صفحه ها
دسته
دوستان
تو همین جا
کمی اون طرف تر
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 53394
تعداد نوشته ها : 42
تعداد نظرات : 105
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

به نام خدا

سلام به دوستان عزیز

  این آخرین پست من از این نوع پستها تو این وبلاگ هست

و از این پس این وبلاگ قراره وبلاگ تخصصی بشه

یعنی بیشتر در مورد رشته‌ی شیمی و شاید رشته‌ی زیست شناسی

موضوعات دیگه‌ای که من می‌نوشتم و خواهم نوشت (عمومی، عاطفی، شعر، سیاسی، انقلاب، خاطرات و... ) همگی از این پس در وبلاگ جدید من به نشانی http://mahrameasrar.parsiblog.com 

.ثبت خواهند شد

فکر می‌کنم این تفکیک باعث بشه بهتر بنویسم و بهتر استفاده کنم

و انشالله شما دوستان هم استفاده کنید

با تشکر از همراهی شما همراهان عزیز

دسته ها :
شنبه اول 3 1389

به نام خدا

سلام

میخواستم دیروز بنویسم اما نشد، . حالا هم دیر نشده فقط شاید تو پ.ن فرق داشته باشه دی

راستش بابام بعضی از گیاهان رو که میکاره، خیلی خوب اونا رشد می‌کنند. یه نمونه از این گیاهان، گل یاس هستش

ما سه مرتبه از نوع اصلی خونمون رو عوض کردیم ؟

تو هر کدوم از این سه خونه هم بابام گل یاس کاشت و یاس خوبی هم از آب Smileدر اومد

این خونه‌ی سوم هم بابام باز هم گل یاس کاشت و خوب گرفت Smile. حالا این یاس جدید هم مثل اون دو تای قبلی حسابی قد کشیده شاید نزدیک سه متر شایدم بیشتر

اما خانم گویای خاموش تعجب کردن چطور ممکنه یاس که این قدر قد بکشه، چون یاسهایی که ایشون دیدن، زیاد زیاد یک و نیم متر بیشتر قد نمیکشیدن

Smileخب من از یاسمون دو تا عکس میذارم تا قد و بالای رعناش رو همه ببیند

از اون طرف خواهرم سر کلاس زیست شناسی بوده که استادشون از همین نوع یاس ما رو نشون میده. وقتی این تصویر پخش میشه همه دانشجوها میگن این که یاس خودمونه، که شیره ‌ی اونو میخوردیم

استاد هم میگه بچه بودین شیره‌ی این گل رو میخوردین. الان بزرگ شدین و در ضمن این یاس نیست بلکه پیچ امین الدوله هستش.

حالا من موندم یاس ما یاسه یا پیچ امین الدوله. البته بابام میگه به پیچ امین الدوله هم معروفه

یه عکس از گلهاش میذارم تا شما دوستان هم قضاوت کنید

راستش همسایه‌ی پایینمون وقتی رشد یاسمون رو میبینه، غبطه میخوره و بهمون میگه میتونیم یه شاخه ش رو  تو تراسمون راهنمایی کنیم. ما هم که خانوادگی مهربون گفتیم قابل شما رو نداره دی

چند وقت پیش یه چیز دیگه هم گفتن(همسایمون). گفتن که این یاس شما صاحبشو میشناسه و هر جایی که به صاحبش ربط داره اونجا بیشتر شاخ و برگ داده و گل دار شده.

من فکر کردم شوخی میکنه، اما نه وقتی خودم هم دیدم، باورم شد. یاس ما کنار موتور دادشم، پر پشت شده و وقتی به تراس همسایه میرسه فقط دو تا سه چوب و اندکی برگ هست که بالا میره و تا تراس ما شروع میشه، دوباره پر پشت میشه

خودتون ببینید و قضاوت کنید

اما پ.ن1  (البته نمیدونم از این پ.ن درست استفاده می‌کنم یا نه) در این مورد هم نظر بدید

دیروز صبح که داشتم از خواب پا میشدم، قبلش خواب دیدم

خواب دیدم که چند نفر هستیم تو یه سالن دارم امتحان میدم. حالا بگین امتحان چی؟. امتحان یکی از شعرهای دوران ابتدایی

همون شعر معروف . من یار مهربانم دانا و خوش بیانم...

