دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 4494
تعداد نوشته ها : 12
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب
محمد مهدي ميرزايي
درس سوم خداشناسی(2)

بسم الله الرحمن الرحیم
اولین مسأله‎ای که در خداشناسی قرآن مطرح می‎شود این است که آیا در قرآن بر اثبات وجود خدا دلیلی آورده شده است یا نه؟ در بسیاری از تفاسیر مخصوصاً تفاسیری که نویسندگانش ذوق کلامی داشته‎اند امثال فخر رازی، بسیاری از آیات را به منزله دلایلی برای اثبات صانع تلقی کرده‎اند و تقریباً تمام آیاتی که مشتمل بر آیات تکوینی الهی است را مشتمل بر راهی برای اثبات وجود خدا دانسته‎اند و تقریر در چگونگی و دلالت آن‎ها کرده‎اند.
در مقابل این مفسرین، بعضی دیگر مدعی شده‎اند که در قرآن مسأله وجود خدا مفروغ عنه دانسته شده و آیاتی که از طرف متکلمین دلیل برای اثبات صانع دانسته شده در مقام اثبات صانع نیست،  و بیان قرآن بگونه‎ای است که این مسأله را محتاج به اثبات نمی‎داند.
ما اگر بخواهیم مسأله را تفصیلاً بحث کنیم باید تمام آیاتی را که آن‎ها دلیل دانسته‎اند بررسی کنیم ولی بحث تفصیلی مقتضای این بحث نیست لذا، ما یک راه حلّی به نظرمان می‎رسد که می‎شود این دو دسته را به هم نزدیک کرد; گو این‎که بسیاری از آیاتی که دسته اول دلیل دانسته‎اند مخدوش است.
در این‎جا باید این مسأله را مطرح کرد که فرق است بین این‎که در قرآن چیزی را به عنوان مسأله مطرح کند مثل آیات توحید که برایش مستقیماً دسته اول شده است و بین این‎که استدلال نشده ولی بشود از آن استدلالی به دست آورد مثل مسأله وجود خدا، ما اگر از آیاتی که استدلال مستقیم نشده دلیلی به دست آوریم راه جمع بین دوقول است;آیاتی داریم که می‎توان از آن برهان ساخت نه این‎که مستقیماً خودش در مقام اثبات صانع باشد و آن‎جایی که می‎گویند وجود خدا بدیهی است آن‎هم را تصدیق می‎کنیم ولی نفی نمی‎کند که از آیات قرآن بشود استدلال کرد.
از جمله آیاتی که می‎توان از آن‎ها برهانی به دست آورد، آیه‎ای که در سیاق یک سلسه سؤالاتی از منکرین و مکذبین دعوت پیامبر انجام گرفته است:
أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ (سوره طور/35)
آیا شما بدون خالق خلق شدید یا این‎که خودتان خالق خودتانید؟  
سیاق آیه پاسخ سؤال نیست بلکه سؤالی است. و بعید نیست که این آیه با آن آیه توحید در استدلال فرق می‎کند این آیه استدلالی ندارد و به حسب ظاهر یک سؤالی است و بس.
در این آیه شریفه بحث‎هایی است:
1 ـ مفهوم ظاهری آیه چیست؟
بعضی گفته‎اند من غیر شیء منظور من غیر غایة است یعنی آیا شما بدون هدف خلق شده‎اید؟ مانند تعبیراتی که در قرآن هست که انسان عبث آفریده نشده است. ولی به نظر می‎رسد که منظور از من غیر شیء این باشد که: «من دون مادة قبلیة»; چون «من» در مورد ماده به کار می‎رود مانند:  «من تراب»، «من طین» .....
این سؤال درست است ولی گویا با سیاق آیه سازگار نیست، چون بر فرض که از عدم آفریده شده باشند و کسی بگوید خدا ما را از عدم آفریده است. خوب، این چه ربطی به دعوت پیامبران و ردّ  ایشان دارد؟ و چه ربطی به تکذیب خدا و پیامبران دارد؟ پس بعید است که این منظور باشد.
لذا استظهار این‎که من غیر شیء منظور من غیر خالق باشد مخصوصاً با قسمت بعدش مناسب‎تر است، یعنی از دو حال خارج نیست یا خالقی ندارید و از عدم بوده‎اید و یا خودتان خالق خودتان هستید. و این دو را که نمی‎توانید بگویید پس باید بپذیرید که خالقتان اللّه است، علی الظاهر این استظهار روشن‎تر از دو نظر قبلی است.
