دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 4498
تعداد نوشته ها : 12
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب
محمد مهدي ميرزايي
درس ششم توکل

بسم الله الرحمن الرحیم
بحث درباره توحید از نظر قرآن بود. به این‎جا رسیدیم که بر حسب آن‎چه از آیات شریفه استفاده می‎شود توحید یک حدّ نصابی دارد که کمتر از آن مورد قبول قرآن نیست و اگر کسی آن حدّ را نپذیرد در حکم انکار کلی توحید است و آن عبارت است از: توحید در الوهیت که لازمه‎اش توحید در ربوبیت است و لذا شعار اسلام «لا اله الّا اللّه» است که سفارش توحید الوهیت است، کسی که این توحید را داشته باشد از نظر اسلام مورد قبول است هر چند باید در پرتو تعالیم اسلام و عمل به دستورات شرع و تخلق به اخلاق اسلامی مراتب دیگر توحید را پیدا کند که این‎ها فوق این حد نصاب است.
پیدایش این مراتب عالی در گرو معرفت‎های خاصی است که این معرفت‎ها بازگشت به شناخت صفات و افعال خدا می‎کند که اگر این معرفت‎ها نسبت به خدای متعال افزوده شد و شرایط مساعد روحی در انسان پدید آمد، می‎تواند به مراتب عالی‎تری از توحید برسد.
یکی از این مراتبی که در سرلوحه دعوت انبیاء، بعد از توحید در الوهیت و ربوبیت بود که لازمه‎اش توحید در عبادت است، مطلبی است که آن توکلّ  است.
آیاتی در قرآن است که سرلوحه دعوت انبیاء را بیان فرموده که موقع دعوت، دعوت به توحید الوهیت می‎کردند که بسیاری از آیات است که: أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَکُم مِّنْ إِلَهٍ غَیْرُهُ و در بعضی از این تعبیرات این مطلب اضافه شده که عَلَی اللّهِ فَتَوَکَّلُواْ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ. یا در سوره انعام درباه توحیدمی‎فرماید: ذَلِکُمُ اللّهُ رَبُّکُمْ لا إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ فَاعْبُدُوهُ و دنبالش راجع به توکل تاکید می‎فرماید. و یا درمورد حضرت موسی بعد از بیان دعوت توحید این جمله را اضافه می‎کند که: وَعَلَی اللّهِ فَتَوَکَّلُواْ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ .
و این مطلب به خاطر این است که وقتی انسان خدا را درست شناخت و الوهیت و ربوبیت را درست فهمید، به این نتیجه می‎رسد که تدبیر جهان به طور کلی که شامل انسان هم می‎شود، به دست خداست. لَهُ الْخَلْقُ وَالأَمْرُ ... ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ یُدَبِّرُ الأَمْرَ... که خدا بعد از خلق به تدبیر امر پرداخت، یعنی همان لازمه ربوبیت تصرف در جهان.
بلکه بنابر استظهاری که به نظر ما می‎رسد، از جمله شریفه لَهُ الْخَلْقُ وَالأَمْرُ; امر همان تدبیر است، بعضی گفته‎اند که «خلق» و «امر» اشاره به دو عالم مادیات و مجردات است، این اصطلاح در بین عرفا شایع است و گاهی استنادشان استظهار از آیه شریفه است، تا آن‎جا که مربوط است به اصطلاح بحثی نیست، اما اگر بگویند از آیه این معنی استظهار می‎شود، باید تأمل کرد. که به حسب ظاهر خلق به همه اشیاء مادی و مجرد تعلق می‎گیرد و منظور از امر چیزی است غیر از خلقت که آن چیز همان تدبیر است، و شاهدش این است که در مورد مشابه‎اش می‎فرماید: ثُمَّ اسْتَوَی ... کارها را او اداره می‎کند که همان جنبه تصرف است و ناشی از ربوبیت تکوینی است.
