صفحه ها
دسته
دوستان وبلاگي
منابع و ماخذ وبلاگ
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 232733
تعداد نوشته ها : 352
تعداد نظرات : 72
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
3 ـ امام‌، از بهشت‌زهرا تا ورود به‌ مدرسه‌ی‌ علوی‌
امام‌ اعلام‌ کرده‌ بودند که‌ به‌ محض‌ ورود به‌ کشور، در قطعه‌ی‌ شهدای‌ هفده‌ شهریوربهشت‌زهرا حضور می‌یابند و ضمن‌ قرائت‌ فاتحه‌ و ادای‌ احترام‌ نسبت‌ به‌ شهدای‌ هفده‌شهریور تهران‌ و دیگر شهدا، برای‌ مردم‌ سخنرانی‌ خواهند کرد؛ بنابراین‌ بعد از اعلام‌ این‌موضوع‌، کمیته‌ی‌ استقبال‌ از امام‌، تدارک‌ ویژه‌ای‌ برای‌ تعیین‌ محل‌ سخنرانی‌ و نیزاستقرار هیأت‌ همراه‌ و نیز مردم‌ کرد. تیم‌های‌ حفاظتی‌ در بهشت‌زهرا مستقر شدند وگروهی‌ از تیم‌ تدارکات‌ مسئول‌ ایجاد سیستم‌ صوتی‌ در بهشت‌زهرا شد. مرتضی‌ الویری‌که‌ از طرف‌ کمیته‌ی‌ استقبال‌، مأمور این‌ کار شده‌ بود، همراه‌ برخی‌ دیگر از اعضای‌شاخه‌ی‌ تدارکات‌ در این‌ زمینه‌ فعال‌ بودند. در هوای‌ سرد زمستان‌ و در زمین‌ گل‌آلودبهشت‌زهرا این‌ کار به‌ سختی‌ انجام‌ داده‌ می‌شد، ولی‌ همکاری‌ و همت‌ مردان‌ کمیته‌ی‌استقبال‌ و نظارت‌ پیگیر بزرگان‌ از جمله‌ اعضای‌ شورای‌ انقلاب‌، این‌ امر را تسهیل‌می‌کرد. الویری‌ در این‌ باره‌ در خاطرات‌ خود می‌گوید:
«مسئولیت‌ صوتی‌ آن‌جا (بهشت‌زهرا) به‌ ما واگذار شد. ما برای‌ تدارکات‌ فنی‌ نیازبه‌ بی‌سیم‌ داشتیم‌. حسین‌ شیخ‌ عطار ـ از اخراجی‌های‌ سازمان‌ رادیو و تلویزیون‌ـ از طریق‌ همکاران‌ سابق‌ خود چند دستگاه‌ بی‌سیم‌ تهیه‌ کرد. مهندس‌ حیدری‌ ـاز کارمندان‌ رادیو و تلویزیون‌ ـ نیز با بچه‌های‌ رادیو و تلویزیون‌ در پوشش‌ دادن‌صوتی‌ بهشت‌زهرا نقش‌ اساسی‌ داشتند. ما در وضعیتی‌ مشکلات‌ صوتی‌ و برقی‌بهشت‌زهرا را برای‌ سخنرانی‌ امام‌ مهیا کردیم‌ که‌ زمین‌ بهشت‌زهرا گل‌ و شل‌ بود وهمه‌مان‌ چکمه‌های‌ بلندی‌ به‌ پا داشتیم‌ و به‌ تمام‌ سرو روی‌مان‌ گل‌ پاشیده‌ شده‌بود. وقتی‌ دو روز قبل‌ از تشریف‌فرمایی‌ امام‌، آقایان‌ شهید بهشتی‌ و شهیدمطهری‌ به‌ ما سر زدند تا نسبت‌ به‌ کار کسب‌ اطلاع‌ کنند، ما را که‌ با آن‌ سر و وضع‌دیدند، بسیار رفتار محبت‌آمیزی‌ داشتند که‌ خستگی‌ از تن‌مان‌ رفت‌ و روحیه‌مان‌مضاعف‌ شد.»
در روز دوازدهم‌ بهمن‌ماه‌، بهشت‌زهرا از هر لحاظ‌ آماده‌ی‌ حضور امام‌ بود و جایگاه‌خاصی‌ هم‌ برای‌ سخنرانی‌ امام‌ در قطعه‌ی‌ هفده‌ شهریور تعیین‌ شده‌ بود؛ بنابراین‌ وقتی‌هلی‌کوپتر حامل‌ امام‌ در قطعه‌ی‌ هفده‌ فرود آمد، امام‌ توسط‌ اعضای‌ کمیته‌ی‌ استقبال‌ به‌مقر فوِ راهنمایی‌ شد. از کسانی‌ که‌ آن‌روز محفاظت‌ از حضرت‌ امام‌ را برعهده‌ داشتندمی‌توان‌ به‌ «حسن‌ عابدی‌ جعفری‌»، «مصطفی‌ کفاش‌زاده‌»، «عبدالباقی‌ آیت‌اللهی‌»،«عبدالرحمن‌ کارگشا»، «محسن‌ سازگارا»، «محمد مرائی‌»، «کریم‌ خداپناهی‌»، «مهدی‌عطایی‌» و... اشاره‌ کرد. همراهان‌ امام‌ نیز در آن‌ روز روحانیون‌ مبارز و انقلابی‌ چون‌شهید مفتح‌، شهید صدوقی‌، شهید مطهری‌، شهید دانش‌منفرد، آقایان‌ معادیخواه‌،بادامچیان‌، انواری‌، حمیدزاده‌ و... بودند.