روی این فرض که آیه معنایش این باشد، می‎گوییم از این آیه می‎شود برهانی برای اثبات واجب استنباط کرد (باید توجه داشت که نمی‎گوییم آیه استدلال می‎کند بلکه می‎شود از آن استنباط کرد)
از این تعبیر آیه استنباط می‎کنیم که اشاره دارد که در مخلوقیت انسان‎ها جای تردید نیست، و نمی‎شود گفت که همین‎طوری خلق شده‎اند و یا این‎که خودشان خالق خودشان باشند، پس باید خالق داشته باشند، خالقی که خود خالق نخواهد و الا تسلسل.
پس این آیه به عنوان نمونه معلوم شد که روشن است که در مقام استدلال نیست، بلکه می‎شود از آن دلیلی استنباط کرد. سایر آیاتی هم که برای اثبات صانع استدلال شده شبیه به همین آیه می‎باشد و انصافش این است که هیچ کدام در مقام استدلال نیست (تا آن‎جایی که ما بررسی کرده‎ایم)
مسأله دیگر:
اگر ما از آیات دلیلی استنباط کنیم این استدلالات مانند استدلالاتی می‎شود که علماء الهیات با فلاسفه و متکلمین کرده‎اند که از همه این‎ها یک عنوان کلی اثبات می‎شود، برهان عقلی خودبه خود شخص اثبات نمی‎کند. به عنوان مثال اگر دلیل بیاوریم که در این اتاق کسی هست و ثابت کنیم که آن هم یکی بیشتر نیست باز آن انسان واحد یک عنوان کلی است که بر هر کسی قابل انطباق است. برهان سروکارش با مفاهیم کلی است ومفهوم آن هم کلی است.
پس هرگونه برهانی که از قبیل علوم حصولی است و برای اثبات واجب اقامه شود، همه یک عنوان کلی را اثبات می‎کند، فلاسفه برای عنوان کلی واجب الوجود یا متکلمین برای عنوان صانع، بر طبق برهان حرکت عنوان المحرک للعالم، بر طبق برهان نظم ناظم العالم، همه و همه عناوین کلیه، اثبات می‎شود نه شخص خاصی.
حال اگر از قرآن هم براهین اصطیاد کنیم از همین قبیل است که خدا را با صفتی کلی بشناسیم، خالق، ناظم، امثاله .
حال آیا نوع دیگری از معرفت از قرآن به دست نمی‎آید که معرفت به خود خدا تعلق بگیرد نه به مفاهیم کلی و عقلی؟
در این باره هم بحث‎هایی هست، آن‎چه می‎شود گفت به طور اختصار این‎که این استظهار از قرآن بعید نیست که قرآن بفرماید انسان می‎تواند خدا را با علم حضوری بشناسد و شناخته است. (با توجه به این‎که علم حضوری دارای مراتبی است)
این را از جهاتی از آیاتی می‎شود استفاده کرد البته به آن‎اندازه که ما خیال می‎کنیم که از آیات چنین ظهوری بعید نیست ولی این‎که واقعاً چنین باشد، این را ادّعا نداریم. معمولاً سروکار ما با ظهورات است هر چه از این به بعد هم به قرآن نسبت می‎دهیم استظهار است نه تفسیر قطعی.
ما خیال می‎کنیم از بعضی آیات می‎شود چنین مسأله‎ای از قرآن استظهار کرد که انسان می‎تواند چنین علمی پیدا کند و پیدا کرده‎اند که انسان با علم حضوری خدا را بیابد (مخصوصاً با همراهی بعضی روایات که امامان (علیهم السلام) مفسرین حقیقی‎اند).
از جمله آیات دالّ بر این مسأله آیه فطرت و آیه میثاق با همدیگر می‎باشد.که آیه فطرت در این مطلب آن چنان روشن نیست ولی با توجه به آیه میثاق و روایات روشن می‎گردد. اینک آیه فطرت:
فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ (روم/30)
درباره این آیه بحث‎های زیادی هست که این فطرت یعنی چه؟ آیا دین (یعنی مجموعه احکام الهی) فطری است یا چیز دیگری؟ اگر احکام فطری است آیا یعنی تک‎تک احکام با فطرت شناخته می‎شود؟ این را که نمی‎شود مستلزم شد; بعضی گفته‎اند: یعنی اصول احکام موافق با فطرت انسانی است; مثلاً ما یک سلسله احکام عبادی داریم، که روح این‎ها پرستش اللّه است که این امری است فطری که طبعاً در مقابل ولی‎نعمت انسان باید کرنش کند و یا انسان در مقابل کمال مطلق باید خضوع کند و ... و همین‎طور درباره زکاة و انفاق و پول خرج کردن‎ها که می‎گویند اصل این‎ها کمک به دیگران و رسیدگی به ضعفاست که این‎هم فطری است; انسان بالطبع وقتی با آدم علیلی روبرو می‎شود میل دارد به او کمک کند; پس قوانین فطری اصلش فطری است.
