دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 3810
تعداد نوشته ها : 16
تعداد نظرات : 1
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

شهادت میدهم و پسندیده ام خدا را به پروردگاری و اسلام را برای دینداری و محمد ( ص ) را به پیغمبری و علی ( ع ) را به امامت و حسن ( ع ) و حسین ( ع ) علی ( ع ) و محمد ( ص )وجعفر ( ع ) و موسی ( ع ) و محمد ( ع ) و علی ( ع ) و حسن ( ع ) و قائم آل محمد مهدی موعود ( عج ) را امام و پیشوایان بر حق و رهبران اسلام بعد از پیغمبر ( ص ) از دشمنانش بیزارم و دوستانشان را دوست دارم .

اولین وصیت من به شما راجع به نماز است چیزی را که فردای قیامت به آن رسیدگی می کنند نماز است پس سعی کنید در حد توانتان نمازهایتان را سر وقت بخوانید و قبل از شروع نماز از خداوند منان توفیق حضور قلب و خضوع در نماز طلب کنید به همه شما وصیت می کنم همه شمائیکه این صفحه را می خوانید قرآن را بیشتر بخوانید بیشتر بشناسید بیشتر عشق بورزید بیشتر معرفت به قرآن داشته باشید بیشتر دردهایتان را با قرآن درمان کنید سعی کنید قرآن انیس و مونستان باشد نه زینت دکورها و طاقچه های منزلتان بهتر است قرآن را زینت قلبتان کنید به دوستان و برادران عزیزم وصیت می کنم کاری نکنند که صدای قربت فرزند فاطمه ( س ) ( مقام معظم رهبری ) را که همان ناله غریبانه فاطمه ( س ) خواهد بود به گوش برسد همان طوری که زمان امام خمینی ( ره ) گوش به فرمان بودید و در صحنه های انقلاب حاضر و آماده ایثار از جان و مال و زندگی جهت هر چه بارورتر شدن درخت تنومند اسلام ناب که 1400 سال پیش بدست توانای خاتم پیغمبران محمد بن عبدالله ( ص ) کاشته شده و با خون فاطمه زهرا( س ) بین درب و دیوار و عرق خون آلود پیشانی حیدر ، جگر پاره امام حسن ( ع ) در میان تشت ، بدن پاره پاره و رگ بریده حلقوم ابی عبدالله ( ع ) و خونهای جاری شده از ابدان شهدای کربلا و کربلای ایران آبیاری شد باشند نگذارید که آن واقعه تکرار شود ! حتما می پرسید کدام واقعه ؟ همان واقعه ای که بی بی فاطمه زهرا ( س ) نیمه دل شب دست به دعا بردارد که اللهم عجل وفاتی همان واقعه ای که علی ( ع ) از تنهایی با چاه درد دل کند همان واقعه ای که امام حسن مجتبی ( ع ) را سنگ بزنند و آنقدر مظلوم و غریبش کنند که بعد از مرگش جنازه اش را تیرباران کنند ، همان واقعه ای که امام حسین ( ع ) فریاد بزند ( هل من ناصر ینصرنی ) فقط پیکرهای بی سر شهداء تکان بخورد همان واقعه ای که امام صادق ( ع ) بفرمایند : به تعداد انگشتان یک دست یار و یاور واقعی ندارم همان واقعه ای که ... و نهایتا همان واقعه ای که امام خمینی ( ره ) بگویند : من جام زهر نوشیده ام و ناله غریبانه ( اللهم عجل وفاتی ) او فاطمه ( س ) را به گریه آورد !!!

شیعه هل مسلمونا ، حزب اللهی ها ، بسیجی ها و ... نگذارید تاریخ مظلومیت شیعه تکرار شود .