اگر معرفت انسان نسبت به تدبیر الهی کامل شد، انسان با بیانات قرآن و با نورانیت معنوی و یا به وسیله برهان عقلی می‎فهمد که: یک تدبیر عامی از خدای متعال بر تمام جهان هستی حکمفرماست و همه چیز را زیر نظر دارد، حتی افعال اختیاری انسان را یا کارهایی را که ما انجام می‎دهیم و فکر می‎کنیم که صد در صد دراختیار ماست همه و همه در تحت تدبیر الهی است. (البته این تدبیر نفی اختیار از ما نمی‎کند بلکه تدبیری است فوق این‎ها) اثبات این مطلب راه برهانی دارد که مستقیماً مورد بحث ما نیست. چون بحث ما قرآنی است نه فسلفی ولی اشاره می‎کنیم که هر معلولی نسبت به علت خودش ربط است و استقلالی از خود ندارد، انسان هم با تمام وجودش، با قدرت و اختیارش; با ...، همه کاملاً ذات الهی است و هر چه دارد از خدا به او افاضه می‎شود. ممکن نیست چیزی در عالم تحقق پیدا کند که از خدا نباشد; پس انسان در هیچ شأنی از شئونش مستقل نیست; فاعل هست ولی نه فاعلی که افاضه کننده هستی باشد، فاعلیتی است در طول فاعلیت الهی.
فهمیدن این مطلب برای همه آسان نیست و شاید به همن جهت باشد که تصدیق آن شرط ‎ایمان نیست بلکه معرفتی است که در اثر رشد ‎ایمان به وجود می‎آید. ولی این‎طور نیست که شرط ایمان باشد بلکه همان اعتقاد به ربوبیت و خالقیت، کافی است.
به هر حال بعد از این‎که انسان ایمان به حد نصاب آورد، خوبست به این مسأله توجه کند که نیازهای او باید از طرف خدا برآورده شود و خودش قادر نیست. اراده، قدرت و علم همه این‎ها محدود است. احتیاج دارد وقتی انسان می‎خواهد دنبال منفعتی برود اولاً، باید بداند منفعتش در چیست؟ ثانیاً، قدرت بر به دست آوردنش داشته باشد. ولی انسان وقتی در علم و قدرت خود تعقل می‎کند می‎بیند خیلی محدود است. مثلاً ما روشن‎ترین مصادیق کارهای اختیاری را حرف زدن می‎دانیم. حال ببینیم در همین کار چه اندازه اختیار داریم; ما که می‎خواهیم حرف بزنیم، آیا اگر ریه از طرف خدا نیامده بود می‎شد حرف زد؟ اگر حنجره نبود صدایی پیدا می‎شد؟ اگر لب و دندان نبود می‎شد حروف را اداء کرد؟ اگر همه این‎ها بود و هوا نبود ممکن بود؟ اگر هوا هم بود و اعصاب مربوطه برای حرکت این‎ها نبود ممکن بود؟ اگر اعصاب هم بود ولی به فرمان متکلم نبود می‎شد؟ اگر همه این‎ها بود ولی معنایی در ذهن نبود چه بگوییم؟ اگر این هم بود و حافظه نبود؟ مجموع این‎ها در مقابل آن  اراده حرف زدن اراده ما خیلی ناچیز است.
اگر همه این عوامل باشد آن وقت می‎شود ادا کرد، اگر یکی از این‎ها مختصری عیب پیدا کند نمی‎شود صحبت کرد، اگر مختصری تارهای صوتی عیب کند چه می‎شد؟
پس اراده ما گاهی با صدها شرط همراه است ولی ما خیال می‎کنیم که صد در صد در اختیار ماست. پس قدرت ما محدود است، حال که ما می‎خواهیم این‎ها را انجام دهیم، می‎خواهیم از آن نتیجه‎ای بگیریم و منفعتی برایمان حاصل شود، خوب پس باید دانست که منفعت ما در چیست؟ حال آیا معلومات ما نسبت به آن کافی است؟ آیا تا حال شده که کاری را با اصرار می‎خواستیم انجام گیرد بعد فهمیده‎ایم که اشتباه کرده‎ایم؟ پس واقعاً علم ما محدود است عَسَی أَن تُحِبُّواْ شَیْئاً وَهُوَ شَرٌّ لَّکُمْ  ... .