بعضی برای فطری بودن تقریب دیگر کرده‎اند و آن این‎که:
احتمال دیگر: «اقامة الوجه للدین»، یعنی خود را در مقام تسلیم مطلق در برابر خدا در آوردن، یعنی کاملاً حواست جمع این باشد که همیشه اطاعت خدا کنی، سپس می‎فرماید: فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِی ... یعنی این خداپرستی فطری است، اما چگونگی آن را آیه نمی‎گوید که فطری است یا نه; پس یعنی همین توجه به پرستش خدا امریست که مقتضای فطرت است; این‎جا یک معنایی برای فطری بودن خداپرستی به دست می‎آید و آن خداشناسی است، بعد از قبول تقریر دوم مقدمه‎ای به آن ضمیمه می‎شود و آن این‎که اگر فطرت تسلیم در برابر خدا اقتضا می‎کند پس باید خدا را شناخت. یعنی قبل از این‎که فطرةً خدا پرستیم، فطرةً خداشناسیم  (در این‎جا یک مفهوم دیگری هم هست و آن خداجویی است که الان مورد بحث نیست) آن‎چه مورد بحث ماست این است که خداپرستی و خداشناسی فطری است .
از آیه میثاق به دست می‎آید که اجمالاً قرآن معتقد است که انسان‎ها همه در یک نشئه‎ای، یک علمی به خدا پیدا کرده‎اند که این آن‎ها را با خدا آشنا کرده است
 وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَی أَنفُسِهِمْ أَلَسْتَ بِرَبِّکُمْ قَالُواْ بَلَی شَهِدْنَا أَن تَقُولُواْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِینَ  ، أَوْ تَقُولُواْ إِنَّمَا أَشْرَکَ آبَاؤُنَا مِن قَبْلُ وَکُنَّا ذُرِّیَّةً مِّن بَعْدِهِمْ أَفَتُهْلِکُنَا بِمَا فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ . (اعراف / 172 و 173)
این آیه یکی از آیات مشکل قرآنی از نظر تفسیر است که بحث‎های زیادی دارد که این بحث جای آن‎ها را ندارد. لذا اینک استظهار اجمالی خودمان را در حد ارتباط با این بحث عرض می‎کنیم:
به نظر می‎آید آن‎چه مسلم است در این آیه قابل انکار نیست این است که انسان در یک جایی در یک نشئه‎ای هر فردش اجمالا با خدا آشنا شده به جوری که صحیح بودند که از آ ن چنین حکایت کند که خدا سؤال کند: أَلَسْتَ بِرَبِّکُمْ و آن‎ها جواب دهند حال به چه صورتی بودند کاری نداریم ولی این قابل انکار نیست که آیه می‎گوید: آدمیزاد شناختی نسبت به خدا پیدا کرده که آن ‎را با چیز دیگری نمی‎تواند عوض کند، روز قیامت که می‎پرسند چرا جای خدا پرستیدید؟ نمی‎تواند بگوید: «انّما اشرک آباونا». چون معرفتی پیداکرده که این عذرها را قطع می‎کند، اشتباه درتطبیق نکرده، با خود خدا آشنا شده آن چنان آشنایی که با کس دیگر اشتباه نمی‎کند، و این همان لازمه علم حضوری است.
البته در مرحله اول قبول این استظهار برای مبتدئین قابل قبول نیست ولی توصیه می‎کنم روایات ذیل این آیه را مطالعه کنید که می‎فرماید: اراهم نفسی و راوی سؤال می‎کند: اکان ذلک معاینة؟ قال: (علیه السلام) بلی خدا را دیده می‎شناسد ولی حال که در مادیت فرو رفته او را فراموش کرده است. همین است که می‎گوییم: علم حضوری اگر ضعیف باشد مورد غفلت قرار می‎گیرد; یادشان رفته ولی معرفت در عمق وجدانشان باقی مانده است.
