استقامت کردن کار آسانی نیست . نا امیدی مثل مورانه روح مرا می خورد ولی در ظاهر روی پاهایم ایستاده ام ، گاهی می خندم و گاهی گریه می کنم . اما حقیقت این است که خسته هستم ، می خواهم فرار کنم بروم گم بشوم . با این اعصاب مریض نمی دانم سرانجامم چه می شود ...
من هیچ موضوعی را بزرگ نمی کنم ، حتی از گفتن بسیاری از ناراحتی هایم خودداری می کنم تا اطرافیانم خیال نکنند من ادا در می آورم ... دلم می خواست یک نفر بود که با اطمینان سرم را روی سینه اش می گذاشتم و زار زار گریه می کردم ...
  "

فروغ  فرخزاد
به نقل از " اولین تپش های عاشقانه قلبم ، نامه های فروغ به همسرش پرویز شاپور ، به کوشش عمران صلاحی و کامیار شاپور


همه به خوبی " غم " را می شناسیم . غصه را تجربه کرده ایم . اندوه خرده ایم . و حسرت را در اعماق قلبمان یافته ایم . " غم " ، همراه همیشگی انسان بوده است . در همه اعصار و قرون ، انسان ها به فراخور امکانات و دارایی هاشان ، دست به مقایسه داشته ها و نداشته ها زده اند و حسرت خورده اند . غصه ها همیشه در زندگی انسان وجود داشته اند و شگفتا که تلخی غصه بسی جانسوز تر از خنکای شادی است . داغی که یه " غم " بر دل ما می گذارد ، معمولا عمیق تر از نوازشی است که یک شادی برای ما به ارمغان می آورد ...

سوال اما اینجاست ... آیا موسیقی ما غمگین است ؟؟؟ منصف باشیم و واقع بین ، نمی توان گفت کهاستاد محمدرضا شجریان شاد است . البته نمی توان تمام بخش های آن را نیز با چوب " غم "‌ زد ، اما آیا شما با من هم عقیده اید که حداقل در آوازهای موسیقی ایرانی ، " غم " یک رکن همیشگی و اساسی است . آیا این " غم " صرفا به خاطر تاریخ طولانی و پیشینه ریشه دار این موسیقی است و اینکه تاریخ ایران تاریخی غمگین بوده است ؟ و یا ما مردمی هستیم که غم هامان بیشتر از سایر مردم دنیاست ؟

مگر نه این است که فلان تکنواز تار ، سرش را در گوش سازش فرو می کند و با او نجواها دارد ... و اغلب زمزمه هایش غمگین است . اصلا مگر نه این است که تکنوازی ما نغمه های حزین را یادآور می شود ؟

چرا استاد محمدرضا شجریان ، " غم " را همیشه در آوازهایش دارد . در " بیداد " ناله می کند که : مهربانان را چه شد ؟ مهربانی کی سرآمد ؟ در "‌پیام نسیم " می گوید : دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد ... به راستی غمی جانسوز است که دلبر بدون اینکه دلشدگانش را خبری بدهد از پیش آنان برود . در " دل مجنون " زمزمه اش این است که : سینه خواهم شرحه شرحه از فراق . حتی در " دلشدگان " خبری از دلشده خندان و شادان نیست ، چرا که می گوید : مرگ را دانم ، ولی تا پیش دوست ، راه اگر نزدیک تر داری بگو . در " خلوت گزیده " به راستی سخن از زبان انسانی اندوهگین است : خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است ؟ و مگر جز این است که "‌یاد ایام " تراژدی ای سراسر غم است ؟ : یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم ... در میان لاله و گل آشیانی داشتم . در " گنبد مینا " شکوه می کند که : دیدی ای دل که دگر بار غم عشق چه کرد ؟  در " بوی باران " که باید سراسر بوی نوروز باشد ، اینطور اندوهناک است که : رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن ... ترک من خراب شبگرد مبتلا کن . این چه "‌پیوند مهر"ی است که در آن می شنویم : خفته خبر ندارد سر در کنار جانان ، کین شب دراز باشد در چشم پاسبانان . " زمستان " نیز مانند " یادایام " تابلویی مجسم از غم انسانی است : درختان اسکت هایی بلورآجین . هوا بس ناجوانمردانه سرد است . و : منم من ، سنگ تیپا خورده ... منم من ، دشنام پست آفرینش .
و در نهایت به نظر می رسد تمام این بغض ها و آه ها و اشک ها ، در " فریاد " خود را رها می کنند و همگی صدا می شوند و بغض جایش را به اشک می دهد که : می خواهم فریاد بلندی بکشم ، که صدایم به شما هم برسد ... و بعدتر : خانه ام آتش گرفته است آتشی جانسوز ... و چه غم انگیز تر از این صحنه : دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب !

نمی دانم این احساس من است یا شما هم این " غم " را در زوایای پنهان آوای شجریان پیدا می کنید ... چرا صدایش غمگین ، حتی نگاهش غمگین ، شعرش غمگین و فریادش جانسوز است ؟ یادمان باشد ، آنچه مردم همیشه از او خواسته اند این است : مرغ سحر ناله سرکن ، داغ مرا تازه تر کن ... این عین "‌غم" است . چرا ؟

باز هم یادمان باشد که اوج هنر شاعران توانایی که می شناسیم ، در ترسیم لحظات غمگین و سرشار از اندوه است ، تا آنجا که گاهی چنان سوزنده و طاقت فرسا " غم " را شرح داده اند که گریزی از اشک نیست ... مثلا ببینید هوشنگ ابتهاج چه می گوید :

من در این گوشه که از دنیا بیرون است ،
آسمانی به سرم نیست ،
از بهاران خبرم نیست .

آنچه می بینم دیوار است .
آه ،  این سخت سیاه
آنچنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند ....

(‌شعر معروف اغوان ، از کتاب "هنرگام زمان " )

پی نوشت 1:
در این نوشتار نگاه من به موسیقی ایرانی صرفا به کارنامه استاد محمدرضا شجریان بوده است ، چرا که ایشان را سمبلی مناسب و علمداری به جا برای این موسیقی می دانم . یادمان باشد که هر موسیقی و از جمله موسیقی ایرانی ، تقسیم بندی هایی دارد . موسیقی هنری ، کلاسیک ، عامه پسند ، همه فهم و ... . آن بخش از موسیقی ایران که من به آن علاقه دارم ، بخشی است که استاد شجریان نماینده آن است . وگرنه اساتید دیگری در زمینه موسیقی ایرانی هستند که الزاما پرچم دار آوازهای کلاسیک و هنری نیستند . بلکه گاهی ترانه هایی خوش و خرم را نیز آواز می کنند .

پی نوشت 2 :
من در این نوشتار نخواسته ام " غم " موجود در موسیقی ایران و آواز شجریان را نفی کنم و از ‌آن بد بگویم ... اصولا بخش زیادی از لذتی که از این آوازملکوتی می برم به خاطر سوز نهانی است که در آوای استاد می یابم . هدف من صرفا گپی دوستانه بود ، و آگاه شدن از نظر دوستان در این زمینه .

اختتامیه :

پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام ، دستی
دانه اندوه می کارد ...

چون نهالی سست می لرزد
روحم از سرمای تنهایی
می خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی

دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ، ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ، از عشق هم خسته !

( اندوه تنهایی ، فروغ فرخزاد ) 

                                                                                      منبع:وبلاگ دل اواز


دسته ها : مقالات موسیقی
شنبه بیست و نهم 4 1387
X