نقش‌ محوری‌ آقای‌ قائمی‌ در آبادان‌ علاوه‌ بر دلایلی‌ که‌ برای‌ این‌ آزادی‌ بیان‌ در آبادان‌ برشمردم‌، شاید یک‌ دلیل‌ دیگرش‌ هم‌ این‌ بود که‌ در آبادان‌ اتحاد بسیار خوبی‌ بین‌ علما و ائمه‌ جماعت‌ برقرار بود که‌ در رأس‌ همه‌ اینها مرحوم‌ آقای‌ قائمی‌ قرار داشت‌.
آقای‌ قائمی‌ با تدبیر و درایت‌ و شگردهای‌ خاصی‌ که‌ داشت‌، هم‌ بهانه‌ای‌ به‌ دست‌ دستگاه‌ نمی‌داد و هم‌ اینکه‌ رژیم‌ از وی‌ وحشت‌ و واهمه‌ داشت‌ و یک‌ مقداری‌ از او حساب‌ می‌برد.


در همه‌ حال‌ احترام‌ وی‌ را حفظ‌ می‌کردند و از وی‌ حرف‌ شنوی‌ داشتند.
مثلاً اگر کسی‌ را دستگیر می‌کردند، آقای‌ قائمی‌ پیغام‌ می‌داد که‌ این‌ بچه‌ بازیها چیست‌ که‌ در آوردید، بگویید بیاید و خلاصه‌ می‌فرستاد و آن‌ شخص‌ را از بازداشتگاه‌ بیرون‌ می‌آوردند.
بر خلاف‌ شهرهای‌ دیگر که‌ اول‌ ماه‌ محرم‌ که‌ روحانیون‌ و مبلغین‌ را به‌ شهربانی‌ می‌بردند و از آنها تعهد می‌گرفتند که‌ برخلاف‌ مصالح‌ کشور صحبت‌ نکنید، در آبادان‌ از اینگونه‌ مسائل‌ خبری‌ نبود.
مرحوم‌ آقای‌ قائمی‌ نمی‌گذاشت‌ که‌ کسی‌ را ببرند و از او تعهد بگیرند.
یکی‌ از دلایلی‌ که‌ باعث‌ می‌شد ما برای‌ رفتن‌ به‌ آبادان‌ رغبت‌ کنیم‌، همین‌ مسأله‌ بود.
مرکز کسانی‌ هم‌ که‌ به‌ آبادان‌ می‌رفتند، مدرسة‌ آقای‌ قائمی‌ بود که‌ همه‌ آنجا جمع‌ می‌شدند.
البته‌ از آن‌ طرف‌ هم‌ مرحوم‌ آقای‌ قائمی‌ یک‌ مقداری‌ اوضاع‌ را کنترل‌ می‌کرد و نمی‌گذاشت‌ که‌ روحانیون‌ در سخنرانیهای‌ خود بیش‌ از حد تندروی‌ کنند.
نه‌ اینکه‌ بخواهد مانع‌ صحبتهای‌ انقلابی‌ بشود؛ ولی‌ با همان‌ لحن‌ خاص‌ خودش‌ می‌گفت‌ که‌ لازم‌ نیست‌ که‌ اینقدر تند صحبت‌ کنید.
من‌ هیچ‌گاه‌ ندیدم‌ که‌ اهل‌ صحبت‌ و مبارزه‌ را تخطئه‌ کند.
واقعاً انگیزه‌های‌ خاص‌ خودش‌ را داشت‌.
اما اگر کسی‌ خیلی‌ می‌خواست‌ تند برود، او را از تندروی‌ بیش‌ از اندازه‌ باز می‌داشت‌.
آقای‌ قائمی‌ ضمن‌ اینکه‌ مثل‌ جوانهای‌ داغ‌ و تند به‌ آن‌ شکل‌ انقلابی‌ و اهل‌ مبارزه‌ نبود؛ ولی‌ در عین‌ حال‌ برخوردش‌، به‌ گونه‌ای‌ بود که‌ دولت‌ از او حساب‌ می‌برد.
اینطور نبود که‌ یک‌ فرد بی‌تفاوتی‌ باشد یا یک‌ فرد طرفدار دولت‌ به‌ حساب‌ بیاید.
خودش‌ پای‌ منبر همة‌ ماها که‌ معمولاً یک‌ مقداری‌ تند بود، می‌نشست‌ و در مسجد خودش‌ هم‌ این‌ مجالس‌ برپا می‌شد.
شهید مفتح‌ در مسجد ایشان‌ منبر می‌رفت‌.
من‌ خودم‌ عصر عاشورای‌ همان‌ سال‌ در مسجد ایشان‌ منبر رفتم‌ و خیلی‌ هم‌ تند صحبت‌ کردم‌.
