب زمستان تنها سیگار پک زدن، نشستن و رقص شعله های جادویی آتش بخاری را تماشا کردن، شمعی را در کنار آینه یی روشن کردن، نیمه شب های باران خورده در خیابان های خلوت شهر تنها رانندگی کردن، توی راه پله ها به جناب آقای... یک اردنگی جانانه زدن، با آقای دکتر... دست دادن، هر چند سال یک بار چند ماهی را به قزل قلعه رفتن. غروب خورشید را در آن سوی سن تماشا کردن، به آواز عبدالوهاب شهیدی، ادیت پیاف ، بیکو، آزناوور و خواجه آدامو گوش دادن. آقای دکتر... را که مثل دم جنبانک (صعوه) راه می رود یکهو پخ کردن، در هر شبانه روز دو ساعت یا سه ساعت به خلوتی پناه بردن و به خود اندیشیدن، دچار نصایح مشفقانه عقلای خاطرجمع ابله نشدن. محبوب تیپ های سوزناک احساساتی جواد فاضلی قرار نگرفتن، از دید و بازدید و دعوت و منقل از زیر کرسی برداشتن و گذاشتن و برای منزل خرید کردن و برای اقوام سوغات تهیه کردن و شرفیاب شدن و در برابر شوخی های خنک آقای رئیس مجبور به لبخند شدن و نظام وظیفه خدمت کردن و خانم آقای دکتر... را دیدن و مبتلا به ترشا شدن و با آدم خسیس دو پولی مثل دکتر....همسفر شدن و جزوه های درس های آقای.... را نوشتن و سخنرانی های علمی آقای دکتر... را گوش دادن و افتتاح کردن جلسه را به وسیله دکتر... و... دیدن و با آب و نمک و صابون یک دست تنقیه کردن و با بچه مزلف های لوس نجس خنگ بی شعور بیسواد بیمزه بی همه چیز که یعنی موج نو، یعنی آنارشیست، بحث علمی کردن، گیر سوال های پسرهای... افتادن و ïرسîت را گرفتن و کشیدن و مبتلای تعریف های خانم... شدن و بالاخره از... معاف شدن، تا دیدی که یک مرتبه این دکتر... است که راجع به مقام حیرت در عرفان با تو صحبت می کند و تو هم هیچ راه گریزی نداری، خود را یکهو تو حوض آب انداختن. اگر یک سال دیگر هم به آخر عمر نمانده باشد آن را در لاکروای پاریس، کنار کلیسای زیبا و آسمانی دولاشاپل زندگی کردن و بار دیگر طعم آزادی را و آزادی را و آزادی را چشیدن، نم اشکی و با خود گفت وگویی داشتن، به ماسینیون عشق ورزیدن، آن فرشته تنها را در اعماق سنگین گور آبی اش تنها نگذاشتن، گاه گریستن و هیچ گاه ننالیدن، بی نیاز بودن، خود جزیره خویش شدن. از کنار پنجره ات جنب نخوردن، به زور و زر و زن از راه برنگشتن. در راه نماندن، با بودا و لو و ارنست گالوا و عین القضات همدانی و کلود برنارد خودم و آناتول فرانس فرانسوی و رزاس سوئدی رفیق بودن، محشور بودن، هرگز تسلیم روزمرگی نشدن، هرگز کارمند دولت نشدن، ناظم نبودن، هر وقت دستت رسید یک پس -کلگی چنان به جناب آقای دکتر... نواختن که چشم هایت راست شدن، به کتاب و قلم و تنهایی و غم و بی نیازی و پارسایی و بی باکی و غرور و فلسفه و شرف و بزرگواری و ایمان و آزادی و مردم و هنر و عرفان و خدا و دوست و تامل و سکوت و تحمل و... وفادار ماندن، از تاریخ علی، از جغرافی کویر، از آسمان ماه، از نقاشان لاکروا، از مجسمه سازان رودن، از شاعران مولوی، از عارفان عین القضات و حلاج، از شهرها پاریس، از جنگل ها بولونی، از ساختمان ها معبد، از صداها اذان، از موسیقی ها سونات مهتاب گاستون دفین، از صفحه ها رین دو رین و از گل ها هوما و از اشیا شمع و از پرندگان طوطی تاگور و از غذاها بیفتک و از نعمت ها قلم و از رنگ ها خاکستری و از بازیچه ها فندک و از مخاطب ها دفتر و از آرزوها آزادی را برگزیدن، وطنی چون غربت من و پناهی چون خلوت من و بیهودگی چون زندگی من و خواهری چون بتول مزینانی من داشتن و آینده او را که چون آینده برادرش است به نیروی دعاهای نیم شبان از باران استجابت های خدایی سیراب کردن. اینهاست مصدرهای ساده و مرکب دستور زبان زندگی کردن من. والسلام
شب پنجشنبه 21 خرداد 1348.
دسته ها :
شنبه هفدهم 11 1388
بزرگترین درد دنیا این است که بدانی پناه لحظه هایت ،پناه دیگری دارد
دسته ها :
جمعه شانزدهم 11 1388
بچه‌های دیروز آرزو داشتند خلبان بشن،‌ بچه‌های امروز شب‌ها کابوس خلبان شدن می‌بینن...

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
وقتی می توانیم زندگی کنیم که زندگی را خوب نشناسیم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

چه زشت است فروتنی هنگام نیازمندی و درشتی هنگام بی نیازی

امیر المومنین (ع)
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

الهی!

در بسته نیست!