پس‌ از استقرار امام‌ در محل‌ تعیین‌ شده‌، ابتدا شهید بزرگوار، مرتضی‌ مطهری‌سخنرانی‌ کوتاهی‌ کرد و سپس‌ قاسم‌ امانی‌ ـ فرزند شهید صادِ امانی‌ ـ به‌ عنوان‌نماینده‌ی‌ خانواده‌های‌ شهدای‌ انقلاب‌ اسلامی‌ برنامه‌ای‌ اجرا کرد و به‌ امام‌ خوشامدگفت‌ و سپس‌ حضرت‌ امام‌ به‌ ایراد سخن‌ پرداختند:
«ما در این‌ مدت‌ مصیبت‌ها دیدیم‌، مصیبت‌های‌ بسیار بزرگ‌ و بعض‌ پیروزی‌هاحاصل‌ شد که‌ البته‌ آن‌ هم‌ بزرگ‌ بود ؛ مصیبت‌های‌ زن‌های‌ جوان‌ مرده‌، مردهای‌اولاد از دست‌ داده‌، من‌ وقتی‌ چشمم‌ به‌ بعضی‌ از اینها که‌ اولاد خودشان‌ را ازدست‌ دادند می‌افتد، سنگینی‌ بر دوشم‌ پیدا می‌شود که‌ نمی‌توانم‌ تاب‌ بیاورم‌.من‌ نمی‌توانم‌ از عهده‌ی‌ این‌ خسارات‌ که‌ بر ملت‌ ما وارد شده‌ است‌ بر آیم‌، من‌نمی‌توانم‌ تشکر از این‌ ملت‌ بکنم‌ که‌ همه‌ چیز خودش‌ را در راه‌ خدا داد، خدای‌تبارک‌ و تعالی‌ باید به‌ آنها اجر عنایت‌ فرماید.
من‌ به‌ مادرهای‌ فرزند از دست‌ داده‌ تسلیت‌ عرض‌ می‌کنم‌ و در غم‌ آنها شریک‌هستم‌ .من‌ به‌ پدرهای‌ جوان‌ داده‌، من‌ به‌ آنها تسلیت‌ عرض‌ می‌کنم‌. من‌ به‌جوان‌هایی‌ که‌ پدران‌شان‌ را در این‌ مدت‌ از دست‌ داده‌اند، تسلیت‌ عرض‌ می‌کنم‌.
ما حساب‌ بکنیم‌ که‌ این‌ مصیبت‌ها برای‌ چه‌ به‌ این‌ ملت‌ وارد شد، مگر این‌ ملت‌چه‌ می‌گفت‌ و چه‌ می‌گوید که‌ از آن‌ وقتی‌ که‌ صدای‌ ملت‌ درآمده‌ است‌، تا حالاقتل‌ و ظلم‌ و غارت‌ و همه‌ی‌ اینها ادامه‌ دارد؟ ملت‌ ما چه‌ می‌گفتند که‌ مستحق‌این‌ عقوبات‌ شدند؟ ملت‌ ما یک‌ مطلبش‌ این‌ بود که‌ این‌ سلطنت‌ پهلوی‌ از اول‌که‌ پایه‌ گذاری‌ شد، بر خلاف‌ قوانین‌ بود. آنهایی‌ که‌ در سن‌ من‌ هستند، می‌دانند ودیده‌اند که‌ مجلس‌ مؤسسان‌ که‌ تأسیس‌ شد، با سرنیزه‌ تأسیس‌ شد، ملت‌ هیچ‌دخالت‌ نداشت‌ در مجلس‌ مؤسسان‌، مجلس‌ مؤسسان‌ را با زور و سرنیزه‌ تأسیس‌کردند و با زور، وکلای‌ آن‌ را وادار کردند به‌ اینکه‌ به‌ رضاشاه‌ رأی‌ سلطنت‌ بدهند.پس‌ این‌ سلطنت‌ از اول‌ یک‌ امر باطلی‌ بود، بلکه‌ اصل‌ رژیم‌ سلطنتی‌ از اول‌خلاف‌ قانون‌ و خلاف‌ قواعد عقلی‌ است‌ و خلاف‌ حقوِ بشر است‌. برای‌ اینکه‌ما فرض‌ می‌کنیم‌ که‌ یک‌ ملتی‌ تمام‌شان‌ رأی‌ دادند که‌ یک‌ نفری‌ سلطان‌ باشد.
بسیار خوب‌، اینها از باب‌ اینکه‌ مسلط‌ بر سرنوشت‌ خودشان‌ هستند و مختار به‌سرنوشت‌ خودشان‌ هستند، رأی‌ آنها برای‌ آنها قابل‌ عمل‌ است‌، لکن‌ اگر چنانچه‌یک‌ ملتی‌ رأی‌ دادند ـ ولو تمام‌شان‌ ـ به‌ آنکه‌ اعقاب‌ این‌ سلطان‌ باشد، این‌ به‌ چه‌حقی‌، ملت‌ پنجاه‌ سال‌ پیش‌ از این‌، سرنوشت‌ ملت‌ بعد را معین‌ می‌کند؟سرنوشت‌ هر ملتی‌ به‌ دست‌ خودش‌ است‌. ما در زمان‌ سابق‌، فرض‌ بفرمایید که‌زمان‌ اول‌ قاجاریه‌ نبودیم‌، اگر فرض‌ کنیم‌ که‌ سلطنت‌ قاجاریه‌ به‌ واسطه‌ی‌ یک‌رفراندومی‌ تحقق‌ پیدا کرد و همه‌ی‌ ملت‌ هم‌ ما فرض‌ کنیم‌ که‌ رأی‌ مثبت‌ دادند،اما رأی‌ مثبت‌ دادند بر آقامحمدخان‌ قجر و آن‌ سلاطینی‌ که‌ بعدها می‌آیند. درزمانی‌ که‌ ما بودیم‌ و زمان‌ سلطنت‌ احمد شاه‌ بود، هیچ‌ یک‌ از ما زمان‌آغامحمدخان‌ را ادراک‌ نکرده‌، آن‌ اجداد ما که‌ رأی‌ دادند برای‌ سلطنت‌ قاجاریه‌، به‌چه‌ حقی‌ رأی‌ دادند که‌ زمان‌ ما احمد شاه‌ سلطان‌ باشد؟
سرنوشت‌ هر ملت‌ دست‌ خودش‌ است‌. ملت‌ درصد سال‌ پیش‌ از این‌، صد وپنجاه‌ سال‌ پیش‌ از این‌، یک‌ ملتی‌ بوده‌، یک‌ سرنوشتی‌ داشته‌ است‌ و اختیاری‌داشته‌، ولی‌ او اختیار داشته‌، ولی‌ او اختیار ماها را نداشته‌ است‌ که‌ یک‌ سلطانی‌را بر ما مسلط‌ کند....

