دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 4455
تعداد نوشته ها : 16
تعداد نظرات : 1
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
زمستان سختی بود برف زیادی آمده بود  ما هنوز در روستا زندگی می کردیم  آموزگار مان به شهر رفته بود و خیلی دیر کرد  حدود۱۰ نفر از جوانان روستایمان به سربازی رفته بودند پسر عمویم  علی و برادرم محمد حسین هم درآن سال به اجباری رفته بودند  خیلی دلمان می خواست ببینیم چه خبر است  تنها چند رادیو در روستایمان نبود  بنده کلاس  پنجم بودم و در دبستان ولیعهد چغاگرگ درس می خوندیم  منزل عمو حاج صیفقلی رفتیم  ورادیو گوش می کردیم بله درست فهمیدید  انقلاب شده بودند و مردم در شهرها به خیابانها ریخته بودند  بچه های ده ما هم در روستا با زغال شعارهایی می نوشتند روی درب حیاط "چند روزی گذشت نه از سربازان خبری شد نه معلم دهمان آمد و نه کسی عکس امام را برایمان می آورد بلاخره چند تا از جوانان ده دل را به دریا زدند و در آن برف سنگین روانه شهر شدند

اما وقتی برگشتند  خبر شهادت پسر عمو یم برا یرایمان آوردند او در پادگان عشرت آباد تهران خدمت می کرد و هنگام شورش مردم به پادگان در حالی که به طرف مردم میدوید که به آنها ملحق شود افسران گارد از پشت به او شلیک می کنند و او را به شهادت میرسانند   نمیدانید وقتی این خبر به روستایمان رسید چه غلغله ای از طرف روستا های اطراف شد آخه ایشان پسر کدخدا فرهاد هم بود  همه می شناختند برادرم هم خیلی دیر أمد هر کس می آمد از سربازان  گفتند ما علی را دیدیم که چگونه نقش زمین شد  ویک نفر دوید و اورا بغل کرد  همه می گفتند که شاید اون یکی هم پسر عمویش محمد حسین باشد  سه روزه شد و همه در تدارک مراسم عزا بودند  که هنگامه صبح  دم شفق یکی در می زد  گفتند پسر تون را آوردیم باور شان نمی شد اما اون خودش بود  محمد حسین  اما علی کو  گفت نمیدانم نمیدانم ویک باره غش کرد  بله علی سلیمانی واقعا به شهادت رسیده بود  اولین شهید انقلاب روستایمان   روحش شاد وراهش پر رهرو باد

اکنون اون دبستان به نام شهید علی سلیمانی ثبت شده است

 

تصویر شهید علی سلیمانی

 

تصویر شهید علی سلیمانی

 


دسته ها : خاطرات
سه شنبه بیست و چهارم 10 1387
X