بر همه واجب است مطیع محض فرمایشات مقام معظم رهبری که همان ولی فقیه می باشد ، باشند چون دشمنان اسلام کمر همت بستند و ولایت را از ما بگیرند و شما همت کنید متحد و یکدل باشید تا کمر دشمنان بشکند و ولایت باقی بماند وصیت می کنم مرا در گلزار شهدای ساری دفن کنید و تنها امید من که همان دستمال سبزی است که همیشه در مجالس و محافل مذهبی همراه من بوده و به اشک چشم دوستانم متبرک شده را بر روی صورتم بگذارند و قبل از آنکه مرا در قبر بگذارند مداحی داخل قبرم برود و مصیبت جد غریبم فاطمه زهرا ( س ) و جد غریبم حسین ( ع ) را بخواند .

به شب اول قبرم نکنم وحشت و ترس

                                                        چون در آن لحظه حسین است که مهمان من است

و از مستمعین گرامی می خواهم که اشک چشمشان را داخل قبر من بریزند تا در ظلمت قبر نوری شود و این را باور کنید که از اعماق قلبم می گویم : ( من از ظلمت قبر و فشار قبر خیلی می ترسم شما را به حق پنج تن آل عبا تا می توانید برایم دعا کنید و نماز شب اول قبر را برای من بخوانید و زمانی که زیر تابوت مرا گرفتید بسوی آرامگاه می برید تا می توانید مهدی ( عج ) و فاطمه ( س ) را صدا بزنید ... )

کی واهمه دارد ز مکافات قیامت                                                آنکس که بود در محشر به پنا
دسته ها : وصیت نامه
سه شنبه بیست و چهارم 10 1387

مرتضی روی خم زانوش نشست و بند پوتینشو محکم کرد.دوباره از گوشه ی چشم به مجید نگاه کرد.حرفی برای گفتن نداشت.میدونست دلتنگه.این رو از طرز نگاه کردنش به غروب خورشید فهمیده بود.

رضوانی ساعتشو نگاه کرد و گفت:"حسن باقری باید تا الان میرسید."مجید نگاهشو از غروب خورشید برداشت.چشماش پراز غصه بود.با این حال لبخندزد و گفت:"حسن آِقا بد قول نیست.لابد کاری براش پیش اومده."

با صدای شنیدن موتور ماشین نگاه ها به بیرون کشیده شد.مرتضی از جا بلند شد و گفت:"اومدن"مجید دوباره لبخند زد و به مرتضی نگاه کرد:دیدی گفتم حسن آقا بدقول نیست؟!

با اومدن حسن باقری نقشه روی میز پهن شد.مجید هنوز دلش جای دیگه ای پرپر میزد.حسن باقری درحالیکه به نقشه زل زده بودناگهان سرشو بلند کرد:

-حال و هوای دیگه ای داری دکتر؟

مجید به خودش اومد.مرتضی گفت:"من فکر میکنم چون دکتر نتونسته همراه بچه ها به دیدار امام (ره)بره ناراحته."

برای لحظه ای نگاه مجید با چشمان عمیق و پرسشگر باقری گره خورد.یادش نمی اومد تحت تاثیر این نگاه قرار نگرفته باشه:

-...شما که بهتر میدونید حسن آقا دوست داشتم با بچه ها برم.ولی خب...

حسن باقری سرتکون داد و گفت:"گرچه میدونم این موضوع نیست اما مختاری که برای رفتن و نرفتنت تصمیم بگیری"

مجید حال خودشو بهتر میدونست.حس و حالی داشت که نمی نونست به زبون بیاره:

بگذریم!دل ما حالی به حالیه.بریم سراغ نقشه بهتره.

سه ساعت بعد روی طرح و نقشه ی عملیات به نتیجه رسیدن.مجید گفت:"اگه قراره شناسایی دقیق انجام بگیره باید زودتر شروع کنیم."

مرتضی دست مجید رو گرفت و تو دست حسن باقری گذاشت:

-حسن آقا این شما و این دکتر بقایی.هروقت میگم بیا برو به مادر پدرت سربزن میگه تلفن کردم و لازم نیست.حالا شما یه چیزی بگید...

مجید دست حسن رو فشار داد و خندید...

-مگه دروغ گفتم حسن آقا؟

حسن باقری ادامه داد "به نظرم تا عملیات شروع نشده به بهبهان برو.بالاخره پدر مادرت هم از توسهمی دارن."