حضرت‌ امام‌ پس‌ از پایان‌ این‌ سخنرانی‌، به‌ بیرون‌ از بهشت‌ زهرا انتقال‌ داده‌ شد، ولی‌این‌ انتقال‌ به‌ علت‌ هجوم‌ جمعیت‌، با دشواری‌ صورت‌ گرفت‌. حجت‌ الاسلام‌ والمسلمین‌علی‌ اکبر ناطق‌ نوری‌ که‌ از لحظه‌ی‌ ورود امام‌ به‌ بهشت‌ زهرا تا ورودشان‌ به‌ منزل‌ دامادآیت‌الله پسندیده‌ همراه‌ امام‌ بود، در این‌ زمینه‌ می‌گوید:
«سخنرانی‌ امام‌ که‌ تمام‌ شد به‌ آقایان‌ گفتم‌:«یک‌ دالان‌ درست‌ کنید تابه‌ طرف‌هلی‌کوپتر برویم‌». هنوز به‌ هلی‌کوپتر نرسیده‌ بودیم‌ که‌ هلی‌ کوپتر بلند شد، اینجانه‌ راه‌ پیش‌ داشتیم‌ و نه‌ راه‌ پس‌. در اثر کثرت‌ جمعیت‌ به‌ جایگاه‌ هم‌نمی‌توانستیم‌ برگردیم‌. به‌ قول‌ معروف‌ جنگ‌ مغلوبه‌ شد، هر کس‌ زورش‌ بیشتربود دیگری‌ را پرت‌ می‌کرد. آقایان‌ مفتح‌ و انواری‌ حال‌شان‌ بد شد و افتادند. من‌ وحاج‌ احمد آقا ماندیم‌. پهلوانان‌ زیادی‌ آن‌جا بودند، هر کدام‌شان‌ عبای‌ امام‌ رامی‌گرفتند و به‌ سمت‌ خودشان‌ می‌کشیدند. عمامه‌ی‌ امام‌ از سرش‌ افتاد. عکس‌قشنگی‌ از امام‌ از این‌جا گرفته‌ شد که‌ چشم‌های‌ امام‌ به‌ طرف‌ آسمان‌ است‌ و بنده‌می‌فهمم‌ که‌ امام‌ دیگر تسلیم‌ حق‌ و تن‌ به‌ قضای‌ الهی‌ داده‌ بود... در این‌ لحظات‌حساس‌ از بس‌ که‌ مردم‌ هل‌ می‌دادند مچ‌های‌ دستم‌ از کار افتاد و یقین‌ حاصل‌کردم‌ که‌ امام‌ زیر پای‌ جمعیت‌ از دنیا می‌رود و مأیوسانه‌ فریاد می‌کشیدم‌: «رهاکنید، امام‌ را کشتید». کار از دست‌ همه‌ خارج‌ شده‌ بود. یک‌ وقت‌ دیدم‌ امام‌ به‌جایگاه‌ برگشت‌. هنوز برایم‌ مبهم‌ است‌ که‌ در این‌ شلوغی‌ چه‌طور شد که‌ ایشان‌به‌ جایگاه‌ بازگشت‌.
واقعاً عنایت‌ خدا و دست‌ غیب‌ ایشان‌ را ازداخل‌ جمعیت‌ برداشت‌ و در جایگاه‌گذاشت‌! خودم‌ را به‌ جایگاه‌ رساندم‌. دیدم‌ امام‌ نشسته‌ و در اثر خستگی‌ عبایش‌را روی‌ سرش‌ کشیده‌ و بی‌ حال‌ سرش‌ را به‌ طرف‌ پایین‌ برده‌، شاید بیست‌ دقیقه‌امام‌ در این‌ حالت‌ بود، حالا ماندیم‌ چه‌ کار کنیم‌. یک‌ آمبولانس‌ مربوط‌ به‌ شرکت‌نفت‌ ری‌ آن‌جا بود. گفتم‌:«آمبولانس‌ را بیاورید دم‌ جایگاه‌». عقب‌ آمبولانس‌سمت‌ جایگاه‌ واقع‌ شد. احمد آقا دست‌ امام‌ را گرفت‌ و سوار آمبولانس‌ شدند.باز هم‌ عبای‌ امام‌ گیر کرد. عبا را کشیدم‌ و گفتم‌:«آقا، عبا نمی‌خواهند». عبای‌ آقا رازیر بغلم‌ گرفتم‌ و خیلی‌ سریع‌ بغل‌ راننده‌ نشستم‌ و گفتم‌:«برو». گفت‌:«کجا؟»گفتم‌:«از بهشت‌ زهرا بیرون‌ برو». کمک‌ ماشین‌ را زد و از پستی‌ و بلندی‌سنگ‌های‌ قبر ماشین‌ حرکت‌ کرد و آژیر می‌کشید و از بلندگوی‌ آمبولانس‌می‌گفتم‌: «بروید کنار، حال‌ یکی‌ از علما به‌ هم‌ خورده‌، باید او را به‌ بیمارستان‌برسانیم‌». اگر می‌فهمیدند امام‌ داخل‌ آمبولانس‌ است‌، آمبولانس‌ را تکه‌ تکه‌می‌کردند .