ما دست و پا بسته ایم!!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
به افکارت زبان نده ، ظرف که خالی باشد صدای بیشتری دارد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

شرم سپری محکم در برابر نگاه ناپاکان است

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 
 غم خودش ما را پیدا میکند باید دنبال شادی ها گشت

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
زندگی مانند یک لاستیک کهنه است که سیمهای بعضی از جاهایش بیرون زده و همینطور که میچرخد تن آدمی را خراش میدهد
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دیگه گذشت اون زمونا حالا دیگه
بی‌گناه خیلی خوش شانس باشه تا پای ِ دار زنده می‌مونه..!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


آدم متعصب ،مثل میوه ی «نارس و کال» می مونه که محکم به شاخه ی درختش چسبیده !
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

در جامعه مجازی ِگل و بلبل زیستن ، هنر است
وقتی که هر روز بهای تنت را از تو می پرسند
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

جهنم، بهشتی است که زمینی شده.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

زندگی سر گذشت درگذشت آرزوهاست

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

هیچ وقت نگو وقت نداری. به تو همان مقدار زمان داده شده که به هلن کلر ، لئوناردو داوینچی ، توماس جفرسون و آلبرت انیشتین

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اگر به مهمانی گرگ می روید ، سگ خود را به همراه ببرید

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر هنوز قوانین بازی رو یاد نگرفتی بهتره خودت محترمانه از بازی انصراف بدی قبل از اینکه دیگران شکستت رو جشن بگیرن

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


حرف مزخرف خریدار ندارد، پس تو که پوزه بند به دهان من میزنی از درستی اندیشه من، از نفوذ اندیشه من میترسی.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتی گریه میکنی یک درد داری ولی وقتی میخندی هزار و یک درد داری
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

هرگز هنگام گام برداشتن به سوی آرمان بزرگ ، نگاهت به آنانی که دستمزد خویش را پیشاپیش می خواهند نباشد ! تنها به توانایی های خود اندیشه کن

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


شاید نشود به گذشته برگشت و یک آغاز زیبا ساخت
ولی میشود هم اکنون آغاز کرد و یک پایان زیبا ساخت
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتن آن را از بین میبرد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اس
ما آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم
 نه به هر قیمتی زندگی کنیم

دسته ها :
جمعه شانزدهم 11 1388
 

دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است

دسته اول ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

 

***

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است ( دکتر علی شریعتی)

 

دسته ها :
جمعه شانزدهم 11 1388

نخستین مذاهب انواع بت پرستی‌های مصنوعی و طبیعی بوده‌اند که بت‌های مصنوعی با سیمای بشری به مثابه آخرین و تکامل یافته ترین مذهب بت پرستی بوده‌است. در عین حال مذاهب توحیدی هم از بطن بت پرستی‌ها سر بر آورده.

تاریخ ایران آکنده از اختلاط و اتفاق میان عقاید و آرا و دین و دولت است. اردشیر اول، سرسلسله ساسانیان، می‌خواست یک جامعه ملی ـ دینی در ایران بنا کند، لذا در هر ایالت یک رئیس روحانی را پذیرفت. سختگیری و خشونت این رهبران دینی و کشتار مسیحیان به شورش مردم در ارمنستان و پیدایش آیین‌های مانوی و مزدکی در برابر یکه‌تازی دین حاکم انجامید. این رویه در آینده‌ای نه چندان دور پایان کار شاهنشاهی ساسانی و استقرار اسلام را در ایران رقم زد.

مردمی که در فلات ایران زندگی می‌کنند...دو بار توانستند کیش جهانی پدید آورند. یکبار در مورد مهر پرستی و بار دیگر در مورد مانیگری.

آیین مانی، آیینی عرفانی است که در برابر بیداد حکومت دینی نخستین بار در ایران پدید آمد. آیین مزدک نیز واکنشی اجتماعی در برابر فشارهای دین حاکم بود که هرگونه تغییر و تحول در مراتب طبقاتی را غیرممکن می‌ساخت و جامعه بسته‌ای را به وجود آورده بود.

برخی از آیین‌ها در دوران پیش از اسلام در ایران رواج یافته‌اند، مانند دین زرتشت، مزدک، مانی و مسیحیت پیش از اسلام.

  • دوره دیو پرستی
  • دوره مهرپرستی
  • دوره مزدیسنی (دین زرتشت)
  • دوره اسلامی

مسلمانان باور داشتند که آموزه‌های اصیل زرتشت به مرور زمان دستخوش تحریف شد و توحید زرتشت به شرک تبدیل گشت، دستورات آن از خرافات و اباطیل پر شد و در مسیر سود طبقات حاکم جامعه قرار گرفت.هر چند گروهی از پژوهشگران این را بهانه‌ای برای تاخت و تاز به ایران زمین می‌دانند

پس از تشکیل دولت صفویان همواره تشیع آیین رسمی ایران بوده‌است و در حال حاضر از جمعیت ایران، ۸۹٪ شیعه، ۹٪ سنی و ۲٪ مسیحی، زرتشتی، یهودی، بهائی و پیروان سایر ادیان هستند. در اصل ۱۲ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران اسلام و مذهب جعفری دوازده امامی دین رسمی است و سایر مذاهب اسلامی که در قانون اساسی به آنها تصریح شده شامل مذاهب اربعه اهل سنت(حنفی، شافعی، حنبلی، مالکی) و شیعیان زیدی (چهار امامی) نیز قانونی و دارای احترام کامل می‌باشند. همچنین در اصل ۱۳ قانون اساسی، ایرانیان مسیحی، یهودی و زرتشتی به عنوان اقلیت دینی پذیرفته شده‌اند و می‌توانند در حدود قانون بر اساس دین خود عمل نمایند.

دسته ها :
جمعه شانزدهم 11 1388
X