خلاصه‌ آقای‌ قائمی‌ از این‌ مسائل‌ حمایت‌ می‌کرد و این‌ سخنرانیها، انتقادها و فریادهایی‌ که‌ علیه‌ رژیم‌ کشیده‌ می‌شد، تقریباً با حمایت‌ ایشان‌ بود.
ضمن‌ اینکه‌ آقای‌ قائمی‌ نسبتاً مسن‌ بود و آدم‌ پخته‌ای‌ بود و بلد بود که‌ چه‌ جوری‌ حمایت‌ بکند و در عین‌ حال‌ آنها هم‌ حریم‌ ایشان‌ را نگه‌ می‌داشتند.
رحمت‌ و غفران‌ الهی‌ بر او باد.
اهمیت‌ فراوان‌ مجالس‌ علمای‌ آبادان‌ برای‌ مردم‌ همچنین‌ یک‌ مجلسی‌ بود که‌ عصرهای‌ جمعه‌ از طرف‌ آقایان‌ علما و به‌ عنوان‌ جلسة‌ علما تشکیل‌ می‌شد.
این‌ جلسه‌ هر هفته‌ در یکی‌ از مساجد آبادان‌ تشکیل‌ و مردم‌ از محله‌های‌ دیگر هم‌ به‌ آن‌ مسجد می‌آمدند.
در آن‌ جلسه‌ فقط‌ یک‌ نفر منبر می‌رفت‌ و مسائل‌ را مطرح‌ می‌کرد.
این‌ مجلس‌ هم‌ در اهواز و هم‌ در آبادان‌ برگزار می‌شد.
تشکیل‌ دهندة‌ این‌ جلسه‌، علما بودند؛ ولی‌ همة‌ اقشار مردم‌ و آنهایی‌ که‌ اهل‌ این‌ گونه‌ جلسات‌ بودند، در آن‌ شرکت‌ می‌کردند.
گاهی‌ می‌شد که‌ مساجد بزرگ‌ آبادان‌ مملو از جمعیت‌ می‌شد و اضافه‌ بر آن‌ در خیابانها نیز می‌ایستادند.
دولت‌ هم‌ روی‌ این‌ جلسه‌ حساس‌ بود.
جلسه‌ مربوط‌ به‌ یک‌ نفر و یک‌ عالم‌ نبود.
همة‌ علمای‌ آبادان‌ و همة‌ افرادی‌ که‌ در مساجد و محله‌های‌ دیگر بودند، در آن‌ جلسه‌ شرکت‌ می‌کردند.
در محرم‌ آن‌ سال‌ و چند هفته‌ای‌ که‌ من‌ در آبادان‌ بودم‌، آقای‌ مفتح‌ در آن‌ جلسه‌ منبر می‌رفت‌ و مطالب‌ بسیار خوبی‌ را در مورد مسائل‌ روز مطرح‌ می‌کرد.
برخورد ملایم‌ رئیس‌ شهربانی‌ آبادان‌ با روحانیون‌ انقلابی‌ یک‌ روز در منزل‌ یکی‌ از تجار آبادان‌، مرحوم‌ حاج‌ خرمی‌ بودیم‌ که‌ رئیس‌ شهربانی‌ به‌ اتفاق‌ چند نفر دیگر به‌ آنجا آمدند.
حاج‌ خرمی‌ ، از تجار آبادان‌ بود که‌ او هم‌ همانند آقای‌ قائمی‌ در حمایت‌ از آقایان‌ علما دریغ‌ نداشت‌ و می‌توان‌ گفت‌ که‌ تقریباً کارگردان‌ آقای‌ قائمی‌ بود.
حاج‌ خرمی‌ در عین‌ حال‌، هم‌ تاجر بود و پول‌ داشت‌ و هم‌ در مسائل‌ انقلاب‌ خیلی‌ تند و داغ‌ بود.
منزل‌ او محل‌ ورود آقایان‌ بود.
یک‌ سال‌ یادم‌ می‌آید آقای‌ هاشمی‌ رفسنجانی‌ که‌ به‌ آبادان‌ آمده‌ بود، به‌ منزل‌ همین‌ حاج‌ خرمی‌ وارد شده‌ بود.
در هر حال‌، یک‌ روز ظهر ناهار منزل‌ حاج‌ خرمی‌ بودیم‌ که‌ رئیس‌ شهربانی‌ به‌ اتفاق‌ چند نفر دیگر به‌ آنجا آمدند.
آن‌ روز آقای‌ مفتح‌ ، آقای‌ سبحانی‌ ، آقای‌ مکارم‌ شیرازی‌ و بنده‌ آنجا بودیم‌.
هنگامی‌ که‌ چشمش‌ به‌ ما افتاد، گفت‌ من‌ نمی‌دانستم‌ همة‌ این‌ آقایان‌ جمع‌ هستند تا گزارشات‌ آنها را هم‌ بیاورم‌.
تصورش‌ این‌ بود که‌ فقط‌ آقای‌ مفتح‌ آنجا حضور دارد، لذا تمام‌ بحثش‌ در بارة‌ منبرهای‌ آقای‌ مفتح‌ متمرکز شد.
