به نهر گفت: من تنها هستم با من بازی می کنی؟نهر خندید و قطره های آب را به سر و صورتش پاشید.به نهر گفت: از گرما و کار طاقت فرسا خسته ام.نهر آغوش خنکش را باز کرد تا مرد جوان در آن شنا کند.به نهر گفت: آب آسیابم خشکیده، کمکم می کنی؟نهر همه توانش را جمع کرد و پره های ساکن آسیابش را تکان داد.به نهر هیچ نگفت و آب نهر را خشکاند چون شنیده بود زیر آن یک گنج عظیم پنهان است.وقتی از دنیا رفت نهر که حالا آبراهه باریکی شده بود هنوز با مهربانی از کنار قبرش عبور می کرد.
دسته ها : داستان
پنج شنبه پنجم 10 1387
X