پس ما نمی‎توانیم اطمینان پیدا کنیم که کارهای تشخیص داده ما صد درصد به نفعمان باشد; حال چه کنیم؟ در مقابل خطراتی که نمی‎بینیم و یا می‎دانیم و قدرت پیشگیری نداریم چه کنیم؟ زلزله را که نمی‎شود پیش بینی کرد و بسیاری از اوقات اشخاص با خیال راحت صبح از خانه بیرون آمده‎اند و به موجب تصادفات دیگر به خانه برنگشته‎اند. حال در مقابل این‎ها چه کنیم؟ آیا خودمان را به نسیان بزنیم و غافلانه خوش بگذرانیم. این کار که درست نیست و ظاهراً علم و آگاهی خوب است.
یک چیزی می‎تواند انسان را از این اضطراباتی که پیش می‎آید نجات دهد، آن این‎که معتقد باشد، همه این عالم یک مدبر حکیم دارد و او می‎تواند هر خطری را از انسان دور کند و یا هر خطری پیش آید روی تدبیر حکیمانه اوست و ممکن است موجب کمالات یا ثواب‎های اخروی شود; اگرانسان این معرفت را پیدا کرد که خدا بر جهان است و اوست که می‎تواند در خفا، در خواب، بیداری و ... خطرات احتمالی را از ما دفع کند و چه بسیاری خطراتی که خدا از ما دفع کرد، دیگر این اضطرابات برداشته می‎شود; چه بسیار خطراتی که خود ما خبر نداریم و خدا از ما دفع کرده در دعاهای کمیل، ابوحمزه، افتتاح و عرفه آمده که خدایا تو از ما بلیه‎هایی دفع کردی بیش از آن‎چه که به ما نعمت دادی. این مسایل در عالم زیاد است و گاهی نقلش مؤثر واقع می‎شود لذا دو داستان نقل می‎کنیم:
نقل از آقای بهاء‎الدینی:
ایشان می‎فرمودند: در خانه ما در قدیم یک آب انبار بود که اهل محل می‎آمدند از آن‎جا آب می‎بردند. ما معمولاً شب‎ها ساعت 10 مثلاً در را می‎بستیم و دیگر کسی نمی‎آمد آب ببرد. یک شب تابستان ما در حیاط خانه خوابیده بودیم و خانواده اخوی هم با بچه شیرخوار طرف دیگر حیاط خوابیده بود; آخرهای شب بود، ناگهان دیدیم کسی در می‎زند. من کمی معطل کردم تا آمد بروم و آن طرف شروع به داد و بیداد و فحش دادن کرد تا بالاخره من رفتم در را باز کردم. پیرزنی بود؛ آمده بود آب می‎خواست؛ خلاصه آب را برداشت و رفت و من نارحت از این‎که چرا این وقت شب آمده آب برد و تازه داد و بیداد می‎کند، آمدم بروم بخوابم، از جایی می‎بایست می‎رفتم که خانواده اخوی خوابیده بود. ناگهان دیدم که یک عقرب بزرگ سیاه دارد به بچه شیرخواره نزدیک می‎شود و چیزی نمانده که به او برسد خلاصه آن عقرب را کشتم و رفتم خوابیدم، در این فکر افتادم که اگر این پیرزن این وقت شب نیامده بود و داد و بیداد نمی‎کرد و من نمی‎رفتم در را باز کنم و در برگشتن عقرب را ببینم، جان این بچه را چه کسی نجات می‎داد؟ آیا این دست خود است؟
داستان: نقل از آقای سلیم زاده:
ایشان از یکی از دوستانشان نقل می‎کردند که او می‎گفت: من در تهران کار می‎کردم، با بعضی از دوستان قرار گذاشته بودیم روزهای تعطیل به تفریح برویم. هر دفعه نوبت کسی بود نان می‎گرفت و خلاصه صبح می‎رفتیم و عصر بر می‎گشتیم; یک روز صبح نوبت من بود که نان بگیرم و برویم، من صبح زود از خانه بیرون آمدم به مغازه نانوایی محل رفتم بسته بود، نانوایی بالاتر بسته بود و ... تا به نانوایی سه دروازه رسیدم آن‎جا نان گرفتم نان‎ها داغ بود آوردم تا به موعد رسیدیم و نان‎ها را در کنار دیواری پهن کردم تا سرد شود و مشغول صحبت