بعد خیلی‌ با متانت‌ و با ملایمت‌ و با التماس‌ صحبت‌ می‌کرد که‌ اینجا شهر مرزی‌ است‌ و ما در مرز عراق‌ هستیم‌، گاهی‌ حرکتهای‌ مشکوکی‌ در اینجا پیش‌ می‌آید که‌ ممکن‌ است‌ دیگران‌ بخواهند در آن‌ اعمال‌ نفوذ کنند.
منظورش‌ کشورهای‌ خارجی‌ بود.
او می‌گفت‌ باید مواظبت‌ کرد که‌ این‌ منبرها باعث‌ تشنج‌ نشود و مسأله‌آفرین‌ نباشد.
یک‌ برخورد خیلی‌ ملایمی‌ کرد.
اینطور نبود که‌ آقای‌ مفتح‌ را ببرند به‌ ساواک‌ یا شهربانی‌ و برخوردهای‌ خشونت‌ آمیز بکنند.
البته‌ گاهی‌ هم‌ می‌شد که‌ مسجدی‌ را محاصره‌ می‌کردند و یا اینکه‌ اعلام‌ می‌کردند که‌ مثلاً این‌ جلسة‌ امروز باید تعطیل‌ بشود و برقرار نباشد.
بعد از محرم‌ من‌ دیگر به‌ دلیل‌ نزدیک‌ شدن‌ چهلم‌ مرحوم‌ آقای‌ کمالوند ، در آبادان‌ نماندم‌ و به‌ قم‌ بازگشتم‌.
فصل‌ هشتم‌ رحلت‌ آیت‌الله کمالوند ، مسألة‌ حوزة‌ علمیة‌ خرم‌آباد بیماری‌ و ارتحال‌ مرحوم‌ آیت‌الله کمالوند در اینجا بد نیست‌ اگر بازگشتی‌ به‌ گذشته‌ بکنیم‌ و مسائل‌ مربوط‌ به‌ ارتحال‌ آقای‌ کمالوند را برای‌ خوانندگان‌ تشریح‌ کنم‌.
در همان‌ ماه‌ رمضانی‌ که‌ امام‌ هنوز در قیطریه‌ تحت‌ محاصره‌ بودند، آقای‌ کمالوند در خرم‌آباد به‌ آنفاکتوس‌ قلبی‌ مبتلا می‌شود.
منتها پزشکان‌ خرم‌آباد نمی‌توانند تشخیص‌ بدهند و یک‌ مقداری‌ در معالجه‌ ایشان‌، مسامحه‌ می‌شود.
بعد از ماه‌ رمضان‌ آقای‌ کمالوند برای‌ پیگیری‌ معالجات‌ به‌ تهران‌ آمد.
در تهران‌ هم‌ ظاهراً در ابتدا بیماری‌ ایشان‌ درست‌ تشخیص‌ داده‌ نمی‌شود تا سرانجام‌ به‌ متخصصین‌ قلب‌ و عروق‌ مراجعه‌ می‌شود.
آن‌ طوری‌ که‌ از قول‌ آقای‌ فلسفی‌ نقل‌ می‌کردند، چون‌ معالجه‌ از اول‌ درست‌ انجام‌ نگرفته‌ بود، دیگر کار از کار گذشته‌ بود و گفته‌ بودند که‌ اگر یک‌ بار دیگر سکته‌ به‌ سراغ‌ ایشان‌ بیاید، کارش‌ تمام‌ است‌.
دو سه‌ روز بعد از اینکه‌ امام‌ به‌ قم‌ منتقل‌ شده‌ بودند، عمویم‌، مرحوم‌ حاج‌ سید احمد طاهری‌ با چند نفر دیگر برای‌ دیدن‌ امام‌ به‌ قم‌ آمدند.
بعد به‌ اتفاق‌ آنها از قم‌ برای‌ دیدن‌ آقای‌ کمالوند به‌ تهران‌ رفتیم‌.
در آنجا آقای‌ کمالوند به‌ ما گفت‌ که‌ من‌ قصد دارم یک‌ هفتة‌ دیگر بیایم‌ قم‌ و امام‌ را ببینم‌.
البته‌ هنوز هم‌ وضع‌ مزاجی‌ ایشان‌ خوب‌ نبود.
در آن‌ سفر ما یک‌ عیادتی‌ از ایشان‌ کردیم‌ و به‌ قم‌ برگشتیم‌.
یک‌ هفته‌ یا دو هفته‌ بعد که‌ حال‌ ایشان‌ یک‌ مقداری‌ بهتر می‌شود و سیر درمانی‌ و معالجاتی‌ ایشان‌ روی‌ روال‌ خودش‌ می‌افتد، آقای‌ کمالوند از یکی‌ از اقوامش‌ درخواست‌ می‌کند که‌ فردا بیاید تا برای‌ دیدن‌ امام‌ به‌ قم‌ بروند.