از بهشت‌ زهرا که‌ بیرون‌ آمدیم‌، بدنه‌ی‌ ماشین‌ از بس‌ که‌ به‌ این‌ نرده‌ و سنگ‌هاخورده‌ بود، له‌ شده‌ بود. یک‌ مقداری‌ که‌ به‌ سمت‌ تهران‌ آمدیم‌، هلی‌ کوپتر از بالاآمبولانس‌ را دیده‌ بود و در یک‌ فرعی‌ که‌ واقعاً گِل‌ بود نشست‌. ما هم‌ باآمبولانس‌ خودمان‌ را به‌ هلی‌ کوپتر رساندیم‌. مجدداً جمعیت‌ به‌ ما هجوم‌ آورد،ولی‌ با زحمت‌ توانستیم‌ امام‌ را سوار هلی‌کوپتر کنیم‌. در حین‌ حرکت‌ می‌گفتیم‌کجا برویم‌؟ احمد آقا گفت‌: «برویم‌ جماران‌». خلبان‌ برگشت‌ با یک‌ شوقی‌ گفت‌:«آقا، برویم‌ نیروی‌ هوایی‌». گفتم‌: «می‌خواهی‌ ما را داخل‌ لانه‌ی‌ زنبور ببری‌».گفت‌:«پس‌ کجا برویم‌؟» یک‌ دفعه‌ به‌ ذهنم‌ آمد صبح‌ که‌ آمدیم‌ ماشین‌ را نزدیک‌بیمارستان‌ امام‌ خمینی‌ پارک‌ کردم‌ و حالا از آسمان‌ پایین‌ بیاییم‌ و درزمین‌تصمیم‌ بگیریم‌ که‌ کجا برویم‌.
به‌ خلبان‌ گفتم‌: «جناب‌ سرگرد، می‌توانی‌ بیمارستان‌ هزار تخت‌خوابی‌ بروی‌؟»گفت‌:«هر جا بگویی‌ پایین‌ می‌روم‌». گفتم‌:«پس‌ برویم‌ بیمارستان‌».
هلی‌کوپتر در محوطه‌ی‌ بیمارستان‌ نشست‌. در اثر صدای‌ تق‌تق‌ هلی‌کوپتر تمام‌پزشک‌ها و پرستاران‌ بیرون‌ دویدند تا ببینند چه‌ اتفاقی‌ افتاده‌ است‌، تصورمی‌کردند درگیری‌ و کشتاری‌ شده‌ و عده‌ای‌ را آورده‌اند. وقتی‌ پیاده‌ شدم‌، پزشکان‌می‌پرسیدند: «چه‌ اتفاقی‌ افتاده‌ است‌؟» من‌ به‌ سرعت‌ درخواست‌ آمبولانس‌کردم‌. یکی‌ از پزشکان‌ گفت‌: «این‌جا بیمارستان‌ است‌، آمبولانس‌ برای‌ چه‌می‌خواهی‌؟» گفتم‌:«ما یک‌ بیمار داریم‌، باید جایی‌ او را ببریم‌.» گفت‌: «خوب‌،همین‌ جا بیمارستان‌ است‌.» گفتم‌: «خیر، نمی‌شود بیمار ما این‌جا باشد. باید او راببریم‌». آقایان‌ رفتند و یک‌ برانکارد آوردند. من‌ آن‌ را پرت‌ کردم‌ و گفتم‌:«ماآمبولانس‌ می‌خواهیم‌، شما برانکارد می‌آورید؟» پزشکی‌ به‌ نام‌ دکتر صدیقی‌گفت‌: «آقا، من‌ یک‌ ماشین‌ پژو دارم‌. بیاورم‌؟» گفتم‌: «بیاور». ایشان‌ ماشین‌ را آوردنزدیک‌ هلی‌کوپتر. در هلی‌کوپتر را که‌ بازکردیم‌ تا این‌ پرستارها و پزشکان‌ امام‌ رادیدند همه‌ فریاد کشیدند و با هجوم‌ آنها بساط‌ ما به‌ هم‌ ریخت‌. خانمی‌ دست‌امام‌ را گرفته‌ بود و می‌کشید و گریه‌ می‌کرد. با زحمت‌ خانم‌ را جدا کردیم‌. امام‌ واحمد آقا و آقای‌ محمدرضا طالقانی‌ سوار شدند و ماشین‌ حرکت‌ کرد. من‌ خودم‌را روی‌ سقف‌ پرت‌ کردم‌ و ماشین‌ تند می‌رفت‌ .گفتم‌: «آقا، این‌ قدر تند نروید.»احمد آقا، که‌ فکر می‌کرد جا مانده‌ام‌ گفت‌: «اِ، تو هستی‌؟!» گفتم‌:«پس‌ چی‌؟ من‌ که‌رها نمی‌کنم‌». راننده‌ی‌ ماشین‌ را نگه‌ داشت‌ و من‌ سوار شدم‌.
پس‌ از مدتی‌ رسیدیم‌ به‌ بن‌ بستی‌ که‌ صبح‌ ماشین‌ را پارک‌ کرده‌ بودم‌. از آقای‌ دکترعذر خواهی‌ و تشکر کردیم‌. امام‌ را سوار ماشین‌ پیکانم‌ کردم‌. دیگر خودم‌ راننده‌بودم‌ و احمد آقا هم‌ پهلوی‌ من‌ نشست‌. سه‌ نفری‌ در خیابان‌های‌ تهران‌ راه‌افتادیم‌. همه‌ جا خلوت‌ بود، چون‌ همه‌ در بهشت‌ زهرا دنبال‌ امام‌ بودند، اما امام‌داخل‌ پیکان‌ در خیابان‌های‌ خلوت‌ تهران‌ بود. احمد آقا گفت‌: «برویم‌ جماران‌».امام‌ فرمود: «خیر». عرض‌ کردم‌: «آقا، برویم‌ منزل‌ ما.» فرمود: «خیر». سؤال‌کردیم‌:«پس‌ کجا برویم‌؟» امام‌ فرمود: «منزل‌ آقای‌ کشاورز». من‌ قبلاً یک‌ منبری‌برای‌ این‌ خانواده‌ رفته‌ بودم‌ و معروف‌ بود که‌ این‌ها از فامیل‌های‌ امام‌ هستند.آدرس‌ منزل‌ ایشان‌ را نیز نداشتیم‌. فقط‌ احمد آقا می‌دانست‌ که‌ در جاده‌ی‌ قدیم‌شمیران‌ و خیابان‌ اندیشه‌ زندگی‌ می‌کند. به‌ جاده‌ی‌ قدیم‌ شمیران‌ جلوی‌ سینمای‌صحرا آمدیم‌. ماشین‌ را کنار زدم‌. امام‌ هم‌ داخل‌ ماشین‌ بودند. احمد آقا دنبال‌آدرس‌ منزل‌ کشاورز رفت‌. بالاخره‌ پرسان‌ پرسان‌ جلوی‌ منزل‌ آقای‌ کشاورز درخیابان‌ اندیشه‌ آمدیم‌. احمدآقا گفت‌: «همین‌ خانه‌ است‌». در منزل‌ را زدیم‌ و امام‌وارد آن‌ خانه‌ شد.»