شدیم. ناگهان یک کلاغی آمد و یک دانه نان برداشت و رفت; من از آن‎جایی که خیلی برای به دست آوردن نان خسته شده بودم لذا ناراحت شدم بلند شدم دنبال کلاغ رفتم تا از او نان را بگیرم، من بدنبال کلاغ از این طرف به آن طرف رفتم و رفتم تا کلاغ بر سر دیواری نشست، من خوشحال به آن‎جا رسیم و سنگی به طرف کلاغ زدم. کلاغ نان را انداخت و بلند شد آن طرف‎تر نشست و نان به آن طرف دیوار افتاد نگاه کردم دیدم دیوار، دیوار قلعه‎ای است و درش بسته است لذا، با زحمت زیاد از دیوار بالا رفتم و به آن طرف به پایین پریدم دیدم آن‎جا یک مردی خوابیده و دست و پایش بسته شده و نان کنار او افتاده است; دیدم خیلی بی‎حال است از او پرسیدم تو که هستی؟ این‎جا چه می‎کنی گفت: من از این‎جا می‎گذشتم چند دزد به من رسیدند و اموالم را غارت کرده و با خودم چنین کرده‎اند; خلاصه دست‎های او را باز کردم و با خودم آوردمش و پس از استراحت او هم رفت ... حال اگر نانوایی محل باز بود نان‎ها پهن می‎شد؟ اگر آن شخص کمی‎فکر می‎کرد بلند می‎شد دنبال کلاغ برود؟ و اگر....؟ این‎ها دست کیست؟ آیا در اختیار خودماست؟ و از این‎جور تدبیرات در کارهای خدا بسیار فراوان است. و به قول مرحوم علامه طباطبایی از قول مرحوم استادشان، مرحوم قاضی می‎فرمودند: اگر کسی در زندگیش دقت کند که خدا چه حسابی برای او فراهم کرده، می‎فهمد که گویا همه عالم فقط برای او خلق شده. و اتفاقاً این مضمون حدیث قدسی است که خداوند می‎فرماید:
من با هریک از بندگانم آن چنان رفتار می‎کنم که گویی غیر از او بنده‎ای ندارم و بندگان من با من طوری رفتار می‎کنند که گویی همه خدای او هستد غیر از من.
این مطالب گاهی از راه تجربه برای انسان معلوم می‎شود و می‎توانیم از آیات قرآنی استفاده کنیم. آیات را وقتی دقت کنیم، می‎بینیم که خداوند تدبیر جهان را به خودش نسبت داده و دانه دانه کارهای انسانی را می‎فرماید: و این دست خدا در اوست. مثلاً روزی انسان که یک چیز مهم در زندگی اوست خدا درباره‎اش می‎فرماید:
وَیْکَأَنَّ اللَّهَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاء مِنْ عِبَادِهِ  (عنکبوت/22)
یا درباره زندگی و گرفتاری آن می‎فرماید:
مَا أَصَابَ مِن مُّصِیبَةٍ فِی الْأَرْضِ وَلَا فِی أَنفُسِکُمْ إِلَّا فِی کِتَابٍ مِّن قَبْلِ أَن نَّبْرَأَهَا (حدید/22)
یا درباره جنگ می‎فرماید:
وَمَا النَّصْرُ إِلاَّ مِنْ عِندِ اللّهِ (آل عمران/126)
وَمَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللّهِ (نحل:53)
با یک نظر اجمالی در قرآن به این نتیجه می‎رسیم که آن‎چه ما احتیاج داریم خدا باید برساند و دفع بلا را هم خدا باید بکند.
وَإِن یَمْسَسْکَ اللّهُ بِضُرٍّ فَلاَ کَاشِفَ لَهُ إِلاَّ هُوَ  (یونس/22)
این مرتبه معرفت، نتایجی دارد که یکی توکل است، بزرگان گفته‎اند: در توکل حداقل چیزی که لازم است این‎که: انسان موت، حیات، صحت، مرض، فقر و غنی را از خدا بخواهد (البته این‎ها بحث‎های زیادی دارد که تقدیر الهی که خدا می‎فرماید به معنای سلب اختیار از ما نیست به این معنی به دنبالش نرویم که این بحثش می‎آید. ولی این حقیقت است که قرآن اصرار دارد که مردم را متوجه کنیم که کارها دست خداست).