امّا متأسفانه‌ همان‌ روز یا فردای‌ آن‌ روز ایشان‌ دوباره‌ سکته‌ می‌کند و دار فانی‌ را وداع‌ می‌گوید .
اتفاقاً آن‌ شبی‌ که‌ صبحش‌ ایشان‌ سکته‌ کرده‌ بود، قرار بود که‌ حاج‌ آقا مصطفی‌ و اخوان‌ محترم‌ تهرانی‌ (حاج‌ آقا مرتضی‌ و حاج‌ آقا مجتبی‌ تهرانی‌ ) برای‌ شام‌ به‌ منزل‌ ما بیایند.
من‌ تا آن‌ موقع‌ از فوت‌ آقای‌ کمالوند مطلع‌ نبودم‌.
آن‌ وقت‌ها که‌ ارتباط‌ تلفنی‌ مستقیم‌ نبود.
حتی‌ برای‌ تماس‌ با تهران‌ هم‌ باید از تلفنخانه‌ اقدام‌ می‌کردیم‌.
من‌ غروب‌ به‌ منزل‌ آمدم‌ تا خودم‌ را برای‌ آمدن‌ میهمانانم‌ آماده‌ کنم‌ که‌ یکی‌ از فضلای‌ خرم‌آباد، آقای‌ آدینه‌وند که‌ در قم‌ به‌ تدریس‌ و تدرس‌ مشغول‌ بود، آمد به‌ منزل‌ و گفت‌ شما بیائید منزل‌ امام‌.
آن‌ وقت‌ امام‌ نمی‌گفتند؛ می‌گفتند، حاج‌ آقا.
اول‌ که‌ این‌ طوری‌ گفت‌ من‌ خیلی‌ وحشت‌ کردم‌.
واقعاً یک‌ شوکی‌ بر من‌ وارد شد.
خیال‌ کردم‌ برای‌ امام‌ حادثه‌ای‌ اتفاق‌ افتاده‌ است‌.
به‌ هر حال‌ از فوت‌ آقای‌ کمالوند خیلی‌ ناراحت‌ شدم‌ و همان‌ موقع‌ بلند شدم‌ و رفتم‌ به‌ منزل‌ امام‌ و جریان‌ را به‌ حاج‌ آقا مصطفی‌ گفتم‌.
ولی‌ در عین‌ حال‌ قرار شد که‌ جلسه‌ میهمانی‌ ما به‌ هم‌ نخورد.
بعداً معلوم‌ شد که‌ خبر فوت‌ آقای‌ کمالوند به‌ خرم‌آباد، زودتر از قم‌ رسیده‌ و دسته‌ها و گروههای‌ زیادی‌ برای‌ شرکت‌ در تشییع‌ جنازة‌ ایشان‌ به‌ طرف‌ تهران‌ حرکت‌ کرده‌اند.
عده‌ای‌ از علمای‌ خرم‌ آباد، از جمله‌ حاج‌ آقای‌ عیسی‌ جزایری‌ هم‌ به‌ اتفاق‌ چند نفر دیگر از آقایان‌ در سر راهشان‌ به‌ تهران‌، همان‌ شب‌ به‌ منزل‌ ما وارد شدند که‌ حاج‌ آقا مصطفی‌ ، و اخوان‌ تهرانی‌ (حاج‌ آقا مرتضی‌ و حاج‌ آقا مجتبی‌ ) هم‌ حضور داشتند.
آن‌ شب‌، جلسة‌ میهمانی‌ ما به‌ این‌ شکل‌ برگزار شد و همه‌ از فوت‌ آقای‌ کمالوند متأثر و ناراحت‌ بودیم‌.
تأثر شدید امام‌ از ارتحال‌ آیت‌الله کمالوند حاج‌ آقا مصطفی‌ خبر رحلت‌ آقای‌ کمالوند را آن‌ شب‌ به‌ امام‌ نداده‌ بود.
ایشان‌ فردا صبح‌ جریان‌ را به‌ امام‌ گفته‌ بود.
حاج‌ آقا مصطفی‌ که‌ طبع‌ خیلی‌ شوخی‌ داشت‌، می‌گفت‌: من‌ با اینکه‌ خیلی‌ خوشم‌ می‌آید که‌ به‌ دیگران‌ خبر فوت‌ اشخاص‌ را بدهم‌، امّا هنگامی‌ که‌ خبر رحلت‌ آقای‌ کمالوند را به‌ امام‌ دادم‌، پشیمان‌ شدم‌؛ چرا که‌ امام‌ خیلی‌ ناراحت‌ شدند.
می‌گفت‌ به‌ قدری‌ امام‌ ناراحت‌ شد که‌ من‌ پشیمان‌ شدم‌ که‌ چرا این‌ خبر را به‌ امام‌ دادم‌.