این‌ در حالی‌ بود که‌ غیبت‌ امام‌، موجب‌ نگرانی‌ اعضای‌ کمیته‌ی‌ استقبال‌ از امام‌ وسایر انقلابیون‌ شده‌ بود. در آن‌ هنگام‌ که‌ امکان‌ وقوع‌ هر اتفاقی‌ می‌رفت‌، غیبت‌ چندساعته‌ی‌ امام‌ نمی‌توانست‌ عادی‌ تلقی‌ شود و با توجه‌ به‌ بغرنج‌ بودن‌ اوضاع‌، بازارشایعات‌ نیز داغ‌ بود. انقلابیون‌ از این‌ می‌هراسیدند که‌ مبادا امام‌ توسط‌ عوامل‌ رژیم‌پهلوی‌ ربوده‌ شده‌ باشد. هاشمی‌ رفسنجانی‌ دراین‌ زمینه‌ می‌گوید:
«ما حدس‌ می‌زدیم‌ که‌ رژیم‌ اقدامی‌ کرده‌ است‌. این‌ جزو پیش‌بینی‌های‌ ما بود که‌رژیم‌ بر اساس‌ طرحی‌ از پیش‌ تعیین‌ شده‌ در نقطه‌ای‌ امام‌ را برباید و به‌ نقطه‌ای‌نامشخص‌ برده‌ و زندانی‌ کند... قطع‌ برنامه‌ی‌ پخش‌ مستقیم‌ ورود امام‌ ازتلویزیون‌ بر این‌ نگرانی‌ افزود و شک‌ و تردید ما و نگرانی‌های‌مان‌ را افزایش‌داد.»
این‌ نگرانی‌ پس‌ از چند ساعت‌ رفع‌ شد، به‌ این‌ ترتیب‌ که‌ حاج‌ سیداحمد آقا به‌کمیته‌ی‌ استقبال‌ اطلاع‌ دادند که‌ امام‌ کجاست‌. حجت‌الاسلام‌ والمسلمین‌ فضل‌الله محلاتی‌ ـ از اعضای‌ کمیته‌ی‌ استقبال‌ ـ در این‌ باره‌ می‌گوید:
«هلی‌ کوپتر قرار بود بیاید جلوی‌ مدرسه‌ی‌ رفاه‌ و ما آن‌جا را آماده‌ کرده‌ بودیم‌برای‌ ورود امام‌. جا هم‌ مهیا کرده‌ بودیم‌ برای‌ نشستن‌ هلی‌ کوپتر. از طریق‌ بی‌سیم‌به‌ ما گفتند که‌ هلی‌کوپتر حرکت‌ کرده‌، ولی‌ ما هیچ‌ صدایی‌ نمی‌شنیدیم‌... ماوحشت‌ زده‌ و مردم‌ در انتظار بودند. در همین‌ حال‌ بود که‌ گفتند: «حاج‌ آقا احمدپشت‌ تلفن‌، شما را می‌خواهد». من‌ فوراً رفتم‌ توی‌ مدرسه‌ی‌ رفاه‌. حاج‌ احمد آقاگفت‌ که‌ امام‌ حالش‌ بد و خسته‌ شده‌ بود، دیدیم‌ اگر با این‌ خستگی‌ دوباره‌ بیاییم‌توی‌ جمعیت‌، ناجور است‌. در یک‌ گوشه‌ی‌ تهران‌ پایین‌ آمدیم‌ و با ماشین‌ رفتیم‌منزل‌ داماد آقای‌ آیت‌ الله پسندیده‌. حالا شما به‌ عمو (آیت‌ الله پسندیده‌)بگویید زود بیایند. ما هم‌ جمعیت‌ را خبر نکردیم‌. اول‌ ایشان‌ (آیت‌ الله پسندیده‌)را رد کردیم‌ رفتند و بعد هم‌ من‌ با بلندگو آمدم‌ و به‌ مردم‌ گفتم‌ که‌ امام‌ جای‌دیگری‌ تشریف‌ برده‌اند و حال‌شان‌ هم‌ خیلی‌ خوب‌ است‌، شما ناراحت‌ نشوید.فردا صبح‌ِ اول‌ وقت‌، برای‌ ملاقات‌ امام‌ هر کس‌ بخواهد بیاید آزاد است‌.»
عده‌ای‌ از یاران‌ امام‌ باز هم‌ با وجود این‌ خبر، نگران‌ بودند؛ از جمله‌ اکبر هاشمی‌رفسنجانی‌ که‌ آن‌ روز در کمیته‌ی‌ استقبال‌ از امام‌ در مدرسه‌ی‌ رفاه‌ بود، در این‌ زمینه‌می‌گوید:
«باور نمی‌کردیم‌. فکر کردیم‌ دارند ما را فریب‌ می‌دهند. خیلی‌ تلاش‌ کردیم‌ تا به‌واقعیت‌ برسیم‌. فکر می‌کنم‌ سرانجام‌ صدای‌ امام‌ را خودمان‌ از طریق‌ تلفن‌شنیدیم‌ تا آرام‌ گرفتیم‌. البته‌ بعضی‌ ازهمراهان‌ در ستاد نسبت‌ به‌ صحت‌ این‌موضوع‌ هم‌ شک‌ کردند و گفتند که‌ رژیم‌ دارد ما را فریب‌ می‌دهد، ولی‌ بااطلاعاتی‌ که‌ به‌ دست‌ آوردیم‌ همان‌ شب‌ مطمئن‌ شدیم‌ که‌ امام‌ کاملاً سالم‌هستند و خیال‌ ما راحت‌ شد.»