باز روایت دارد که: وَ لَوْلَا ذَلِکَ لَمْ یَعْرِفْ أَحَدٌ رَبَّه مَنْ خَالَقَهُ وَ مَنْ رَازَقَهُ این باز شاهد بر این است که علم حضوری بوده است، چون علم حصولی عنوان کلی اثبات می‎کند نه معینی را. نکته مورد تکیه این است که این‎جا نگفته «لم یعلم احد ان له خالق» که این همان عنوان کلی است و مورد براهین فلسفی ولی گفته یَعْرِفْ أَحَدٌ رَبَّه مَنْ خَالَقَهُ که این همان علم حضوری است، نتیجه این اشعار این شد که اشخاص فهمیدند که خالق ایشان کیست; اگر ما به براهین اکتفا کنیم آن‎ها به ما می‎گویند که: « انّ لنا ربّاً» ولی آیه می‎گوید: أَلَسْتَ بِرَبِّکُمْ که این شخص معینی است نه عنوان کلی. و لذا امام (علیه السلام) می‎فرماید: وَ لَوْ لَا ذَلِکَ لَمْ یَعْرِفْ أَحَدٌ مَنْ خَالَقَهُ وَ مَنْ رَازَقَهُ که آن یک نوع مواجه‎ای بوده است که خود خدا را با او روبرو شده‎اند وخود خدا را دیده‎اند (البته نه با عین ظاهری بکله با عین حضوری) البته حالا هم اگر اسباب مادی کنار رود انسان با همان خود خدا ارتباط پیدا می‎کند.
مافعلا استظهار می‎کنیم که از مجموع آیه فطرت و میثاق و روایات مربوطه فهیمده می‎شود که انسان‎ها معرفتی به خدا پیدا کرده‎اند بشکلی که خود خدا را دیده‎اند.
وظیفه ما این است که آن علم حضوری را تقویت کنیم، این معرفت را تقویت کنیم که دوباره با علم حضوری خود خدا را بیابیم.آن‎چه مدعای ماست این است که انسان در دلش رابطه با خود خدا دارد اگر این رابطه با عبادات و حضور قلب تقویت شود حالتی برای انسان پیدا می‎شود که خود خدا را می‎یابد.
این «یا الهی» که ما می‎گوییم این یک عنوان کلی است، ‎ای کسی که خالق ما هستی، اما اگر با حضور قلب علم حضوری است و خود خدا را می‎یابد. روایتی در تحف العقول است که مردم خدا را «عن غیب» عبادت می‎کنند ولی گاهی است ممکن است برای بعضی اشخاص در حالات مناجات انسان طوری شود که مفاهیم یادش برود ولو در ظاهر می‎گوید و روی عادت است و این‎جا گویا خود خدا را می‎یابد. این همان علم حضوری است که زنده می‎شود.
ولی باید توجه داشت که این علم بدین معنی نیست که مفاهیم پوچ است; لذا ما تا در این عالم هستیم آن موقف را فراموش کرده‎ایم و چاره‎ای جز کار با مفاهیم کلی هم نداریم.
روش ائمه اطهار (علیهم السلام) و پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) هم چنین بوده است; خود قرآن هم چنین کاری می‎کند. ولی بحث در این بود که آیا همه مطالب قرآن از همین سنخ مفاهیم است یا نقشی دیگر هم دارد.
ما این‎جا ادعا داریم که بسیاری از آیات سیاقش جوری است که اگر آدم دل به آیات بدهد و توجه کند کم‎کم آن معرفت ذهنی دوباره زنده می‎شود و پرده‎ها برداشته می‎شود.
من باب مثال در سوره انعام حدود آیه90 تا 100 آیاتی است که یک سلسله علامات و آیات الهی را بیان می‎کند: فَالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوَی یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِِ ...
پس از ذکر این سلسله آیات الهی می‎فرماید: ذَلِکُمُ اللّهُ رَبُّکُمْ این خدای شماست کجا می‎روید؟ یعنی این اللّه است، شما می‎توانید با او از طریق همین آیات الهی آشنا شوید وقتی در این دقت کردید کم‎کم دل آشنا می‎شود و معرفت ظهور پیدا می‎کند
اگر با یک دل آماده‎ای دقت کنیم خواهیم دید که ذَلِکُمُ اللّهُ و خود خدا را می‎بینیم البته نه با دیدن چشم. به هر حال این هم ادعایی بلکه استظهاری است که قرآن علاوه بر ادله عقلی نقش تقویت علم حضوری دارد.
و صلى الله على محمد و آله الطاهرین والحمدلله رب العالمین


چهارشنبه نوزدهم 1 1388
X