در هر صورت‌، فردا صبح‌ من‌ به‌ منزل‌ امام‌ رفتم‌.
دیدم‌ امام‌ از منزلی‌ که‌ محل‌ استراحتشان‌ بود و مقابل‌ همین‌ منزل‌ فعلی‌ است‌، دارند بیرون‌ می‌آیند و چهرة‌ ایشان‌ بسیار گرفته‌ و متأثر به‌ نظر می‌آید.
به‌ من‌ فرمودند که‌ وقتی‌ جنازه‌ را آوردند مرا خبر کنید.
از خرم‌آباد جمعیت‌ زیادی‌ با اتوبوس‌ و سواری‌ جهت‌ تشییع‌ به‌ تهران‌ آمدند، به‌ طوری‌ که‌ در پلیس‌ راه‌ حسن‌آباد نزدیک‌ تهران‌، پلیس‌ از حرکت‌ آنها جلوگیری‌ می‌کند و نمی‌گذارد وارد تهران‌ شوند.
شاید پلیس‌ از کثرت‌ جمعیت‌ با توجه‌ به‌ اوضاع‌ و شرائط‌ و آزاد شدن‌ امام‌ وحشت‌ می‌کند؛ ولی‌ با اقدام‌ بعضی‌ از افرادی‌ که‌ همراه‌ جمعیت‌ آمده‌ بودند و تماس‌ با بعضی‌ از مسؤولین‌ دولتی‌، منع‌ برداشته‌ می‌شود.
مطرح‌ شدن‌ نام‌ امام‌ در مراسم‌ تشییع‌ جنازة‌ آیت‌الله کمالوند آقای‌ کمالوند را ابتدا در تهران‌ تشییع‌ کردند.
من‌ به‌ خاطر فراهم‌ کردن‌ مقدمات‌ تشییع‌ قم‌ و در نظر گرفتن‌ قبر نتوانستم‌ به‌ تهران‌ بروم‌.
افرادی‌ هم‌ از تهران‌ آمدند و محل‌ قبر را در مسجد بالاسر حرم‌ مطهر حضرت‌ معصومه‌ (3) در نظر گرفتیم‌.
همچنین‌ به‌ فکر افتادیم‌ که‌ عده‌ای‌ از طلبه‌ها را برای‌ استقبال‌ از جنازه‌ ببریم‌.
رفتیم‌ خدمت‌ آقای‌گلپایگانی‌ و به‌ ایشان‌ عرض‌ کردیم‌ که‌ ما می‌خواهیم‌ یک‌ چنین‌ کاری‌ بکنیم‌.
پول‌ نداشتیم‌.
پول‌ از آقای‌ گلپایگانی‌ گرفتیم‌ و چند تاکسی‌ و ماشین‌ گرفتیم‌ تا طلبه‌ها را برای‌ استقبال‌ از جنازه‌ ببریم‌.
البته‌ همة‌ آقایان‌ و علما را خبر کردیم‌ تا در تشییع‌ جنازه‌ شرکت‌ کنند.
از طرفی‌ رفتیم‌ خدمت‌ امام‌ و عرض‌ کردیم‌ شما نماینده‌ای‌ بفرستید که‌ در این‌ استقبال‌ کسی‌ از جانب‌ شما حضور داشته‌ باشد.
من‌ خودم‌ این‌ مطلب‌ را به‌ امام‌ گفتم‌ و ایشان‌ هم‌ به‌ آقای‌ آقاسعید اشراقی‌ و مرحوم‌ اسلامی‌ تربتی‌ و یک‌ نفر سومی‌ که‌ الا´ن‌ نامش‌ یادم‌ نیست‌، فرمودند که‌ در استقبال‌ از جنازة‌ مرحوم‌ آقای‌ کمالوند شرکت‌ کنند.
ما جمعیت‌ را تا کوشک‌ نصرت‌ بردیم‌ و در آنجا به‌ جنازه‌ برخورد کردیم‌.
جنازه‌ که‌ آمد، مردم‌ از ماشینها پیاده‌ شدند.
جمعیت‌ زیادی‌ از لرستان‌ و تهران‌ برای‌ شرکت‌ در تشییع‌ جنازة‌ مرحوم‌ آقای‌ کمالوند آمده‌ بودند.
به‌ آقای‌ اشراقی‌ گفتیم‌ که‌ چند کلمه‌ای‌ صحبت‌ کند.
ایشان‌ همانطور به‌ صورت‌ ایستاده‌ چند کلمه‌ای‌ برای‌ مردم‌ صحبت‌ کرد و گفت‌ که‌ ما از طرف‌ امام‌ آمدیم‌.
نتیجه‌ای‌ که‌ گرفته‌ می‌شد، مطرح‌ شدن‌ امام‌ بود.
آن‌ روزها برای‌ ما مهم‌ بود که‌ از هر فرصتی‌ استفاده‌ کرده‌ و امام‌ را مطرح‌ کنیم‌.