حالا همه دارن امتحان میدن و من هم میخوام این شعر رو بنویسم. اما از پنجره‌ی روبرو نور افتاده رو برگه و هیچی نمیبینم که چی نوشتم . تازه مصرع چهارم این شعر هم یادم رفته بود

پ.ن  2   اون اول گفتم شاید توپ.ن فرق داشته باشه. خب فرقش اینه که خواب مال دیروز بود و امروز اینو نوشتم البته با توجه به این که ساعت از 12 گذشته بهتره بگه پریروز دی

 

دسته ها :
سه شنبه بیست و یکم 2 1389

به نام خدا

سلام

هر انسانی از همون اول شروع زندگیش معلمانی داشته که تو مسیر زندگی کمکش کنند. من هم استثنا نیستم و معلمانی تو این مسیر داشتم. اینکه تا حالا به جایی نرسیدم، دلیل بد بودن اون معلمها نیست، بلکه کوتاهی خودم هست.

این پست تو این روز مبارک برای تشکر از این معلمهای زندگیم هست، البته تا اونجایی که ذهن یاریم کنه.

خب خدا و انبیاء و ائمه و پدر و مادر، جای خودشون رو دارند. من اینجا میخوام از معلمان کلاسیک زندگیم تشکر کنم

از اون اول ابتدایی تا جایی که مثل لاکپشت حرکت کردم و الان رسیدم

اول از همه از معلم اول ابتدایی در دبستان حبیب ابن المظاهر، خانم رضاپور تشکر می‌کنم. این خانم رو دوست قدیمی خوبم جناب عبدالله گلباف هم میشناسدشون. جالبه بدونید تنها اسمی که از اول ابتدایی تو ذهنم نقش بسته ایشون هستند

 

معلم بعدی که باید ازشون تشکر کنم، معلم سوم ابتدایی در دبستان شهید جلیل نمایی قاسمی، خانم محمدی، هستند. یادمه وقتی چهره‌ی خانم رضاپور بعد از دو سال و اونم به خاطر هجرتی بر خلاف میلم از ذهنم پاک شد، به خاطر مهربونی ایشون(خانم محمدی)، و چهره‌ی معصومشون، فکر می کردم ایشون شبیه خانم رضاپور هستند.

 

دیگه تو دوران دبستان معلمی که بخوام اینجا نامش رو ببرم نمیشناسم. نه که اونا بد بودن، نه . میخوام اینجا گلچینی از معلمهای خوبم رو داشته باشم

 

 

تو دوران راهنمایی معلم کلاس اول

راهنماییم بود اگه اشتباه نکنم، جناب آقای کیانی ، در مدرسه‌ی راهنمایی شهدای گلدوزان. ایشون معلم ریاضی من بودن و چهره‌ی مهربونشون هنوز تو ذهنم مونده. بعد از ایشون تو سال سوم راهنمایی یک معلم ریاضی دیگه داشتم به نام آقای صفائی ، ایشون گوشم رو پیچوند و من تو اون سال بهترین نمره‌ی ریاضی رو تو کلاس گرفتم.

 

 

دوران دبیرستان

تو این دوران معلم خاصی یادم نیست که بخوام گلچین کنم و اسمشو بذارم

 

دوران پیش دانشگاهی

تنها معلم خوبی که میتونم ازش نام ببرم، معلم زبان انگلیسی در پیش دانشگاهی شهید آقا مصطفی خمینی، به نام آقای نوری هست.

 

 

بعد از پیش داتشگاهی مدتی پشت کنکور بودم و بعد یه ناخنک به حوزده‌ی علمیه زدم.

 

حوزه‌ی علمیه نبی اکرم

تو این حوزه معلمان خوبی داشتم که باید ازشون نام ببرم

اول از همه دوست خوبم که یک سال پنجمی بود به نام آقای محمد قاسمی

 

دومین نفر جناب آقای پیام، دوستی دیگه که اونم داشت درسش رو تموم میکرد و به من تجوید قرآن رو اصولی آموزش داد.

 

سومین نفر جناب آقای نامی، یکی از استادان جوان حوزه.

 

نفر چهارم جناب آقای علیزاده، یکی دیگه از استادان جوان حوزه.

 

نفر پنجم و آخرین نفر هم جناب حاج آقای نجفی، رئیس و تا اونجایی که

یادمه مجتهد اون حوزه.