مجید به فکر فرورفت.پیشنهاد بدی نبود.

-حالا که اصرار می کنید باشه میرم.ایشالا فردا برمیگردم تا طبق برنامه به کارها برسیم."

بعد سوار ماشین شدو راه افتاد.بیشتر از ۴۰ کیلومتر نرفته بود که یهو پاشو روی ترمز گذاشت.قرآن کوچیکی که همیشه تو جیبش داشت بیرون آوردودلش آروم و قرار نداشت.قرآن رو بوسید و به پیشونیش گذاشت.اشک تو چشماش حلقه زد.خاموش گفت:"باید برگردم"

 

majid

 

چندبار پدال گازوفشار داد .به آینه نگاه کرد و فرمونو تا اونجایی که جا داشت چرخوند.

راه اومده رو دوباره برگشت.وقتی به قرارگاه رسید همه با تعجب نگاهش کردن.حسن باقری خیره بهش نگاه کرد.قلاوند جلو دوید و زیر بغل مجیدرو گرفت:

-ببین دکتر اگه برگشتی بمونی باید بگم فعلا اینجا کسی منتظرت نیست.

لبخند کمرنگی روی لبهای مجید بازی کرد.حسن باقری درحالی که دستشو روی شونه ی مجید گذاشته بود گفت:"هیچ وقت نباید به آقا مجید اصرار کرد.این مرد دلش پراز الهامه.خودش میدونه چی کار کنه."

مرتضی جلو آمد و پیشونی مجید و بوسید:

حالا بگو چرا برگشتی؟شما که قبول کرده بودی بری.

مجید گفت:"احساس کردم به جای رفتن به بهبهان اگه کنار بسیجیها باشم بهتره."

اشک تو چشم حسن باقری جوشید. درحالی که بغض با لبهاش بازی میکرد،لبخند زد:

-پس از قرار معلوم فردا میشه برای شناسایی منطقه بریم...

اون شب مجید احساس عجیبی داشت.خوابش نمی برد،دفترچه اش رو باز کرد...اشک تو چشماش حلقه زد.اسم 39 نقر از شهدا رو تو این دفترچه یادداشت کرده بود.همه از دوستاش بودن.هروقت دلتنگ میشد،به دفترچه اش نگاه میکردو با آنها حرف میزد.خودکارشو برداشت و ناخودآگاه شماره ی 40 رو تو دفترچه اش نوشت.با رسیدن صبح وضو گرفت و نمازشو خوند.

هنوز آفتاب بهمن ماه رو تپه ماهورها نتابیده بود که شش فرمانده به راه افتادن.

-مهم برای ما قسمت بالایی منطقه ی فکه است.

دو ماشین جیپ با سرعت در پیچ و خم جاده می رفتن.مجید به بیابان چشم دوخته بود.قلاوند وقتی اونو غرق در افکارش دید،گفت:"بالاخره سوره ی والفجر رو از حفظ کردی یا نه؟"

مجید چشم از بیابان برداشت:

-بله فکر میکنم امروز کاملا میتونم سوره رو از حفظ بخونم.

صدای غرش توپها از جایی دور به گوش میرسید.دو جیپ همچنان با شتاب میرفتن و طوفانی از خاک رو پشت سر میگذاشتن.خورشید رنگ پریده تر از روزهای گذشته در سینه ی آسمان دیده میشد.وقتی ماشینها از نفس افتادن،فرماندهان به طرف دیدگاه حرکت کردن.ثبت و شناسایی موقعیت دشمن ساعتی طول کشید.با شنیدن اذان ظهر مجید آستین بالا زد:

-بریم سنگرهای عقب نمازمونو بخونیم.

ناگهان صدای انفجار عمیقی شنیده شد.همه چیز در ابری از گردو غبار فرورفت.کسی فریاد میزد و همه رو به اسم میخوند.

-برادرا همه سالمن؟

وقتی گردوغبار فروکش کرد،لبها به لبخند گشوده شد.همه سالم بودند.گلوله ی توپ درکمترین فاصله به آونها منفجر شده بود.

-اینجا موندن خطرناکه بهتره بریم.