این‌ در حالی‌ بود که‌ مردم‌ در سراسر کشور از صفحه‌ی‌ تلویزیون‌ مشتاقانه‌ ورود امام‌را تماشا می‌کردند. ناگهان‌ پخش‌ مستقیم‌ تشریف‌فرمایی‌ امام‌ قطع‌ شد و مردم‌ بلافاصله‌به‌ خیابان‌ها ریختند و نسبت‌ به‌ قطع‌ آن‌ برنامه‌ تظاهرات‌ کردند. گویا نظامیان‌ از پخش‌نکردن‌ سرود شاهنشاهی‌ در آغاز پخش‌ برنامه‌ ناراضی‌ بودند و تحت‌ فشار آنان‌ آن‌ برنامه‌قطع‌ شد. در هر صورت‌ اگر 12 بهمن‌ مردم‌ تهران‌ در صحنه‌ی‌ استقبال‌ از امام‌ بودند، درشهرستان‌ها اعتراضات‌ و راهپیمایی‌ها همچنان‌ واکنشی‌ به‌ اقدام‌ رژیم‌ برپا بود.
حضرت‌ امام‌ در منزل‌ آقای‌ کشاورز ـ داماد آیت‌ الله پسندیده‌ ـ استراحت‌ کرده‌بودند، تا اینکه‌ در ساعات‌ آخر شب‌ عده‌ای‌ از اعضای‌ کمیته‌ی‌ استقبال‌ چون‌ شهیدعراقی‌ به‌ آنجا رفته‌ و امام‌ را به‌ مدرسه‌ی‌ رفاه‌ برده‌ بودند. اواخر شب‌ بود که‌ امام‌ واردمدرسه‌ی‌ رفاه‌ شد. مقام‌ معظم‌ رهبری‌ که‌ آن‌ شب‌ در کمیته‌ی‌ استقبال‌ از امام‌ بود، درزمینه‌ی‌ ورود امام‌ و احساسات‌ اعضای‌ کمیته‌ی‌ استقبال‌ از رؤیت‌ امام‌ می‌فرمایند:
«در ستاد استقبال‌، در دبستان‌ علوی‌ نشسته‌ بودیم‌. من‌ مشغول‌ تنظیم‌ روزنامه‌ای‌بودم‌ که‌ آن‌روزها به‌ مناسبت‌ ورود امام‌ در همان‌ ستاد منتشر می‌کردیم‌... من‌مشغول‌ نوشتن‌ بودم‌ که‌ خبر آوردند کسی‌ درِ پشت‌ حیاط‌ کوچک‌ مدرسه‌ رامی‌زند. آن‌ موقع‌ اسلحه‌ نداشتیم‌. از آن‌ در با چوپ‌ حفاظت‌ می‌شد. خلاصه‌ در راباز کردیم‌، دیدیم‌ امام‌ هستند. یادم‌ نیست‌ که‌ تنها بودند یا حاج‌ آقا احمد نیز باایشان‌ بود. صدای‌ شوِانگیز «امام‌ آمد، امام‌ آمد» به‌ همه‌ رسید. ده‌ بیست‌ نفر ازکسانی‌ که‌ آن‌ شب‌ در مدرسه‌ی‌ رفاه‌ بودند امام‌ را دوره‌ کردند، امام‌ نیز با وجودخستگی‌ زیاد با روی‌ خوش‌ همه‌ را مورد مرحمت‌ قرار دادند. من‌ تعجب‌می‌کردم‌ که‌ ایشان‌ با وجود آن‌ همه‌ خستگی‌ مسافرت‌ و رفتن‌ به‌ بهشت‌ زهرا وسخنرانی‌ چطور می‌توانستند این‌ چنین‌ با روی‌ خوش‌ با مردم‌ مواجه‌ شوند. من‌هم‌ جلوتر رفته‌ بودم‌ دم‌ در، از فاصله‌ی‌ یکی‌ دو متری‌ مشغول‌ تماشای‌ ایشان‌شدم‌. سال‌ها بود امام‌ را ندیده‌ بودم‌، البته‌ نزدیک‌تر نرفتم‌ که‌ مزاحمتی‌ برای‌ایشان‌ ایجاد نکنم‌. امام‌ آمدند و به‌ طرف‌ پله‌های‌ سرسرا که‌ منتهی‌ به‌ طبقه‌ی‌ دوم‌می‌شد، رفتند. حدود پنجاه‌ تا شصت‌ نفر پایین‌ پله‌ مشتاقانه‌ رهبرشان‌ را نگاه‌می‌کردند، ایشان‌ از پله‌ها بالا رفتند و همین‌ که‌ به‌ پاگرد رسیدند، روی‌شان‌ را به‌طرف‌ جمعیت‌ چرخاندند و چهار زانو روی‌ زمین‌ نشستند. این‌ حرکت‌ بسیارجالب‌ بود. مردم‌ با دیدن‌ این‌ منظره‌ متوقف‌ شدند. امام‌ با تبسم‌ محبت‌آمیزی‌ ازآنها احوال‌پرسی‌ کرده‌ و بعد شروع‌ به‌ صحبت‌ کردند. آن‌ ده‌ ـ پانزده‌ دقیقه‌ای‌ که‌امام‌ روی‌ پله‌ها با آن‌ تبسم‌ زیبای‌شان‌ برای‌مان‌ صحبت‌ کردند، از خاطرات‌ جالب‌و فراموش‌ نشدنی‌ من‌ است‌.»