 

 

 

بعد از ناخنک به حوزه نوبت به دانشگاه  پیام نور میرسه که الان هم توش هستم

استادان عزیزی که تو این دانشگاه باهاشون آشنا شدم و جا داره ازشون یاد کنم این عزیزان هستند

 

خانم دکتر منفرد(استادی نمونه در تدریس و البته جدی کمی تا قسمتی هم مهربون)،

 

خانم دکتر شهلا مظفری(استاد نمونه در تدریس و اخلاق)

 

آفای دکتر شهریار فرهمند(استاد نمونه‌ای در تدریس و جدی در کار)،  

 

خانم ژولیت اردوخانیان(استاد مهربون، نمونه در تدریس و اخلاق و به خصوص نمره دادن)

 

 

این هم تشکری ناقابل از زحمات این معلمان زندگی . امیدوارم هر جا که هستند مورد لطف و رحمت خداوند قرار بگیرند

دسته ها : عمومی
يکشنبه دوازدهم 2 1389

به نام خدا

سلام دوستان عزیز

میخوام براتون ماجرایی عبرت انگیز رو تعریف کنم

ماجرایی که که در یکی از اقوام نه چندان دورمون رخ داد.

چند وقت پیش یکی از اقوام نه چندان دور ما بدون اینکه خانم اولش بدونه، میره با یک خانوم دیگه ازدواج می‌کنه. خانمی که وضع مالی خوبی داشت. و تنها بهونه ی این ازوداج داشتن یک آقا بالاسر بود یک تکیه گاه.

اما این ازدواج پنهان نمیمونه و همسر اول میفهمه. اون که از این کار شوهرش جا خورده بود و شوکه شده بود. نمیدونست چیکار کنه. اونم وقتی میدید اقوام همه از این ازدواج خندشون و حتی خانم‌‌ها عوض همدردی باهاش، این موضوع رو به شوخی گرفتن.

اما این اتفاق برای این خانم شوخی نبود و بدترین کابوسی بود که میتونست بعد ده ها سال زندگی وفادارانه شاهدش باشه.

اون که دستش از همه جا کوتاه بود، تنها سلاحی که داشت این بود که آه بکشه و همسرش رو نفرین کنه

و به همسرش می‌گه:" اگه این زن رو طلاق ندی، الهی کور بشی!!!!"

درست بعد این نفرین هست که شوهرش که شاید  توجهی به نفرین نکرده بود و فراموش کرده بود، احساس می‌کنه هر لحظه که میگذره چشماش ضعیف و ضعیف تر می‌شه.

 طوری که بعد از چند روز نمیتونه با تاکسی کار کنه!!!

این طوری یاد نفرین همسرش میفته و مجبور میشه زن دوم رو طلاق بده. و بعد از طلاق همسر دوم دوباره وضع چشماش عادی میشه

حالا حرف من با اون آقایونی هست که چند همسری رو حق قانونی خودشون میدونن

بدونید که اگه همسر اول راضی به این کار نباشه، عاقبت شما هم کوری و حتی بدتر از کور شدن هست. بستگی داره همسر اول چه نفرینی بکنه.

میدونم که هنوز ازدواج نکردین، اینا رو گفتم که یادتون بمونه و همسر آیندتون رو خدای نکرده به این کابوس گرفتار نکنین

و خطاب به خانوما. شما هم تا دیدین آقای همسر آینده، داره مشکوک میزنه همون اول کار این به نفرین تهدیدش کنید

مطلب مرتبط

دسته ها : خانواده
يکشنبه پنجم 2 1389

 به نام خدا

سلام

 

چند روز هست که دارم از طبیعت اطرافم استفاده میکنم

 

 

 

در واقع یعنی دو روز هست

 راستش رو بخواین یکی از نذر هام همین بوده که حالا که به مشکل خوردم و بن بست رسیدم تازه دارم تنبلی رو کنار میذارم و از طبیعت لذت می‌برم

 

خب البته مامانم منو برای این کار تحریک کرد و با مامانم میرم به این طبیعت و قدم میزنم.

 نعمتی که جلوی چشمام بود و من تا حالا ازش غافل بودم

شاید اگه این غفلت نبود الان به همه جا رسیده بود.

 

اما ماهی رو هر وقت از آب بگیری میگن تازه ست. اما به شرطی که ماهی مرده از آب نگیری . ولی اگه از آب گل آلود هم ماهی گرفتی اونم تازه هست و غنیمته

 

واقعاً این چند روز حال و هوام تازه شده.

 امیدوارم این آب و هوا فکرم رو تازه کنه، تا بتونم راهی پیدا کنم و از برزخی که توش گیر کردم نجات پیدا کنم و به جواب که سوالاتی که تا حالا برام بی جواب مونده برسم. خدایا خودت گفتی که خوبه و جلو برو، پس حتماً جواب سوالام جواب‌های خوبی هستند. خدایا کمکم کن تا خیلی سریع به جایی برسم که بتونم برم جلو و از ایما و اشاره کردن خلاص بشم
دسته ها : شخصی
سه شنبه سی یکم 1 1389
X