حسن باقری رو به محمد کردوگفت:"به سنگر خمپاره ی ارتشیها برو و مختصات این تپه رو بگیرتا شناساییمون کامل شه."

محمد به سرعت دوید.گلوله های توپ پی در پی در اطراف آنها منفجر میشد.

-ابنجا بمونیم بهتره.نباید بلند شیم تا دشمن فکر کنه ما رفتیم.

طولی نکشید که محمد مختصاتو گرفت و به طرف سنگر فرماندهان به راه افتاد.با صدای سوت کوتاه و ناگهانی گلوله ی توپ سرخم کرد.صدای انفجار زمینو لرزوند.دوباره همه جا در ابری بز دود و غبار فرو رفت.محمد دوید.صدای ناله و شهادتین از هر طرف بلند بود.مرتضی درحالی که خون سروصورتشو گرفته بود،ازجا بلند شد.مجید رو دید که به زمین افتاده لنگ لنگان به طرفش رفت.سرش رو بالا گرفت تا بهتر نفس بکشه.از دوپای قطع شده خون بیرون میزد.فریاد کشید:"بیسیم بزنید آمبولانس بفرستن."

همه غرق در خون بودن...

لبهای رنگ پریده ی مجید آروم تکون می خورد...

ده دقیقه بعد،خون ردیف چهلم دفترچه رو قرمز کرده بود...

دسته ها : خاطرات
سه شنبه بیست و چهارم 10 1387

بسم الله الرحمن الرحیم

 


(این وصیت نامه ها واقعا انسان را می لرزاند)امام خمینی


الّذین امنوا وهاجرواو جاهدوا فی سبیل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عند الله و اولئک هم الفائزون


آنانکه ایمان آوردند،و هجرت کردند،و جهاد کردند،و در راه خدا بمالها و جانهای  خود بزرگتر است پایه آنان نزد خدا و آنانند رستگاران.                                       


الله اکبر الله اکبر


اشهد ان لا اله الا الله و اشهد انّ محمّدا رسول الله


و اشهد انّ امیر المومنین علی ولی الله


اسلام علیک یا ابا عبد الله الحسین(ع)


سلام بر شهید مظلومان که پیروز شهیدان است و استاد رزمندگان در جبهه ها درسش درس آزادگی است و درکش شهادت.


سلام بر امت مسلمان که رزمندگان و در حقیقت حسین(ع)را یاری می کنند.


عزیزان همچون گذشته در صحنه باشید و منافقان را بگویید،که آنها نفرین شده و قرآن آنها را اهل دوزخ می شمارد.


حال سخنم با بی تفاوتها به این انقلاب عظیم است بدانید که حجتها تمام شده و بهانه تراش به کار نمی آید،جنگ ما جنگ حق با باطل است که در زمانهای مختلف و به صورتهای متفاوت همیشه در جنگ بوده اند،در این موقع حساس نباید فقط به مادیات فکر کرد،و به اینکه کمبود و گرانی هست باید به دولت جمهوری اسلامی کمک کنید.


رزمندگان عزیز:


راه ما راه حسین(ع)است نباید گامی به عقب بگذارید باید حسین وار بجنگیم،باید علی اکبر گونه شهید شویم،وهمچون ابوالفضل العباس دستها قطع شده و با دهان پرچم اسلام را حمل کنیم.


امروز باید همچون حسین(ع)فرزندان خود را به مقابل با دشمنان دین پیامبر فرستاد،ما به زیادی دشمن فکر نمی کنیم نمی گذاریم شعار الله اکبر خاموش شود.


ما زنده به آنیم که آرام نگیریم                           موجیم که آسودگی ما عدم ماست


چرا برای دفاع از دین خدا سبقت نمی گیرید.خدایا ما می رویم در حالی که نگران آینده ایم نمی دانیم بعد از ما یادگار شهداء و وارثان خون شهدا چه خواهند کرد.