به‌ هر حال‌ جمعیت‌ زیادی‌ از لرستان‌ آمده‌ بود و مطرح‌ شدن‌ امام‌ در آنجا از لحاظ‌ سیاسی‌ خیلی‌ با اهمیت‌ بود.
پس‌ از صحبتهای‌ آقای‌ اشراقی‌، یکی‌ از منبریهای‌ خرم‌آباد، مرحوم‌ آقای‌ حاج‌ سید حسین‌ طاهری‌ که‌ از اقوام‌ ما بود، صحبت‌ کرد.
او نیز در صحبتهایش‌ نام‌ امام‌ را بر زبان‌ آورد و از ایشان‌ به‌ خاطر اعزام‌ نماینده‌ برای‌ استقبال‌ از جنازة‌ مرحوم‌ آقای‌ کمالوند ، تشکر کرد.
حضور امام‌ در تشییع‌ جنازة‌ آیت‌الله کمالوند بعد از آنجا جنازه‌ را به‌ قم‌ آوردیم‌ (س‌.
ش‌ 51).
قرار بود ساعت‌ سه‌ بعد از ظهر از مسجد امام‌ حسن‌ عسکری‌ (7) تشییع‌ شود.
به‌ امام‌ و سایر مراجع‌ و علما خبر دادیم‌ که‌ ساعت‌ سه‌، تشییع‌ جنازه‌ از مسجد امام‌ شروع‌ خواهد شد.
آقای‌ کمالوند، سابقة‌ زیادی‌ در قم‌ داشت‌؛ چون‌ قبلاً از مدرسین‌ قم‌ و از شاگردان‌ مرحوم‌ حاج‌ شیخ‌ عبدالکریم‌ حائری‌ بود.
به‌ همین‌ خاطر با بسیاری‌ از علما و مراجع‌ از نزدیک‌ آشنایی‌ داشت‌، ضمن‌ اینکه‌ یک‌ شخصیت‌ علمی‌ و سیاسی‌ هم‌ به‌ حساب‌ می‌آمد.
به‌ هر حال‌ همه‌ مراجع‌ و گروه‌ قابل‌ توجهی‌ از علما، فضلا، مدرسین‌ و طلاب‌ حوزه‌ در مسجد امام‌ جمع‌ شده‌ بودند.
علاوه‌ بر این‌، جمعیت‌ زیادی‌ هم‌ از لرستان‌ آمده‌ بودند.
ساعت‌ از سه‌ گذشت‌ و ما دیدیم‌ که‌ امام‌ نیامدند.
من‌ مرتب‌ از تلفن‌ عمومی‌ به‌ منزل‌ امام‌ تلفن‌ می‌زدم‌ و با آقای‌ صانعی‌ تماس‌ می‌گرفتم‌.
بار آخری‌ که‌ تماس‌ گرفتم‌، جنازه‌ را دیگر حرکت‌ داده‌ بودند.
چون‌ جنازه‌ خیلی‌ معطل‌ شده‌ بود.
آقای‌ صانعی‌ گفت‌: صبر کنید که‌ آمدیم‌.
بالاخره‌ امام‌ را با یک‌ فولکس‌ واگن‌ آوردند (س‌.
ش‌ 52).
امام‌ که‌ آمد، جنازه‌ از مسجد بیرون‌ آمده‌ بود، ولی‌ مراجع‌ و علما تقریباً خیلی‌ جلو رفته‌ بودند.
جوانان‌ و علاقه‌مندان‌ امام‌ هم‌ که‌ از تهران‌ و قم‌ در تشییع‌ حاضر شده‌ بودند، اتومبیل‌ امام‌ را دوره‌ کردند و آن‌ را بردند تا رساندند به‌ وسط‌ جمعیت‌ و ایشان‌ را در آنجا پیاده‌ کردند.
از اینجا به‌ بعد، دیگر به‌ نفع‌ امام‌ و به‌ نام‌ امام‌ شعار داده‌ می‌شد.
غیر از نوحه‌ سرایی‌ و شعارهایی‌ که‌ دستجات‌ لرستان‌ به‌ عنوان‌ آقای‌ کمالوند می‌دادند، تشییع‌ جنازة‌ آقای‌ کمالوند اصلاً به‌ صورت‌ یک‌ راهپیمایی‌ و یک‌ حرکت‌ سیاسی‌ در آمد که‌ امام‌ در آن‌ نمود بسیار زیادی‌ داشت‌.
بعدها معلوم‌ شد که‌ تأخیر امام‌ به‌ این‌ علت‌ بوده‌ است‌ که‌ برخی‌ نظرشان‌ این‌ بوده‌ که‌ تا هنگامی‌ که‌ جنازه‌ به‌ صحن‌ وارد نشده‌، امام‌ تشریف‌ نیاورند.
به‌ چه‌ دلیل‌، نمی‌دانم‌.
به‌ امام‌ نگفته‌ بودند که‌ جنازه‌ را می‌خواهند حرکت‌ بدهند.