حضرت‌ امام‌ سپس‌ در جمعی‌ چنین‌ صمیمانه‌ و پرشور بیاناتی‌ ایراد کردند و فرمودند:
«تا اراده‌ی‌ خدای‌ تبارک‌ و تعالی‌ نباشد، برای‌ بشر امکان‌ ندارد که‌ به‌ یک‌ همچووحدت‌ کلمه‌ای‌ برسد. شما می‌دانید شما که‌ در ایران‌ بودید بهتر می‌دانید که‌ درسراسر ایران‌ از آن‌ دهات‌ تا مرکز، همه‌ یکدل‌ و یکصدا این‌ خاندان‌ را طردکردند... برادرهای‌ من‌، این‌ وحدت‌ کلمه‌ را حفظ‌ کنید. رمز پیروزی‌ شما وحدت‌کلمه‌ است‌. اختلاف‌ را کنار بگذارید. من‌ بزرگ‌ترین‌ پیروزی‌ را آشتی‌ بین‌ دانشگاه‌و مدارس‌ علمی‌ می‌دانم‌. اگر ما هیچ‌ پیروزی‌ای‌ پیدا نکردیم‌، اِلّا همین‌ معنا که‌بین‌ دانشگاه‌ و طبقه‌ی‌ روحانی‌ نزدیک‌ کردیم‌ و تفاهم‌ حاصل‌ شد... این‌ دست‌خیانتی‌ که‌ سال‌های‌ طولانی‌ جدایی‌ انداخته‌ بود بین‌ دو طبقه‌، قطع‌ ]می‌[شد.بحمدالله‌ هم‌ روحانی‌ فهمید که‌ دانشگاهی‌ آنچه‌ اجانب‌ گفته‌ نیست‌ و هم‌ طبقه‌ی‌جوان‌ و دانشگاهی‌ فهمید که‌ روحانی‌ آنطوری‌ که‌ توصیف‌ می‌کردند، نبود. آنهامی‌خواستند ملت‌ را از هم‌ جدا کنند... شما ملت‌ ایران‌ ثابت‌ کردید که‌ با وحدت‌کلمه‌، دست‌ آنها را قطع‌ کردید. الآن‌ هم‌ بعضی‌ از کسانی‌ که‌ با او ارتباط‌ دارند و باصورت‌های‌ خیلی‌ ظاهرالصلاح‌ پیش‌ آمدند، به‌ اصطلاح‌ ملی‌ پیش‌ آمده‌اند، اینهاهم‌ می‌خواهند منافع‌ اجانب‌ را با این‌ صورت‌ حفظ‌ کنند... ملت‌ باید بیدار باشدو بداند و این‌ حیله‌ها را خنثی‌ کند. من‌ از خدای‌ تبارک‌ و تعالی‌ سلامتی‌ همه‌ی‌شما و وحدت‌ کلمه‌تان‌ را می‌خواهم‌ و امیدوارم‌ که‌ دست‌ اجانب‌ و کسانی‌ که‌مربوط‌ به‌ اجانب‌ است‌ از مملکت‌ شما قطع‌ شود.»
چنانچه‌ گذشت‌، مدرسه‌ی‌ رفاه‌ به‌ عنوان‌ محل‌ اقامت‌ و نیز دیدارهای‌ امام‌ تعیین‌ شده‌بود، ولی‌ گنجایش‌ اندک‌ آن‌ مدرسه‌ و نیز کثرت‌ مشتاقان‌ دیدار با امام‌ باعث‌ شد تا کمیته‌ی‌استقبال‌ در تلاش‌ برای‌ یافتن‌ محل‌ دیگری‌ برای‌ اقامت‌ و دیدارهای‌ امام‌ برآیند. سعی‌آنان‌ بر این‌ بود تا مکان‌ مزبور در کنار مدرسه‌ی‌ رفاه‌ باشد که‌ مقر کمیته‌ی‌ استقبال‌ بود. درکنار مدرسه‌ی‌ رفاه‌، دو مدرسه‌ با اسامی‌ مدرسه‌ی‌ شماره‌ی‌ یک‌ علوی‌ و مدرسه‌ی‌شماره‌ی‌ دوی‌ علوی‌ وجود داشت‌ که‌ به‌ نسبت‌ بزرگ‌ بودند و تنها دیواری‌ بین‌ آن‌ مدارس‌و مدرسه‌ی‌ رفاه‌ حایل‌ بود؛ بنابراین‌ مسئولان‌ کمیته‌ی‌ استقبال‌ تصمیم‌ گرفتند آن‌ دومدرسه‌ را به‌ عنوان‌ مقر امام‌ انتخاب‌ کنند. مسئولیت‌ این‌ دو مدرسه‌ با علامه‌ کرباسچیان‌،خرازی‌، خواجه‌ پیری‌ و... بود. به‌ محض‌ آنکه‌ این‌ فکر با آنان‌ در میان‌ گذاشته‌ شد،پذیرفتند و مدرسه‌ها را در اختیار کمیته‌ی‌ استقبال‌ از امام‌ قرار دادند. مدرسه‌ی‌ علوی‌شماره‌ی‌ دو که‌ به‌ نسبت‌ بزرگ‌تر بود، سرسرایی‌ داشت‌ که‌ امام‌ می‌توانست‌ از آنجا به‌ابراز احساسات‌ مردم‌ پاسخ‌ دهند و با آنان‌ دیدار کنند. از طرف‌ دیگر چون‌ آن‌ مدرسه‌ دودر ـ یکی‌ ورودی‌ و دیگری‌ خروجی‌ داشت‌ ـ مردم‌ می‌توانستند بعد از استماع‌ بیانات‌ امام‌و نیز دیدار با ایشان‌ از در خروجی‌ خارج‌ شوند و مناسب‌ دیدار مردم‌ با امام‌ بود. به‌ علت‌این‌ شرایط‌ بود که‌ صبح‌ روز سیزدهم‌ بهمن‌ ماه‌، حضرت‌ امام‌ به‌ مدرسه‌ی‌ علوی‌شماره‌ی‌ دو منتقل‌ شد. علی‌ اکبر ناطق‌ نوری‌ در این‌ زمینه‌ می‌گوید:
«صبح‌ دیدیم‌ که‌ آقای‌ عراقی‌ دست‌ امام‌ را گرفته‌ و برای‌ ملاقات‌ با مردم‌ که‌ درحیاط‌ مدرسه‌ی‌ علوی‌ شماره‌ی‌ یک‌ بودند، از پله‌ها پایین‌ می‌آیند. آقای‌ مطهری‌دست‌ امام‌ را گرفت‌ و داخل‌ پارکینگ‌ آورد. همراه‌ امام‌، داخل‌ یک‌ پیکانی‌ که‌ ازقبل‌ آماده‌ شده‌ بود، نشستیم‌ و از جلوی‌ مردم‌ رد شدیم‌ و به‌ این‌ ترتیب‌ امام‌ را به‌مدرسه‌ی‌ علوی‌ شماره‌ی‌ دو انتقال‌ دادیم‌. آقای‌ مطهری‌ به‌ من‌ گفت‌: «برو به‌ مردم‌بگو بیایند مدرسه‌ی‌ علوی‌ شماره‌ی‌ دو.» من‌ به‌ مدرسه‌ی‌ علوی‌ شماره‌ی‌ یک‌رفتم‌ و پشت‌ بلند گو اعلام‌ کردم‌: «این‌جا تنگ‌ است‌ و شما به‌ زحمت‌ می‌افتید وامام‌ به‌ این‌ زحمت‌ راضی‌ نبودند، لذا تشریف‌ ببرید مدرسه‌ی‌ شماره‌ی‌ دوعلوی‌.» البته‌ این‌ اقدام‌ شهید مطهری‌ باعث‌ ناراحتی‌ شهید عراقی‌ و به‌خصوص‌شهید بهشتی‌ شده‌ بود که‌ شهید مطهری‌ از دل‌ آنها در آورد.»