سخنی چند با ورزشکاران:


و اما ورزشکاران:ای عزیزانی که می توانید،بعنوان نیروی قوی در خدمت اسلام باشید،نگذارید،اختلاف میان شما ایجاد کنند دست دردست هم دهید و ورزش ما را به جلو ببرید،هر بار که یکی از شما اول می شوید پرچم جمهوری اسلامی بالا می رود و این خود مشتی است برابر گلوله رزمندگان که بر دهان استکبار زده می شود،به ورزش خود صفا و صمیمیت بدهید،کشتی گیران عزیز شما بهتر می توانید ارزشهای اسلامی را نشان دهید،با اخلاق پهلوانانه خود جذب به ورزش کنید،نه ورزش طاغوتی بلکه ورزش اسلامی،در آخر از تمامی کسانی که در این مدت چند سال به آنها اذیت و آزار رسانده ام و یا از من بدی دیده اند حلالیت می طلبم و از مربیان خود تشکر و قدردانی می نمایم.


و اما مادر مهربان:


نمی دانم چگونه از زحمات 20 ساله ات که در حق من کرده ای تشکر کنم،ولی خوشحال باش که20 سال زحمت مرا کشیدی و طوری مرا پروراندی که در آخر بتوانی هدیه علی اکبر کنی مادر آنها که حسین(ع) گفتند،آنها که خالصانه حسین حسین گفته و به شعارشان در جبهه ها عمل کردند،آخر به پیش آقای خود رفتند،درست است،که من کربلا را ندیده شهید شدم ولی خوشحالم در راه کربلا شهید می شوم،و می دانم،دوستان و برادران من تا کربلا را نگیرند،آرام نخواهند نشست.


خدایا شرمنده ام از اینکه زودتر از این به خدمت اسلام در نیامدم،شرمنده ام با این همه گناه قبولم کردی،خدایا،معبودا،پاک پروردگارا،امام ما را تا انقلاب مهدی(عج) نگهدار دوستانش را عزت و دشمنانش را خوار و ذلیل بساز.(الهی آمین)


از تمام کسانی که از من ناراحتی دیده اند،همسایه ها،دوستان،آشنایان،رزمندگان و همسنگران حلالیت می طلبم.


خدایا خدایا تا انقلاب مهدی(عج)


خمینی را نگهدار


ستارگان که رفتند


خورشید را نگهدار


 ((به نام الله پاسدار خون شهدا))


بعد از شهادت سردار رشید حمید،برادر عباس محمدی نامه ای به همرزمان خود روی کاغذ نگارد و بعد از چند روز خود نیز به لقا الله پیوست متن نامه چنین است:


گلی از گلستان واحد شهدای کربلا پرپر شد،و به جمع شهدای کربلا پیوست او زندگانی در این جهان را متاع غرور می دانست و برای رهایی از آن چهره خونین را پسندید و با لبخندی شیرین به دیدار معبودش شتافت.او با ما بود ما ها او را با چشمی نا بینا می نگریستیم،در دعاهای کمیل،توسل،زیارتهای عاشورا بود.


در جمع واحد شهدای کربلا بود،ما هم دعا می کردیم و گریه می نمودیم،ولی همه حالات او با ما فرق داشت.نامش،حمیدبود،او از خواستها و آرزوهاشهادت را پسندیده بود.


او بدنبال شهادت غمخوار دیرینه اش نریمان غمی گران بر دل داشت،و عاقبت این اندوه او را به سوی معبودش سوق داد.و محبوب او را به نریمان رسانید،تا آن دو یار آندو همسنگر باز در کنار هم باشند.

 

شهادت بر هر دو گوارا بــاد

بار الهـا ما را از شفـاعت آنها

بی نصیب مگـردان

از زبان شهید عباس محمدی

 

موسسه حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس لشگر31 مکانیزه عاشورا

دسته ها : وصیت نامه
سه شنبه بیست و چهارم 10 1387

دعای قنوت :

خیلی اشکش را نگه می داشت  ، توی چشمش ، همسرش فقط یکبار گریه اش را دید ، وقتی امام رحلت کرد . دوستش می گفت : « ما که توی نماز قنوت میگیریم از خدا می خواهیم که خیر دنیا و آخرت را به ما اعطا کند و یا هر حاجت دیگری که برای خودمان باشد اما صیاد تو قنوتش هیچ چیزی برای خودش نمی خواست . بارها می شنیدم که می گفت  ( اللهم احفظ قاعدنا الخامنه ای ) بلند هم می گفت از ته دل ... ».