ظاهراً آقای‌ ربانی‌ و آقای‌ امینی‌ در کنار امام‌ حضور داشته‌اند.
آقای‌ ربانی‌ می‌گفت‌ که‌ ما رفتیم‌ به‌ امام‌ گفتیم‌؛ آقا، جنازه‌ آقای‌ کمالوند معطل‌ است‌ و می‌خواهند جنازه‌ را حرکت‌ بدهند.
امام‌ گفت‌ چرا به‌ من‌ خبر ندادند.
ظاهراً امام‌ خیلی‌ عصبانی‌ شده‌ بودند و همان‌ موقع‌ بلند می‌شوند و حرکت‌ می‌کنند.
این‌ همان‌ لحظه‌ای‌ بود که‌ آقای‌ صانعی‌ پشت‌ تلفن‌ به‌ من‌ گفت‌، صبر کنید که‌ آمدیم‌.
مسأله‌ حکایت‌ از این‌ می‌کند که‌ امام‌ چقدر عنایت‌ داشت‌ که‌ در تشییع‌ جنازة‌ آقای‌ کمالوند شرکت‌ کند و متأثر بود از فوت‌ ایشان‌.
به‌ هر حال‌ امام‌ به‌ این‌ شکل‌ به‌ تشییع‌ جنازة‌ مرحوم‌ آقای‌ کمالوند تشریف‌ آوردند.
در تهران‌ هم‌ تشییع‌ مفصلی‌ از ایشان‌ می‌شود و همانجا یکی‌ از علمای‌ تهران‌ نماز میت‌ را بر ایشان‌ می‌خواند.
یادم‌ نیست‌ چه‌ کسی‌ نماز را خواند؛ ولی‌ در هر صورت‌ در قم‌ نماز میت‌ خوانده‌ نشد.
به‌ این‌ ترتیب‌ جنازة‌ مرحوم‌ کمالوند را در مسجد بالاسر حضرت‌ معصومه‌(س‌)، پایین‌ پای‌ استادش‌، مرحوم‌ حاج‌ شیخ‌ عبدالکریم‌ دفن‌ کردند.
شب‌، عده‌ای‌ از اهالی‌ خرم‌آباد که‌ برای‌ تشییع‌ جنازة‌ آقای‌ کمالوند به‌ تهران‌ و قم‌ آمده‌ بودند، در معیت‌ عده‌ای‌ از علما؛ از جمله‌ مرحوم‌ آقای‌ حاج‌ آقا عیسی‌ جزایری‌ به‌ منزل‌ امام‌ رفتند و از ایشان‌ به‌ خاطر شرکت‌ در مراسم‌ تشییع‌، تشکر و قدردانی‌ کردند.
در آن‌ جلسه‌ امام‌ از مرحوم‌ آقای‌ کمالوند خیلی‌ تعریف‌ کردند و از فوت‌ ایشان‌ اظهار تأسف‌ و تأثر فراوان‌ کردند.
شبیه‌ این‌ تعبیرات‌ که‌ فوت‌ ایشان‌ ضربه‌ و ثلمه‌ای‌ بود که‌ بر عالم‌ اسلام‌ وارد شد.
برپایی‌ مجالس‌ ختم‌ آیت‌الله کمالوند فردای‌ آن‌ روز خرم‌آبادیهایی‌ که‌ برای‌ شرکت‌ در تشییع‌ آمده‌ بودند، به‌ خرم‌آباد برگشتند؛ ولی‌ مجالس‌ ختم‌ در مسجد اعظم‌ قم‌ برای‌ ایشان‌ بر پا شد.
مرحوم‌ آقای‌ گلپایگانی‌ ، امام‌، طلاب‌ و فضلای‌ خرم‌آباد و بعضی‌ از مراجع‌ که‌ در آن‌ زمان‌ بودند، همه‌ برای‌ آقای‌ کمالوند فاتحه‌ گرفتند (س‌.
ش‌ 54-53).
همة‌ این‌ مسائل‌ نزدیک‌ محرم‌ اتفاق‌ افتاد.
بعد از محرم‌، چهلم‌ آقای‌ کمالوند بود که‌ برای‌ چهلم‌ نیز جمعیت‌ زیادی‌ از خرم‌آباد به‌ قم‌ آمدند.
رژیم‌ و حوزه‌ علمیه‌ خرم‌آباد مسألة‌ مهمی‌ که‌ در آن‌ دوران‌ مطرح‌ شد، این‌ بود که‌ بعد از فوت‌ آقای‌ کمالوند، ادارة‌ مدرسه‌ علمیه‌ ایشان‌ در خرم‌آباد بر عهده‌ چه‌ کسی‌ باشد؟ این‌ مسأله‌ هم‌ از لحاظ‌ سیاسی‌ و هم‌ از ابعاد دیگر مهم‌ بود.