طبقه‌ی‌ دوم‌ مدرسه‌ی‌ علوی‌ برای‌ استراحت‌ و زندگی‌ امام‌ تعیین‌ شد و طبقه‌ی‌ اول‌دفتر و اتاِ ملاقات‌ها شد. در طبقه‌ی‌ اول‌ مدرسه‌، جلوی‌ دفتر سرسرایی‌ بود که‌ امام‌ درآن‌ سرسرا به‌ ابراز احساسات‌ مردم‌ پاسخ‌ می‌داد و برای‌ آنان‌ سخنرانی‌ می‌کرد. یکی‌ ازمشکلاتی‌ که‌ بعد از استقرار امام‌ در مدارس‌ علوی‌ و رفاه‌ وجود داشت‌، نظم‌ و ترتیب‌ آن‌مدارس‌ و برنامه‌ریزی‌ برای‌ دیدارهای‌ مردم‌ با امام‌ بود. مردمی‌ که‌ بعد از سال‌ها مبارزه‌،امام‌ خود را در کشور می‌دیدند، خواستار ملاقات‌ با معظم‌ له‌ بودند و این‌ امر باید بابرنامه‌ریزی‌ توأم‌ می‌شد. مسئولان‌ کمیته‌ی‌ استقبال‌ که‌ انتظام‌ امور مدارس‌ فوِق را برعهده‌ داشتند، برای‌ سهولت‌ ملاقات‌ مردم‌ با امام‌ مقرر کردند که‌ صبح‌ها آقایان‌ و بعدازظهرها خانم‌ها با امام‌ دیدار کنند.

مشکلی‌ که‌ باز در این‌ میان‌ بود، نبودن‌ مأموران‌ زن‌ بود تا بتوانند دیدارهای‌ بانوان‌ رانظم‌ دهند. ازطرف‌ دیگر، هجوم‌ بانوان‌ برای‌ دیدار با امام‌ به‌ مراتب‌ بیشتر بود. علی‌اکبرناطق‌ نوری‌ در این‌ زمینه‌ می‌گوید:
«زن‌ها از ساعت‌ یازده‌ جلوی‌ مدرسه‌ی‌ علوی‌ و خیابان‌ ایران‌ برای‌ ملاقات‌ با امام‌صف‌ می‌کشیدند. سر تا سر خیابان‌ ایران‌ پر از زنان‌ محجبه‌ و چادر مشکی‌می‌شد. عده‌ای‌ از زنان‌ به‌ صورت‌ فامیلی‌ با هم‌ می‌آمدند و برای‌ اینکه‌ همدیگر راگم‌ نکنند، چادرهای‌شان‌ را به‌ هم‌ گره‌ می‌زدند. در اثر فشار جمعیت‌چادرهای‌شان‌ به‌ پاهای‌شان‌ گیر می‌کرد و به‌ زمین‌ می‌افتادند و شاید روزی‌ چندصد نفر از زنان‌ غش‌ می‌کردند...از طرف‌ دیگر، ما احتمال‌ می‌دادیم‌ که‌ زنان‌]عوامل‌ رژیم‌[ زیر چادرهایشان‌ نارنجکی‌ داشته‌ باشند تا درملاقات‌ به‌ سوی‌ امام‌پرتاب‌ کنند، چون‌ اصلاً وضع‌ قابل‌ کنترل‌ نبود.»
این‌ عوامل‌ باعث‌ شد تا اعضای‌ کمیته‌ی‌ استقبال‌ به‌ امام‌ پیشنهاد دهند تاملاقات‌خانم‌ها تعطیل‌ شود. ناطق‌ نوری‌ در این‌ زمینه‌ می‌گوید:
«به‌ امام‌ عرض‌ کردم‌: «خانم‌ها که‌ به‌ ملاقات‌ شما می‌آیند در اثر فشار جمعیت‌غش‌ می‌کنند. چادرهای‌شان‌ می‌افتد و دست‌ و گردن‌شان‌ پیدا می‌شود وبی‌حجاب‌ می‌شوند و دوم‌ اینکه‌ مردها باید این‌ها را بردارند و ببرند و چون‌ مازنان‌ امدادگر نداریم‌، جمع‌ کردن‌ اینها مشکل‌ است‌. اگر اجازه‌ بفرمایید ما دیدارخانم‌ها را تعطیل‌ کنیم‌».
ولی‌ حضرت‌ امام‌ بااین‌ پیشنهاد مخالفت‌ کردند و فرمودند:
«شما فکر می‌کنید اعلامیه‌های‌ شما شاه‌ را بیرون‌ کرد؟ همین‌ها شاه‌ را بیرون‌کردند.»
و سپس‌ فرمودند:
«شماها بروید و وسیله‌ی‌ رفاه‌ و آسایش‌ آن‌ها را فراهم‌ کنید.»
«وقتی‌ این‌ فرمان‌ امام‌ صادر شد، تلاش‌ها برای‌ تشکیل‌ انتظامات‌ بانوان‌ آغاز شدو روز شانزدهم‌ بهمن‌ماه‌، انتظامات‌ بانوان‌ تشکیل‌ و انتظام‌ امور بانوان‌ را به‌دست‌ گرفت‌.»


برگرفته از کتاب دهه سرنوشت ساز (22-12بهمن57) ص133تا 165نوشته داوود قاسم پور-انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی

منبع :

http://www.irdc.ir

پایان


X