 

نگقتن بسم الله :

 

اوایل جنگ بود . در جلسه ای بنی صدر بدون « بسم الله » شروع کرد به حرف زدن ، نوبت که به صیاد رسید به نشانه ی اعتراض به بنی صدر که آن زمان فرماده کل قوا بود ، گفت :« من در جلسه ای که اولین سخنرانش بی آنکه نامی از خدا ببرد ، حرف بزند ، هیچ سخنی نمی گویم . »

 

امداد غیبی :

 

در عملیات طریق القدس ارتش و سپاه که با هم دو لشگر و اندی داشتند ، برای حمله به دشمن به 110 هزار گلوله فقط از یک نوع مهمات نیاز داشتند و ما از این نوع گلوله فقط سیزده هزار تا داشتیم . وقتی آن برادر مسئول آتش ، این برآورد علمی را به ما نشان داد ، اصلا نفهمیدیم چطور شد که گفتیم : شما بقیه کار ها را بکنید ، مهمات در راه است و می رسد . بلافاصله به خدا پناه بردیم که خدایا این چه بود که ما گفتیم . فقط همین را بگویم تا موقعی که بچه ها بستان را گرفتند تا آن موقع ، آن برادر مسئول آتش یادش رفته بود که مهمات چه شد ؟

 

پول :

 

می گفت : « پول برای من با کثافت فرقی نمی کند » . الان کسی این حرفها را باور نمی کند ، اما علی بعد ازپیوستن به دانشگاه افسری ، همه حقوق خود را به من می داد می گفت : مادر ، من یک جور گلیم خود را از آب بیرون می کشم ، اما شما 5 تا پسر و 2 تا دختر دارید. البته بعد از ازدواج نیز باز بخشی از حقوقش را برای ما می فرستاد و تا وقتی شهید شد ای مقرری قطع نمی شد. علی می گفت بابا چطور با این حقوق ناچیز بازنشستگی که تازه همین چند وقت پیش شد 120 هزار تومان ، می توان این خانواده شلوغ و پر رفت و آمد را بچرخاند .

 

مزد :

 

قرار بود صبح روز عید غدیر برود به خدمت آقا و درجه ی سرلشگری اش را بگیرد . همه تبریک گفتند خودش می گفت : «  درجه گرفتن فقط ارتقای سازمانی نیست و قتی آقا درجه را روی دوشم بگذارند . حس می کنم ازم راضی هستند . وقتی ایشان راضی باشد امام عصر ( عج ) هم راضی اند . همین برایم بس است . انگار مزد تمام سالهای جنگ را یکجا بهم داده اند .»

 

بهشت زهرا (س) :

صبح روز بعد از خاکسپاری ، خانواده اش نماز صبح را خواندند و از آن طرف رفتند بهشت زهرا(س) ، سر قبر صیاد . اما پیش از آنها کسی دیگری هم آماده بود آقا که گفت « دلم برای صیادم تنگ شده ، مدتی است ازش دور شده ام . »

 

عزیزان این ها تنها قسمتی از خاطرات این صیاد دلهای ما جوانان بود.

 

دسته ها : خاطرات
سه شنبه بیست و چهارم 10 1387
 

به نام خدا

 

شروع میکنم به لطف ایزد منان یاد و همچنین با کمک موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان.

 قصد از ایجاد این بلاگ به یاد آوردن خاطراتی است از دوران خونین کشور.زمانی که خیلی از جوانان عزیز و شیرمردانمان به دست دشمن از این جهان خاکی به باغ ملکوت سفر کردند و مهمترین چیزی که بیادگار گذاشتند ما و کشورمان هستیم.اگر دفاع شجاعانه آنان نبود شاید ما هم نبودیم.

 
با ما باشید
دسته ها : سرآغاز
سه شنبه بیست و چهارم 10 1387
X