بعد از فوت‌ آقای‌ کمالوند و بعد از اینکه‌ مجالس‌ ختم‌ ایشان‌ تمام‌ شد، زمزمه‌هایی‌ شروع‌ شد مبنی‌ بر اینکه‌ بالاخره‌ تکلیف‌ مدرسه‌ آقای‌ کمالوند در خرم‌آباد چه‌ می‌شود و ادارة‌ آن‌ به‌ عهدة‌ چه‌ کسی‌ قرار می‌گیرد؟ هر کس‌ کوشش‌ می‌کرد تا ادارة‌ مدرسه‌ را به‌ مرجعی‌ که‌ خودش‌ می‌خواست‌ منتسب‌ کند.
آقای‌ گلپایگانی‌ ، آقای‌ شریعتمداری‌ ، امام‌، آقای‌ خوانساری‌ در تهران‌، آقای‌ حکیم‌ و آقای‌ خویی‌ در نجف‌ مطرح‌ بودند.
دولت‌ نیز روی‌ حوزة‌ علمیة‌ خرم‌آباد حساسیت‌ ویژه‌ای‌ داشت‌ و شاید دستهایی‌ را به‌ کار انداخت‌ تا این‌ حوزه‌ که‌ نامش‌ حوزة‌ علمیة‌ کمالیه‌ بود، تحت‌ سرپرستی‌ امام‌ قرار نگیرد.
نیروهای‌ طرفدار امام‌ و انقلاب‌ هم‌ علاقه‌ داشتند و کوشش‌ می‌کردند که‌ این‌ حوزه‌ حتماً تحت‌ اداره‌ و سرپرستی‌ حضرت‌ امام‌ باشد.
یک‌ چنین‌ اصطکاکی‌ در مورد ادارة‌ حوزه‌ خرم‌آباد به‌ وجود آمده‌ بود.
علما و روحانیت‌ خرم‌آباد، در دو طیف‌ جداگانه‌ قرار داشتند.
یک‌ طیف‌ از باقی‌ مانده‌های‌ حوزة‌ آقای‌کمالوند ؛ یعنی‌، مدرسین‌ حوزه‌ و طلاب‌ و فضلایی‌ که‌ طرفدار ایشان‌ بودند و یک‌ طیف‌ هم‌ آقایان‌ جزایریها.
مرحوم‌ حاج‌ آقا عیسی‌ جزایری‌ و مرحوم‌ حاج‌ آقا حسین‌ جزایری‌ که‌ جوان‌تر از حاج‌ آقا عیسی‌ بود و مدتی‌ نیز در قم‌ شاگرد امام‌ بو و بعد به‌ خرم‌آباد رفته‌ و در آنجا ماندگار شده‌ بود، اینها در واقع‌ در زمان‌ آقای‌ کمالوند در طیف‌ مقابل‌ ایشان‌ قرار داشتند.
البته‌ نه‌ اینکه‌ حالا یک‌ اصطکاک‌ دائمی‌ بین‌ آقای‌ کمالوند و این‌ طیف‌ وجود داشته‌ باشد.
در گذشته‌ یک‌ اصطکاکهایی‌ وجود داشته‌ است‌؛ امّا با شروع‌ نهضت‌ این‌ مسائل‌ تقریباً مرتفع‌ شده‌ بود و همگی‌ در مسیر انقلاب‌ و جلساتی‌ که‌ مربوط‌ به‌ انقلاب‌ بود.
در طرفداری‌ از امام‌ تشریک‌ مساعی‌ می‌کردند که‌ در صفحات‌ گذشته‌ به‌ بخشی‌ از این‌ فعالیتها اشاره‌ کرده‌ام‌.
آقایان‌ جزایریها در آن‌ ایام‌ طرفدار انقلاب‌ بودند؛ اما با ارتحال‌ آقای‌ کمالوند ، رقابتهای‌ گذشته‌، بین‌ حوزه‌ و این‌ آقایان‌ بار دیگر فرصت‌ بروز و ظهور یافت‌.
آقایان‌ جزایریها در گذشته‌ هیچ‌ نوع‌ دخالتی‌ در حوزة‌ آقای‌ کمالوند نداشتند.
نه‌ در ادارة‌ حوزه‌ دخالت‌ داشتند و نه‌ در حوزه‌ درس‌ می‌گفتند.
حوزه‌ تحت‌ نظر آقای‌ کمالوند تأسیس‌ شده‌ بود و تحت‌ نظر او هم‌ اداره‌ می‌شد.
اگرچه‌ در ابتدا از این‌ آقایان‌ خواسته‌ بودند که‌ بیائید درس‌ بگوئید؛ اما بالاخره‌ حوادث‌ و شرایط‌ زمان‌ و شاید هم‌ عواملی‌ مانع‌ شدند که‌ این‌ آقایان‌ به‌ حوزه‌ نزدیک‌ بشوند.

منبع : سایت خاطرات انقلابی


X