قرآن می‎خواهد، این را بفهمیم حتی به پیامبر (ص) می‎فرماید:
وَلَا تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذَلِکَ غَداً إِلَّا أَن یَشَاء اللَّهُ (کهف/23)
و در داستان کسانی که می‎خواستند به فقرا از ثمره باغ چیزی ندهند و باغشان سوخت در سوره قلم می‎فرماید: وَلَا یَسْتَثْنُونَ
که مفسرین گفته‎اند: استثناء منظور استثناء مشیت الله یعنی «الا ان شاء الله». معقتدند این یک دستور الهی است که شما برای انجام هر کاری خیلی خاطر جمع نباشید که حتی می‎شود پیش بینی قطعی برای خود و دیگران نکنید. همیشه انسان خودش را در حال تعلق بیابد. دست و قدرتی بالاتر از قدرت من وجود دارد، من در پرتو قدرت او می‎توانم قدرتی جزیی داشته باشم و الا استقلال ندارم.
نتیجه این‎که همان جمله‎ای که در کتاب‎های حکما و متکلمین و در لسان اهل معرفت هست و معنایش درست نیست که: او «مؤثر فی الوجود». این همان معنایی است که از بررسی این آیات به دست می‎آید.
ابهام آن بدین خاطر است که جبری‎ها و اشاعره معتقدند که هیچ کس، هیچ نوع فعالیتی نمی‎تواند انجام دهد; ما آلت بی‎اراده‎ایم و به همین استدلال می‎کنند که موثر ... ولی این غلط است قرآن نفی اختیار نمی‎کند بلکه نفی استقلال می‎کند. یعنی: «لامؤثر استقلالی» بلکه باذن الله است. حتی افعالی چون خلق و شفاء مرضی هم ممکن است ولی باذن الله; ما هم کارهایمان استقلالی نیست بلکه باذن الله است; منتهی این معرفت را نداریم ابتدا مگر باید به دست آوردن از: 1ـ دقت در آیات، 2ـ برهان عقلی، 3ـ تجربه. که معمولاً تجربه موثرتر است، موجب ازدیاد ایمان می‎شود و بالاخره کنه آن را باید با مسایل قلبی درک کرد. در این هنگام انسان در کار خودش دیگر اعتماد به خود و نه اسباب دیگر ندارد. فقط یک موجود است که محتاج نیست و همه چیز در اختیار اوست. لذا انسان اعتمادش را بر او قرار می‎دهد و توکل هم به همین معنی است
دیگر انسان درصدد برمی‎آید که بندگی کند، زندگی را هم خدا تأمین می‎کند. هر چند ممکن است به عمل اختیاری او باشد; انسان کار می‎کند ولی آن کار را روزی دهنده نمی‎داند; پول وسیله‎ای است برای انسان متوکل که آن ‎را هدف نمی‎داند.
وَعَلَی اللّهِ فَتَوَکَّلُواْ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ، اگر واقعاً ایمان به خدا دارید باید به او توکل کنید. این معرفت موجب حالتی به نام توکل می‎شود; این توکل را عرفا به آن می‎گویند: توحید افعالی. در جلسه آینده اصطلاحات مختلف انواع توحید را در رابطه با همین مسایل عرض می‎کنیم.
لازمه این معرفت‎ها یک عنوان کلی است که توکل است و یک اثرات خاص دارد; از کسی جز خدا نمی‎ترسد، امید فقط به خداست تا آن‎جا که محبتش اصالة به خدا می‎باشد؛ چون هیچ چیز دیگر اصالة ندارد. و در دعای عرفه می‎فرماید: انت الذی ازلت الاغیار حتی لا یحبو احدً سواک، مگر در ارتباط با خدا مثل پیامبر و ائمه این‎ها همه نوعی توحید است; توحید در خوف، رجا، محبت، دو شاخه‎های درخت توحید است که موجب کمال انسان می‎شود تا به مرتبه‎های توحید که مخصوص مخلصین است برسد.
و صلى الله على محمد و آله الطاهرین والحمدلله رب العالمین


جمعه بیست و یکم 1 1388
X